عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
7 اسفند 1384 | |
|
2
|
7 اسفند 1384 |
مونا مویدی - 08:30 1384/12/7
فدریکو
فدریکو گارسیا لورکا،بی شک درخشانترین شاعر-نویسنده اسپانیاست.شهرت او نه تنها از شعر نغزش،بلکه از زندگی پر شور و مرگ جنایت آمیزش نشات می گیرد.وی در سال 1898 در دهکده ای در گرانادا ،پایتخت باستانی اسپانیا،شهر افسانه های کولیان،متولد شد.فرهنگ شگرف آندلسی بعدها چنان در شعرش رنگ گرفت که پس از انتشار محبوبترین کتابش با نام "ترانه های کولی" لقب "شاعر کولی" را به او دادند.لورکا در نواختن پیانو و گیتار مهارت چشمگیری یافت،اما این حرفه را نیز چون تحصیلاتش در زمینه فلسفه و حقوق نیمه کاره رها کرد.آشنایی او با مردان بزرگی چون خیمه نز،دالی،بونوئل،رافائل آلبرتی و... موجب شکوفایی بیشتر او شد.
فدریکو همواره به هنر نمایش عشق می ورزید.نمایشنامه های درخشانی چون عروسی خون،خانه برنارد آلبا،یرما،همسر حیرت آور کفاش و ...را به رشته تحریر درآورد،که بسیاری از آنها را خود به صحنه برد.
شاعر پس از سالها زندگی در نیویورک و سپس کوبا به اندلس رویایی خود بازگشت.و سرانجام در تشنجات سیاسی اسپانیا،پس از دو روز بازداشت و بازجویی،تیرباران شد.پیکرش را در ناکجایی از گرانادا،به ریشه های درخت زیتونی سپردند.به خاک خود و به جاودانگی شعرش.
هیچ کس بازت نمی شناسد،نه،اما من تو را می سرایم
برای بعدها می سرایم چهره تو را و لطف تو را
کمال پختگی معرفتت را
اشتهای تورا به مرگ و طعم دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرف شادخویی تو بود...
کمان ِ ماه
کمانی از ماه تیره
برفراز دریای بیموج.
کودکانِ نازادهی من
دنبال میکنند مرا.
«پدر، نرو! صبر کن!
جوانترینمان جان داد!»
آویز میشوند بهمردم چشمم.
خروس میخواند.
دریا، سنگ شده، میخندد
آخرین موجْ خندش را.
«پدر، نرو! ...»
فریادهای من
بهخوشهی سُنبل تبدیل میشود.
برگردان:خسرو ناقد
راستش را میگویم
آه، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است.
با عشق تو
هوا آزارم میدهد،
قلبم،
و کلام نیز.
پس چه کسی خواهد خرید
یراق ابریشمین
و اندوهی از قیطان سپید،
تا برایم دستمالهای بسیار بسازد؟
آه، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است.
فدریکو همواره به هنر نمایش عشق می ورزید.نمایشنامه های درخشانی چون عروسی خون،خانه برنارد آلبا،یرما،همسر حیرت آور کفاش و ...را به رشته تحریر درآورد،که بسیاری از آنها را خود به صحنه برد.
شاعر پس از سالها زندگی در نیویورک و سپس کوبا به اندلس رویایی خود بازگشت.و سرانجام در تشنجات سیاسی اسپانیا،پس از دو روز بازداشت و بازجویی،تیرباران شد.پیکرش را در ناکجایی از گرانادا،به ریشه های درخت زیتونی سپردند.به خاک خود و به جاودانگی شعرش.
هیچ کس بازت نمی شناسد،نه،اما من تو را می سرایم
برای بعدها می سرایم چهره تو را و لطف تو را
کمال پختگی معرفتت را
اشتهای تورا به مرگ و طعم دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرف شادخویی تو بود...
کمان ِ ماه
کمانی از ماه تیره
برفراز دریای بیموج.
کودکانِ نازادهی من
دنبال میکنند مرا.
«پدر، نرو! صبر کن!
جوانترینمان جان داد!»
آویز میشوند بهمردم چشمم.
خروس میخواند.
دریا، سنگ شده، میخندد
آخرین موجْ خندش را.
«پدر، نرو! ...»
فریادهای من
بهخوشهی سُنبل تبدیل میشود.
برگردان:خسرو ناقد
راستش را میگویم
آه، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است.
با عشق تو
هوا آزارم میدهد،
قلبم،
و کلام نیز.
پس چه کسی خواهد خرید
یراق ابریشمین
و اندوهی از قیطان سپید،
تا برایم دستمالهای بسیار بسازد؟
آه، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است.
99
کامنت بنویسید...


