عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
15 مهر 1385 | |
|
2
|
25 اردیبهشت 1385 | |
|
3
|
1 اردیبهشت 1385 | |
|
4
|
25 فروردین 1385 | |
|
5
|
12 فروردین 1385 | |
|
6
|
6 فروردین 1385 | |
|
7
|
4 فروردین 1385 | |
|
8
|
3 فروردین 1385 | |
|
9
|
22 اسفند 1384 | |
|
10
|
22 اسفند 1384 |
بنفشه س - 08:30 1385/01/12
(سیلویا پلات) شاعره ائیكه دراوج هنرمندی كتاب شعررا بست وكتاب زندگی اش را نیز
(سیلویا پلات) شاعره ائیكه دراوج هنرمندی كتاب شعررا بست وكتاب زندگی اش را نیز !
نمی دانم چگونه به او علاقمند شدم وخواستم بیشتر و بیشتراز او بخوانم ؟ فكر میكنم ازیك تصادف شروع شد همانطور كه میان كتابها به دنبالی اثری بودم كه سالها قبل خوانده بودم ، روی ردیف (س) با سیلویا پلات آشنا شدم . بعد ، این نام ساعتها مرا مصروف ساخت و وقتی هم خانه آمدم ، دیدم که (سیلویا پلات) وروح سرگردانش با من است . به سراغ اینترنت رفتم ، سعی كردم میان نوشته های فارسی چیزهای پیدا كنم اما مثل همیشه همان یك نسخه جای ؛ جائی كاپی شده بود باآن هم ترجمه های ازاشعارش را یافتم . پیرایه یغمائی شاعره ایرانی درمورد تدهیوز (شوهرپلات) مقاله ای نوشته كه بیشتر ( تدهیوز ) را دركنار سیلویا پلات به بررسی گرفته تا منحیث یك شخصیت مستقل ، كه این در (كناری ) را من برای بررسی های خودم به فال نیك میگیرم چه اقلآ زحمت تایپ خیلی جملات را برایم كم میكند . بعد میروم سراغ (سیلویا پلات) دركنار خودش .
پیرایه یغمائی :
تد هیوز با یک نگاه گذرا :
یادت می آید که چطور نرگسها را میچیدیم ؟
هیچ کس نمی داند ،
من اما هنوز به یاد دارم
بخت بلند ما هنوز تاراج فرصت ها بود ...
و بر این باور بودیم
که
تا همیشه زنده ایم ...
چرا یاد نگرفتیم ؟
نام تد هیوز، شاعرانگلیسی- که لقب ملکالشعرائی انگلیس را ویژه خود کرد و همسرش سیلویا پلات – شاعر پر آوازه ای آمریکایی ، ازهم جدایی ناپذیراست . هر چند که زندگانی عاشقانهی آنها بسیار کوتاه بود و بیش از شش سال دوام نیاورد . از این روست که در باز گفت زندگی نامهی هیوز و هم در نقل زندگی نامهی پلات نمیتوان از این بخش عمده چشم پوشید ، چرا که این دو بیشترین اثر را در زندگی و شعر یکدیگر گذاشتهاند .
تد هیوز مردی بود تنومند ، بالابلند ، تیره رو و چهره ای چون سنگ خارا خشن و استوار داشت . در پوشش ، بسیار بی قید و شلخته مینمود و بیشتر از رنگ سیاه استفاده میکرد .
وی در روز ۱۷ اگوست سال ۱۹۳۰ در شهرمیتولمرو ( = mytholmroyd ) ، حدود یورک شایرچشم به جهان گشود . از پانزده سالگی به سرودن شعر پرداخت و شانزده ساله بود که نخستین شعرش در مجله ی مدرسهای که در آن درس میخواند به چاپ رسید . تد ، پس از گذراندن دوره دبیرستان و به پایان بردن خدمت سربازی برای تحصیل دررشتهی ادبیات به دانشگاه کمبریج رفت ولی خیلی زود رشتهاش را به انسان شناسی تغییر داد . در آن زمان شعرهایش بیشتر در نشریهای که به همراه دوستانش منتشرمیکرد ، چاپ میشد .
در ۲۶ فوریه ۱۹۵۶ مهم ترین اتفاق زندگیاش که دیدار با سیلویا پلات باشد ، به وقوع پیوست . در آن زمان پلات بعد از یک سلسله در گیریهای روانی و یک بارتلاش برای خودکشی ، از طریق بورس فولبرایت به انگلیس آمده بود و یک سالی بود که دانشجوی دانشگاه کمبریج بود .
پلات در مورد این نخستین دیدار مینویسد: این بدترین اتفاقی بود که میتوانست بیافتد . جوانی به سوی من میآمد که از بالا به زنها نگاه میکرد . این را ازهمان لحظهی اول که وارد شد ، فهمیدم . اسمش را از دیگران پرسیدم ، اما کسی چیزی نگفت ... به درون چشمانم نگاه کرد ... او تد هیوز بود . من مدام زبانم میگرفت ، او نیزدست و پایش را گم کرده بود . ناگهان نزدیک شد و مرا بوسید . روسری قرمزم را که اینهمه دوستش میداشتم از روی موهایم کشید و برای خود برداشت . و نیز گوشوارههای نقرهای و مورد علاقهام را ... و گفت: ها ! ها ! اینها پیش من میمانند! " و باز مرا بوسید و من هم او را بوسیدم و در دلم فریاد زدم: " آری ... آری ... خودم را به تو میبخشم . خودم را پاره پاره میکنم و ستیزه جویانه به تو میبخشم ... "
چهار ماه بعد در ماه جون ۱۹۵۶ آنها با هم رسما ً ازدواج کردند .
اگرچه درآن زمان تد هیوز هنوز ملکالشعرای انگلستان نبود و جوانی روستایی با ظاهری شلخته و بدلباس بود و هم آنقدر تنگدست ، که نمیتوانست حتا از عهده مخارج زندگی برآید ، اما شاعری بود که روح شعر را به صورت مبهوت کنندهای میشناخت و عاشقانه سیلویا را دوست میداشت و او را بیش از هر چیز به شعر ترغیب میکرد و انگیزهی شعر را در او میدمید .
زندگی آنان سرخوشانه و سرشارازعشق آغار شد و این سرشاری کاملا ً از شعرهای نیرومند آن دو در آن زمان آشکار است ...
هرچند هیوز پلات را به شدت دوست میداشت . اما بسیاری از مواقع بر اثر رفتارهای جنونآمیز و عصیان گرانهی او - که همه ریشه درکودکی و جوانیاش داشت - به ستوه میآمد . در فاصلهی ۶ سال زندگی، آنها دارای دو فرزند شدند . اما ورود این دو کودک هم نتوانست روان دردمند و پریشان سیلویا را التیام دهد . کم کم براثر این نا آرامیها هیوز راه گریز در پیش گرفت بطوری که دیگر نتوانست این زندگی متشنج را دوام بیاورد و در این گیر و داربه زن یهودی زیبایی به نام آسیه ویویل( Assia Gutmann) همسر دیوید ویویل دل باخت و به صورت بی شرمانهای به پلات خیانت کرد .
خیانت حتا در یک زندگی معمولی هم میتواند ویرانگرباشد تا چه برسد به اینکه شاعری با فشارهای روانی بسیار طرف دیگر این قضیه باشد . بنابراین سیلویا پس از برخورد با این بیوفایی آن هم از سوی کسی که او را با جان دوست میداشت ، از تد هیوز رسما ً تقاضای طلاق کرد .
در دسامبرهمان سال بعد از جدایی از هیوز به همراه دو فرزندش – که تد هیوز آنها را نپذیرفت – به آپارتمان کوچکی در لندن نقل مکان کرد . زمستان آن سال سختترین و سرد ترین زمستانی بود که بر وی گذشت . تنهایی ، تنگدستی ، مشکلات عمیق روانی ، افسردگی شدید و افزون برهمه بیماریهای جسمی از قبیل سینوزیت _ که همیشه با آن در گیر بود - همه دست به دست همه داد و او را به شتاب به سوی مرگ پیش راند . سرانجام مقاومتش درهم شکست و او درسحر گاه ۱۱ فوریه۱۹۶۳ پس از گذاشتن نان و شیر برای فرزندانش در کنار تخت آنها ، به مرگ تسلیم شد و با باز کردن شیرگاز به زندگی دردمندانهی خود پایان داد .
بعد از مرگ بی سر و صدای پلات، تدهیوز فرزندانش را دوباره به خانه باز گرداند و آسیه نیز با او بود . اما دریغ ِازدست دادن سیلویا لحظهای او را ترک نگفت و یادهای سیلویا آنچنان بر زندگی او سایه انداخت که زندگی را بر آسیه به جهنمی بدل کرد ، آنگونه که آسیه هم به مرز ویرانگری رسید واوهم درمارچ ۱۹۶۹ – درست به همان شیوهای که سیلویا خودش را کشته بود ، به زندگی خود و دختردوساله ای که ازهیوز داشت ، خاتمه داد . و به این ترتیب دفتر زندگی او هم بسته شد .
سال بعد هیوز با یک دختر روستایی ازدواج کرد اما اندوه از دست دادن سیلویا از سویی ، اهانتها و تهمتهای روا و ناروا نیز از جبهه، منتقدان، زندگی نامه نویسان، فمنیستهای دو آتشهای که بجز زغال کردن او به چیزی دیگر نمیاندیشیدند، و جامعهی شاعرانهی آمریکا همه باعث شد که وی به خلوت وتنهایی و یادهای خود بگریزد و خاموشی اختیار کند . او درطی این سکوت طولانی فقط یک بار به دوستش درنامهای نوشت : " دوست دارم سیلویا را در خلوت خود نگه دارم ... بنشینم و به او فکر کنم و هر تهمتی را از خود بزدایم ... "
سرانجام هیوز به فرانسیس مک کالو - زندگی نامه نویس - اعتماد کرد و خاطرات پلات که بیش از همه چیزنوشتهی خود اوست ، منتشر شد اما اعتراف کرد که خاطرات آخرین ماههای زندگی پلات را، بخاطر دو فرزندش را از بین برده است، زیرا آن زمان فکرمیکرده که فراموشی خاطرات تلخ بهترین راه حل است .
او درمقدمهای برخاطراتِ سیلویا نوشت: " سیلویا آدمی بود با نقابهای مختلف، هم درزندگی خصوصی، هم درشعرو هم دردست نوشتههایش ... من شش سال تمام با او زندگی کردم ، اما هرگز پیش نیامد که او خودِ واقعیاش را - بجز در چند ماه آخر زندگیاش ، آن هم فقط یک بار وفقط در یک لحظه - نشان بدهد... آنجا در یک لحظه خودِِ واقعیاش، دریکی ازنوشتههایش متجلی میشود. آن یک لحظه درست مثل این است که یک نفر یک باره زبان باز کرده باشد . اما او در خاطراتش فقط خودش را مینوشت و با تمامی وجود دربرابر تصویرهایی که از ذهن ناخودآگاهش برمیخاست، می ایستاد."
در فاصلهی این مدت هم چون هیوز خود را وارث و مجری وصایای پلات میدانست شروع به ویرایش و چاپ اشعار او کرد . تا جایی که از او یک شخصیت اسطورهای ساخت . اما به این هم بسنده نکرد و در پایان عمر – بعد از ۳۵ سال خاموشی رنج آوردر مورد زندگی عاشقانهاش با پلات و ماجرای غم انگیز انتهایی آن و در میان همهی حرف و حدیثهایی که از زندگی او و پلات ساخته بودند – تصمیم گرفت، سکوت را بشکند و ناگهان درسال ۱۹۹۷ مجموعه شعر نامههای میلاد (Birthday Letters ) را به صحنه فرستاد و تمامی کسانی که او را قاتل پلات میدانستند، خلع سلاح کرد. البته باز بعضیها آرام ننشستند و آن را عذر بدتر از گناه دانستند، اما آنها که عشق را میشناختند براین باور بودند که نامههای میلاد درحقیقت درحکم وصیت نامهی هیوز برای پلات است و همین طورهم شد چرا که هیوز یک سال بعد از چاپ این کتاب چشم از جهان فرو بست .
نامههای میلاد مجموعه ی ۸۸ شعر به شمارهی کلیدهای پیانوست که با راز وارگی، آنچه را که در زندگی آنان گذشته بیان میدارد . این ۸۸ کلید از آشنایی و ازدواج آنها آغاز میشود و با روزهای تنهایی هیوز به پایان میرسد . ودرحقیقت قربانی شاعرانهای است که هیوز آن را به مذبح عشق سیلویا پیشکش میکند .
در اردی بهشت ۸۳ ( چند ماه پیش ) درمراسمی که به مناسبت بزرگداشت تد هیوز ، در یکی از دانشگاههای انگلیس برگزار شده بود ، فریدا هیوز دختر تد و سیلویا ( همان که در تصویر پرفکت لایت دو ساله مینماید ) ضمن یک سخنرانی درمورد پدر و مادرش گفت:
" صبحگاه ۱۱ فوریه مادرم با زندگی رنج آوری که در آن روی آسایش را ندید ، خداحافظی کرد . مادرم افسرده وغمگین بود و این افسردگی ریشه درزندگی گذشتهاش داشت . "
فریدا بدین گونه پدرش را که سالها درمظّان اتهام قرارداشت، بیگناه اعلام نمود و سخنان او باعث شد که نام هیوز برسنگ قبر سیلویا ، از آسیب فمنیستها محفوظ بماند ، چرا که آنها تا آن زمان چندین بار نام هیوز را ازسنگ قبر پلات پاک کرده بودند .
تد هیوز سرانجام در روز چهارشنبه ۲۸اکتبر سال ۱۹۹۸ به جهان دیگر پیوست ، درحالی که نامههای میلاد میرفت تا برای ژانویهی سال ۱۹۹۹ جایزهی بزرگ تی . اس . الیوت را ازآن ِ خود کند .
نا گفته نماند که تد هیوز درسال ۱۹۷۱ برای اجرای نمایش نامهی ارگاست ( Orghast) که آن را در ۱۹۷۰نوشته بود، به ایران آمد و آن را دردو قسمت به همراه آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز اجرا نمود که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت .
نمی دانم چگونه به او علاقمند شدم وخواستم بیشتر و بیشتراز او بخوانم ؟ فكر میكنم ازیك تصادف شروع شد همانطور كه میان كتابها به دنبالی اثری بودم كه سالها قبل خوانده بودم ، روی ردیف (س) با سیلویا پلات آشنا شدم . بعد ، این نام ساعتها مرا مصروف ساخت و وقتی هم خانه آمدم ، دیدم که (سیلویا پلات) وروح سرگردانش با من است . به سراغ اینترنت رفتم ، سعی كردم میان نوشته های فارسی چیزهای پیدا كنم اما مثل همیشه همان یك نسخه جای ؛ جائی كاپی شده بود باآن هم ترجمه های ازاشعارش را یافتم . پیرایه یغمائی شاعره ایرانی درمورد تدهیوز (شوهرپلات) مقاله ای نوشته كه بیشتر ( تدهیوز ) را دركنار سیلویا پلات به بررسی گرفته تا منحیث یك شخصیت مستقل ، كه این در (كناری ) را من برای بررسی های خودم به فال نیك میگیرم چه اقلآ زحمت تایپ خیلی جملات را برایم كم میكند . بعد میروم سراغ (سیلویا پلات) دركنار خودش .
پیرایه یغمائی :
تد هیوز با یک نگاه گذرا :
یادت می آید که چطور نرگسها را میچیدیم ؟
هیچ کس نمی داند ،
من اما هنوز به یاد دارم
بخت بلند ما هنوز تاراج فرصت ها بود ...
و بر این باور بودیم
که
تا همیشه زنده ایم ...
چرا یاد نگرفتیم ؟
نام تد هیوز، شاعرانگلیسی- که لقب ملکالشعرائی انگلیس را ویژه خود کرد و همسرش سیلویا پلات – شاعر پر آوازه ای آمریکایی ، ازهم جدایی ناپذیراست . هر چند که زندگانی عاشقانهی آنها بسیار کوتاه بود و بیش از شش سال دوام نیاورد . از این روست که در باز گفت زندگی نامهی هیوز و هم در نقل زندگی نامهی پلات نمیتوان از این بخش عمده چشم پوشید ، چرا که این دو بیشترین اثر را در زندگی و شعر یکدیگر گذاشتهاند .
تد هیوز مردی بود تنومند ، بالابلند ، تیره رو و چهره ای چون سنگ خارا خشن و استوار داشت . در پوشش ، بسیار بی قید و شلخته مینمود و بیشتر از رنگ سیاه استفاده میکرد .
وی در روز ۱۷ اگوست سال ۱۹۳۰ در شهرمیتولمرو ( = mytholmroyd ) ، حدود یورک شایرچشم به جهان گشود . از پانزده سالگی به سرودن شعر پرداخت و شانزده ساله بود که نخستین شعرش در مجله ی مدرسهای که در آن درس میخواند به چاپ رسید . تد ، پس از گذراندن دوره دبیرستان و به پایان بردن خدمت سربازی برای تحصیل دررشتهی ادبیات به دانشگاه کمبریج رفت ولی خیلی زود رشتهاش را به انسان شناسی تغییر داد . در آن زمان شعرهایش بیشتر در نشریهای که به همراه دوستانش منتشرمیکرد ، چاپ میشد .
در ۲۶ فوریه ۱۹۵۶ مهم ترین اتفاق زندگیاش که دیدار با سیلویا پلات باشد ، به وقوع پیوست . در آن زمان پلات بعد از یک سلسله در گیریهای روانی و یک بارتلاش برای خودکشی ، از طریق بورس فولبرایت به انگلیس آمده بود و یک سالی بود که دانشجوی دانشگاه کمبریج بود .
پلات در مورد این نخستین دیدار مینویسد: این بدترین اتفاقی بود که میتوانست بیافتد . جوانی به سوی من میآمد که از بالا به زنها نگاه میکرد . این را ازهمان لحظهی اول که وارد شد ، فهمیدم . اسمش را از دیگران پرسیدم ، اما کسی چیزی نگفت ... به درون چشمانم نگاه کرد ... او تد هیوز بود . من مدام زبانم میگرفت ، او نیزدست و پایش را گم کرده بود . ناگهان نزدیک شد و مرا بوسید . روسری قرمزم را که اینهمه دوستش میداشتم از روی موهایم کشید و برای خود برداشت . و نیز گوشوارههای نقرهای و مورد علاقهام را ... و گفت: ها ! ها ! اینها پیش من میمانند! " و باز مرا بوسید و من هم او را بوسیدم و در دلم فریاد زدم: " آری ... آری ... خودم را به تو میبخشم . خودم را پاره پاره میکنم و ستیزه جویانه به تو میبخشم ... "
چهار ماه بعد در ماه جون ۱۹۵۶ آنها با هم رسما ً ازدواج کردند .
اگرچه درآن زمان تد هیوز هنوز ملکالشعرای انگلستان نبود و جوانی روستایی با ظاهری شلخته و بدلباس بود و هم آنقدر تنگدست ، که نمیتوانست حتا از عهده مخارج زندگی برآید ، اما شاعری بود که روح شعر را به صورت مبهوت کنندهای میشناخت و عاشقانه سیلویا را دوست میداشت و او را بیش از هر چیز به شعر ترغیب میکرد و انگیزهی شعر را در او میدمید .
زندگی آنان سرخوشانه و سرشارازعشق آغار شد و این سرشاری کاملا ً از شعرهای نیرومند آن دو در آن زمان آشکار است ...
هرچند هیوز پلات را به شدت دوست میداشت . اما بسیاری از مواقع بر اثر رفتارهای جنونآمیز و عصیان گرانهی او - که همه ریشه درکودکی و جوانیاش داشت - به ستوه میآمد . در فاصلهی ۶ سال زندگی، آنها دارای دو فرزند شدند . اما ورود این دو کودک هم نتوانست روان دردمند و پریشان سیلویا را التیام دهد . کم کم براثر این نا آرامیها هیوز راه گریز در پیش گرفت بطوری که دیگر نتوانست این زندگی متشنج را دوام بیاورد و در این گیر و داربه زن یهودی زیبایی به نام آسیه ویویل( Assia Gutmann) همسر دیوید ویویل دل باخت و به صورت بی شرمانهای به پلات خیانت کرد .
خیانت حتا در یک زندگی معمولی هم میتواند ویرانگرباشد تا چه برسد به اینکه شاعری با فشارهای روانی بسیار طرف دیگر این قضیه باشد . بنابراین سیلویا پس از برخورد با این بیوفایی آن هم از سوی کسی که او را با جان دوست میداشت ، از تد هیوز رسما ً تقاضای طلاق کرد .
در دسامبرهمان سال بعد از جدایی از هیوز به همراه دو فرزندش – که تد هیوز آنها را نپذیرفت – به آپارتمان کوچکی در لندن نقل مکان کرد . زمستان آن سال سختترین و سرد ترین زمستانی بود که بر وی گذشت . تنهایی ، تنگدستی ، مشکلات عمیق روانی ، افسردگی شدید و افزون برهمه بیماریهای جسمی از قبیل سینوزیت _ که همیشه با آن در گیر بود - همه دست به دست همه داد و او را به شتاب به سوی مرگ پیش راند . سرانجام مقاومتش درهم شکست و او درسحر گاه ۱۱ فوریه۱۹۶۳ پس از گذاشتن نان و شیر برای فرزندانش در کنار تخت آنها ، به مرگ تسلیم شد و با باز کردن شیرگاز به زندگی دردمندانهی خود پایان داد .
بعد از مرگ بی سر و صدای پلات، تدهیوز فرزندانش را دوباره به خانه باز گرداند و آسیه نیز با او بود . اما دریغ ِازدست دادن سیلویا لحظهای او را ترک نگفت و یادهای سیلویا آنچنان بر زندگی او سایه انداخت که زندگی را بر آسیه به جهنمی بدل کرد ، آنگونه که آسیه هم به مرز ویرانگری رسید واوهم درمارچ ۱۹۶۹ – درست به همان شیوهای که سیلویا خودش را کشته بود ، به زندگی خود و دختردوساله ای که ازهیوز داشت ، خاتمه داد . و به این ترتیب دفتر زندگی او هم بسته شد .
سال بعد هیوز با یک دختر روستایی ازدواج کرد اما اندوه از دست دادن سیلویا از سویی ، اهانتها و تهمتهای روا و ناروا نیز از جبهه، منتقدان، زندگی نامه نویسان، فمنیستهای دو آتشهای که بجز زغال کردن او به چیزی دیگر نمیاندیشیدند، و جامعهی شاعرانهی آمریکا همه باعث شد که وی به خلوت وتنهایی و یادهای خود بگریزد و خاموشی اختیار کند . او درطی این سکوت طولانی فقط یک بار به دوستش درنامهای نوشت : " دوست دارم سیلویا را در خلوت خود نگه دارم ... بنشینم و به او فکر کنم و هر تهمتی را از خود بزدایم ... "
سرانجام هیوز به فرانسیس مک کالو - زندگی نامه نویس - اعتماد کرد و خاطرات پلات که بیش از همه چیزنوشتهی خود اوست ، منتشر شد اما اعتراف کرد که خاطرات آخرین ماههای زندگی پلات را، بخاطر دو فرزندش را از بین برده است، زیرا آن زمان فکرمیکرده که فراموشی خاطرات تلخ بهترین راه حل است .
او درمقدمهای برخاطراتِ سیلویا نوشت: " سیلویا آدمی بود با نقابهای مختلف، هم درزندگی خصوصی، هم درشعرو هم دردست نوشتههایش ... من شش سال تمام با او زندگی کردم ، اما هرگز پیش نیامد که او خودِ واقعیاش را - بجز در چند ماه آخر زندگیاش ، آن هم فقط یک بار وفقط در یک لحظه - نشان بدهد... آنجا در یک لحظه خودِِ واقعیاش، دریکی ازنوشتههایش متجلی میشود. آن یک لحظه درست مثل این است که یک نفر یک باره زبان باز کرده باشد . اما او در خاطراتش فقط خودش را مینوشت و با تمامی وجود دربرابر تصویرهایی که از ذهن ناخودآگاهش برمیخاست، می ایستاد."
در فاصلهی این مدت هم چون هیوز خود را وارث و مجری وصایای پلات میدانست شروع به ویرایش و چاپ اشعار او کرد . تا جایی که از او یک شخصیت اسطورهای ساخت . اما به این هم بسنده نکرد و در پایان عمر – بعد از ۳۵ سال خاموشی رنج آوردر مورد زندگی عاشقانهاش با پلات و ماجرای غم انگیز انتهایی آن و در میان همهی حرف و حدیثهایی که از زندگی او و پلات ساخته بودند – تصمیم گرفت، سکوت را بشکند و ناگهان درسال ۱۹۹۷ مجموعه شعر نامههای میلاد (Birthday Letters ) را به صحنه فرستاد و تمامی کسانی که او را قاتل پلات میدانستند، خلع سلاح کرد. البته باز بعضیها آرام ننشستند و آن را عذر بدتر از گناه دانستند، اما آنها که عشق را میشناختند براین باور بودند که نامههای میلاد درحقیقت درحکم وصیت نامهی هیوز برای پلات است و همین طورهم شد چرا که هیوز یک سال بعد از چاپ این کتاب چشم از جهان فرو بست .
نامههای میلاد مجموعه ی ۸۸ شعر به شمارهی کلیدهای پیانوست که با راز وارگی، آنچه را که در زندگی آنان گذشته بیان میدارد . این ۸۸ کلید از آشنایی و ازدواج آنها آغاز میشود و با روزهای تنهایی هیوز به پایان میرسد . ودرحقیقت قربانی شاعرانهای است که هیوز آن را به مذبح عشق سیلویا پیشکش میکند .
در اردی بهشت ۸۳ ( چند ماه پیش ) درمراسمی که به مناسبت بزرگداشت تد هیوز ، در یکی از دانشگاههای انگلیس برگزار شده بود ، فریدا هیوز دختر تد و سیلویا ( همان که در تصویر پرفکت لایت دو ساله مینماید ) ضمن یک سخنرانی درمورد پدر و مادرش گفت:
" صبحگاه ۱۱ فوریه مادرم با زندگی رنج آوری که در آن روی آسایش را ندید ، خداحافظی کرد . مادرم افسرده وغمگین بود و این افسردگی ریشه درزندگی گذشتهاش داشت . "
فریدا بدین گونه پدرش را که سالها درمظّان اتهام قرارداشت، بیگناه اعلام نمود و سخنان او باعث شد که نام هیوز برسنگ قبر سیلویا ، از آسیب فمنیستها محفوظ بماند ، چرا که آنها تا آن زمان چندین بار نام هیوز را ازسنگ قبر پلات پاک کرده بودند .
تد هیوز سرانجام در روز چهارشنبه ۲۸اکتبر سال ۱۹۹۸ به جهان دیگر پیوست ، درحالی که نامههای میلاد میرفت تا برای ژانویهی سال ۱۹۹۹ جایزهی بزرگ تی . اس . الیوت را ازآن ِ خود کند .
نا گفته نماند که تد هیوز درسال ۱۹۷۱ برای اجرای نمایش نامهی ارگاست ( Orghast) که آن را در ۱۹۷۰نوشته بود، به ایران آمد و آن را دردو قسمت به همراه آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز اجرا نمود که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت .
99
کامنت بنویسید...


