عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
7 خرداد 1391 | |
|
2
|
4 خرداد 1391 | |
|
3
|
4 خرداد 1391 | |
|
4
|
4 خرداد 1391 | |
|
5
|
4 خرداد 1391 | |
|
6
|
4 خرداد 1391 | |
|
7
|
4 خرداد 1391 | |
|
8
|
4 خرداد 1391 | |
|
9
|
4 خرداد 1391 | |
|
10
|
4 خرداد 1391 |
مساله ی واژه سازی
چه نیازی واژه سازی را ضروری می کند؟ نیاز به نامیدن چیزی تازه یا بیان مفهومی تازه. هنگامی که چیزهای تازه ای، چه از مقولۀ ذات چه از مقولۀ معنا، در میان می آید، ناگزیر نامی می طلبد که پیش ازین در زبان نبوده است. حال این مساله مطرح است که این چیزهای تازه را چگونه می توان نامید؟ آیا باید عین آن نامها و فعلها و جز آنها را از زبان بیگانه وام گرفت و به کار برد یا در زبان بومی جانشینی برای آنها یافت یا ساخت؟
این مساله در گذشته در تمدنها و فرهنگها بسیار روی داده است که بر اثر ارتباط یا آمیختگی تمدنی و فرهنگی با تمدن و فرهنگ دیگر یا رسیدن میراث یکی به دیگری چنین نیازی پیش آمده است. نمونۀ مهم آن در گذشتۀ خود ما برخورد تمدن اسلامی با فرهنگ یونانی و کوشش برای جذب آن در خود است و دیده ایم که زبان عربی چگونه، پس از یکی - دو سده پیچ - و - تاب خوردن و زور زدن، سرانجام توانست بخش مهمی از میراث علمی و فلسفی یونان را در خود جذب و از آن ِ خود کند. پیشروان این کوشش مترجمانی بودند که با دستمایه ای از زبانی نارسا و ابتدایی به سراغ میراث فرهنگی بکل بیگانه رفتند و با گرفتن و بومی کردن برخی مفاهیم و نامها و یا قرار دادن برابرهایی قراردادی در برابر مفاهیم فلسفی و علمی یونانی، سررشته را به دست نسلهایی دادند که دیگر به سرچشمه ها بازنگشتند و زبان اصلی را نیاموختند، بلکه همین مایۀ کار مترجمان را در فضای فرهنگ خود چندان وَرز دادند تا که چیزی ورزیده، و در همان حال، چیزی دیگر از کار درآمد که امروز فرهنگ و تمدن اسلامیش می نامیم. بی گمان، اگر کوشش اندیشه وَران نمی بود، اگر کسانی همچون کندی و فارابی و بوعلی و رازی و بیرونی و دیگر جوششهای کوشش و نبوغ، مایۀ کار مترجمان و میانجی های فرهنگی را نمی ورزاندند و پخته و سخته نمی کردند، آن کارها همچنان خام و بی سود می ماند. مهم اینست که فلسفۀ اسلامی ترجمه و رونوشتی از فلسفۀ یونانی نیست، بلکه مایۀ یونانی را صورت خاص خویش بخشیده و این کار حاصل آفرینندگی آفرینندگان این تمدن است نه مترجمان.
و اما، اگر آفرینندگان فرهنگ اسلامی به اختیار و از سر کنجکاوی و تشنگی برای دانش و شور پژوهندگی به سراغ میراث یونان یا ایران باستان یا هند رفتند، ما در زمانه ای هستیم که به ناچار آواری از کتابها و دانشها و ارزشها و مفاهیم و ابزارها از سوی دیگری از جهان بر سر ما ریخته است و ما درمانده در میان این آوار ایستاده ایم که با اینهمه که خانه پدری را بر سر ما خراب کرده است چه کنیم، و چگونه می توانیم از اینهمه چیزهایی که فوت - و - فن سرهم کردنشان را نمی دانیم، دوباره خانه ای برای خود بنا کنیم.
آشفتگی کار زبان خود بازتابی است از آشفتگی کار جهان ما. جهانی بسامان زبانی بسامان دارد، زیرا زبان آیینه است و در خود بازمی نمایاند که هر قومی در چه جهانی به سر می برد و نسبت او با همه چیز - در میان زمین و آسمان و فراسوی آسمانها - چگونه و در چه مرتبه ای است (در این مقام ما را با این سخن مارتین هیدگر کاری نیست که «زبان خانۀ وجود است و انسان دراین خانه بسر می برد.») یک تکان تاریخی - فرهنگی سخت یک تکان زبانی سخت به دنبال دارد تا به جایی که حتا زبانی جای خود را به زبان دیگر می دهد. چنانکه بیشتر اقوام اسلامی با تکانی که خوردند زبانشان عربی شد و برای ما این تکان دست کم نشستن فارسی دری به جای زبان پهلوی بود و سپس در طول چندین سده میزان کردن گیرنده های این زبان با فرستنده های عربی و تقلید از زبان و بیان و ادب عرب. و برای اروپاییان تکان رنسانس نشستن زبانهای انگلیسی و فرانسه و آلمانی و دیگر زبانها را بجای زبان لاتینی، در مقام زبانهای ادبی و فرهنگی، به بار آورد.
اکنون بار دیگر یک تکان تاریخی - فرهنگی را می گذارنیم که تکان زبانی دیگری به دنبال دارد. این تکان از سوی غرب است و ناگزیر تکان زبانی هم رو به سوی غرب دارد. زبان فارسی نه تنها از نظر نامها و مفاهیم در دگرگونی شدید است، بلکه برخورد پیوسته با وجوه بی شمار تمدن و فرهنگ غربی صورتهای بیان را در آن دیگرگون می کند. همچنانکه گفتیم، ما نه تنها در حال از یاد بردن صدها و شاید هزاران واژه ای هستیم که در متن تمدن کهن ما معنیدار و مدلول آنها برای ما زنده بود، بلکه معنای صدها واژه را نیز اندک - اندک چنان دگرگون کرده ایم که با مفاهیمی که از آن سوی جهان می آید همساز شود (واژه هایی مانند ملت، دولت، دولت، حزب، دیوان از این دسته اند)؛ و یا صدها واژۀ تازه وارد زبان کرده ایم که یا عین واژۀ خارجی هستند (با اندک دگرگونی برای همسازی آوایی با فارسی) یا از ترکیب واژه های موجود ساخته شده اند تا معنایی تازه را بیان کنند (مانند دوچرخه و دوربین، یا خودآگاهی و خودکم بینی و جانورشناسی و زیست شناسی). بدین ترتیب، واژگان زندۀ فارسی از سویی کاسته و از سویی افزوده می شود و از درون تغییر معنا می دهد تا زبانی دمساز و همساز با عوالم تمدن مدرن و جهان تکنولوژیک باشد. اما این دگرگونی تنها محدود به تک واژه ها نیست، بلکه همچنین نحوی نیز هست. همچنانکه روزگاری دراز تماس با حوزۀ زبان عربی، در مقام زبان فرهنگ اسلامی، سبب شد که بسیاری از قالبهای عبارتی یا عبارتهای قالبی آن زبان، ترجمه وار به زبان فارسی راه یابد و همه گیر شود، تماس دایمی ما با انگلیسی و فرانسه نیز خواه - ناخواه همین اثر را خواهد داشت، زیرا بسیاری از مفاهیم هست که برای بیان قالب زبانی خاص خود را می طلبد و این قالبها ناگزیر همراه آن مفاهیم از زبانی به زبان دیگر می روند.
دو گونه برخورد با زبان
بر روی هم، برخوردهای گوناگون با زبان و مسالۀ واژه سازی را می توان زیر دو عنوان جمع کرد: یکی برخورد خردورزانه (راسیونل) که بر آنست که زبان را می توان بر حسب قالبهایی که قاعده های صرفی و پیشین به دست می دهد، گسترش داد و واژه ها و ترکیبهای تازه ساخت و حتا گروهی بر آنند که با همین روش می توان مادۀ اصلی لغت را از زبان دیگر وام گرفت و برای کاربردهای علمی مطابق قاعده های دستوری فارسی صرف کرد و به کار برد (مانند «یونیدن» و «یونش» که از ماده «یون»، در شیمی، ساخته می شود) و یا می توان از مادۀ موجود در زبان به صورت اسم یا صفت، مصدرها و مشتقهای تازه ساخت، مانند «برقیدن» و از برق که اصحاب دایرة المعارف مصاحب بکار برده اند و از این دست واژه های دیگر نیز ساخته اند. پیروان این نظر همواره چشمی به زبانهای اروپایی دارند که به آسانی ماده های خارجی را در دستگاه گوارشی خود می گوارند و از آن ِخود می کنند، چنانکه از هر واژۀ بیگانه می توانند به آسانی فعل بسازند و یا با واژه هایی که پیش از این فعل نداشته اند همین کار را بکنند. اینگونه رفتار خردورزانه (یعنی طبق قاعده) با زبان، در زبانهای اروپایی بطور کلی، حاصل اندیشۀ خردورزای ِ(راسیونالیست) اروپایی است. زبانهای زنده و بالندۀ اروپایی، مانند فرانسه، آلمانی، انگلیسی، از دوران نوزایش (رنسانس) رفته - رفته روبه رشد گذاشته اند و از زبانهای کوچک قومی به زبانهای جهانی علم و فرهنگ و تفکر بدل شده اند. این زبانها در دامان خرد باوری (راسیونالیسم) اروپایی پرورش یافته اند. ازینرو، با اینکه مادۀ اصلی آنها، مثل همۀ زبانهای دیگر، جز زبانهای ساختگی مثل اسپرانتو، فرادادی (ترادیسیونل) است و حاصل رشد طبیعی در بستر حرکت تاریخی و فرهنگی قومی و در درونشان رفتار خردورزانه با زبان و تصرفهای تازه در آن، یعنی پایبند نبودن به آنچه از گذشته رسیده است یا بسنده نکردن به آن، روا است و بهیچوجه هیاهو برنمی انگیزند. چنانکه هر اندیشه گر یا نویسنده ای به خود اجازه می دهد که برحسب نیازهای خود واژه بسازد، مفاهیم تازه بنهد، و یا بیرون از سنت، بر طبق قاعده های دستوری، واژگان را بسط دهد، مشتقهای تازه از آنها بسازد، یا با بکار گرفتن مایه های زبانی دیگر، بویژه لاتینی و یونانی، واژه های تازه وارد زبان کند. همین رفتار دانشوران و اندیشه گران و نویسندگان اروپایی سبب شده است که گنجینۀ واژگان این زبانها همگام با جهش دانشها و فنشناسی، در طول دو – سه قرن جهشی عظیم کند.
ما نیز خواه - ناخواه، با افتادن در معرکۀ تمدن مدرن نیازهای زبانی آن را حس می کنیم و در چنبرۀ گردابهای این دریا در پیچ - و - تابیم و چنین احساس نیازیست که لازم می آورد ما نیز در همۀ زمینه ها، از جمله در زمینۀ زبان، سنت شکنی کنیم و رفتاری برپایۀ سنجه های عقلی در پیش گیریم. اما آنها که با اینگونه - یا هر گونه - گسترش زبان مخالفند مردمانی هستند بکل نا اهل و پرت و خارج از بحث یا ادیبان سنت پرست و پاسداران فرهنگ سنتی اند، که بر آنند که می باید به آنچه از گذشته رسیده بس کنیم و، مثلاً، اگر اشتقاقی از یک واژه در زبان و متنهای تا کنونی نیامده است، حق نداریم چنین مشتقی از آن بسازیم. به عبارت دیگر، در این دید بهیچوجه «خلاف آمد عادت» اجازه داده نمی شود و هر آنچه با عادتهای ما سازگار نباشد برای ایشان خوشایند نیست.
به عبارت دیگر، تکیه گاه ایشان نقلی است نه عقلی و گرفتاریها و مسائل تازه را چه بسا درک یا حس نمی کنند و یا گمان می کنند که با آنچه از گذشته رسیده است می توان نیازهای اکنون را برآورد.
بسیاری از دشمنان واژه سازی بیرون از جرگۀ ادبا نیز، بویژه اگر آشنایی با زبان فرانسه یا انگلیسی هم داشته باشند، برآنند که باید همان واژه های بیگانه را که ایشان با آن آشنا هستند بکار برد تا ایشان به زحمت نیفتند. این گروه هوادار واژه های «بین المللی» هستند. اما هرکس که به جد با کار زبان و بویژه نوشتن سر - و - کار داشته باشد، می داند که چنین حکمهایی تا چه حد نارساست. یعنی بسنده کردن به آنچه تا کنون نوشته شده است و فرانگذشتن از مرزهای آن نه شدنیست نه بسنده، و همچنین برداشت بی نهایت از زبانهای دیگر هم ناممکن است، زیرا مسالۀ واژه ها تنها در سطح اسمهای جامد باقی نمی ماند و مسالۀ انواع مشتقهای فعلی و جز آنها مطرح است که اگر قرار باشد آنها را هم مطابق دستور زبان بیگانه بکار ببریم، زبانی بوجود خواهد آمد بدتر از زبان نگاشتنی گذشته. مثلاً، قضیه اگر در سطح «الکتریسیته» می ماند شاید مشکلی نبود، اما «الکتریفیکاسیون» و دهها واژۀ مشتق وترکیب از ریشۀ «الکترو» را چه باید کرد؟ و اینجاست که فکر ساختن «برقیدن» به ذهن ویرایشگر دایرةالمعارف مصاحب رسیده است.
اینجاست که به قلب مسالۀ واژه سازی می رسیم که هیچ حکم کلی و مطلق در بارۀ آن درست نیست.
مسائل واژه سازی
واژه سازی مساله ای است موردی و سیر زبان فارسی و واژه سازی در این چهل - پنجاه ساله هم پشتیبان این مدعا است. حکمهای کلی از این دست، که می توان و باید در برابر هر واژۀ خارجی یک واژۀ فارسی گذاشت حکمی ست نادرست و نشدنی. حکم به اینکه بهیچوجه واژه نباید ساخت و واژه های خارجی را به همان صورت پذیرفت، حکمی است نادرست و نشدنی؛ و یا تصور اینکه در برابر تمام مفهومها و نامهای تازۀ فرهنگ اروپایی در کتابهای کهن ناگزیر برابری یافت می شود، ساده اندیشانه است. و درین میانه راه سومی هم هست: باید دید کجا می توان یافت و یا باید ساخت و کجا نمی توان یافت و ساخت؛ یعنی سنجشی دقیق و مورد به مورد. حتا درین مورد هم نمی توان حکم کرد که اگر ساختن واژه ای برای مفهومی معین امروز ممکن نباشد، دلیل آنست که امکان ساختن آن یا یافتن برابری دقیق و درست برای آن در آینده نیز ناممکن است. زیرا سیر زبان و آمدن واژه ها و قالبهای تازه این امکان را می دهد که پس از جا افتادن آنها در زبان راه برای ساختن ترکیبهایی تازه تر با آنها یا ساختن شکلهای قیاسی همانند آنها هموار شود. چنانکه ساختن «جشنواره» برای «فستیوال»، برای مثال، راه را برای ساختن «ماهواره» هموار کرد. و آن کس که «پیشوند» و «پسوند» را ساخت راه را برای ساختن «شهروند» هموار کرد. و آن کس که «واژه» را رواج داد راه را برای «واژگان» و «واژه نامه» و جز آن هموار کرد. و شاید راه ساختن «جشنواره» را نیز ساختن «سنگواره»(برابر فسیل) پیش از آن هموار کرده بود.
کسانی که می گویند بهیچوجه واژه نباید ساخت یا کسانی هستند از رستۀ ادبا و فضلایی که نیازی به بیان مفاهیم و معانی تازه ندارند و معلوم نیست درین معرکه چه می کنند. و اگر مدعی باشند که زبان فارسی ارث پدر - مادری ایشان است و بس، نابجا گفته اند، و اگر بگویند حد گسترش زبان به آنچه تا کنون بوده است پایان می یابد نیز نادرست گفته اند. و دیگر کسانی که لج می کنند و بی آنکه آگاه باشند دهها واژۀ ساختۀ چهل - پنجاه سال اخیر را بکار می برند، اما مدعی هستند که تا همین جا بس. حد زبان همین است که ما بکار می بریم؛ که این نیز نادرست است.
کسانی که هوادار واژه سازی برای تمام مفاهیم ممکن هستند که از زبانهای دیگر (و در اساس از زبانهای فرانسه و انگلیسی) به زبان ما وارد می شود، تصوری خشک و مکانیکی از زبان دارند و از زندگی انداموار (ارگانیک) آن غافلند و گمان می کنند که مثل پیچ - مهره های ماشین می توان پیچی را از دستگاه زبان باز کرد و پیچی دیگر بجای آن بست. حال آنکه اندامۀ (ارگانیسم) زبان چه بسا عنصر خارجی را پس بزند و رد کند . و تازه اگر این کار در حوزه ای از زبان یعنی میدان علوم طبیعی آسان تر ممکن باشد در حوزه های علوم انسانی و فلسفه به آسانی ممکن نیست و نکتۀ مهم تر اینکه زبان مجموعه ای از واژه های کنار هم چیده نیست، بلکه چفت - و - بست درونی آنها، که بافت کلام را می سازد، بسیار مهم است و یک جنبۀ مهم کار نشاندن واژۀ تازه در این بافت است و این کار افزون بر دانش، کمی هم هنر و ذوق می خواهند.
و اما، راه دیگر برخورد دقیق و موردی با مفاهیم است. در همین پنجاه - شصت سال اخیر شاهد آن بوده ایم که دهها و صدها واژه برابر با مفاهیم وارد شده از زبانهای اروپایی، بویژه انگلیسی و فرانسه، ساخته ایم و به کار می بریم که امروز جزئی از زبان ما شده است. کلمه ای مانند «استعمار»(در برابر «کولونیالیسم»)، باتوجه به ریشۀ کلمه اروپایی و به معنای اصلی این کلمه (در زبان یونانی)، یعنی «آبادانی خواستن» ساخته شده است، اما امروز بر اثر کاربرد سیاسی آنچنان باری به خود گرفته که همانند اصل لغت، از ریشه جدا افتاده و معنایی کمابیش ضد آن گرفته است. و آنگاه از همین ماده ترکیبهای «استعمارگری»، «استعمارزدایی»، و «ضد استعمار» را برابر با سه واژۀ انگلیسی یا فرانسه ساخته ایم. اما برای واژه هایی مانند «امپریالیسم» و «بورژوازی» نتوانسته ایم چیزی پیدا کنیم، زیرا این واژه ها چنان ابعاد گوناگونی از معنا یافته اند که هیچ برابری نمی تواند حق معنا را در مورد آنها بجا آورد و کسانی که، مثلاً «فرهنگ بورژوایی» را «فرهنگ سوداگری» ترجمه می کنند چه بسا به بُعدهای گوناگون معنای این واژه کمتر توجه کرده اند. همچنین است گذاشتن تمدن در برابر «سیویلیزاسیون» و فرهنگ در برابر «کولتور». چه کسی می تواند مدعی باشد که این اختیارها نادرست بوده و بهتر بود که همان واژه های اروپایی را به کار می بردیم؟
در کار واژه سازی و برابریابی برای واژه ها و مفاهیمی که از غرب می رسند از صدر مشروطیت به این سو دو و شاید چند مرحله می توان شناخت. نخستین مرحله آن بود که با همان میراث نثر دست - و پا شکسته و دست - و - پاگیر و نیمه جان به ترجمۀ مفاهیم و متنهای اروپایی پرداختند و در این مرحله به علت عادات گذشته و همچنین ارتباطی که هنوز کما بیش میان حوزه های گوناگون فرهنگ اسلامی وجود داشت، یا واژه هایی عربی مآبانه جعل می کردند و یا از اسلامبول و قاهره وارد می کردند. بدون شک، اینکه نخستین واژه هایی که در آن دوره یا دوره های بعدتر ساخته شد، عربی آب کشیده یا آب نکشیده بود (واژه هایی مانند اعتصاب، انقلاب، تمدن، میزان الحراره، میزان الضغطه، میزان الارتفاع، مدعی العموم، مستدعی علیه، دولت کاملة الوداد، و مانند آن، در زمینه های علوم، سیاست، حقوق، و جز آن) دنبالۀ همان عادتی بود که زبان فارسی را تابع مطلقی از عربی مآبی نویسندگان می کرد و گشتن به دنبال لغت و ترکیب در زبان فارسی را نشانۀ بی سوادی می دانست. فرق زبان فارسی در برخورد با جهان مدرن و جهان بینی آن با زبانهای اروپایی این بود که آن زبانها جوان و نوخاسته بودند و همگام با مراحل تحول و تکوین تمدن غرب همچون زبانی برای این تمدن جوان و تازه نفس شکل گرفتند و گسترش یافتند، اما زبان فارسی زبانی فرسوده و درمانده بود، در خور تمدنی فرسوده و درمانده. آشکار است که در کشمکش این دو پیر و جوان کدامیک پیروز خواهد شد. مشکل ما این بود که در رویارویی با تمدن غرب نمی توانستیم به آسانی ترک عادات و «خرق عادات» کنیم و با همۀ احساس خفت و خواری باطنی از خود و شیفتگی به تمدن غرب، خسته تر و از پا افتاده تر از آن بودیم که بتوانیم یکباره پوست بیندازیم و صورت تمدن تازه را به خود بگیریم و در این دشوار هزار دشواری بر سر راه بود که یکی از آنها زبان بود. شگفت نیست اگر که کسانی می خواستند لغتی تازه برای مفهومی تازه به کار برند به هوای نثر سنتی به ضرابخانۀ زبان عربی بروند و گاهی چیزهایی جعل کنند که در قوطی هیچ المنجد نویسی پیدا نشود. زیرا فارسی زبان عوام بود و فارسی مُعرِب زبان خواص. اما گرایش به سادگی زبان که با نثر سیاسی و روزنامه نویسی آغاز شد راه خود را به سوی فارسی گرایی باز کرد که گرایشی است درست. این گرایش، البته، با پدید آمدن ملت باوری ِ(ناسیونالیسم) مدرن نیز مناسبت داشته است، اما بر روی هم این اثر سودمند را داشت که زبان فارسی را بر روی پایۀ اصلی و طبیعی خود برگرداند و این زبان از توش - و - توان افتاده را جانی تازه داد. این گرایش نشان داد که اگر زبانی به نام فارسی با ساختمان دستوری و واژگان خود وجود دارد، این زبان می تواند و باید از سرمایۀ خود مایه بگیرد. بدون شک، روزگار زبان بازی و دانش فروشی منشیانه و ناشیانه سرآمده بود و زبان گرایش به این یافته بود که مایۀ رساندن معناها و اندیشه ها باشد. و البته این راه دشوار و پر نشیب - و - فرازی ست که هنوز تا نیمه نیز نرسیده و یک دورۀ بزرگ آشوب، همراه با آشفتگی فرهنگ و تمدن، ناگزیر همراه آن بوده است و هنوز نیز معلوم نیست که موجهای این آشوب کی فرو خواهد نشست.
یکی از مراحل مهم تحول زبان فارسی تشکیل «فرهنگستان ایران» است در سال 1314 شمسی هجری. با همۀ نمک نشناسیهایی که در حق فرهنگستان قدیم کرده اند، این دستگاه حقی بزرگ به گردن زبان فارسی دارد و در جهت نشان دادن راه درست بهره گیری از مایه های زبان فارسی و پیرایش آن از آمیختگیهای بیهوده با عربی گامی بزرگ برداشته است. اگر دفتر ِواژه های نو فرهنگستان را، که در سال 1319 چاپ شده است، ورق بزنیم، می بینیم که نود درصد واژه هایی که آنان آن روز پیشنهاد کردند، امروز جزء زبان هر روزه یا زبان علمی ماست و از برکت کار اعضای آن راه برای ساختن صدها واژۀ بسیط یا مرکب دیگر در زبان فارسی گشوده شده است. اگر زمین شناسی جای معرفة الارض و فشارسنج جای میزان الضغطه و گذرنامه جای پاسپورت و کارآگاه جای مأمور خفیه و قانونگذاری جای تقنینیه و کتابخانه جای بیبلیوتک و سنگواره جای فسیل و زمان سنج جای کرنومتر و زندان جای محبس و رونوشت جای کپی و رگشناسی جای معرفة العروق و دادستان جای مدعی العموم و دستمزد جای حق الزحمه و دم ِاسبیان جای ذنب الفَرَس و رودۀ کور جای معاء اَعوَر و روده بند جای ماساری قا و رنگین کمان جای قوس و قزح و ... را گرفته است، از برکت کار همان فرهنگستان است. بی گمان، فرهنگستان قدیم در شتاب بخشیدن به گرایش زبان فارسی به سوی سادگی و دقت و زنده کردن سرمایۀ کهن آن و همچنین آماده کردن آن برای گرفتن و جذب کردن مفاهیم و نامهای علمی و فنی از زبانهای اروپایی نقشی بزرگ داشته است. گرایش فرهنگستان به مایه گرفتن از زبان فارسی و زنده کردن دهها واژۀ فراموش شده، از نظر کارکردی (فونکسیونل) برای زبان فارسی بسیار مهم بوده و راه را برای نسل پسین بسیار هموار کرده است، چنانکه اندازۀ آمیختگی فارسی با عربی از هشتاد درصد به چهل - پنجاه درصد و گاه کمتر رسیده است و مهمتر از همه اینکه کاربرد واژه ها بر اساس دستور زبان فارسی جای تقلیدهای خنک از عبارتبندی عربی را گرفته است.
واژه سازی در چند مرحله
برای یک مفهوم یا اصطلاح در مرحلۀ نخست چه بسا برابری درست یا کوتاه و رسا یافت نشود و این کوشش در مراحل سپسین به نتیجه برسد. در روزگار ما که گرایش به آنست که زبان فارسی به پشتیبانی قاعده ها و قالبهای خود و با سرمایۀ خود واژه های تازه بسازد، در عین حال این امکان فراهم شده است که آنچه در چهل - پنجاه سالۀ اخیر ساخته اند و نارساست نیز اصلاح شود و ترکیبها و واژه هایی کوتاه تر و بهتر جانشین آنها شود، چنانکه واگردان «رفراندوم» به «مراجعه به آراء عمومی» و یا «میدیوم» به «وسیلۀ ارتباط» رسانندۀ معنا بود اما بیش از حد دراز بود و یافت شدن دو واژۀ کوتاه و زیبا و رسای «همه پرسی» و «رسانه» برای این دو بی گمان کامیابی درخشانی بوده است که بعد از سالها به آن رسیده ایم و بی شک هر آدم با انصافی حکم می کند که دو واژۀ اخیر که، در واقع، کلمه اند نه عبارت، بسیار کوتاهتر و بهتر از دو عبارت پیشین اند و نشانۀ آنست که بازگشت به مایۀ اصلی زبان فارسی و به کار گرفتن قالبهای آن تا چه حد می تواند ما را در یافتن یا ساختن واژه ها یاری کند. کسانی که با شنیدن «رسانه» (که اسم آلت است از رساندن و بنا به قاعدۀ درست دستوری ساخته شده و معنا را هم دقیق می رساند) برآشفته می شوند و بجای درنگ در این کار به «برهانهای قاطع» خود سر می کشند و بیتی از ناصر خسرو را مثال می آورند که در آن «رسانه» (واژه ای که اصل آن بدرستی معلوم نیست) به معنای اندوه بکار رفته است، کاری جز لج بازی یا دانش فروشی بیجا نمی کنند. همچنین است ترجمۀ «ساتلیت» نخست به «قمر مصنوعی» و سپس به «ماهواره» که تردید نیست دومی کلمۀ درست فارسی است و اولی شتابزده و بضرورت ترجمه سرهم بندی شده است.
البته این بدان معنا نیست که هر نوآوری یا هر واژۀ «من - درآوردی» و دساتیری را باید پذیرفت، ولی یکسره رد کردن و یکباره جبهه گرفتن هم در برابر هر واژۀ تازه و یا پافشاری و لجبازی در قدمابازی، پاسخی به مساله نیست و، همچنانکه گفتیم، این مساله موردی است و هیچ حکم کلی دربارۀ آن درست نیست. محمد علی فروغی در رسالۀ پیام من به فرهنگستان - که هنوز هم بسیار نکته های خواندنی و آموختنی دارد - در عین درست شمردن کار واژه سازی فرهنگستان، با واژه های «پیشوند» و «پسوند» به مخالفت پرداخته و گسترش پسوند «وند» را از این جهت که معنای آن در زبان امروزی شناخته نیست و تنها در ترکیبهایی مانند الوند و نهاوند و سگوند، وجود دارد، نادرست دانسته است. حال آنکه می بینیم «پیشوند» و «پسوند» جزء واژگان امروز فارسی شده و بسیار بکار می رود و جای «مزید مقدم» و «مزید مؤخر» را بکل گرفته است، و رواج همین دو واژه سبب شده است که «- وند»، به عنوان پسوند نسبت، معنای روشنی پیدا کند و به همین قیاس امروز واژۀ «شهروند» را داریم برای Citizen یا Citoyen.[5]
تنگناهای واژه سازی و برابریابی
در مورد واژه سازی باید به این نکته توجه داشت که ساختن اسمهای ذات و کلماتی که کاربردهای فنی محدود دارند و مربوط به اصطلاحات یک رده از علوم و فنون هستند بسیار آسانتر است تا ساختن برابری برای اسمهای معنا که بار سنگین تاریخی دارند و به خاستگاه تاریخی و فرهنگی خود سخت وابسته اند. اهل فلسفه و علوم انسانی بیش از دیگر علوم با این دشواری سروکار دارند، زیرا سروکار آنها با مفاهیمی است که از ژرفنای تاریخ غرب و با تکیه به تمامی فرارداد اندیشۀ آن پدید آمده و گاه واژه ها چنان معناهای گوناگون و ناهمساز دارند که هیچ کلمه ای جای آنها را نمی گیرد. کلماتی مانند «ایده» و «سوژه» و «ابژه» از این جمله اند که بار صدها و هزاران سال تاریخ تفکر غرب را بر دوش دارند و کوشش برای ترجمۀ آنها جز در مواردی خاص که کلمه به یکی از معناهای خود و محدود در حوزه ای ویژه بکار می رود، ناشدنی است. در چنین موارد چاره ای نیست جز بکار گرفتن اصل کلمه و وارد کردن آن در زبان. در این مورد یک تجربۀ تاریخی نیز داریم و آن مربوط به ترجمۀ متنهای یونانی در سده های نخستین اسلام است. در آن هنگام نخست مترجمان بسیاری از واژه های یونانی را به صورت معرب وارد زبان کردند (مانند قاطیقوریاس، اریتماطیقی، بوطیقا، آنالوطیقا، متافوسیقا) که رفته - رفته برای برخی از آنها برابرهایی در عربی یافتند یا ساختند و رواج دادند و واژۀ یونانی از رواج افتاد و برخی از واژه های یونانی نیز تابعیت عربی گرفتند و ماندگار شدند. بنابراین، حتا در مورد این دسته از واژه ها نیز نمی توان حکم کرد که کدامها سرانجام، ترجمه ناپذیراند و خواهند ماند و کدامها با گذشت زمان برابری برای خود خواهند یافت.
فرهنگستان زبان و سیاست آن
یکی از نویسندگان در مقاله ای در مخالفت با کار فرهنگسان نوشته است که زبان را «شاعران و متفکران» می سازند نه هیچ مرجع رسمی. این سخن، بی گمان، در مرتبه ای درست است، اما باید دید در کدام مرتبه از زبان. زبانی که شاعران و متفکران به کار می برند مرتبه ای است ورای زبان ابزاری که شاعران و متفکران به کار می برند مرتبه ای است و رای زبان ابزاری که «وسیلۀ ارتباط»اش می دانند. یعنی، مرتبه ای است که زبان با تمام ذات خود که همانا «پدیدارگری»ست، و با ذات انسان نسبت به میانجی دارد، پدیدار می شود. در آن مرتبه دیگر زبان وسیله و ابزار نیست، بلکه شاعر و متفکر وسیله ای می شود که زبان درکمال ذات خود از پرده بدر آید و جلوه گری کند و به همین دلیل است که آن مرتبه، مرتبۀ ظهور «استتیک» زبان نیز هست. اما فروتر از آن مرتبه، مرتبۀ ابزاری زبان را داریم برای خواسته های گوناگون بشری. یعنی، می توان گفت بر حسب حضور بشر در ساحَتهای گوناگون وجود، زبان نیز ساحتهای گوناگون دارد، و نخستین ساحت آن ساحت ابزاری است که با حضور بشر در ساحت طبیعت و به کار گرفتن آن همچون ابزار مناسبت دارد. این زبان هم می تواند گوشۀ چشمی به زبان شعر و تفکر داشته باشد، همچنانکه آن نیز به این، اما همچنان جدا از هم در مراتب جداگانه می مانند. زبان علم و زبان روزمره و زبان رسانه های همگانی از شمار «زبان ابزاری» هستند و چون کارکرد در آن شرط است، می توانند مرجع و حتا دستگاه و تشکیلاتی نیز برای سامان یافتن داشته باشد و این مرجع نامی مانند «فرهنگستان» خواهد داشت. این سخن نیز که زبان مال «مردم» است و تنها «مردم» حق دارند لغت بسازند نیز کلی گویی و مبهم گویی است، زیرا معلوم نیست مراد از «مردم» چه کسانی هستند؛ مراد عامه اند یا اهل هر رشته و حرفه. اگر مقصود عامه است، عامه را با زبان حرفه ای و فنی رشته های گوناگون چه کار؟ و اگر مقصود خواص هر رشته و حرفه ای ست، باید گفت که سر رشتۀ آنها از کار زبان و نازک کاریهای آن چه بسا کمتر از آن است که به آنان شایندگی کامل برای واژه سازی بدهد. چنانکه متخصصان «تاسیسیات» برای خود واژۀ «گرمایش» را برابر با Heating ساخته اند. و همه می دانیم که مصدر «گرمودن» نداریم که از آن گرمایش ساخته شود و نیازمندی ایشان به واژه ایشان را وادار به جعل این لغت کرده است. و در عین حال، ضد آن یعنی Cooling را می گویند «تبرید» - که بسیار خنک است!
باری، با گسترش علوم و فنون در روزگار ما، که اهل هر رشته از علوم و فنون در گسترش آن دست دارند، زبان ابزاری نیز گسترش بسیار یافته است و ما امروزه، بنا به روح زمان و با به تعریف، در مرتبۀ کمال «حیوان ابزارساز »(Homo faber) ناگزیریم زبان ابزاری خود را گسترش دهیم، و به عبارت دیگر، زبان ابزاری فرنگی راترجمه کنیم و بکار گیریم. و این برای آنکه سر - و - سامانی داشته باشد مرجعی هم می خواهد و این مرجع ناگزیر فرهنگستان است. البته فرهنگستان می تواند یک دستگاه سامان دهنده و اصلاح کننده و پیشنهاد دهنده برای زبان رشته های علمی و فنی و دستگاههای اداری و جز آن باشد.
سیاست فرهنگستان زبان ایران در زمینۀ بهره گیری ازمایه های زبان فارسی و حتا زبانهای ایرانی برای گسترش زبان علمی و فنی و سیاستی است درست و ناگزیر، ولی اگر این سیاست مطلق و بی هیچ استثنا بخواهد اجرا شود، گرفتاریها و تنگناهای خاص خود را پیش می آورد. اگر فرهنگستان نخواهد هیچگونه نفوذی از زبانهای دیگر را در فارسی بپذیرد، ناگزیر است که مقدار زیادی جعل و اختیار خود سرانه کند که سرانجام خوبی در پی ندارد. اگر، مثلاً فرهنگستان نخواهد واژه ای مانند «کتاب» را که چندین ترکیب با آن داریم، مانند کتابفروشی، کتابداری، کتابخوانی، و جز آن، و یا کلمه ای مانند فیلم راکه از آن ترکیبهای فیلمبرداری، فیلمسازی، فیلم خانه، و جز آن را داریم، بپذیرد، آیا دست خود را در مورد امکانات گسترش زبان فارسی در زمینۀ کتابداری و فیلمسازی نبسته است؟ سیاست فرهنگستان قدیم در این مورد می تواند الگوی خوبی باشد، آن فرهنگستان، باید پذیرفتن «بمب» ترکیب بسیار خوب «بمباران» را ساخت و همچنین «کتابشناس» و «کتابخانه» را، و حتا واژه هایی مانند «مدال» و «مفاصا» را پذیرفت، اما در برابر توانست «آمار» را جانشین «احصائیه» و «دستگاه گوارش» را جانشین «جهاز هاضمه» کند و با این کار، چنانکه گذشت، در بهکرد و گسترش میدان زبان فارسی سهمی بسزا داشته باشد. بنابراین، چه جای آنست که فرهنگستان نخست اثبات کند که «فن» ریشۀ سامی ندارد و سپس بپذیرد، بلکه بادیدی کارکردی (فونکسیونل) باید این کلمۀ کوتاه و رسا را که به آسانی می توان با آن دهها ترکیب ساخت، پذیرفت. التبه سیاست نرمش ناپذیر فرهنگستان در مورد اختیار کردن واژه های فارسی و ایرانی (به معنای عام) می تواند حد افراطی دیگری باشد در برابر عرب مآبی گروهی دیگر و از این میانه برآیندی برآید که به زبان فارسی آن توانایی و چالاکی را بدهد که از عهدۀ وظیفه های کنونی خود برآیند.
پانوشت:
1. واژه سازی با مواد زبانی بسیار آشنا این خطر را در بر دارد که با قیاس و تعبیر، معنای نادرستی از واژه رواج یابد، چنانکه امروزه بسیاری «شهروند» را به معنای شهر نشین (در برابر روستانشین) بکار می برند و اگر آن را از مادۀ «شار» که به همان معنای شهر است و در قدیم هم بکار می رفته (چنانکه در شارستان) و امروز ناآشناست، می ساختند، چنین مشکلی پیش نمی آمد (چنانکه در دایرةالمعارف مصاحب هم کلمۀ «شارمند» را برای همین معنی بکار برده اند).
بن نوشت:
آشوری، داریوش - بازاندیشی زبان فارسی (ده مقاله)؛ تهران: نشر مرکز، 1375.



