userinfo close

  ,

جان نثاران رهبر


jan_nesaran_rahbar

تاسیس: 7 مرداد 1388  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: ارشام - معاونان
كلوب جان نثاران رهبر همه دوستان و اعضا محترم را به حفظ آرامش و پرهیز از هرگونه درگیری و اغتشاش دعوت ادامه »
كلوب جان نثاران رهبر همه دوستان و اعضا محترم را به حفظ آرامش و پرهیز از هرگونه درگیری و اغتشاش دعوت مینماید
توهین به هر شخصیتی ممنوع می باشد
در صورت مشاهده هر گونه توهین به هر کس کاربر بدون تذکر مسدود خواهد شد
این کلوب به دلیل اینکه با اسم پاک رهبر مزین شده ارزش و اعتبار بسیاری در سایت دارد لطفا در خط و روش رهبری حرکت کنید
 
سرباز سیدعلی  , arasetayesh
سرباز سیدعلی - 23:53 1389/11/8

شهید حسن باقری

در برهوت  کوچه ای است، غرق سکوت

 

کوچه ی اول

کوچه ی اول کجاست؟

محله ای در میدان خراسان؛ سال هزار و سیصد و سی و چهار.

زمستان است و تو سخت می لرزی. از اطراف صدایی شبیه زوزه ی گرگ می آید. تو می ترسی و به دنبال سر پناه می گردی. نمی دانی چه سرنوشتی در انتظارت است. ناگاه به خانه ای می رسی. کوچک است و سر در آن چراغانی. تازه می فهمی سالروز تولد حضرت سیدالشهداء(ع) است. اما از درون خانه صدای جشن و سرور نمی آید!

کالسکه ای از راه می سد. مردی جوان همسرش را از خانه بیرون آورده، با کالسکه به مریضخانه می برد. حالا تو ترس و بی پناهی ات را فراموش کرده ای. چرا که فکر می کنی ترسی بزرگتر در راه است.

صدای اذان می آید!

ناگهان دریچه ی سخاوت گشوده شده ، رعدی می آید و برقی و ... باران ! باران ! ... صدای گریه نوزاد در آسمان توی خیابان می پیچد.

و تو تازه می فهمی وقتی بیم و امید به هم بیامیزد، چه پدیده ی زیبایی رخ می نماید.

تو تازه می فهمی در این کوچه می خواهند درسی به تو بدهند به نام؛ بشارت و انذار.

انذار یعنی؛ نوزاد نه ماهه مثل شاپرک ترد است و شکننده. پس وای بر شاپرک کوچکتر از کوچک. چرا که یک نسیم هم برای شکستنش کافی است.

وای بر نوزاد هفت ماهه ! آن هم با یک کیلو و هشتصد گرم وزن. اصلا مگر می شود لباس تنش کرد! پس چه باید کرد؟ هیچ ! باید او را پوشاند. حتی شده با یک مشت پنبه. نوزاد هفت ماهه ای که خوراکش یک قطره شیر است، همان بهتر که پوشاکش نیز یک مشت پنبه باشد.

بشارت یعنی؛ اسمش را بگذار غلامحسین تا غلام امام حسین(ع) باشد. آن وقت خودش می آید و کارها را درست می کند!

حالا بیا و کوچه ی بعدی را ببین.

 

کوچه ی دوم

کوچه ی دوم می دانی کجاست؟

خوب چشمانت را باز کن. بیست سال از کوچه ی اول فاصله گرفته ای. این همه دانشجو را ببین. چه ذوق زده اند و چه کودکانه می خندند.

اما آن جوان نحیف و لاغر چرا نمی خندد؟ چرا به جای دهان چشمانش باز است؟ می گویی مادرزادی است؟ ولی من می گویم نه. این چشمها می خواهند چیزی به من و تو بگویند. باور نمی کنی؟ خوب رفتارش را نگاه کن. با این که هیکلش از بسیاری دانشجوهای دیگر لاغرتر است، اما چنان برافراشته قدم بر می دارد که گویی پشت بام دانشکده را هم می بیند. این سر و گردن کوتاه، از سقف سر استادها هم بالاتر است. او در قرن چهاردهم، یزید قرن اول را نشان می دهد و خنده را بر لبهای همه می خشکاند.

مگر یزید قرن اول دست پرورده ی یهودیان نقابدار نبود؟ پس خوب گوشهایت را باز کن تا هر آنچه را آن دانشجوها شنیده اند تو هم بشنوی.

ــ رفقا! بیچارگی ما مسلمانها ، نوکری برای صهیونیستهاست. هیچ می دانید آنها دست در جیب ما می کنند و پول فاکتور سلاحهایی را می پردازند که با آن سینه ی مسلمانان فلسطینی را می درند؟ می دانید چرا؟ چون یزید قرن اول تنها بوزینه باز بود اما نخست وزیر بهایی مملکت ما همجنس باز نیز هست !... همجنس...

دیدی حالا چشمهای تو هم گشوده شده؟! دیدی خنده ات جایش را به فریاد داده!

از حالا به بعد همه ی این دانشجوها هنگام راه رفتن برافراشته قدم بر خواهند داشت. هر چند برافراشتگی آنها منجر به اخراج غلامحسین از دانشگاه شود.

حالا تو می توانی اسم درس این کوچه را بگذاری بصیرت.

ای آدم بصیر چشمانت را گشوده نگه دار که کوچه های بالاتر درس های دیگری دارد.

 

کوچه ی سوم

بهتر است پیش از ورود به این کوچه وضو بگیری و کفشهایت را به احترام از پا بیرون آوری. چرا که اینجا مثل طور سینا مقدس است. اینجا کوچه ی انقلاب است.

غلامحسین در این کوچه جانش را سپر جان بت شکن انقلاب قرار داده. اسلحه اش را می بینی؟ پادگانهای طاغوتی را یکی پس از دیگری به تسلیم انقلاب وا می دارد.او همان نوزاد هفت ماهه ای است که خوراکش یک قطره شیر بود و پوشاکش یک مشت پنبه. حالا کجاست؟ بالای دیوار کلانتری چهارده تهران. درس بشارت و انذار که یادت است! این ها را که گفتم حتم دارم غلامحسین را یک چریک تصور خواهی کرد. اما عجله نکن. بگذار اوضاع کمی آرام تر شود. آن وقت به تو خواهم گفت که غلامحسین را با اسلحه چه کار. آن بند را می بینی از گردنش آویزان است؟ اشتباه نکن. آن دیگر بند اسلحه نیست. بند دوربین عکاسی است. او می خواهد چشمان درشتش را تکثیر کند و همه را بصیر کند...

از حالا تو به جز چشمها ، گوشهایت را هم باید خوب باز کنی. تا بشنوی آن صدایی را که غلامحسین می شنید... نکند تو هم مثل بعضی ها بگویی این که چیزی نیست ، صدای بلدوزر سازندگی است ! خوب که گوش دهی میشنوی این صدای شنی تانکهای تخریب است!! سرت را بالاتر بگیر آن هم صدای غرش هواپیماهای بمب افکن است!!

امروز سی یکم شهریور پنجاه و نه است. یزید بار دیگر به خیمه گاه حسینیان یورش آورده. بیا دوربین هایمان را برداریم وبا غلامحسین به اهواز برویم. اما انگار باز هم او از همه ی ما جلوتر است. حالا بندهای آویزان از گردن او دوتاست. یکی بند دوربین و دیگری اسلحه ! دوربین یزید را فقط شناسایی می کند. ساقط کردن او بند دیگری می خواهد.

غلامحسین رفته رفته می شود چشم جبهه ها. اطلاعات یعنی چشم جنگ. او چشم جنگ را پایه گذاری می کند. حالا اسم او حسن باقری است. حسن باقری کیست؟ به کوچه ی بعدی بیا.

 

کوچه ی چهارم

اینجا کوچه ی خرداد است. کوچه ی برداشت محصول. آدمها به اندازه ی قد و قواره شان زراعت می کنند. خداوند می فرماید: یک ﻤﺆمن صبور برابری می کند با ده کافر. بعضی ها که حرف خدا را خوب گرفته اند ، حوض صبر و ایمانشان را عمیق تر کرده و برابری می کنند با صد کافر ! یا نه هزار کافر ! و حتی پنج هزار و بیشتر. باور نمی کنی؟ آیه 65 سوره انفال را بخوان. بعد برو سراغ آیه ی 125 آل عمران.

حالا بیا تا او را  نشانت دهم. او فرمانده دسته است ! می بینی چقدر حرص می خورد؟ خب حق دارد. مسئولیت جان بیست- سی انسان بر عهده ی اوست. همین را ضرب در سه کن ، فرمانده ی گروهان. باز هم ضربدر سه کن... فرمانده گردان.

 حالا بیا و به او نگاه کن اصلا به خونسردی اش توجه نکن ! او فرمانده ی قرارگاه نصر است. قرارگاه یعنی ده ها هزار نیرو !

تعجب نکن او در طرحهای شکست حصر آبادان، آزادسازی بستان غرب دزفول، شوش و خرمشهر نقش اساسی داشت.

حالا دیگر وقتی می خواهی به حسن باقری نگاه کنی ، باید کلاهت را بچسبی تا از پشت نیفتد. حالا دیگر یافتن او چقدر سخت شده. آن نور خیره کننده چشمها را وادار به تواضع می کند. چه باید کرد؟ ما که تا اینجای راه را آمده ایم.

کوچه ی بعدی را هم برویم هرچه باداباد.

 

کوچه ی پنجم

آقا ! شما کوچه ی پنجم را ندیدی؟ خانم شما چطور؟

بیایید کوچه ی پنجم را با هم پیدا کنیم. می گویم با هم چون می دانم به تنهایی ناتوانیم. بیا همه ی محققین را با خود به فکه ببریم و در دشت برهوت از آنها بپرسیم؛ آیا شما در اینجا کوچه می بینید؟ اگر گفتند نه ، بگوییم؛ ولی حسن در یکی از کوچه پس کوچه های اینجا به شهادت رسید. اگر پرسیدند؛ کجاست آن کوچه؛ نشانمان دهید. بگوییم؛ مگر خودمان دیده ایم که نشان دهیم؟ بعد ماجرای کوچه نشان دادن امام حسین(ع) را در شب عاشورا یادآوری کنیم و بگوییم؛ یاران باوفای سیدالشهداﺀ(ع) هیچکدام نماندند. حالا که ما مانده ایم یعنی کوچه ی پنجم را ندیده ایم ! اما می دانیم در این فکه ی درندشت کوچه ای هست به نام "معراج حسن" یا ، در برهوت کوچه ای است، غرق سکوت. حسن در تاریخ نهم بهمن شصت و یک آن را دید و بدون هیاهو وارد آن شد. او پیش از ورود به این کوچه به مقام جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه ارتقا یافت اما وسع خود را بیش از این درجه را می دانست. ولی مگر کسی می توانست آن درجه را به او بدهد. لذا بی درنگ وارد این کوچه شد.

صلاة ظهر- کوچه ی معراج حسن.

حسن، مجید بقایی و یک خمپاره صد و بیست میلیمتری وارد این کوچه می شوند.

ــ اشهد ان لا اله الا اﷲ... اشهد ان محمداً رسول اﷲ... اشهد ان امیراﻠﻤﺆمنین علیاً ولی اﷲ ... السلام علیک یا ابا عبداﷲ الحسین...

این ها آخرین زمزمه های غلام حسین بود. دیدید آخر خودش آمد و همه ی کارها را درست کرد !

سلام بر حسین

درود بر غلام حسین

برگرفته از وﻳﮋه نامه دیده ی روشن

حسن باقری

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.