userinfo close

  ,

امام موسی صدر


imamsadrclub

تاسیس: 15 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: جعفر گنجی - معاونان
“حتی اگر لبنانی در جغرافیای جهان وجود نداشت، مصلحت ما این بود که آن را به وجود آوریم”.. ادامه »
“حتی اگر لبنانی در جغرافیای جهان وجود نداشت، مصلحت ما این بود که آن را به وجود آوریم”...
امام صدر چالش فکری را برای اسلام و تشیع رشددهنده می‌دانستند که در کشوری با شرایط لبنان این امکان بوده و هست. در لبنان تشیع مجبور است با تفکرات و اعتقادات دیگر روبرو شود، بحث کند و پاسخ دهد که این امر، باعث ارتقای تفکر شیعی می شود. این دغدغه امام صدر بود.
 
نیلوفر      , niloofar_bm
نیلوفر - 20:01 1390/11/6

پدر من آمدم …

پدر من آمدم ....


«خانواده ی صدر عجیب اند. آن ها آدم را دچار این سوءتفاهم می‌کنند که نوع بشر، فرشته است یا بوده است یا می‌تواند باشد. من آقای سیدموسی صدر را که دارم زندگی نامه‌اش را می‌نویسم، هیچ وقت ندیده‌ام و دارم همه ی زورم را می‌زنم که خلاف آن چیزی که از بیشتر راوی‌ها شنیده‌ام، آدم عادی درون او را از لابه‌لای صحبت‌هایی که از زیر زبان کس‌و‌کارش بیرون کشیده‌ام، به صحنه بیاورم اما شک دارم در نهایت چیزی دست من یا خواننده‌ام را بگیرد. متن زیر با تکیه بر اطلاعات سه، چهار جلسه گفت و گوی من با صدرالدین صدر- فرزند ارشد آقای امام موسی صدر- نوشته شده است. او در نظر من واقعی‌ترین و خاکستری‌ترین شخصیت خانواده بود، چون در مصاحبه بدقلق بود، چون مجبورم کرد ۲۴ ساعت قبل از مصاحبه سوال‌ها را تحویل اش بدهم، چون ذهن دو دو تا چهارتای دقیق سرسختی داشت، چون در گفتن حس واقعی‌اش خوددار بود و چون تنها فرد این خانواده بود که مرا می ترساند. اما این کاراکتر بدقلق خوددار، این متن را که در آن در باب خصوصی‌ترین حس‌های او نسبت به پدرش قلمفرسایی شده، تحمل کرد و با بزرگواری اجازه داد دیگران درون او را ببینند؛ با بزرگواری و شجاعت. »


این سخنان خانم حبیبه ی جعفریان است که راوی داستان زندگی امام صدر است. این متن پیشتر در ماهنامه ی همشهری داستان به تفصیل منتشر شده است. بخش های مهم این نوشته به انتخاب سایت همشهری، به بهانه ی سفر پیش روی آقا صدری و پای در جای پدر گذاشتن پس از سی و سه سال انتظار در سایت امام صدر نیوز باز نشر می یابد. این نوشته ها امروز معنای دیگری یافته اند؛ پسری در جست و جوی نشانی از پدر، از پس سی و سه سال، همان راه را با مخاطرات دیگری می پیماید. پا جا پای پدر می کذارد واز میزبانان پدر می خواهد که هم اکنون و هم امروز، زمان آزادی پدر رسیده است. یاری کنید تا امام آزادی، آزاد شود. اسبابی که او را به این سفر دیرهنگام مجاب کرده، بر ما پوشیده است. اما در یک جمله این حال اوست: «پدر من آمدم؛ اینک، تو کجایی؟»


•  به همه می‌گویم تو آدم عادی‌ای بودی ولی می‌دانم که نبودی. برای من هیچ وقت نبودی و این شاید چیزی است که همیشه روی دوشم سنگینی کرده است. چون من هیچ وقت تو نبوده‌ام و نشده‌ام. من هیچ‌وقت نخواسته‌ام دنیا را عوض کنم یا قومی را نجات بدهم یا تکلیفی را به عهده بگیرم. از این نیست که آزار می‌بینم. سنگینی جای دیگری است. سنگینی آن جاست که دنیا طوری چرخیده که من می‌بایست کاری برای تو بکنم. این جمله، ساده است. ساده و بی‌آزار اما در تمام سال‌های نبودن تو که اتفاقا جوانی و میانسالی من بوده است، به کندی و ریزریز به مواخذه‌ام کشیده.


• سی سال است تو نیستی و ۳۰ سال است که ما فکر می‌کنیم روزی قرار است برگردی اما برنگشته‌ای. نمی‌دانم چرا؟ نمی‌دانم چرا من نمی‌توانم همان کاری را برایت بکنم که تو اگر اینجا بودی برای من می‌کردی. نخواسته‌ام؟ عرضه نداشته‌ام؟ چه کسی می‌تواند قضاوت کند؟ چه کسی می‌تواند بگوید کدام بخشودنی‌تر است؟ چه کسی می‌تواند بگوید کدام غم‌انگیزتر است؟

• یک بار که مثلا خواستم از تو ایراد بگیرم یا شاید می‌خواستم نشان بدهم بزرگ شده‌ام گفتم«بابا! این آدم‌ها ارزشش را ندارند. چرا ولشان نمی‌کنید بروید ایران؟ آنجا به شما بیشتر نیاز هست. » و یادت هست چی جوابم را دادی؟ گفتی «خدا گفته بیا و به همین‌ها خدمت کن. به همین‌ها که قدر نمی‌دانند و شاید محرومیتشان باعث شده این طوری بشوند.» تو می‌دانستی؛ به طرز دقیق و مطمئنی می‌دانستی کی هستی و چه کار باید بکنی.می‌گفتی «تکلیف»‌ات این است؛ نقشی که از تو خواسته شده این است و برای آن می‌جنگیدی، خسته می‌شدی، تحقیر می‌شدی، فحش می‌شنیدی ولی ادامه می‌دادی و واقعا اتفاقی می‌افتاد. چیزی در جایی تغییر می‌کرد و کاری به سرانجام می‌رسید. اما من چه کار دارم می‌کنم؟ چه کار کرده‌ام؟ جوانی من و بزرگسالی‌ام به جست‌وجوی تو گذشته است، به تقلایی که امیدوار بوده‌ام با آن تو را به خودم و دیگران برگردانم ولی نتوانسته‌ام؛ «نتوانسته‌ام»؛ کلمه‌ای که تو با آن میانه‌ای نداشتی و من به حق یا ناحق فکر می‌کنم تو در آموختنش به من کم گذاشتی.


• عجیب بودی. از خیلی بچگی‌ام این را فهمیدم. از اولین باری که کنارم ایستادی. تو خیلی بلند بودی. قدت کمی مانده بود که دو متر شود و قیافه‌ات که یک جوری بود، مثل آدم‌هایی که در قصه‌ها خلق شده‌اند و لباست که شباهت تو را با دیگران باز هم کمتر می‌کرد و گاهی مرا می‌ترساند. ترس هم نه. راستی می‌دانی اولین بار کی از تو ترسیدم؟ در صور، در یک بعد از ظهر که با بچه‌ها از مدرسه برمی‌گشتم. ما پیاده می‌آمدیم، توی سر و کله هم می‌زدیم، دعوا می‌کردیم و فحش می‌دادیم. نزدیک خانه بودیم و من حواسم نبود که تو جلوی در ایستاده‌ای و فحشی دادم. یادم نیست چی؟ فقط یادم است که هنوز آن فحش توی هوا سرگردان بود که من صدای تو را شنیدم که اسم مرا فریاد می‌زدی و برگشتم و تو را دیدم که بیرون خانه ایستاده بودی و تا به تو برسم طولانی‌ترین و مرگبارترین لحظات زندگی‌ام بوده است، تا الان. کتکی که همان جا مرا زدی، حتی، به این هولناکی نبود. یک آن احساس کردم تو را برای همیشه از دست داده‌ام.


• شب ۲۶ ژوئن ۱۹۷۸ شاید یکی از آن معدودها بود. شب بازی فینال جام جهانی بین هلند و آراژانتین. تو فوتبال دوست داشتی. این را می‌دانستم و حتی حدس می‌زدم که طرفدار آرژانتین باشی اما هیچ کاری نمی‌کردی. شیخ محمد یعقوب دقیقه‌ای یک بار از جایش می‌پرید و داد و فریاد می‌کرد. تو ولی هیچی نشان نمی‌دادی. آدم می‌فهمید که هیجان‌داری ولی هیجان زده نبودی یا نمی‌شدی یا جلوی خودت را می‌گرفتی. ما فرانسه بودیم؛ من و حورا و حمید و تو از الجزایر، از دیدن بن بلا برمی‌گشتی و آمده بودی به ما سر بزنی. دو ماه بعد از این بود که رفتی لیبی؛ جایی که هیچ وقت از آن برنگشتی.


• روزهای اول فکر می‌کردیم فقط چیزی به تأخیر افتاده. اول از دفترت و دوستانت در لبنان سراغت را گرفتیم. ما هنوز فرانسه بودیم و تو هم قرار بود بیایی آنجا. چون مامان بستری بود و قرار جراحی داشت. شماره هتلت در لیبی را گرفتیم. به وزارت خارجه تلفن زدیم. کسی جواب درستی نمی‌داد. نمی‌دانم چرا از سفارت سراغت را نگرفتیم. نمی‌دانم اگر گرفته بودیم الان فرقی می‌کرد یا نه. این را می‌دانم که خیلی جوان و نادان بودم. ۲۲سالم بود و هیچ وقت فکر نکرده بودم که اگر تو نباشی چه کار باید کرد؟


• گاهی فکر می‌کردم چرا هیچ وقت مجبورم نکرده‌ای بروم طلبه بشوم. یک بار یکی از قوم و خویش‌ها که از نجف آمده بود گفت پسر عمویت سید محمد باقر صدر خیلی علاقه‌مند است من و حمید برویم نجف و درس حوزه بخوانیم و تو خیلی خونسرد و مطمئن گفتی:« نه!» حتی مکث هم نکردی. من آنجا بودم و جا خوردم. خودم هم تصوری هنوز نداشتم که اصلا می‌خواهم در زندگی چه کار کنم و آیا ممکن است بخواهم روزی از مدرسه بین‌المللی بیروت بروم نجف درس حوزه بخوانم یا نه؟ هیچ‌کدام اینها برای خودم معلوم نبود ولی از اینکه تو آن طور بی‌مکث و مطمئن گفته بودی «نه» بهم برخورد. فکر کردم چرا این طور یک دفعه گفتی؟ چرا توضیحی ندادی؟ و در اولین فرصتی که توانستم همین را از تو پرسیدم. گفتم: «چرا گفتید نه؟ یعنی ما را در این حد نمی‌دانید که عمامه سرمان بگذاریم یا برویم درس دینی بخوانیم؟» و تو یکی از همان جواب‌‌های عجیب خودت را دادی «نه باباجون. ما معمم زیاد داریم. چیزی که ما می‌خواهیم معمم نیست، روحانی است و آن هم کار هر کسی نیست. این از شما بر نمی‌آید». اینها را با مهربانی گفتی ولی فکر کردم کاش اصلا نپرسیده بودم. کاش «نه» تو برایم همان‌طور مبهم می‌ماند. آیا اصلا امیدی به من داشتی؟ نمی‌دانم. مامان می‌گوید بعضی وقت‌ها همین طوری یک دفعه دستم را می‌گرفتی می‌بردی با خودت و باهام حرف می‌زدی ولی شاید بیشتر از اینها فرصت و توجه می‌طلبید تا من ضعیف نمانم.


• دارم بدجنسی می‌کنم؟ آن‌قدر عمد دارم اسطوره‌زدایی‌ات کنم که خرابت می‌کنم؟ از اینکه نیستی عصبانی‌ام؟ از اینکه برایم کم گذاشتی؟ از اینکه به فوق‌العادگی تو نیستم؟ از اینکه مرا به حال خودم رها کردی؟ از اینکه آنی از خودت را به من نیاموختی؟ نمی‌دانم. وقتی ناگهان نیست شدی من خالی شدم؛ خالی و گیج. احساس کردم به طرز بی‌انصافانه‌ای در برابر وضعیتی قرار گرفته‌ام که اصلا برای آن تربیت و آموخته نشده‌ام. آزمون و خطا می‌کردم و پیش می‌رفتم و هر لحظه این هراس را داشتم و دارم که دارم اشتباه می‌کنم آیا؟ آیا کار بهتر یا دیگری می‌شد کرد؟


• فرزند تو بودن خوب است و بد است. بد هم نه، سخت است. بله، مودبانه‌اش همین است؛ سخت؛ سخت و خوشایند. وقتی به آن مدرسه شبانه روزی در بیروت می‌رفتم هم این حس را داشتم. وقتی مرا بابت اینکه پسر تو بودم جور دیگری نگاه می‌کردند خوشم می‌آمد. در آن مدرسه همه، بچه‌های کسانی بودند. همه، پسران پدرانی به غایت مهم بودند و با این وصف باز من جور دیگری بودم. چون پسر تو بودم چون تو را همه احترام می‌کردند، مسیحی و سنی و دورزی و شیعه و در لبنان تعداد آنهایی که همه احترامشان کنند زیاد نبود و من خوشم می‌آمد. خوشی می‌آمد و بعد سنگینی؛ سنگینی عادی نبودن تو، سنگینی پسر تو بودن من. سنگینی بهتر بودن. فاخر بودن.


• آن وقت‌ها نبودن‌های تو، کم بودن‌های تو را به خاطر این می‌بخشیدم. نبودن‌های تو را به خاطر اینکه می‌خواستی دنیا را به محل قابل تحمل‌تری تبدیل کنی، به خاطر اینکه می‌خواستی آدم‌ها موجودات بهتری باشند، می‌بخشیدم اما الان که پا به ۵۰ گذاشته‌ام، نه الان فکر می‌کنم اگر همین لحظه وارد شوی با تو دعوایم می‌شود. فکر می‌کنم تو برایم کم گذاشتی. فکر می‌کنم تو در اینکه من نتوانسته‌ام از آن جهنمی که در آنی خلاصت کنم مقصری.


• هیچ وقت خواهم توانست این ها را به زبان بیاورم؟ درحالی‌که تو برایم هیچ وقت شبیه پدران دیگر نبوده‌ای؟ درحالی‌که حتی آن‌طور که دیگران پدران شان را از دست می‌دهند از دست ات نداده‌ام؟ نه مریض بوده‌ای، نه مرده‌ای، نه کشته شده‌ای؛ تو گم شدی، ناپیدا شدی و همیشه این امید هست که یک روز بیایی. هر وقت با خودم مهربان نیستم، هر وقت از این وضع عصبانی‌ام و دلم می‌خواهد بابت اش به کسی بتوپم به این فکر می‌کنم؛ به روزی که تو بیایی و ملامت‌های کهنه و کودکانه مرا گوش کنی.

http://imamsadr-news.com/article/1792

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.