عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
8 خرداد 1391 | |
|
2
|
8 خرداد 1391 | |
|
3
|
8 خرداد 1391 | |
|
4
|
8 خرداد 1391 | |
|
5
|
8 خرداد 1391 | |
|
6
|
8 خرداد 1391 | |
|
7
|
8 خرداد 1391 | |
|
8
|
8 خرداد 1391 | |
|
9
|
8 خرداد 1391 | |
|
10
|
8 خرداد 1391 |
امیر جون - 13:52 1390/11/20
گفت و گو بامادر شهید ژاپنی
به کوشش خواهران یساقی و زین الدینی
«كونیكو یامامورا» معلم، هادی سیاسی و مادر شهید است. ایرانی ها او را به نام خانم بابایی می شناسند ولی همسر مرحومش او را «سبا»كه نام یكی از سوره های قرآن است صدا می زد. متولد شهر«آشیا»ی كشور ژاپن (غرب توكیو) است. در سن 21 سالگی با آقای «اسداله بابایی» كه آن زمان تاجر منسوجات و ظروف بود، ازدواج می كند و ثمره این ازدواج دو پسر و یك دختر به نام های سلمان، بلقیس و محمد می باشد. 52 سال پیش كه پسرش سلمان 10 ماهه بود به ایران می آید و از آن زمان تاكنون در تهران زندگی می كند و اكنون به مسلمان بودن، شیعه بودن، ایرانی بودن و مادرشهید بودن خود افتخار می كند. پایگاه بصیرت گفت وگویی خواندنی با این مادر شهید ژاپنی 73 ساله انجام داده اند. با تشكر از همكاری حوزه 312 طوبی ناحیه مقاومت شهید محلاتی، این گفت وگو را در ادامه می خوانید.
¤ خانم بابایی به عنوان اولین سوال بفرمایید كه چگونه با اسلام آشنا شدید؟
آن زمان كتابی در ژاپن درباره اسلام وجود نداشت. فقط من می دانستم كه مسلمانان نباید شراب و گوشت خوك بخورند. من از طریق شوهرم با دین مبین اسلام آشنا شدم. ایشان كم كم با اعمالش مرا با مذهب شیعه آشنا كرد. مثلاً در ژاپن كه بودیم هنگامی كه شروع به نماز خواندن می كرد، از این كارش همه تعجب می كردند فكر می كردند كه او یك كار غیرعادی انجام می دهد. ایشان همیشه پارچه ای همراه داشت و هر جا كه وقت نماز می شد آن را می انداخت و نمازش را می خواند و برای من هم راجع به این رفتارها توضیح می داد كه خدا وجود دارد و معنی نماز را به من یاد می داد. اوایل كه نماز می خواندیم من نمی توانستم تلفظ عربی كلمات را ادا كنم، همسرم می گفت همین كه پشت سر من بایستی و هر حركتی كه من انجام می دهم را انجام بدهی، كافی است و من به این صورت نماز می خواندم و كم كم یاد گرفتم كه چگونه باید خدا را عبادت كرد. ایشان درباره شیعه و سنی صحبت نكرد تا سال ها بعد كه من به ایران آمدم و با شركت در جلسات و كارها و صحبت هایی كه در جامعه انجام می شد با دین اسلام بیشتر آشنا شدم. ولی جالب اینجا بود من زمانی كه بچه بودم و مدرسه می رفتم یك لغتنامه ژاپنی داشتم كه اولین بار در آن دیدم كه نوشته بود واقعه كربلا، من متوجه نشدم كه منظور چه بود، فقط معنی آن را دیدم كه نوشته شده بود در سرزمین عراق جایی به نام كربلاست كه در آنجا یك جنایتی انجام شده كه خیلی واقعه تلخی بود. بیشتر از این توضیح نداشت و نمی دانستم كه این اسلام است. من این را فراموش كردم، تا اینكه چندین سال بعد وقتی كه به ایران آمدم ماه محرم كه شد دسته های عزاداری را دیدم كه به خیابان ها می آمدند. برایم خیلی جالب بود و تعجب می كردم چه چیزی باعث شده كه این جمعیت زیاد با هم به خیابان ها می آیند و با هم حركت می كنند و باهم می خوانند. آن زمان هنوز امام حسین(ع) را نمی شناختم. بعد كه به مدرسه پسرم رفتم، در كلاس هایی كه برای مادرها هر پنجشنبه برگزار می شد، به ما كتاب هایی دادند كه یكی از این كتاب ها درباره امام حسین(ع) بود كه بعد از مطالعه فهمیدم امام حسین(ع) كیست.
¤آیا خاطره ای از زمان انقلاب 57 مردم ایران دارید؟
بله آن زمان آقای بابایی در بازار تهران حجره ای داشت. در سال 1357 منزل ما خیابان پیروزی بود. پسرهایم سلمان و محمد دبستان عربی درس می خواندند. در منزل مان هیئت مذهبی برگزار می كردیم. آقایان «شجونی»، «امامی كاشانی» و «لاهوتی» برای سخنرانی به هیئت ما تشریف می آوردند. ساواكی ها كه متوجه برنامه های هیئت ما شدند، به ما خیلی گیر می دادند و ما مجبور شدیم، دوباره منزل مان را عوض كنیم. منزل مان را به خیابان پنجم نیروی هوایی نزدیك مسجد انصارالحسین منتقل كردیم. قبل از پیروزی انقلاب در راه پیمایی های زیادی شركت می كردیم و چون شرایط خیلی خطرناك بود در كف دست مان آدرس منزل مان را می نوشتیم و به راه پیمایی می رفتیم كه اگر زخمی شدیم ما را به منزل ببرند.
روز 21 و22 بهمن57 سراسر خیابان پنجم نیروی هوایی محل استقرار نیروهای ارتش و تانك های شان بود. ساعت 9 شب كه می شد، تهران خاموش می شد و ما به پشت بام می رفتیم و شعار می دادیم. در همسایگی ما یك ساواكی زندگی می كرد و گزارش داده بود كه خانواده ما علیه رژیم شاه شعار می دهد. یك روز صبح زنگ خانه به صدا درآمد، باز كردم، سربازها به خانه ما ریختند و همین طور با كفش داخل آمدند و همه منزل ما را زیر و رو كردند. به دنبال اعلامیه امام بودند ما همیشه اعلامیه های امام را در اتاقی كه در پشت بام داشتیم می بردیم، اما در كتابخانه قرآن و تفسیر زیاد داشتیم. آنها به ما گفتند كه شما چرا اینقدر قرآن دارید. من گفتم شما چرا اینقدر مردم بی گناه را تیر می زنید و...
¤ خانم بابایی اكنون با این سن و سال مشغول چه نوع فعالیت های اجتماعی هستید؟
بعد از پیروزی انقلاب مدتی در وزارت امور خارجه و مدتی هم معلم مدرسه بودم. الان بیشتر وقتم را صرف جانبازان شیمیایی می كنم. من عضو انجمن حمایت از جانبازان شیمیایی هستم و با انجمن هیروشیما كه انجمن حمایت از مجروحان بمب اتم است، رابطه ای در زمینه پزشكی و فرهنگی برقرار كرده ام و الان هشت سال است كه فعالانه در این زمینه با انجمن حمایت از جانبازان شیمیایی همكاری دارم. همچنین با دانشگاه بین المللی «جامعه المصطفی» قم كه طلاب خارجی در آنجا تحصیل می كنند، همكاری دارم. در آنجا رساله های مختلفی را ترجمه می كنم. دانشگاه مجازی جامعه المصطفی یك برنامه ای به نام «نورالاحكام» دارد كه توضیح المسائل تصویری است و من برای استفاده طلاب خارجی احكام را به زبان ژاپنی ترجمه می كنم. با دفتر تلویزیونی ژاپن در ایران در تولید مستند، فیلم، گفت وگو، ترجمه و... نیز همكاری دارم.
¤با توجه به اینكه عضو انجمن حمایت از جانبازان شیمیایی هم هستید، در این باره هم توضیح دهید.
در ژاپن بمب اتمی كه در هیروشیما منفجر شد، یك ساعت بعد همه متوجه شدند و كمك های مردمی زیادی به آنجا رسید. همه می دانند كه به كارگیری سلاح اتمی كاری غیر انسانی است و سازمان ملل هم استفاده از سلاح های اتمی را ممنوع كرده است، اما چطور شده كه در جنگ ایران و عراق، دشمن بسیاری از این نوع سلاح های ممنوعه را استفاده كرد و خیلی از نیروهای نظامی و غیرنظامی ایران دچار مصدومیت شیمیایی شدند. این سلاح های شیمیایی خیلی بدتر از نوع اتمی است و كسی كه شیمیایی بشود حتی نفس كشیدن هم برایش سخت است. باید تشكل های مختلف مردمی بسیج شوند و تولیدكنندگان سلاح های شیمیایی را به دادگاه های بین المللی معرفی كنند. من برای رساندن صدای این جانبازان شیمیایی به گوش دنیا هر كاری كه از دستم بر بیاید انجام می دهم. اعضای انجمن شیمیایی ژاپن هر ساله در سالگرد بمباران هیروشیما به ایران می آیند و از مناطق شیمیایی شده ایران بازدید می كنند و من هم هر ساله در روز بمباران اتمی هیروشیما تعدادی از افراد را به هیروشیما می برم و در آن جا جنایت آمریكایی ها را برای آنها تشریح می كنم و از طرفی بین پزشكان متخصص شیمیایی در ایران و دانشگاه هیروشیما ارتباط مطالعاتی برقرار شده و هر دو طرف باهم در این رابطه تبادل نظر می كنند.
¤شما با سن و سالی كه دارید، هم در ژاپن زندگی كرده اید و هم در ایران، در ژاپن جنگ جهانی دوم رخ داد و در ایران شاهد جنگ تحمیلی هشت ساله بودید، چه تحلیل و برداشتی از این دوجنگ دارید؟
در كل جنگ حادثه خوبی نیست، اما در مورد ایران مسئله دفاع بوده است، نه جنگ. در حالی كه جنگ جهانی دوم برای توسعه طلبی و قدرت طلبی اتفاق افتاد. ژاپن یك جزیره كوچكی است كه دورتا دور آن را آب فراگرفته است و از لحاظ موقعیت جغرافیایی حدوداً یك پنجم ایران است، ژاپن برای گسترش كشورش جنگ كرد. البته تا مدتی پیشرفت زیادی داشت، اما به خاطر از دست دادن نیرو و كمبود سلاح كم كم تضعیف شد، به طوری كه اواخر جنگ باید خلبانان با هواپیما خود را به كشتی های آمریكایی می زدند و غیر از آن راهی برای از بین بردن كشتی ها نداشتند و به نوعی خودكشی می كردند. زیرا از خودشان اختیاری نداشتند و این یك دستور بود كه باید اجباراً انجام می شد. از طرف دیگر خانم ها و دخترها را برای كار در كارخانه اسلحه سازی و تولید لباس می بردند. منتها اواخر جنگ كه آمریكایی ها به جنوبی ترین نقطه منطقه یعنی «اوكیناوا»ی ژاپن وارد شدند، آنجا دختران زیادی حضور داشتند، ارتش ژاپن می خواست كه آنها به دست آمریكایی ها نیفتند، اما آنها را نجات یا فراری ندادند، بلكه آنها را در غاری جمع كردند و دستور دادند كه با نارنجك خودكشی كنند و اكنون در آنجا یادمانی به نام «هیمه یورینوتو» بر پا شده است. ژاپنی ها این طور حقوق بشر را نادیده می گرفتند و خودكشی را تحمیل می كردند كه این وقایع اصلاً با جنگ ایران قابل قیاس نیست. جنگ جهانی دوم شش سال بود و جنگ ایران هشت سال. در ایران وقتی جنگ شد جنگی تحمیلی بود و ایرانی ها مجبور به دفاع بودند تا آرمان ها و ارزش های انقلاب از بین نرود. بچه های ایران خودشان داوطلبانه به جنگ می رفتند نه به خاطر خاك و كشورگشایی، بلكه به خاطر حفظ ارزش های دین شان. در ایران همین استقلال و آزادی خیلی ارزش دارد كه در ژاپن از لحاظ سیاسی، فرهنگی و نظامی چنین آزادی نیست و خودشان نمی توانند تصمیم بگیرند و مستقل هم نیستند. ایران هر حرف حقی را بیان می كند و از هیچ دولتی هراسی ندارد ولی ژاپن چون تحت سلطه كشور دیگر بود نمی توانست هیچ انتقادی را بیان كند.
¤ خانم بابایی كمی از ویژگی ها و خصلت های اخلاقی فرزند شهیدتان محمد بگویید؟
هر دو پسرم سلمان و محمد روزها مدرسه و شب ها در مسجد انصارالحسین عضو بسیج بودند. چند روز پیش، مسئول
بسیج این مسجد درباره شهید محمد می گفت: «محمد كه گشت می داد یك دستش
اسلحه بود و در دست دیگرش كتاب و درس می خواند، برای اینكه در كنكور شركت
كند. فرمانده اش به او گفته بود، شما نباید كتاب در دست داشته باشی باید
همه حواست به اسلحه باشد، محمد هم در جواب گفته بود كه امام فرمودند یك دست
تان قرآن باشد و دست دیگر هم اسلحه.» بچه خیلی شوخی بود و همه تعریفش را
می كردند. محمد چهار سال از برادرش كوچك تر بود. آن زمان قبل از اینكه
كنكور شروع بشود، به جبهه رفت و در عملیات «مسلم بن عقیل» شركت كرد و بعد
آمد در كنكور همان سال شركت كرد و دوباره به جبهه برگشت. همیشه می گفت امام
فرمودند: هم سنگر مسجد را حفظ كنید، هم جبهه را خالی نگذارید. بعد از
شهادتش بود كه اعلام كردند، دانشگاه علم و صنعت تهران در رشته مهندسی قبول
شده است. از خصوصیاتش این بود كه خیلی سادگی را دوست داشت و در زندگی ساده
زیست بود و در پوشش و لباس، همیشه لباس های ساده را انتخاب می كرد.
پسرم همیشه حرف شهادت را می زد. آن زمان حال دیگری داشتم و احساس می كردم كه شهید بشود. دوستش درب منزل مان آمده بود به بهانه دادن كتابی به من ولی من از بغضی كه كرده بود فهمیدم كه می خواهد چیزی بگوید، اما خودش نتوانست و رفت. همان شب از طرف مسجد خبر شهادتش را به ما دادند.یك هفته بعد از شهادتش، وقتی وسایلش را گرفتم، آن موقع نتوانستم خودم را نگه دارم، فقط احساس كردم درون بدنم قلبم در حال انفجار است. گریه نمی كردم، فقط مرتب با دست به سینه ام می زدم. آنجا فهمیدم كه فلسفه سینه زدن برای امام حسین(ع)این آرامشی است كه انسان پیدا می كند.
یك بار در ماه رمضان چند سال پیش خواب دیدم كه زنگ خانه ما را زدند. وقتی در را باز كردم، دیدم جمعیت زیادی پشت در هستند. پیش خودم گفتم من كه برای افطار میهمانی دعوت نكردم. دیدم یك نفر كه دختر كوچكی در بغل دارد، داخل آمد. من نشناختم چه كسی بود. فقط به من گفت این دختر محمد آقاست.گفتم محمد من كه مجرد بود الان خودش كجاست؟ آن فرد به بالای كوهی اشاره كرد كه خیلی سرسبز بود و كاخ سفیدرنگی هم پیدا بود. گفت محمد آنجاست. بعد از چند سال كه قرآن می خواندم آیه ای را خواندم كه پروردگار مربی ما است و ملائك را می فرستد و شما در گذشته و آینده غمگین نباشید كه خداوند بهشت را وعده داده است. من واقعاً در آنجا بهشت را دیدم و این خیلی زیبا بود.گاهی كه جایی برای صحبت می روم بعضی از دخترها به من می گویند كه شما كه بهشت و جهنم را ندیده اید، چطور ایمان آورده اید و قبول كرده اید؟ من گفتم كه بهشت را دیده و یقین حاصل كرده ام وقتی شما خدا را قبول ندارید كافرید و گرنه حتماً نباید خدا را دید، بلكه باید با توجه به نشانه هایی كه وجود دارد ایمان بیاورید.
¤ سخن آخر؟
برای یك مادر، از دست دادن فرزند واقعاً دردآور است، اما اگر بیشتر فكر كنیم و عمیق شویم، خدا بچه ها را به ما امانت داده است. وقتی خوب تربیت شوند و بگوییم خدایا هر وقت كه می خواهی اینها را از ما بگیر، دیگر نباید اعتراض كنیم. همه نعمت هایی كه خدا به ما عطا كرده، امانت است و ما نباید به آنها دلبستگی داشته باشیم. اگر فرزندمان را در راه خدا و شهادت بدهیم اصلاً ناراحتی ندارد.
منبع:http://basirat.ir
«كونیكو یامامورا» معلم، هادی سیاسی و مادر شهید است. ایرانی ها او را به نام خانم بابایی می شناسند ولی همسر مرحومش او را «سبا»كه نام یكی از سوره های قرآن است صدا می زد. متولد شهر«آشیا»ی كشور ژاپن (غرب توكیو) است. در سن 21 سالگی با آقای «اسداله بابایی» كه آن زمان تاجر منسوجات و ظروف بود، ازدواج می كند و ثمره این ازدواج دو پسر و یك دختر به نام های سلمان، بلقیس و محمد می باشد. 52 سال پیش كه پسرش سلمان 10 ماهه بود به ایران می آید و از آن زمان تاكنون در تهران زندگی می كند و اكنون به مسلمان بودن، شیعه بودن، ایرانی بودن و مادرشهید بودن خود افتخار می كند. پایگاه بصیرت گفت وگویی خواندنی با این مادر شهید ژاپنی 73 ساله انجام داده اند. با تشكر از همكاری حوزه 312 طوبی ناحیه مقاومت شهید محلاتی، این گفت وگو را در ادامه می خوانید.

¤ خانم بابایی به عنوان اولین سوال بفرمایید كه چگونه با اسلام آشنا شدید؟
آن زمان كتابی در ژاپن درباره اسلام وجود نداشت. فقط من می دانستم كه مسلمانان نباید شراب و گوشت خوك بخورند. من از طریق شوهرم با دین مبین اسلام آشنا شدم. ایشان كم كم با اعمالش مرا با مذهب شیعه آشنا كرد. مثلاً در ژاپن كه بودیم هنگامی كه شروع به نماز خواندن می كرد، از این كارش همه تعجب می كردند فكر می كردند كه او یك كار غیرعادی انجام می دهد. ایشان همیشه پارچه ای همراه داشت و هر جا كه وقت نماز می شد آن را می انداخت و نمازش را می خواند و برای من هم راجع به این رفتارها توضیح می داد كه خدا وجود دارد و معنی نماز را به من یاد می داد. اوایل كه نماز می خواندیم من نمی توانستم تلفظ عربی كلمات را ادا كنم، همسرم می گفت همین كه پشت سر من بایستی و هر حركتی كه من انجام می دهم را انجام بدهی، كافی است و من به این صورت نماز می خواندم و كم كم یاد گرفتم كه چگونه باید خدا را عبادت كرد. ایشان درباره شیعه و سنی صحبت نكرد تا سال ها بعد كه من به ایران آمدم و با شركت در جلسات و كارها و صحبت هایی كه در جامعه انجام می شد با دین اسلام بیشتر آشنا شدم. ولی جالب اینجا بود من زمانی كه بچه بودم و مدرسه می رفتم یك لغتنامه ژاپنی داشتم كه اولین بار در آن دیدم كه نوشته بود واقعه كربلا، من متوجه نشدم كه منظور چه بود، فقط معنی آن را دیدم كه نوشته شده بود در سرزمین عراق جایی به نام كربلاست كه در آنجا یك جنایتی انجام شده كه خیلی واقعه تلخی بود. بیشتر از این توضیح نداشت و نمی دانستم كه این اسلام است. من این را فراموش كردم، تا اینكه چندین سال بعد وقتی كه به ایران آمدم ماه محرم كه شد دسته های عزاداری را دیدم كه به خیابان ها می آمدند. برایم خیلی جالب بود و تعجب می كردم چه چیزی باعث شده كه این جمعیت زیاد با هم به خیابان ها می آیند و با هم حركت می كنند و باهم می خوانند. آن زمان هنوز امام حسین(ع) را نمی شناختم. بعد كه به مدرسه پسرم رفتم، در كلاس هایی كه برای مادرها هر پنجشنبه برگزار می شد، به ما كتاب هایی دادند كه یكی از این كتاب ها درباره امام حسین(ع) بود كه بعد از مطالعه فهمیدم امام حسین(ع) كیست.
¤آیا خاطره ای از زمان انقلاب 57 مردم ایران دارید؟
بله آن زمان آقای بابایی در بازار تهران حجره ای داشت. در سال 1357 منزل ما خیابان پیروزی بود. پسرهایم سلمان و محمد دبستان عربی درس می خواندند. در منزل مان هیئت مذهبی برگزار می كردیم. آقایان «شجونی»، «امامی كاشانی» و «لاهوتی» برای سخنرانی به هیئت ما تشریف می آوردند. ساواكی ها كه متوجه برنامه های هیئت ما شدند، به ما خیلی گیر می دادند و ما مجبور شدیم، دوباره منزل مان را عوض كنیم. منزل مان را به خیابان پنجم نیروی هوایی نزدیك مسجد انصارالحسین منتقل كردیم. قبل از پیروزی انقلاب در راه پیمایی های زیادی شركت می كردیم و چون شرایط خیلی خطرناك بود در كف دست مان آدرس منزل مان را می نوشتیم و به راه پیمایی می رفتیم كه اگر زخمی شدیم ما را به منزل ببرند.
روز 21 و22 بهمن57 سراسر خیابان پنجم نیروی هوایی محل استقرار نیروهای ارتش و تانك های شان بود. ساعت 9 شب كه می شد، تهران خاموش می شد و ما به پشت بام می رفتیم و شعار می دادیم. در همسایگی ما یك ساواكی زندگی می كرد و گزارش داده بود كه خانواده ما علیه رژیم شاه شعار می دهد. یك روز صبح زنگ خانه به صدا درآمد، باز كردم، سربازها به خانه ما ریختند و همین طور با كفش داخل آمدند و همه منزل ما را زیر و رو كردند. به دنبال اعلامیه امام بودند ما همیشه اعلامیه های امام را در اتاقی كه در پشت بام داشتیم می بردیم، اما در كتابخانه قرآن و تفسیر زیاد داشتیم. آنها به ما گفتند كه شما چرا اینقدر قرآن دارید. من گفتم شما چرا اینقدر مردم بی گناه را تیر می زنید و...
¤ خانم بابایی اكنون با این سن و سال مشغول چه نوع فعالیت های اجتماعی هستید؟
بعد از پیروزی انقلاب مدتی در وزارت امور خارجه و مدتی هم معلم مدرسه بودم. الان بیشتر وقتم را صرف جانبازان شیمیایی می كنم. من عضو انجمن حمایت از جانبازان شیمیایی هستم و با انجمن هیروشیما كه انجمن حمایت از مجروحان بمب اتم است، رابطه ای در زمینه پزشكی و فرهنگی برقرار كرده ام و الان هشت سال است كه فعالانه در این زمینه با انجمن حمایت از جانبازان شیمیایی همكاری دارم. همچنین با دانشگاه بین المللی «جامعه المصطفی» قم كه طلاب خارجی در آنجا تحصیل می كنند، همكاری دارم. در آنجا رساله های مختلفی را ترجمه می كنم. دانشگاه مجازی جامعه المصطفی یك برنامه ای به نام «نورالاحكام» دارد كه توضیح المسائل تصویری است و من برای استفاده طلاب خارجی احكام را به زبان ژاپنی ترجمه می كنم. با دفتر تلویزیونی ژاپن در ایران در تولید مستند، فیلم، گفت وگو، ترجمه و... نیز همكاری دارم.
¤با توجه به اینكه عضو انجمن حمایت از جانبازان شیمیایی هم هستید، در این باره هم توضیح دهید.
در ژاپن بمب اتمی كه در هیروشیما منفجر شد، یك ساعت بعد همه متوجه شدند و كمك های مردمی زیادی به آنجا رسید. همه می دانند كه به كارگیری سلاح اتمی كاری غیر انسانی است و سازمان ملل هم استفاده از سلاح های اتمی را ممنوع كرده است، اما چطور شده كه در جنگ ایران و عراق، دشمن بسیاری از این نوع سلاح های ممنوعه را استفاده كرد و خیلی از نیروهای نظامی و غیرنظامی ایران دچار مصدومیت شیمیایی شدند. این سلاح های شیمیایی خیلی بدتر از نوع اتمی است و كسی كه شیمیایی بشود حتی نفس كشیدن هم برایش سخت است. باید تشكل های مختلف مردمی بسیج شوند و تولیدكنندگان سلاح های شیمیایی را به دادگاه های بین المللی معرفی كنند. من برای رساندن صدای این جانبازان شیمیایی به گوش دنیا هر كاری كه از دستم بر بیاید انجام می دهم. اعضای انجمن شیمیایی ژاپن هر ساله در سالگرد بمباران هیروشیما به ایران می آیند و از مناطق شیمیایی شده ایران بازدید می كنند و من هم هر ساله در روز بمباران اتمی هیروشیما تعدادی از افراد را به هیروشیما می برم و در آن جا جنایت آمریكایی ها را برای آنها تشریح می كنم و از طرفی بین پزشكان متخصص شیمیایی در ایران و دانشگاه هیروشیما ارتباط مطالعاتی برقرار شده و هر دو طرف باهم در این رابطه تبادل نظر می كنند.
¤شما با سن و سالی كه دارید، هم در ژاپن زندگی كرده اید و هم در ایران، در ژاپن جنگ جهانی دوم رخ داد و در ایران شاهد جنگ تحمیلی هشت ساله بودید، چه تحلیل و برداشتی از این دوجنگ دارید؟
در كل جنگ حادثه خوبی نیست، اما در مورد ایران مسئله دفاع بوده است، نه جنگ. در حالی كه جنگ جهانی دوم برای توسعه طلبی و قدرت طلبی اتفاق افتاد. ژاپن یك جزیره كوچكی است كه دورتا دور آن را آب فراگرفته است و از لحاظ موقعیت جغرافیایی حدوداً یك پنجم ایران است، ژاپن برای گسترش كشورش جنگ كرد. البته تا مدتی پیشرفت زیادی داشت، اما به خاطر از دست دادن نیرو و كمبود سلاح كم كم تضعیف شد، به طوری كه اواخر جنگ باید خلبانان با هواپیما خود را به كشتی های آمریكایی می زدند و غیر از آن راهی برای از بین بردن كشتی ها نداشتند و به نوعی خودكشی می كردند. زیرا از خودشان اختیاری نداشتند و این یك دستور بود كه باید اجباراً انجام می شد. از طرف دیگر خانم ها و دخترها را برای كار در كارخانه اسلحه سازی و تولید لباس می بردند. منتها اواخر جنگ كه آمریكایی ها به جنوبی ترین نقطه منطقه یعنی «اوكیناوا»ی ژاپن وارد شدند، آنجا دختران زیادی حضور داشتند، ارتش ژاپن می خواست كه آنها به دست آمریكایی ها نیفتند، اما آنها را نجات یا فراری ندادند، بلكه آنها را در غاری جمع كردند و دستور دادند كه با نارنجك خودكشی كنند و اكنون در آنجا یادمانی به نام «هیمه یورینوتو» بر پا شده است. ژاپنی ها این طور حقوق بشر را نادیده می گرفتند و خودكشی را تحمیل می كردند كه این وقایع اصلاً با جنگ ایران قابل قیاس نیست. جنگ جهانی دوم شش سال بود و جنگ ایران هشت سال. در ایران وقتی جنگ شد جنگی تحمیلی بود و ایرانی ها مجبور به دفاع بودند تا آرمان ها و ارزش های انقلاب از بین نرود. بچه های ایران خودشان داوطلبانه به جنگ می رفتند نه به خاطر خاك و كشورگشایی، بلكه به خاطر حفظ ارزش های دین شان. در ایران همین استقلال و آزادی خیلی ارزش دارد كه در ژاپن از لحاظ سیاسی، فرهنگی و نظامی چنین آزادی نیست و خودشان نمی توانند تصمیم بگیرند و مستقل هم نیستند. ایران هر حرف حقی را بیان می كند و از هیچ دولتی هراسی ندارد ولی ژاپن چون تحت سلطه كشور دیگر بود نمی توانست هیچ انتقادی را بیان كند.
¤ خانم بابایی كمی از ویژگی ها و خصلت های اخلاقی فرزند شهیدتان محمد بگویید؟
هر دو پسرم سلمان و محمد روزها مدرسه و شب ها در مسجد انصارالحسین عضو بسیج بودند. چند روز پیش، مسئول
پسرم همیشه حرف شهادت را می زد. آن زمان حال دیگری داشتم و احساس می كردم كه شهید بشود. دوستش درب منزل مان آمده بود به بهانه دادن كتابی به من ولی من از بغضی كه كرده بود فهمیدم كه می خواهد چیزی بگوید، اما خودش نتوانست و رفت. همان شب از طرف مسجد خبر شهادتش را به ما دادند.یك هفته بعد از شهادتش، وقتی وسایلش را گرفتم، آن موقع نتوانستم خودم را نگه دارم، فقط احساس كردم درون بدنم قلبم در حال انفجار است. گریه نمی كردم، فقط مرتب با دست به سینه ام می زدم. آنجا فهمیدم كه فلسفه سینه زدن برای امام حسین(ع)این آرامشی است كه انسان پیدا می كند.
یك بار در ماه رمضان چند سال پیش خواب دیدم كه زنگ خانه ما را زدند. وقتی در را باز كردم، دیدم جمعیت زیادی پشت در هستند. پیش خودم گفتم من كه برای افطار میهمانی دعوت نكردم. دیدم یك نفر كه دختر كوچكی در بغل دارد، داخل آمد. من نشناختم چه كسی بود. فقط به من گفت این دختر محمد آقاست.گفتم محمد من كه مجرد بود الان خودش كجاست؟ آن فرد به بالای كوهی اشاره كرد كه خیلی سرسبز بود و كاخ سفیدرنگی هم پیدا بود. گفت محمد آنجاست. بعد از چند سال كه قرآن می خواندم آیه ای را خواندم كه پروردگار مربی ما است و ملائك را می فرستد و شما در گذشته و آینده غمگین نباشید كه خداوند بهشت را وعده داده است. من واقعاً در آنجا بهشت را دیدم و این خیلی زیبا بود.گاهی كه جایی برای صحبت می روم بعضی از دخترها به من می گویند كه شما كه بهشت و جهنم را ندیده اید، چطور ایمان آورده اید و قبول كرده اید؟ من گفتم كه بهشت را دیده و یقین حاصل كرده ام وقتی شما خدا را قبول ندارید كافرید و گرنه حتماً نباید خدا را دید، بلكه باید با توجه به نشانه هایی كه وجود دارد ایمان بیاورید.
¤ سخن آخر؟
برای یك مادر، از دست دادن فرزند واقعاً دردآور است، اما اگر بیشتر فكر كنیم و عمیق شویم، خدا بچه ها را به ما امانت داده است. وقتی خوب تربیت شوند و بگوییم خدایا هر وقت كه می خواهی اینها را از ما بگیر، دیگر نباید اعتراض كنیم. همه نعمت هایی كه خدا به ما عطا كرده، امانت است و ما نباید به آنها دلبستگی داشته باشیم. اگر فرزندمان را در راه خدا و شهادت بدهیم اصلاً ناراحتی ندارد.
منبع:http://basirat.ir
99
کامنت بنویسید...


