عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
7 خرداد 1391 | |
|
2
|
4 خرداد 1391 | |
|
3
|
4 خرداد 1391 | |
|
4
|
4 خرداد 1391 | |
|
5
|
4 خرداد 1391 | |
|
6
|
4 خرداد 1391 | |
|
7
|
4 خرداد 1391 | |
|
8
|
4 خرداد 1391 | |
|
9
|
4 خرداد 1391 | |
|
10
|
4 خرداد 1391 |
طبع زبان فارسی
هر زبانی امکانات و تواناییهای خاصی دارد که از سویی بر بنیانهای ساختمانی زبان تکیه دارد و از سوی دیگر بر چگونگی کاربرد تاریخی زبان. و این «چگونگی کاربرد» نکتۀ مهمی است، زیرا چگونگی کاربرد یک زبان در زمینه های گوناگون یا کم - و - بیشی ِکاربرد آن در زمینه یا زمینه هایی سبب می شود که آن زبان تواناییهای خاصی را بیشتر یا کمتر به دست آورد و چه بسا برخی تواناییها هرگز یا چنانکه باید در آن پدید نیاید. به عبارت دیگر، اینکه قومی که زبان از آن اوست چگونه می اندیشد و، باصطلاح، در چه عالمی سیر می کند و اندیشیده های خود را چگونه در قالب زبان می ریزد و از میان امکانات ذاتی زبان خود کدام یا کدامها را برمی گزیند و می پروراند، این رفتار با زبان ناگزیر در پرورش طبع زبان اثری اساسی دارد.
زیرا از این راه است که در میان امکانات گوناگون پرورش زبان جنبه ای یا جنبه هایی بر جنبه های دیگر چیره می شود یا می چربد و هر زبان عادتها و روحیه و حال - و - هوای خاصی می یابد. به عبارت دیگر، سیر تاریخی شکل گیری روح قوم و عالم او با روح زبان او و عالمی که این زبان بیانگر آن است در هم تنیده است. به همین دلیل است که هنگامی که چیزی از میراث ادب و فرهنگ یک زبان به زبان دیگر فرابرده می شود، با جای گرفتن در عالم روح آن زبان، که آیینۀ فضای تاریخی - فرهنگی دیگر است، حال - و - هوای دیگر و مزه و رنگ - و - بوی دیگر می یابد. برای مثال، زبان یونانی را برای بیان اندیشۀ فلسفی دارای توانایی خاص می دانند، اما این توانایی، که بالقوه در ساخت آن زبان نهفته است، در سیر تاریخی ست که به دست کسانی که سپس فیلسوف نامیده شده اند، شکوفا شده و فعلیت یافته و به آن زبان روح فلسفی بخشیده است، همچنانکه زبان آلمانی. و هنگامی که زبان عربی خواسته است میراث فلسفی یونانی را در خود جذب کند، از سویی، بنا به امکانات ساخت زبانی خود و از سوی دیگر فضای تاریخی - فرهنگی ویژۀ خود، این میراث را به گونۀ خاصی جذب کرده و رنگ - و - روی خاصی به آن بخشیده که «فسلفۀ اسلامی» نامیده می شود.
و نیز به همین دلیل است که بسیاری چیزها را از زبانی به زبان دیگر نقل نمی توان کرد و یا جریان جذب و گوارش آن چه بسا دراز مدت و دشوار و بحرانی باشد، چنانکه امروزه مردمان غیر غربی در جریان ستاندن و فروبردن و گواردن میراث فرهنگ غرب دچار چنین گرفتاری و بحرانی هستند و این بحران در زبان آنها نیز بازتابی سخت دارد. این گمان که هر چیزی را به گونه ای به هر زبانی می توان گفت و همۀ زبانها در امکانات بیانی برای هر یک از شاخه های کار - و - کوشش فکری و فرهنگی بشری توانایی یکسان دارند، از سر خام اندیشی و ساده انگاری ست و بر اثر همین ساده انگاریهاست که چون دستاورد پرورده و پر مایۀ آثار ادبی یا علمی یا فلسفی زبانهای دیگر را به زبان خود نقل می کنیم چه بسا به چیزی بی فروغ و بی مایه یا پریشان و گنگ بدل می شود، چنانکه بیشینۀ ترجمه های امروزین ما جز این نیست. یعنی آنچه را که اندیشه ای باریک نگر و سنجیده در قالب زبانی ظریف و پر مایه با واژگانی دقیق و گسترده ریخته است به قالب زبانی شلخته و کم مایه و بی در - و - پیکر می ریزیم و چند بار آن را آبکی می کنیم و آنگاه نام «ترجمه» بر آن می گذاریم.
برای بسیج زبان فارسی در جهت بیان آنچه امروز از آن می طلبیم، یعنی بیان علمی، فلسفی، هنری، و فنی مدرن و هر آنچه در تمامی زمینه های زندگی اجتماعی از این شکل از زندگی برمی آید، نه برای صدور حکمهای جزمی و ازلی و ابدی، بلکه برای به دست آوردن خطوط راهنمای نظری، می باید ببینیم که زبان فارسی، از سویی، چگونه زبانی است و از نظر ساختمان واژه و ترکیب عناصر زبانی دارای چه ویژگیهایی است؛ و از سوی دیگر، این زبان با امکانات خاص خود و در بستر تاریخی خود چگونه پرورش یافته و از کدام پستان شیر نوشیده و چه مایه هایی در آن بیشتر پرورده شده و کدامها ناپخته و ناپرورده مانده و، به عبارت دیگر، امکانات بالقوۀ آن برای گسترش و پرورش در جهت نیازهای تازه و امروزین چیست. البته، طرح چنین پرسشی خود نیازمند داشتن بینش مدرن نسبت به تاریخ و زبان است و ذهن سنتی یا سنت پرست که با گوهر ِاندیشۀ مدرن برخوردی نداشته و از آن بهره ای نبرده است از طرح آن ناتوان است، زیرا چنان خیره و شیفتۀ سنت و با آن یگانه است که نمی تواند میان خود و آن جدایی افکند و آن را همچون یک عین (اُبژه) در برابر خود نهد و وارسی کند. بر روی هم می توانیم گفت که پرورش اصلی زبان فارسی در دامان شعر و زبان شاعرانه بوده و امکانات درونی این زبان در مایۀ شاعرانه پرورش یافته و پدیدار شده است و در طول هزار سال رسانۀ اصلی اندیشۀ ایرانی شعر بوده و نبوغ قوم در این زمینه بیش از همه جوشان و زایا بوده است. فهرست بی پایان نام شاعران فارسی زبان و آن چند نبوغ بزرگ شاعرانه که همیشه بحق به نامشان می نازیم، گواه این گفته است. اما در زمینۀ نثر با آنکه هزاران کتاب به این زبان نوشته اند، زبان فارسی هرگز به چنان پختگی و رسایی و روانی نرسیده که شعر رسید و اگر شعر و نثر ِهر دوره ای را با هم بسنجیم، حتا در دوران شکوفایی نخستین ِشعر و نثر که زبان نثر در آن هنوز ساده و بی پیرایه است، اگر از چند کتاب استثنایی چشم بپوشیم، شعر و نثر فارسی چه بسا با هم برابر نیست و اگر شعر و نثر ِکسانی را که هم شاعر و هم نویسنده بوده اند، مانند ناصرخسرو و مولوی و سعدی، با هم بسنجیم، گمان من این است که روانی و رسایی شعرشان بر نثرشان می چربد. و هنگامی که به دوران پسرفت نثر فارسی می رسیم - که کمابیش از حدود حملۀ مغول آغاز می شود و تا میانه های دورۀ قاجار ادامه می یابد - شکاف میان زبان شعر و نثر پیوسته بیشتر می شود و زبان نثر دچار تباهیهایی می شود که هنوز دنباله ها و بازمانده های آثار آن خرابکاریها را در زبان نثر امروز می بینیم. بر روی هم می توانیم گفت که زبان فارسی در شعر به زندگانی خود ادامه داده است. در شعر، بویژه در زبان غزلسرایی و مثنویها، است که بیشتر به میراث واژگان اصلی و زیبای این زبان و همچنین به ساختمان ترکیبی واژه در آن دست می یابیم (برای مثال، ترکیبهایی که سعدی در بوستان به کار برده گواه این گفته است). به همین دلیل، برای بازیافتن روح اصلی زبان و میراث اصیل واژگانی آن و بویژه برای پرهیز و گریز از آثار ویرانگری که ذوقهای کژ و بیمارگونه در قلمرو نثر فارسی بجا نهاده اند و پیراستن زبان نثر و بازگرداندن تازگی و سادگی و روانی به آن، بویژه برای بازگرداندن واژگان اصلی زبان فارسی، که به زور - و - ضرب از قمرو نثر بیرون رانده شده است، میراث شعر فارسی می تواند الهام بخش نثرنویسان امروز باشد.
برای آنکه زبان فارسی بتواند از عهدۀ وظایف تازه ای که از آن می طلبیم کمابیش برآید توجه به دو نکته ضروری است: یکی چگونگی ساختمان واژه در زبان فارسی؛ و دیگری، چگونگی جمله سازی و نحو زبان. ما در این مقاله تنها به بحث دربارۀ ساختمان واژه و امکانات آن در زبان فارسی می پردازیم.
امکانات واژه سازی در زبان فارسی
فارسی از نظر امکانات واژه سازی زبانی است پرمایه و ساختمان ترکیبی واژه در آن مایۀ بسیار برای گسترش دامنۀ واژگان این زبان فراهم می کند و امروز که ما به هزاران واژۀ تازه در زمینۀ علم و فن و فلسفه و هنر نیاز داریم، بهره گیری از این امکانات درونی زبان می تواند بسیار مشکل گشا باشد.
در زبان فارسی کمابیش همۀ عناصر اصلی واژه ای زبان (اسم، فعل، صفت، قید) با یکدیگر ترکیب می شوند و معناها و مفهومهای تازه می آفرینند و افزون بر آن در آمدن حروف اضافه (در ترکیبهای فعلی) و پیشوندها و پسوندها بر سر و به دنبال واژه های ساده یا ترکیبی باز هم بر امکان گسترش دامنۀ واژگان زبان می افزاید. در واقع، در زبان فارسی بسیاری از اسمها و صفتها و قیدها و ریشه های فعل می توانند پسوندگونه یا پیشوندگونه در ترکیب شرکت کنند و واژه های تازه بسازند. ما، برای مثال، چند نمونه را که تنها با کاربرد نام اندامهای بدن ساخته می شود یادآور می شویم تا گوشه ای از دامنۀ این امکان یادآوری شود:
سر
پیشوندگونه: سرپا، سرپایی، سردست، سردستی، سرزده، سرزدن، سرخورده، سرمایه، سرباز، سردار، سراسر، سرنوشت، سرکرده، سرگذشت، سرپرست.
پسوندگونه: رودسر، کوهسر، گاوسر، بادسر، خیره سر... (همچنین ترکیبهایی که با صورت دیگر آن، یعنی «سار» ساخته می شود)
دست
پیشوندگونه: دسترنج، دستکرد، دستاورد، دستمزد، دست خورده، دستمال، دستمالی، دست بردن، دستبرد، دستادست، دستوَرز، دسته.
پسوندگونه: خوشدست، چربدست، تنگدست، گشاده دست، زیردست، زبردست، چیره دست، خام دست ...
پا
پیشوندگونه: پاگیر، پاخور، پاکار، پادار، پاجوش، پاپوش، پایمزد، پارو (ب)، پازدن، پاگرفتن، پاچین، پایاپای، پایه.
پسوند گونه: تیزپا، هزارپا، خرپا، ...
دهن
پیشوندگونه: دهن گشاد، دهن بند، دهن زده، دهنگیر، دهن پرکن، دهن سوز، دهن لق، دهن چاک، دهنه.
پسوندگونه: بددهن، تنگ دهن، شیرین دهن، همدهن، غنچه دهن ...
چشم
پیشوندگونه:
چشم نواز، چشمگیر، چشمبند، چشم داشتن، چشم برگرفتن، چشم دوختن، چشم زدن،
چشم غره، چشمه، چشمک، چشم آبی، چشم انداز، چشم باز، چشم پزشک، چشم چران،
چشمخانه، چشمداشت.
پسوندگونه: سیه چشم، بدچشم، سیرچشم، شوخ چشم، شورچشم، گاوچشم ...
گوش
پیشوندگونه:
گوش آرا، گوش آزار، گوش بر، گوش بری، گوش بریدن، گوش بند، گوشدار، گوش
داشتن، گوش زد، گوش کش، گوش کشی، گوشمال، گوشماهی، گوشواره، گوشوان، گوشی.
پسوند گونه: خرگوش، درازگوش، چارگوش ...
بنابراین، آشنایی به چم - و - خم ساختمان واژه در این زبان در ِامکانات بسیار زیاد آن را به روی ما می گشاید. البته، این زبان، بنا به طبع ظریف و شاعرانه اش محدودیتهای خاص خود را نیز دارد. بدین معنا که بسیاری از عناصر زبانی به علت دشواری واگویی (تلفظ) یا همگریزی ِ(تنافر) آوایی در کنار هم نمی نشینند و ترکیبشان ناهنجار از آب درمی آید و یا اینکه اگر ترکیب بسیار بلند و بیش از چهار - پنج هجا (سیلاب) باشد به گوش فارسی زبانان گران می آید و، مثلاً، مانند زبان آلمانی نیست که ترکیبهای آن محدودیت هجایی نداشته باشد.
چند نکته دربارۀ واژه سازی
امروزه ما خوشبختانه از روزگاری گذشته ایم که کسانی که بر ادبیات کلاسیک فارسی چیرگی داشتند خود را خداوند زبان می دانستند و تمامی پهنۀ زبان را جولانگاه خود می شمرند و، در نتیجه، جلو ِ هرگونه تحول و پیشرفت زبان را می گرفتند. با رواج علم و فلسفه و هنر و ادبیات مدرن در قلمرو فارسی و جنب - و - جوشی که این زبان در جهت پرورش خود برای بیان مفاهیم تازه یافته است، امروز دیگر حرفهایی مانند این - که تا دو - سه دهه پیش از این شنیده می شد - شنیده نمی شود که «لغت در فارسی سماعی ست نه قیاسی». زیرا واژه سازی قیاسی (یعنی ساختن واژه های تازه به قیاس الگوهای زبانی موجود) راه خود را گشوده و در این چند دهه صدها واژۀ تازه بر گنجینۀ زبان فارسی در زمینه های گوناگون افزوده است و کمابیش همگان پذیرفته اند که گسترش دامنۀ زبان فارسی برای برآوردن نیازهای زندگی جدید و علم و فلسفه و هنر و تکنولوژی مدرن امری ست ضروری و بدیهی و چاره ناپذیر و امروز هر مترجم فارسی زبان در این زمینه ها کمابیش به اندازۀ توانایی خود یک فرهنگستان تکنفره است که دربارۀ برگردان واژه های اصطلاحی و فنی از زبانهای اروپایی به فارسی تصمیم می گیرد و عمل می کند و کمتر کتاب ترجمه شده به فارسی در این زمینه هاست که برابر نامه ای از واژه ها در پایان نداشته باشد.
دربارۀ اینکه زبان فارسی چگونه و از کدام مایه ها باید واژه های برابر با واژه های زبانهای پیشرو اروپایی بسازد (البته در مواردی که هم اکنون چنین واژه ای و معنایی در فارسی وجود نداشته باشد) بحث و گفت - و - گو بسیار شده و اگر چه هنوز اصول راهنمای ما در این کار بخوبی روشن نیست، تا به مرحلۀ امروزین راه درازی پیموده ایم. اگر به یاد آوریم که ما در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم هنوز در چه عالمی می زیستیم و چه اندازه از آنچه در جهان می گذشت بی خبر بودیم و در چه فساد و درماندگی تاریخی دست - و - پا می زدیم و زبان پرپیچ - و - تاب و فرسودۀ نثر فارسی چه اندازه از بیان مفاهیم اندیشه و زندگی مدرن ناتوان بود، یعنی زمانی که بیش از یک قرن از آن نمی گذرد، می بینیم که در این فاصله با شتاب راه درازی پیموده ایم و تکانهای سختی بر ذهن و زبان ما وارد آمده است. فارسی امروز گنجینۀ واژگانی بزرگی در اختیار دارد که شصت سال پیش ازین نداشت و مهمتر از همه اینکه یخهای روانی و اجتماعی و تاریخی ما ذوب شده و ذهن و زبان بر اثر زیر - و - بالا شدنهای تاریخی به جنبش درآمده است. امروز آوردن واژۀ تازه و ترکیب تازه با مفهوم تازه در زبان دیگر گناه شمرده نمی شود و کسی به این خاطر از دست پاسداران سنت ادبی چوب نمی خورد. حال آنکه تا چند سالی پیش این چنین نبود.
باری، نخستین اصل اساسی، که امروز به صورت اصل بدیهی درآمده و کمتر کسی دربارۀ آن چون - و - چرا می کند، آن است که بر اثر برخورد جامعه ایرانی با فرهنگ و تمدن مدرن و گشوده شدن درها و دروازه های این جامعه به روی عناصر مادی و معنوی این فرهنگ و تمدن، زبان فارسی نیز ناگزیر بر اثر این برخورد دگرگون شده و ناگزیر از برآوردن نیازهای زبانی تازه ای ست که این برخورد پدید آورده است. این دگرگونی از نظر واژگانی چه به صورت وامگیری هزاران واژه، بویژه از زبانهای فرانسه و انگلیسی، و کمتر از آنها از روسی و آلمانی، یا تحول معنایی در واژه های موجود یا افزایش واژگان فارسی از راه زایندگی طبیعی زبان رخ داده و بخشی از آن آگاهانه و بخشی ناآگاهانه صورت گرفته است.
دوم آنکه، نثر فارسی از انحصار ادبیات و دانشهای سنتی رها شده و برای بیان اندیشه ها و مفاهیم تازه در زمینه های گوناگون تجربه های تازه ای در آن صورت گرفته است. از جمله، سروری تاریخی زبان عربی در قلمرو زبان فارسی پایان یافته و کار پیراستن و پالودن زبان از آنچه دانش فروشی سنتی به زور - و - ضرب در قالب زبان فارسی ریخته بود، بسیار پیش رفته است. امروز می توانیم گفت که بر اثر چند دهه کوشش و جنگ - و- ستیز با ذوق سنتی، سرانجام، ذوق و آگاهی و دانش نو زبان را به راه تازه ای انداخته است و آن تکیۀ زبان فارسی بر اصول ساختاری خود و گسترش خود از راه آن و زدودن عناصر زورچپان زائد از درون خود است. به این ترتیب است که می بینیم درصد واژه های عربی در فارسی از هفتاد و هشتاد و گاه نود درصد به کمتر از پنجاه و گاه به کمتر از سی و بیست درصد رسیده و رفته - رفته به آنجا می رسیم که آنچه از مایۀ عربی در زبان فارسی می ماند آن اندازه ای باشد که به آن نیاز واقعی داریم. و این اندازه نیز کمابیش از اصل خود جدا شده و، به خلاف گذشته، پیرو دستگاه دستوری و معنایی زبان فارسی می شود. بنا بر این، اندک - اندک به این اصل علمی نزدیک شده ایم که وامگیری واژه به خودی خود عیبی نیست، به شرط آنکه واژه در دستگاه زبان بگردد و بتواند در بدنۀ آن جذب شود. سوم آنکه، آنجا که ضروری باشد، اصل بر ساختن واژه های فارسی از درون مایه های زبان فارسی و بر اساس قاعده های واژه سازی در این زبان است. همانگونه که اشاره کردیم، زبان فارسی بر اساس امکانات ترکیب سازی خود میدان گسترده ای برای افزایش واژگان خود دارد، اما این کاری نیست که یکباره و به دست یک یا چند نفر انجام شود، بلکه کاری ست گام - به - گام که در طول نسلها پیش می رود و چه بسا تجربه های دوباره و چند باره لازم است تا به دقیقترین و رساترین واژۀ ممکن برای یک مفهوم برسیم یا یک امکان درونی زبان را برای بیان یک معنا و مفهوم کشف کنیم. چنانکه گاه لازم است برای رسیدن به بهترین برابر ممکن برای یک واژه در زبان فارسی از چند مرحله گذر کنیم. برای روشن شدن مطلب چند نمونه می آوریم:
- برای Nihilisme / Nihilism در فارسی «نیست انگاری» و «نیست گرایی» و نیز «هیچ گرایی» و «لاگرایی» را پیشنهاد کرده اند و بویژه «نیست انگاری» زیاد به کار رفته است. ولی به نظر ما برابر دقیق و درست نیهیلیسم «هیچ انگاری» است، زیرا نیهیلیسم گاه به مفهوم نفی وجود است و گاه نفی ارزش و این هر دو از معنای «هیچ انگاری» به دست می آید. افزون بر اینکه ترکیب هیچ انگاشتن و هیچ انگار نیز در فارسی وجود دارد یا می تواند وجود داشته باشد و «هیچ انگاری» هم برآیند طبیعی آن است. در مورد اشکال «- گرایی» هم پس از این اشاره خواهیم کرد.
- برای واژه های Elastic / Elastique و Elasticity / Elasticite در فارسی برابرهای «نرم»، «کشدار»، و «کشسان»، و «قابلیت انعطاف»، «قابلیت کشش»، و «کشسانی» را تا کنون به کار برده اند، و چه بسا برابرهای دیگری نیز. ولی، به گمان ما، برابر طبیعی و دقیق و رسای این دو کلمه (که از علم فیزیک تا اقتصاد به کار می رود) «کشایند» و «کشایندی»ست که از مصدر «کش آمدن» مشتق می شود (مانند «خوشایند» از «خوش آمدن»). این نمونه نشان می دهد که توجه به مایه های و ساخت طبیعی واژه در زبان و امکانات زایشی آن می تواند تا چه اندازه کار را آسان کند.
- برای Animisme / Animism برابرهای «روحیگری»، «جان گرایی»، «همزادگرایی »، «جان انگاری» و «اصالت جان» را پیشنهاد کرده اند که همه بر اساس ریشۀ کلمه یعنی Anima = روان و جان است. ولی، به نظر ما، با توجه به مفهوم این کلمه در انسان شناسی و فلسفۀ مابعدالطبیعه برابرهای رساتر آن برای معناهای دوگانه یا سه گانۀ کلمه عبارت است از «زنده انگاری»، «روانمندانگاری»، و «روان باوری».
- نمونۀ دیگری از واژه های خوش ساخت که به صورت منطقی از مایه های زبان بیرون کشیده شده، «میانمایه» و «میانمایگی» در برابر Mediocre / Médiocre و Mediocrity / Médiocrité است.[1] این دو واژه که به قیاس «کم مایه» در برابر «پرمایه» و همچنین صورت اسمی آنها یعنی «کم مایگی» و «پرمایگی»، ساخته شده بسیار دقیق و رساست و بسیار بهتر از ترکیب ناهموار و زمخت «متوسط الاحوال» است که پیش از این به کار می رفت. این دو واژه که امروزه گروهی از نویسندگان و مترجمان به کار می برند، نشان دهندۀ آن است که چگونه، به یاری ذوق درست و دانش، از مایه های طبیعی و فرادست زبان بهترین و رساترین و زیباترین واژه ها، که با طبع اهل زبان سازگار است، بیرون می جوشد.
چهارم، اصل پرهیز از واژه سازی مکانیکی تا جای ممکن است که به اصل سوم، یعنی کوشش برای بیرون کشیدن طبیعی ترین و رساترین مایه های زبان مربوط می شود. مقصود از واژه سازی مکانیکی [2] تجزیۀ واژۀ اصلی در زبان بیگانه به عناصر سازه ای آن و ترکیب عناصر معادل اجزاء آن در فارسی است. برای مثال، «انسانشکلیگری» که آقای احمد آرام برابر با Anthroponorphism گذاشته اند چنین ساختمانی دارد، یعنی انسان [ = Anthropo- ] + شکل [ = morph- ] + ـگری [ = -ism ]، که اقرار باید کرد ترکیب خوش آهنگ و رسا و، سرانجام، واژۀ معناداری در فارسی نیست. به جای آن ما ترکیب «انسانگونه انگاری» را پیشنهاد می کنیم (با توجه به کاربرد «ـگونه» نزد نویسندگانی چون ابوالفصل بیهقی). البته این حکم، یعنی پرهیز از واژه سازی مکانیکی، را هم نباید مطلق گرفت، بلکه گاه از راه ترجمۀ واژه به واژه یا جزء به جزء یک ترکیب و مفهوم تازه در زبان پیدا می شود و جا می افتد که از نمونه های آن «راه آهن» و «سیب زمینی» در فارسی ست که یکی ترجمۀ Chenin de fer است و دیگری ترجمۀ Pomme de terre در زبان فرانسه. ترکیبهایی مانند«زیست شناسی» و «جانور شناسی» در فارسی نیز همخوانی جزء به جزء با Biologie و Zoologie دارند و می توانند ترجمۀ مکانیکی شمرده شوند، ولی در حقیقت ترجمۀ مکانیکی نیستند و از ساخت طبیعی و همانند فارسی با فرانسه و دیگر زبانهای هند - و - اروپایی برون جوشیده اند. اما این همانندی ساختمان واژه در دو زبان آنچنان نیست که همه جا راه به ترجمۀ مکانیکی بدهد. البته این نیز از گرایشهای طبیعی ذهن است که همیشه دنبال معادل اجزاء یک لغت یا ترکیب یا تعبیر در زبان خود برود و آن را به روش مکانیکی ترجمه کند. همچنانکه اشاره شد، این روش گهگاه سودمند و کارآمد است اما همیشه نه.
برای روشن تر شدن مطلب مثالی دیگر بزنیم: در ترجمۀ Polytheism طبیعی است که ذهن به دنبال تجزیۀ واژه به Poly- (= چند) + the- (خدا) + -ism برود و ترکیب «چند خداگرایی» برابر آن گذاشته شود. در این مورد نخستین مشکل این است که معنای Poly- در این ترکیب چه بسا «چندین» یا «بسیار» است نه «چند»، یعنی باور داشتن به وجود چندین یا بسیار خدا. افزون بر این، اگر بجای توجه به ترکیب ریشه ای کلمه به دنبال معنای آن برویم و در برابر آن، به گمان ما، مثلا، «ایزدان پرستی» را برگزینیم، ترکیب ساده و طبیعی فارسی برابر با آن را به دست آورده ایم که بروشنی معنا را می رساند و بهتر به جای ترکیب ناچسب «چند خداگرایی» می نشیند. اگر چه در مورد دیگر واژه هایی که با پیشوند Poly- آغاز می شوند می توان «چند-» را به آسانی به کار برد، مانند «چند زبانه» برابر با Polyglot، که در این مورد نیز یک ترکیب طبیعی فارسی و رسانای معنا است.
و یا در مورد واژه ای مانند Labyrinth اگر توجه داشته باشیم که در فارسی برای شمار زیاد و پیوسته از چیزی واژۀ «هزار-» را پیشوندگونه به کار می بریم، مانند هزاردره، هزارچشمه، هزارچم، هزارلا، هزارپا، در این مورد هم می توانیم «هزاردالان» یا «هزارتو» را به کار بریم، چنانکه تاکنون به کار رفته است.
یک نمونه مهم از رواج واژه سازی مکانیکی در زبان فارسی رواج ـگرا و ـگرایی در فارسی به جای ist و ism است. این دو پسوندگونه اگر چه کمابیش رواج عام یافته و کار را بر بسیاری ساده و آسان کرده اند، اما به نظر ما از نمونه های آشفته کاری در زبان است و واژه هایی که به این ترتیب ساخته می شوند چه بسا از شفافیت معنایی برخوردار نیستند. اگر چه این نویسنده پیش از این در این باب بحث کمابیش گسترده ای کرده است،[3] ولی باز هم به جنبه هایی از آن می پردازیم.
نکتۀ اساسی آن است که اگر یک پیشوند یا پسوند (یا پیشوندگونه و پسوندگونه) در زبان فارسی با پیشوندی یا پسوندی در زبان دیگر در یک یا چند ترکیب خاص جور باشد و معنا را برساند، جواز آن نیست که آن را در همۀ موارد همانند یکسان به کار بریم و واژه سازی مکانیکی کنیم، اگر چه این کار بسیار آسان باشد و مشکل ما را بظاهر حل کند. برای مثال، غزالی در کیمیای سعادت واژۀ «گزافگرایی» را به کار می برد که، به نظر ما، برابر درستی برای Extremism است و معنای آن گرایش یا تمایل به سوی «گزاف»(افراط یا حد افراطی) است، ولی از آنجا که معنای «گراییدن» در فارسی تمایل یافتن یا میل کردن به سوی چیزی است و نه، مثلا، باورداشتن به آن، معادل دقیقی برای همۀ معناها و کاربردهای -ism نیست، حال آنکه «ـگرا» و «ـگرایی» در موارد دیگری می توانند ترکیبهای رسایی برای برخی واژه ها بسازند، از جمله برابر این واژه ها در زبان انگلیسی:
Phototropic نورگرا
Phototropism نورگرایی
Centeripetal کانون گرا
Export-oriented صادرات گرا
Ascending فرازگرا
Ascension فرازگرایی
Introvert درون گرا
Introversion درون گرایی
می بینیم که «ـگرا» و «ـگرایی»، اگر به معنای درست خود به کار رود، معادل مکانیکی -ist و -ism نیست، اگر چه در مواردی در برابر آنها هم می تواند به کار رود. همچنانکه «ـگری» را نیز در مواردی می توان معادل -ism بکار برد (مثلا، در برابر Eugenism می توان «بهنژادگری» گذاشت و در برابر Colonialism که «استعمارگری» می گوییم) ولی نه همه جا.
مثال دیگری برای این بحث «- سالاری» است که در سالهای اخیر برای چند واژۀ در حوزۀ علوم اجتماعی به کار رفته است، مانند «پدرسالاری» و «مردم سالاری». ولی می توان، افزون بر اینها، در موارد دیگری هم آن را به کار گرفت و، در نتیجه، می تواند معادل چند پسوند در زبان انگلیسی قرار گیرد. از جمله در چند مورد برابر با برخی از کاربردهای -ism :
Heteronomy دگرسالاری
Autonomy خودسالاری
(از کار سالار = Entrepreneur)
Entrepreneurship کارسالاری
Democracy مردم سالاری
Pathriarchy پدرسالاری
Mobocracy غوغاسالاری
Statism دولت سالاری
Tzarism تزار سالاری
Militarism ارتش سالاری
بدینسان است که با توجه به ساخت طبیعی واژه در زبان فارسی و بار معنایی دقیق واژه ها، اگر آنها را به روش انداموار (ارگانیک) ترکیب کنیم، به گسترش دستگاه واژگان زبان خدمت بهتر و ارزنده تری کرده ایم. البته یک مشکل روش واژه سازی انداموار وجه شهودی آن است. بدین معنا که، بر خلاف روش مکانیکی - که از تجزیۀ واژۀ اصلی یا با توجه به ریشۀ ترکیبی واژه در زبان اصلی از آن الگوبرداری می کند - در روش ترکیب انداموار می باید با نوعی شهود به بهترین و طبیعی ترین ترکیب ممکن از درون زبان دست یافت، که همیشه آسان نیست. ولی جنب - و- جوش طبیعی زبان و پیدایش واژه ها و ترکیبهای تازه خود تا حدود زیادی راهگشا است، زیرا هر یک از واژه ها و ترکیبهای تازه خود الگویی برای ترکیبهای دیگر در زبان تواند شد. چنانکه ترکیبهای «پدرسالاری» و «مردم سالاری» خود الگویی است برای نمونه های دیگری که آوردیم و «سنگواره»(= Fossil) خود الگویی برای جشنواره و ماهواره و یادواره و مانند آن شده است، و کاروند الگویی برای پسوند و پیشوند و میانوند و شهروند ...
البته، همانگونه که یادآورشدیم، پرهیز از واژه سازی مکانیکی حکم مطلقی نیست. به نظر ما، در قلمرو علوم اجتماعی و انسانی و فلسفه تا جای ممکن باید از آن پرهیز کرد، ولی در قلمرو علوم فیزیکی که برای انواع جنسهای اشیاء (ستارگان، مواد شیمیایی، ذرات اتمی، و مانند آنها) نیاز به نامگذاریهای زنجیره ای (سریال) هست، از روش مکانیکی با قرار دادن معادلهایی به آسانی می توان بهره گرفت، و از جمله از پیشوندها و پسوندهای زبانهای باستانی ایرانی و حتا از زبانهای اروپایی وام گرفت، همانگونه که آنها از یونانی و لاتینی وام گرفته اند.
یک کار بسیار لازم در این زمینه مطالعۀ چگونگی گسترش کمیتی و کیفیتی زبان علمی و فنی در حوزۀ زبانهای اروپایی، بویژه انگلیسی و فرانسه، است که به ما دانش دقیقی دربارۀ آن بدهد، و در این زمینه ما فارسی زبانان بسیار ناآگاهیم و همت پژوهندگان و دوستاران این گونه جستارها برای چنین پژوهشی به روشنگری زمینۀ نظری چگونگی پرورش و گسترش زبان فارسی برای نیازها و هدفهای امروزین ما را یاری خواهد کرد.
پانوشت ها:
1. این دو واژه را گویا نخستین بار استاد درگذشته، محمود صناعی، به کاربرده است.
2. دو نمایندۀ نامدار این روش در زبان فارسی، که بیش از همه آن را به کار گرفته اند آقایان احمد آرام و دکتر شمس الدین ادیب سلطانی اند، و بویژه دکتر ادیب سلطانی نمونه های نامداری از روش واژه سازی مکانیکی به دست داده است. ولی باید یادآور شد که بهره گیری بیش از اندازه از روش واژه سازی مکانیکی زبانی تیره - و - تار پدید می آورد که واژه های آن همیشه در برابر واژه ای در زبان مرجع و به اعتبار آن معنا می دهند نه به خودی خود و، به هر حال، به زحمت می توانند بند ناف خود را از زبان مرجع ببرند. از نمونه های آن واژۀ «دوئیچمگوئیک» در برابر «دیالکتیک» است که ادیب سلطانی از تجزیۀ Dialactic به Dia- و Lectic و معنای ریشه ای این دو زبان یونانی ساخته است، حال آنکه این واژه، که در زبان یونانی ترکیبی ست، در زبانهای فرانسه و انگلیسی و آلمانی و زبانهای دیگری که آن را وام گرفته اند یک واژه بسیط به شمار می آید (و از جمله در فارسی که آن را از فرانسه وام گرفته است) و از نظر اهل زبان، جز از نظر ریشه شناسی، تجزیه نمی شود تا ما در فارسی با تجزیۀ آن واژه عجیب «دوئیچمگوئیک» را بسازیم. به هر حال، دیالکتیک هم مانند برخی دیگر از واژه هایی که دارای سیر معنایی و تاریخی پیچیده ای هستند (به نظر ما مانند «ایده» و «بورژوا» و واژه هایی همانند آنها) واگردان پذیر نیست و می باید آن را همان گونه وام گرفت و معنای مهم و بسیار پیچیده و فنی آن را در زبان فلسفه و از آنچه هست پیچیده تر و مبهم تر نکرد.
3. رجوع شود به دو مقاله، از داریوش آشوری، انتشارات آگاه، تهران 1356. (مقالۀ «پسوند ایسم» در مجموعۀ ده مقاله = بازاندیشی زبان فارسی)
بن نوشت:
آشوری، داریوش - بازاندیشی زبان فارسی (ده مقاله)؛ تهران: نشر مرکز، 1375.



