عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
8 خرداد 1391 | |
|
2
|
7 خرداد 1391 | |
|
3
|
7 خرداد 1391 | |
|
4
|
7 خرداد 1391 | |
|
5
|
7 خرداد 1391 | |
|
6
|
7 خرداد 1391 | |
|
7
|
7 خرداد 1391 | |
|
8
|
6 خرداد 1391 | |
|
9
|
6 خرداد 1391 | |
|
10
|
6 خرداد 1391 |
ترافیك دل،پشت پنجره فولاد...

از فلكه آب كه به سمت حرم راه بیفتی حتما صدای نواری را میشنوی كه سالیان سال است با آن لهجه شیرین مشهدی میخواند: «آقا جون قربونتم، آخه من حیرونتم، ضامن آهو رضا (ع)، لاله خوشبو رضا (ع) به باب الجواد (ع) كه میرسی دیگر مال خودت نیستی. دستت را میگذاری روی سینهات و السلام علیكمی میگویی به آقایی كه هر لحظه آرزوی زیارتش را داشتی و حالا دعوت شدهای به پا بوسش.
كمی جلوتر جمعیت در حال خواندن اذن دخول است. آخر ورود بدون اذن در خانه رسول خدا و اهل بیتش بیاحترامی است. اما یك نگرانی گوشه ذهنت، تو را آزار میدهد. نكند ...، نكند كه راهت ندهد. میگویی میدانم من لایق ورود به حرم نیستم، اما آقا تو كریمی و رئوف، «عقده گشا، در بگشا، راهم بده به خونه.»
ناخودآگاه قطره اشكی از گوشه چشمت بر صورتت میلغزد و روی زمین میافتد و این یعنی وارد شو!صحن را با قدمهای آهسته طی میكنی، از میان زن، مرد، پیر، جوان، شهری و روستایی، همه و همه میگذری تا به ضریح نزدیكتر شوی.
بوی مشك و عطر حرم دیوانهات كرده كه صدای خسته پیرمردی را میشنوی: «سرازیری قبر آقا علی بن موسی الرضا به فریادت برسد بلند صلوات بفرست» نزدیك خاطره انگیزهترین جای حرم شدهای، جایی كه هنوز خیلیها آن را به اسم صحن «اسماعیل طلا» میشناسند. گوشه گوشه حرم چراغانی شده و حالا اینجا شب دست كمی از روز ندارد، میروی در هیاهوی جمعیت تا جرعهای از آب سقاخانه، سینهات را جلا بدهد. پشت پنجره فولاد هم برای خود غلغلهای است. همه دارند با امام خود نجوا میكنند. امام محرم دل همه است و سنگ صبور جمعیتی كه پشت پنجره فولاد جمع شدهاند و یكصدا میخوانند: «دلم رو گره زدم به پنجرهات دارم میرم، دوست دارم تا من میام این گرهها را وا كنی.»
كودكی هم كمی این طرفتر پشت پنجره فولاد نگاهت میكند و میگوید: مادرم گفته قرار است یكی از فرشتهها بیاید طناب من رو از پنجره فولاد باز كند. بعد هم بزند روی شانههایم كه دیدی بالاخره ... مادرم میگوید فكر كردی الكی اسمت را رضا گذاشتم!
راستی اسم تو چیست؟ تو فكر میكنی اون فرشته بیاید؟!


