عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
26 شهریور 1389 | |
|
2
|
12 شهریور 1389 | |
|
3
|
27 مرداد 1389 | |
|
4
|
27 مرداد 1389 | |
|
5
|
27 مرداد 1389 | |
|
6
|
23 مرداد 1389 | |
|
7
|
23 مرداد 1389 | |
|
8
|
2 تیر 1389 | |
|
9
|
7 خرداد 1389 | |
|
10
|
25 اردیبهشت 1389 |
عشق و عرفان (( قسمت اول ))

یكی از مهمترین ابزارهای زندگی هر شخصی ، شناخت خویش است . اهمیّت این شناختن به حدی است كه هیچ یك از توانایی های آدمی ، خلاء آن را پُر نخواهد نمود .
خودشناسی بر همه شناخت ها اولی است و حائز اهمیت بسیار زیادی است . شناخت خویش ، پایه بزرگ و اصلی هر حركتی است . در زندگی نمی توان خود را نشناخت و حركتی كرد . خودشناسی محور همه حركتها و تصمیم گیریهاست و متأسفانه این امر مهم ، چه در دوران طفولیت و چه عنفوان جوانی بر ما تكلیف نشد .
اولیای ما بما نیاموختند كه خود را بشناسیم و عمق وجود خود را دریابیم . هرگز نفرمودند كه تفكر كن و یا تفحّص كن و یا تحقیق كن و یا مطالعه كن و خود را بشناس و توانایی های خود را ارزیابی نما و كمبودها را پس از یافتن آنها ، برطرف كن .
خودشناسی مفیدترینِ شناخت هاست و برای هر تصمیم گیری ، ابتداء به آن نیازمندیم . لذا برای اینكه بتوانیم مكان خود را در محیط اطراف ارزیابی كنیم ، احتیاج مُبرم به این شناخت داریم . تك تكِ موارد را نمیشود نام برد . ولی شناخت خویش رابطه مستقیم با بودن و چگونه بودنمان در مجامع مختلف دارد .
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
والدین ما نهایت تلاششان را كردند و در حد توانایی شان در هر ابعادی بهترین ها را برای ما خواستند . ولی بسیاری از والدین یا غافل از این آموزش شدند و یا اصلاً خود نیز چنین نا آشنایی را یدك میكشیدند . به هر حال هر چه بود ، امروز آنیم كه هستیم . شاید لازم است كه حالا سعی در شناخت خود كنیم . بی طرفانه ، متواضعانه ببینیم كه این ” منِ “ موجود چیست ؟ و كیست و در كجاست ؟
با شناخت خویش ، مسلماً خواهیم توانست بهتر با مسائل و نیازها و اهداف زندگی مان برخورد كنیم . با شناخت خویش ، قطعاً با مفاهیمی مثل عشق و نفرت ، شادی و غم ، فقر و ثروت ، گرسنگی و سیری ، دوستی و دشمنی و ... به گونه ای دیگر یا بهتر برخورد خواهیم نمود .
لذا اگر رحمت دوست یاری كند و یار حمایت و حق بخواهد ، طیِ یك سلسله ساده نویسی و پرهیز از پیچ و خم های لُغوی و دور از تعصب و غرض ، سعی خواهیم نمود زو زو كشان و هو هو كنان بر نحوه شناخت بیشتر همّت نماییم . باشد كه از دِینِ این تكلیف ، به در آئیم .
ولی ابتداء بهتر است مختصری از گذشته مان و از بودنمان آنقدر كه لازمه مباحث آینده است بدانیم . قصد تدریس تاریخ یا تشریح ادیان نیست . بل صرفاً اشاراتی در سیر تفكّری گذشته مان .
آسوده بُدم نشسته در كُنجی
كامد غم عشق و پرده بر دل زد
-
خلاصه ای از بودنمان :
در تاریخ زندگی ما انسانها اگر كمی مطالعه كنیم ، خواهیم دید كه بشر همواره در تلاشِ یافتن اطلاعات بیشتر بوده و در جهت شناخت خویش سعی كرده كه بفهمد و بداند كه چیست ؟ كیست ؟ از كجا آمده ؟ به كجا میرود ؟ و اصلاً چرا آمد ؟ و ...
از هزاران سال قبل از تولد مسیح به تدریج اندیشمندان بزرگ و معروف ، تئوری های زیادی را پایه ریزی نمودند كه رفته رفته كامل تر شد . بعدها این علم اندیشمندانه را فلسفه نام نهادند كه وظیفه آن را هم اینطور تعریف كردند كه این علم ، كارش بیان اندیشه ها و تجزیه و تحلیل پدیده هاست و پاسخگوی چون و چراهای ما موجودات دو پاست .
ناگفته نماند كه بنا به ذائقه بشری كه گهگاه باید خطا كند و كج و معوج برود ، هیچگاه مكتبی فلسفی پیدا نشد كه جوابگوی كامل نیازهای اندیشمندان باشد . لذا هنوز هم كه هنوز است ، فلاسفه بر یك تئوری مشخص ، قوی و جامع متفق القول نیستند .
هر از گاهی تئوریهای جدیدتری در گوشه و كنار مكاتب اصلی مطرح میشوند كه البته برای بعضی از اندیشمندان ، تلفظ نام های آن زیباست و سعی می كنند با بیان اسامی پیچیده این نوع مكاتب ، درجات دانایی خویش را به رُخ هم بكشند ؛ كه البته این حقیر را كاری با آن مكاتب نیست . لذا از بیان الفاظ پیچیده خودداری مینمایم . باشد كه عزیزان علاقمند ، خود از منابع لازم بهره مند شوند كه در آن مورد كتب فراوان است و منابع فارسی آنها هم بیش از زبانهای دیگر وجود دارد .
در راستای این هوشمندی چند هزار ساله ، مسلماً تفكرات غیر فلسفی هم وجود داشته كه تسلّی بخش خاطر نگران بشر در پیچ و خمهای هستی بود كه نقش زیادی هم در تخریب بعضی از جوامع انسانی داشت . به دلیل افراط و تفریط از حدود و منظور آن كه این نوع تفكرات غیر فلسفی و بدون تجزیه و تحلیل را مذهب نام نهادند و ما مردم می بایست همیشه پیروی فرد یا شخص و یا اندك گروهی را می كردیم . بدون آنكه پرسشی داشته باشیم . همینقدر می دانستیم كه مطلب از یك قدرت فوق انسانی سرچشمه گرفته و توسط یكی از فرزندان آدم و حوّا بر ما وارد شده كافی بود . دیگر نیازی برای طرح سوالی احساس نمیشد كه البته این نوع مذاهب هم در شروع ، چشم بسته پیروی میشدند و بعدها كه علوم انسانی رشد كرد و به بشریت جرأت بیشتری داد ، مذاهب ، زیر سوال رفتند كه این هوشمندی بشری موجب فراموش كردن یا از بین رفتن خرافات شدند . رفته رفته از هزارن مذهب و ادیان آن موقع ، مقداری به دلیل منطقی تر بودن و یا عامیانه تر قابل دفاع بودن ، بر جای ماندند .
در اینجا باز این چاكر را كاری با آنان نیست و از بیان اسامی عدیده و بی فایده آنها خودداری می كنم . چون همه این ادیان هم چیزی نداشتند ، مگر ایجاد قدرت برای قشر خاصی از جوامع كه با دكّان های پر زرق و برق از بی سوادی و خرافه پرستی ما موجوداتِ ساده دل و ساخته شده از گِل و لای كاملاً سوء استفاده نموده و سفره رنگین خویش را رنگین تر و توانایی های اقتصادی خود را عظیم تر نمایند كه نمونه های بارز آنها هم ، امروزه در گوشه و كنار ، هنوز مشاهده میشود .
البته در قیاس اینكه تفكّرات فلسفی مضرتر بوده اند یا اندیشه های مذهبی ، باید شما عزیزان خود همّت كرده و عُمری صرف كنید تا تاریخ بشری را ورق بزنید و برداشت شخصی خود را نمائید ، كه البته دوستانه عرض كنم كه در طی طول تحصیل این چاكر ، هیچ وقت هیچ یك از معلمین درس تاریخ را آدم های راضی و سعادتمند ندیدم . شاید درآمدشان كافی نبوده و یا به قولی ، دردهای تاریخ بشری بحدّی است كه روح و روان آدمی را بر هم می زند .
مثل قرون وسطا در اروپا و یا در روسیه یا اصلاً چرا راه دور برویم ، حمله اعراب به وطن مقدس خودمان كه همواره به عنوان جنایات تاریخی بشری به یادگار مانده اند . البته خود شما هموطن عزیز ، از این نوع جنایات مطلع هستید . چون خطاها آنقدر زیاد است كه هر كسی بالاخره تعدادی از آنها را به نحوی شنیده و یا خوانده است .
ولی در لابلای این كشمكش های بشری ، برای شناخت خویش با آن دو ابزار نامیده شده ، افراد بی طرف كه به دنبال علم بوده اند هم وجود داشتند كه كارشان صرفاً شناخت منطقی انسان و محیط اطراف آن بوده است كه در این راه پیشرفت های شایان توجهی هم كردند و چشم بشری را به نور هستی باز نمودند و راهگشای بینش بهتری شدند ، در كنكاش شناخت خویش توجهی هم کردند و این عزیزانِ بی طرف كه نه با فلسفه و نه با مذهب كاری داشتند ، در راستای مطالعات و تحقیقات علمی خود در تلاش كسب اطلاعات برای ما بودند و هنوز هم هستند تا شاید بتوانیم روزی واقع بینانه تر به خود بنگریم .
ناگفته نماند كه مذاهب از گذشته همواره سدّ راه این حركت بی طرفانه بودند و در دوران خاصی ، بسیاری از این دانشمندان به عنوان فضولی در كار خدا به قتل رسیدند ، چون خرافه گری مذاهب موجب تمركز قدرت در قشری خاص میشد و علم كه طبعاً ضد خرافه گری است ، منافع واسطین بین خدا و مخلوق دوپایش را به خطر میانداخت .
بعدها این مقاومت شكست و بجای مقابله با علم سعی كردند از آن به عنوان ابزاری در جهت تأئید تئوریهای مذهبی خود استفاده نمایند و از این مقطع ، رقابت سختی بین فلاسفه از یك جهت و مذهبیون از طرف دیگر در جهت بهره برداری از اطلاعات علمی برای تأئید خویش شروع شد كه هم اكنون هم ادامه دارد . آنچه كه مسلّم است ، این همه دست و پا زدن های بشری طی چندین هزار سال در جهت شناخت خویش این ارزش را آفرید كه امروز ، ما وارثین این كره خاكی ، شناختی بهتر از خود و از محیط پیرامون خود داشته باشیم و فاصله زیادی بین ما و جدّ بزروگوارمان ” آدم “ وجود دارد . ولی آیا به مقصود رسیده ایم ؟ آیا خود را شناخته ایم ؟ به توانایی ها و ناتوانی های خویش آگاهیم ؟
مسلماً آدمی زوایای مختلف و گوناگونی دارد و همین امر ، كار شناخت خویش را بسیار مشكل میكند و به همین سبب ، آن اعتقادی كه خودمان در مورد خویش داریم ، همواره دورتر از واقعیت است ؛ تا آنچه كه عزیزان خارج از ما در مورد ما می اندیشند . هر چقدر هم كه با خویش آشنا باشیم ، در قضاوت در مورد خویش امری نامعقول است . دلیل عمده آن هم ، همین درگیری ها و تفاوت اندیشه هاست كه در مقابلِ هم نوعِ خود یعنی دیگران داریم و همیشه لازم بوده که شخص ثالثی به قضاوت بنشیند و بنا بر همین تئوری ، زیباست كه بتوانیم در مورد خویش كمی بدون تعصب و حق جانبی بیاندیشیم .
لذا اصل عقلانی ، شناخت خویش و یا بهتر شناختن خویش است كه خود ، سرمایه غنیِ درونی است كه با رشد روز افزون آن ، موجب آسوده تر شدن زندگی و به آرامش و صلح رسیدن این درون نا آرام كه به تَبَع ناآگاهی ها در التهاب است میگردد .
در اندرون من خسته ندانم كیست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
باید عرض كنم ، منظور از شناخت خویش ، صرفاً فراز و نشیب های روانی كه روانشناسان در موردش میگویند نیست . البته آن نیز ، گوشه ای از این مبحث است . ولی منظور از شناخت به شكل کلی و جامع از تن و جان است . نابسامانی های عقیدتی ، بلاتكلیفی های شخصیتی ، كمبودهای عشق و محبت ، وجود رنج و تنش های پاندولی كه در مقابل فشارهای خارج از خود در درون خود حس می كنیم و كُلاً جهان بینی شخصی و تبیین جهان از دیدگان این ” من “ ناآگاه ، همگی رفتارهایی را در طی تاریخ زندگی مان فراهم می كند كه از زندگی نخواهیم توانست لذّت برد و دچار افسردگی و یأس های عقیدتیِ شخصی میشویم . به یاد قصیده ای از استاد بزرگوارم افتادم كه قسمتی از آن را نقل می كنم :
من چرا بی خبر از خویشتم ؟
من كیم تا بگویم كه منم ؟
من بدنیا ز چه رو آمده ام ؟
كیست تا كو بنماید وطنم ؟
آخرالامر كجا خواهم شد ؟
چیست مرگ من و قبر و كفنم ؟
باز از خویشتن اندر عجبم
چیست این اُلفت جانم به تنم ؟
گاه بینم كه در این دارِ وجود
با همه همدمم و هم سخنم
گاه انسانم و گه حیوانم
گاه افراشته و گه اهرمنم
گاه افسرده چو بوتیمارم
گاه چون طوطی شِكّر شكنم
گاه چون با قلم اندر گنگی
گاه سبحان فصیح زَمنَم
گاه صد بار فروترز خَزَف
گاه پیرایه دُرِّ عَدَنم
گاه چینم و در ماچینم
گاه در ملك ختا و ختنم
گاه بنشسته سر كویِ بلند
گاه در دامن دشت و دمنم
گاه چون جُغدك ویرانه نشین
گاه چون بلبل مست چمنم
گاه در نكبت خود غوطه ورم
گاه بینم حَسن اندر حَسنم
( استاد حسن حسن زاده آملی )
اشعار فوق قسمتی از قصیده ای است كه گویای حركت كمالی انسان است كه میخواهد با دست یافتن به دانسته های لازم ، به ساحل آرامش راه یابد . حركت كه محور اصلی تكامل است ، اولین روش مداوای آشفتگی است . با حركت از نادانی به دانایی : از ظلمت به نور و از ناشناختن خویش به شناخت خویش ، خواهیم توانست به این تلاطم روحی سُلطه یابیم و همچون موجود قوی با بینشی واضح و روشن ، این زندگی را رهسپر شویم و از غم ها و شادی های خویش لذّت ببریم .


