عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
13 آذر 1390 | |
|
2
|
2 اردیبهشت 1390 | |
|
3
|
1 اردیبهشت 1390 | |
|
4
|
1 اردیبهشت 1390 | |
|
5
|
28 اسفند 1389 | |
|
6
|
28 اسفند 1389 | |
|
7
|
28 اسفند 1389 | |
|
8
|
28 اسفند 1389 | |
|
9
|
27 آبان 1388 | |
|
10
|
27 آبان 1388 |
حمله کردها به روستای قره باغ
حمله کردها به روستای قره باغ
قره باغ روستای بزرگی است در شمال اورمیه ، نزدیک راه ارتباطی اورمیه به سلماس که تقریبا در 65 کیلومتری اورمیه قرار دارد. مردم آن از سالهای گذشته به علت همجواری با مناطق کردنشین صومای، مخصوصا قریه زیمدشت محل سکونت عمرخان شریفی در طول سالهای متمادی با اشرار غارتگر درگیریهای می داشته وگاهی موفق به دفع اشرار و بیشتر مورد یغما و تجاوز آنها واقع می شدند، جریان درگیری مذکور زیر به علت بحرانی بودن اوضاع و احوال منطقه در آن روزها و دفاع جانانه اهالی قره باغ و دفع حمله مهاجمان در آن زمان سر و صدای زیادی در منطقه ایجاد کرد و همه جا مورد بحث و نقل محافل گردید. نگانده (حسن انزل) که خود اهل روستا در سنین 16-17 سالگی در آن درگیری در آنجا بودم، مشاهدات خود را عینا می نگارم:
در آن اوضاع و احوال که بیشتر بلکه همه روستاهای تابع شهر اورمیه و سلماس مورد نهب و غارت و چپاول کردهای یاغی ایل شکاک و دیگران قرار گرفته بود، روستای قره باغ (در35 کیلومتری سلماس به اورمیه و نزدیک دریاچه، پشت بلندیهای گردنه قوشچی) به دلایل زیر تا آن زمان مورد تهاجم قرار نگرفته بود.
1- اهالی روستا از چند ماه قبل با درک اوضاع و احوال به تهیه و خرید تعداد محدودی (تفنگ) اقدام کرده بودند.
2- وجود یک پاسگاه ژاندارمری با 10 و 12 ژاندارم که روزهای در محل پاسگاه گردنه قوشچی نگهبانی می دادند و شبها به روستا برمیگشتند بیشترشان خود اهل محل بودند.
3- میان معتمدان روستا پدرم و عموها و سایر بزرگان خانواده به علت همجواری ملکی، با عمرخان شریفی رئیس ایل شکاک از زمانهای پیشین مراوده و آشنای و نوعی دوستی وجود داشت.
4- در مورد عمرخان شریفی باید گفته شود که در زمان یاغیگری اسماعیل آقا سیمکو معاون و وزیر جنگ مشارالیه بوده و یک ماهی به عنوان حاکم اورمیه و مامور فوق العاده از جانب وی منصوب شده و انواع تعدیها و تجاوزها مرتکب شده بود و در دوره رضاشاه، سالها در زندان قصر مانده بوده و در شهریور 20 از زندان آزاد شده دوباره دم و دستگاه ریاست ایلی را دایر کرده و خود را فعال مایشا می دانست؛ در زندان به یک عنصر سیاستمدار با تجربه تبدیل شده بود، کما اینکه در سالهای 1320 الی 1325 که حاکمیت دولت مرکزی به علت وجود قوای خارجی در آذربایجان اعمال نمی شد، این مرد با ایجاد رابطه با ماموران و جاسوسان دول متجاوز از روس و انگلیس و امریکا توجه آنها را جلب کرده و از حمایتهای مادی و معنوی آنان بهره مند می شد، از سوی دیگر خود را طرفدار حکومت مرکزی معرفی کرده و در سال 1324 به واسطه پدر نگارنده و پسر عموی وی به سرهنگ زنگنه فرمانده قوای تظامی در اورمیه پیغام فرستاد که من در مقابل تمام تحریکات عوامل خارجی ایستاده ام و به ملیت و وطن خود ایران همیشه وفادار خواهم بود؛ سرهنگ زنگنه فرمانده پادگان اورمیه در آن تاریخ نیز که اینگونه اعلام وفاداری از سوی روسای عشایر یاغی منطقه را که هر کدام به نحوی مشغول نهب و غارت و سرکشتی بودند، بعید می دانست با گفتن این جمله که آقای عمر شریفی واقعا ایرانی شریف است، و دولت این و فاداری او را فراموش نخواهد کرد، به او ابراز محبت کرد.
منظور نگرانده این است که عمرخان نه آن گونه که تظاهر می کرد، واقعا دست از همه تجاوزات کشیده و کاملا به راه راست آمده بود؛ در حالی که از همه مزایای مادی اجانب بهرمند بود، از ماموران حکومتی نیز در مواقع مختلف استفاده می کرده، در عین حال از تجاوز و ستم به اطرافیان خود نیز ابایی نداشت؛ چنانچه خانواده خود نگارنده بارها مورد ستم و تعدی نامبرده قرار گرفته بود و ارثیه مادری او را زا روستای زیمدشت (محل سکونت عمرخان) واز روستای شورگل به زور تصاحب کرده بود.
به مصداق مثل معروف: «عیبها جمله بگفتی هنرش نیز بگو» در مقابل این همه بدیها و نامردمیها که در خوی و خصلت عمرخان بود، در یک مورد واقعا جوانمردی کرد و با یک اقدام غیر مترقبه جان و مال و شرف و ناموس تمام اهالی قره باغ و روستاهای همجوار را از تهاجم کردهای غارتگر نجات داد؛ ماجرا از این قرار است که در شب 22 اردیبهشت 1321 به وسیله پیکی به خانواده ما در قره باغ اطلاع داد که من هر چه می خاستم کردها را از حمله به قره باغ بازم دارم، موفق نشدم، قرار است فردا صبح به آنجا حمله آورند ...
با رسیدن این پیغام تمام اهالی روستا مطلع شده و ژاندارمها نیز که اگر اطلاع نمی رسید، صبح زود طبق معمول هر روز به پاسگاه رفته و همه در آن جا غافلگیر و قتل عام می شدند؛ و بعد تمام اهالی روستاهای پایینتر از قره باغ مانند نجف آباد، قالقاچی، گورچین قلعه، مغاتل نیز مورد نهب و غارت و قتل و تجاوز قرار میگرفتند؛ لذا با دریافت این خبرمشغول تدارک و آمادگی شده و با مشورت بزرگان و رئیس پاسگاه ژاندارمری، همگان به قلعه نیمه خرابه ای که در قسمت بالای ده از زمانهای قدیم باقی مانده بود، پناه بردند؛ از نصف شب تا ساعت 10 صبح که تهاجم شروع شد، هر کس به توانایی خود و افراد خانواده اش اموال و اثاث و دامهای خود را به داخل قلعه منقل کردند و در داخل قلعه نیز خانواده هایی چند که منزل داشتند هر یک چند خانواده مهمان پذیرفتند و همه جابجا گردیدند. بعضی خانواده ها هم که سر پناهی نیافتند در محوطه باغچه های توی قلعه آلونکی درست کردند. تقریبا در ساعت 10 صبح اولین گلوله از جانب مهاجمان که از کوه به سوی ده سرازیر می شدند،شلیک شد؛ من (نگارند) در آن حال دو تا چراغ فتیله ای در دست به طرف قلعه بسرعت می رفتم و به سرعتم افزودم و داخل قلعه شدم اما مادرم که در خانه مانده بود تا بقیه اثاث حمل شود، دوباره برگشتم و در بین راه او را یافتمم و به داخل قلعه کشاندم و جنگ شروع شد. در اینجا باید از یک فرد شجاعی به نام «حیدر» نام ببرم که با تفنگ خود تنها به استقبال مهاجمان رفت و تقریبا یک ساعتی آنها را متوقف کرد تا همه توانستند به داخل قلعه برسند؛ بعد خودش را از دیوار به داخل انداخت؛ مردانی که تفنگ داشتند دوبدو در هر برجی مستقر گشته و مشغول دفاع شدند؛ در کنار قلعه با فاصله صدمتری کلیسایی مستحکم قدیمی نیز بود که تعدادی از اهالی و ژاندارمهای در آنجا مجتمع شده بودند و آنجا به خیال اینکه قله مخربه است و ناچار گشوده خواهد شد در کلیسا جای خود را محکم کرده و فارغبال بودند و گاهگاهی تیری به این سو و آن سو در می کردند.،زیرا کلیسا به علت موقعیتش مورد حمله قرار نگرفته بود.
رئیس ژاندارمها که استواری به نام یداله خان مالکی بود، انصافا در آن روز خودش را خوب نمایاند و با احساس مسولیت، فورا به ژاندارمهای داخل کلیسا پیغام داد و آنها را از آنجا به داخل قلعه آورد، در بین آنها گروهبانی بود که هنوز گلوله ای شلیک نکرده، دست و پایش می لرزید، مذکور تفنگ او را گرفت و به دست یکی از اهالی روستا داد؛ جنگ با شدت شروع شده بود و من که از برجی به برج دیگر می رفتم و از داخل مزغلها به بیرون نگاه می کردم؛ در یکی از برجها فردی به نام «ایمان که که» که بسیار شجاع و نترس بود، گفت: بیا یکی را زده ام؛ از مزغل نگاه کردم، دیدم مردی است دراز قامت با لباس مندرس و چوبدستی که در کنارش افتاده و گویا می خواسته با همان وضع از دیوار قلعه که تا حدی فرو ریخته و کوتاه شده بود، به داخل قلعه بپرد، همین که دستهایش را بلند کرده بود؛ ایمان از زیر بغلش زده و افتاده بود خون در اطراف جاری بود.
خلاصه، جنگ در حوالی غروب شدت بیشتری یافت و مهاجمان تمام نیرویشان را به کارگرفتند مقاومت مردم را شکسته و به داخل قلعه بریزند و گاهی دو سه تفنگ را هماهنگ کرده و با هم به یک نقطه از دیوار قلعه شلیک می کردند و آنها را فرو می ریختند؛ ولی مدافعان بلافاصله با چوب و سنگ و خاک و گل و کیسه های شن فورا آنجا را ترمیم می کردند؛ در ساعات اولیه جنگ ژاندارمری به نام «میرزاآقا» که چند روز پیش لباس ژاندارمی پوشیده بود، خیلی سرحال ونترس مشغول دفاع بود؛ پلکانی به دیوار گذاشته واز بالای دیوار به بیرون تیراندازی می کرد؛ دفعۀٌ از روی پلکان سرنگون شد و کله اش متلاشی شد؛ گویا از بیرون با گلوله ای سرش را که از دیوار دیده شده بود فورا نشانه گرفته بودند.
در آغاز تهاجم، اهالی فورا دو نفر از جوانان سبکرو و نترس را برای جلب حمایت و اعلام وضعیت به سلماس فرستاده بودند؛ اهالی سلماس هم که می دانستند در صورت مسخر شدن قره باغ تمام روستاهای اطراف و حتی خود سلماس در معرض خطر خواهد بود، دسته جمعی در مقابل کاندانی شوروی جمع و خاستار اعزام نماینده و دفع کارهای داخلی شما دخالت نمی کنیم! ولی حاکم سلماس که مکرم نامی از اهالی خود سلماس و مرد نیکخواهی بود و با تظاهر به طرفداری روسها به حکومت شهر گمارده شده بود با اصرار کماندانی را وادار به اعزام یک افسر با مترجم و دو نفر ژاندارم می نماید؛ چون قره باغ راه ماشین رو نداشت، و می بایست تا گردنه قوشچی با اتومبیل و از آنجا با اسب و پیاده به ده می آمدند. لذا هیات همین که به گردنه می رسند، به این بهانه که اگر در تاریکی شب به روستا نزدیک شویم ناشناخته مورد هدف مهاجمان و یا مدافعان قرار می گیریم پس صبر کنیم تا صبح در قهوه خانه آنجا می مانند؛ اما علت این کار آن ها این بود که به افسر مذکور گویا سفارش شده بود تا به هر بهانه رسیدن به محل را به تاخیر بیندازند تا مهاجمان بتوانند به هدف خود برسند و دِه را متصرف شوند، اما مقاومت دلیرانه مردم این نقشه آنها را عقیم گذاشت و در دمدمهای صبح که آفتاب تازه سرزده بود، یکی از ژاندار همراه هیات که خود اهل روستا به نام «علی» بود از لابلای درختهای باغهای اطراف قلعه بانگ زد که من فلانی هستم و با هیات روسی آمده ایم تیراندازی نکنید؛ مردم نیز با شنیدن آواز او و شناختن وی با احساس خوشحالی دست از تیراندازی کشیدند؛ احساس خوشحالی از این جهت که در صورت تاخیر رسیدن هیات و طول کشیدن نبرد احیاناٌ مهمات و گلوله مدافعان که محدود بود ته می کشید و عواقب ناگواری می داشت، مردم از بالای برجها مشاهده کردند که مهاجمان گروه گروه، پیاده و سواره مشغول بازگشت هستند و با دیدن سیل جمعیت که از باز می گشتند، تازه فهمیدند چه لشکر بزرگی برای نهب و غارت و چپاول، مسلح و غیر مسلح به سر وقتشان ریخته بودند.
افسر روس با مترجمین دور قلعه را گشت و در چند جا که از جنازه ها مانده بود و یا جای کشتگان مهاجم خونین دیده می شد، با تشدد و عصبانیت به زبان روسی مطالبی گفت که مترجمش ترجمعه کرد و گفت: رفیق کماندان می گویند: چرا اینها را کشته اید؟! رئیس پاسگاه ژاندارمری نیز که معتمدان محلی همراهشان بودند، به مترجم گفت: از رفیق کماندان بپرسید که آیا ما به دنبال اینها سیب سرخ فرستاده بودیم ؟!
بالاخره، افسر روس گفت بگذارید آنها بیایند و جنازه ها را ببرند که آمدند و برند؛ گویا در حدود 12 تا 15 نفر کشته شده بودند واز این طرف هم غیر از آن ژندارم یک نفر از اهالی هم با ترکیدن سنگ مزغل و اصابت به چشمهایش تا پایان عمر کور شد؛ و این مقاومت اهالی قره باغ در آن موقعیت سر صدای زیادی ایجاد کرد و سبب گردید که مهاجمان بعد از آن دیگر نتوانند به آن نواحی دستیازی کنند.
دلیل قاطعی که در صورت دستیازی مهاجمان به قره باغ به چه جنایتی دیت می زدند، این است که هنگام جمع شدن مردم به داخل قلعه، یک پیرمرد هشتاد ساله و نابینا که ماهجری از ترکیه بود، به علت نداشتن کس و کار نبود فرصت همسایگان در داخل اتاقکش در نزدیکی قلعه مانده بود؛ صبح بعد از رفتتن مهاجمان آشنایان به سراغش رفتند و دیدند غرق به خون در کف اتاق افتاده و تمام بدنش را با سرنیزه سوراخ سوراخ کرده بودند؛ این نشانه ای از شقاوت و سنگدلی و بیرحمی آنها بود که یک فرد بی دفاع و نابینا را به چنین حالی کشته بودند، حال مقایسه شود که در صورت تسلط به اهالی مخصوصا به مدافعان روستا چه جنایت را که مرتکب نمی شدند؟!
در مدت حمله اشرار به قره باغ اهالی روستای نجف آباد در دو کیلومتر پایین قره باغ در قلعه نیمه مخروبه خود در وسط روستا جمع شده با چهار قبضه تفنگ که داشتند آماده بودند که در صورت حمله اشرا ناچار از خود نمایند و اهالی روستاهای قوشچی و باری و مغاطل و قالقاچی و گورچین قلعه نیز با توجه به سوابق امر در زمان کاظم خان، شبانه تمام مال و مواشی و اهل و عیل خود را به سنگ کاظم منتقل کرده و خود در بلندیهای میان گورچین قلعه قره باغ که صدای رگبار گلوله ها کاملا شنیده می شد مراقب بودند و یقین داشتند که در صورت تسلیم اهالی قره باغ و غارت و کشتار آنجا مهاجمان به سراغ آنها نیز خواهند آمد لذا تصمیم داشتند مثل زمان کاظم خان در سنگ مذکور قلعه بند شده و دفاع نمایند. ولی خوشبختانه با مقاومت قره باغیها و آمدن مامور شوروری و برگرداندن اشرار و خوابیدن صدای گلوله ها آنان نفس راحتی کشیده و به فاصله یکی دو ساعتی چند نفر از ریش سفیدان و تفنگچیان آنها به قره باغ آمده و از این موفقیعت اهالی ابراز خوشحالی کردند.
تنها کاری که اهالی اورمیه می کردند، هر روز در تلگرافخانه جمع شده و ماجرای تهاجمات اشرار و محاصره شهر را مرکز تلگراف و استمداد می کردند؛ البته دفع اشرار کُرد در آن موقع برای حکومت کار مشکلی نبود؛ ولی اشکال در این بود که مقامات سیاسی و فرماندهان ارتش شوروی که نواحی آذربایجان را اشغال نموده بودند، اجازه اعزام قوا به آذربایجان را نمی دادند؛ چون اشرار از این موضوع اطلاع داشتند، لذا هر روز جری تر و جسورتر می گردیدند...
مطالب برگرفته از کتاب (اورمیه در گذر زمان)
با تالیف حسن انزلی


