عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
25 مهر 1390 | |
|
2
|
24 مهر 1390 | |
|
3
|
24 مهر 1390 | |
|
4
|
19 مهر 1390 | |
|
5
|
19 مهر 1390 | |
|
6
|
19 مهر 1390 | |
|
7
|
19 مهر 1390 | |
|
8
|
18 مهر 1390 | |
|
9
|
18 مهر 1390 | |
|
10
|
18 مهر 1390 |
دنیز جون - 16:03 1390/07/18
خنده دارترین اعترافات مردم 2
اعتراف می کنم که وقتی کوچیک بودم این خانم مجری مهربون برنامه کودک که می گفت از تلویزیون فاصله بگیرید و فیلم نگاه کنید وقتی می گفت برید عقب عقب، منم هی پا می شدم میرفتم عقب ، فکر می کردم من وداره می بینه..
*************************
اعتراف می کنم یه شب که تا دیر وقت با همکارم خانم حسینی که خیلی هم میونه خوبی با هم نداشتیم تو شرکت بودیم . دفتر به شکل l بود . ما تصویر همو نداشتیم ولی صدای همدیگرو میشنیدیم . یه دفعه گفت : تنهایی میترسم از این خیابون رد شم ، گفتم : چند دقیقه صبر کنید من همراهیتون می کنم . گفت : همی الان بیا ، خیلی کار دارم گفتم : الان کامپیوترو خاموش میکنمو میام . با عشوه گفت : ببییییییین بیا دیگه ، از جام پا شدم و قهرمانانه رفتم برسونمش دیدم داره تلفنی با شوهرش حرف می زنه
*************************
پشت کله شو دیدم رو بالش گذاشته بودش شترق زدم تو کله داداشم کثافت کتاب منو پاره میکنی روشو که برگردوند پدرم بود خجالتی کشیدما
*************************
یه روز تو مغازه نشسته بودم یه مشتری خانم با بچش اومد داخل.بچش هی میگفت بستنی چرا نخریدی؟رفتیم خونه به بابا میگم 3دست ******* (لباس زیر) خریدی. زن همون لحظه به من خیره شد.منم عین لبو شده بودم پریدم زیر میز خندیدم
*************************
اعتراف میکنم یک روز صبح وقتی داخل ماشین نشستم و دیدم که موبایلم همرام نیست با همون موبایل زنگ زدم به همسرم که ببینه من گوشیمو خونه جا نزاشتم !!
*************************
اعتراف می کنم اوایل دوران نامزدیم وقتی برای اولین بار با خانواده شوهرم به مجلس ختم یکی از نزدیکانشون رفته بودیم. جلوی در،خانواده متوافی رو که دیدم حول شدم در جواب احوالپرسیشون گفتم: خدا بیامورزدتون
*************************
اعتراف میکنم بچه که بودم براده های پاکن رو جمع میکردم میذاشتم تو یخچال منجمد بشه تا دوباره پاکن بدست بیاد ولی هیچ وقت درست نمی شد.
*************************
اعتراف میکنم بچگی هام یک سیم دو سر لخت یه سرشو گذاشتم تو دهنم یه سرش رو تو پریز برق
*************************
اعتراف میکنم تازه تلفن همراه اومده بود و واسه همه یه چیزه تازه و با حالی بود هر کسی هم داشت میگفتن مایه داره و باکلاسه منم بچه بودو گوشی بابامو برداشته بودمو داشتم تو پارک الکی جلوی چند تا دختر هم سنو سالم حرف میزدم که(مثلا میخواستم مخشونو بزنم) یه دفعه گوشی همونجور که دمه گوشم بودزنگ خورد و دخترا به من خندیدن اونقدر خجالت کشیدم که دلم میخواست گوشی رو پرت کنم تو رودخونه نامردا خیلی مسخرم کردن
*************************
اعتراف می کنم از بچگی که مامانم می گفت هر کاری کنی کلاغ میاد خبر میده تا سوم راهنمایی دنبال کلاغ میگشتم!
*************************
اعتراف میکنم یه روز که خیلی کوچیک بودم داداشمم تازه به دنیا اومده بود مامانم گفت مراقبش باش 5دقیقه برم بیرون بیام.منم داداشمو گزاشتم تو یخچال بعدش یادم رفت تا دم ظهر مامانم داشت دنباله داداشم میگشت حالش بعد شد بابام رفت براش اب بیاره دید تو یخچاله من که تازه یادم اومد چی کار کردم پا به فرار گذاشتم
*************************
من 17 سالم بود یه روز تو شهرک غرب با ماشین دوستم مخ 2تا دختر زدیم که سنشون 24 بود خیلی هم سطحشون بالا بود ماشینشونم 206 بود، خلاصه بعد از اینکه رفتیم رستوران موقع برگشت قرار شد من برم تو ماشین دختر که شمارم و بهش بدم(خونشونم خیابون فرشته بود) راه افتادیم که بریم رفیقمم با اون یکی دختر تو ماشین خودش بغل ما بود، یهو رفیقم شیشه رو داد پایین اشاره به ما که شیشه رو بدیم پایین من سمت راستمو هی نگاه میکردم میدیدم هیچی نیست که باهاش شیشه رو بدم پایین(راستشو بخواین تا اون موقع 206 سوار نشده بودم) حالا رفیقمم هی اصرار که شیشه رو بده پایین کارت دارم که خلاصه بعد از کلی گشتن دیدم دختره با یه نگاه معنی دار دستشو برد سمت دنده و شیشه رو داد پایین، تازه دو زاریم افتاد که شیشه بالابر 206 سمت چپ هستش.خیلی خندم گرفته بود
*************************
خونمون دوبلکس بود، یه روز با داداشم مسابقه پرش از رو پله گذاشتیم! هی پله پله رفتیم بالا هی پریدیم!!! تا اینکه من یهو جو گرفتم از پله 9 ام پریدم!!! بماند که وقتی جلو مامی لنگ میزدم مامی پرسید چی شده گفتم هیچی پام خواب رفته بعد از اینکه پام رفت تو گچ انقدر باهاش دویدم که به 1 هفته نکشید گچه ترکید!
الان که میرم رو پله 9 ام وایمیسم میگم عجب کله خری بودما
*************************
اعتراف میکنم,سال اول دبیرستان بودم یه معلم داشتیم هم معلم ریاضی بود هم زبان,ازش دل خوشی نداشتم اونم از من همینطور...زنگ که خورد با بچه ها تو راه خونه بودیم که من گفتم بابا این فلانی هم عجب ا ن ی ی ه ها...شیطونه میگه بزنم ا ن ش کنم..بچه هاهم خندیدن یهو دیدم رفیقم داره میزنه بهم با چشم پشت سرو نشون میده..من برگشتم ولی ایکاش خبر مرگم بر نمیگشتم..چشمتون روز بد نبینه...آقای فلانی پشت سرم بود و بهم نیش خند زد!!!منم مث سگ ترسیده بودم, فرداش میترسیدم برم کلاس..ولی دمش گرم تلافی نکرد,جفت درساشم قبول شدم...خاک بر سر منه نفهمه احمق...خاک..............
*************************
مجلس ختم زن همکارمون بود.رفتیم خونشون . با گریه گفت فاطمه پاشو برا مهمونات چایی بیار.منکه یادم نبود اسم مرحومه فاطمه است سریع گفتم ما تازه چایی خوردیم فاطمه خانم زحمت نکش
*************************
یه بار از محل کارم اومدم بیرون داشتم با دوستم اس ام اس بازی می کردم ، این تکه کلامش کچل بود برام یه شماره فرستاد اومدم جوابشو بدم براش زدم کچل این شماره است تو داری ؟ ولی اشتباهی برای مدیرعامل یکی از شرکتاکه باهاشون کار میکنم فرستادم که اتفاقا کچلم بود
*************************
اعتراف میکنم وقتی راهنمایی بودم سر امتحان تاریخ یکی از سوالات این بود : 7 تیر چه روزیست ؟ من که بچه درس خون بودم و همه نمره هام بیست بود با اعتماد به نفس تمام نوشتم : مصادف است با 22 خرداد سال ... و کلیم درباره اش توضیح دادم و به خیال اینکه نمرم بیست میشه از سر جلسه اومدم بیرون و توی خیابون تازه فهمیدم چه سوووتی دادم و برای اولین بار انقدر خندیدم که همه مردم تو خیابون نگام میکردن
*************************
اعتراف می کنم یه شب که تا دیر وقت با همکارم خانم حسینی که خیلی هم میونه خوبی با هم نداشتیم تو شرکت بودیم . دفتر به شکل l بود . ما تصویر همو نداشتیم ولی صدای همدیگرو میشنیدیم . یه دفعه گفت : تنهایی میترسم از این خیابون رد شم ، گفتم : چند دقیقه صبر کنید من همراهیتون می کنم . گفت : همی الان بیا ، خیلی کار دارم گفتم : الان کامپیوترو خاموش میکنمو میام . با عشوه گفت : ببییییییین بیا دیگه ، از جام پا شدم و قهرمانانه رفتم برسونمش دیدم داره تلفنی با شوهرش حرف می زنه
*************************
پشت کله شو دیدم رو بالش گذاشته بودش شترق زدم تو کله داداشم کثافت کتاب منو پاره میکنی روشو که برگردوند پدرم بود خجالتی کشیدما
*************************
یه روز تو مغازه نشسته بودم یه مشتری خانم با بچش اومد داخل.بچش هی میگفت بستنی چرا نخریدی؟رفتیم خونه به بابا میگم 3دست ******* (لباس زیر) خریدی. زن همون لحظه به من خیره شد.منم عین لبو شده بودم پریدم زیر میز خندیدم
*************************
اعتراف میکنم یک روز صبح وقتی داخل ماشین نشستم و دیدم که موبایلم همرام نیست با همون موبایل زنگ زدم به همسرم که ببینه من گوشیمو خونه جا نزاشتم !!
*************************
اعتراف می کنم اوایل دوران نامزدیم وقتی برای اولین بار با خانواده شوهرم به مجلس ختم یکی از نزدیکانشون رفته بودیم. جلوی در،خانواده متوافی رو که دیدم حول شدم در جواب احوالپرسیشون گفتم: خدا بیامورزدتون
*************************
اعتراف میکنم بچه که بودم براده های پاکن رو جمع میکردم میذاشتم تو یخچال منجمد بشه تا دوباره پاکن بدست بیاد ولی هیچ وقت درست نمی شد.
*************************
اعتراف میکنم بچگی هام یک سیم دو سر لخت یه سرشو گذاشتم تو دهنم یه سرش رو تو پریز برق
*************************
اعتراف میکنم تازه تلفن همراه اومده بود و واسه همه یه چیزه تازه و با حالی بود هر کسی هم داشت میگفتن مایه داره و باکلاسه منم بچه بودو گوشی بابامو برداشته بودمو داشتم تو پارک الکی جلوی چند تا دختر هم سنو سالم حرف میزدم که(مثلا میخواستم مخشونو بزنم) یه دفعه گوشی همونجور که دمه گوشم بودزنگ خورد و دخترا به من خندیدن اونقدر خجالت کشیدم که دلم میخواست گوشی رو پرت کنم تو رودخونه نامردا خیلی مسخرم کردن
*************************
اعتراف می کنم از بچگی که مامانم می گفت هر کاری کنی کلاغ میاد خبر میده تا سوم راهنمایی دنبال کلاغ میگشتم!
*************************
اعتراف میکنم یه روز که خیلی کوچیک بودم داداشمم تازه به دنیا اومده بود مامانم گفت مراقبش باش 5دقیقه برم بیرون بیام.منم داداشمو گزاشتم تو یخچال بعدش یادم رفت تا دم ظهر مامانم داشت دنباله داداشم میگشت حالش بعد شد بابام رفت براش اب بیاره دید تو یخچاله من که تازه یادم اومد چی کار کردم پا به فرار گذاشتم
*************************
من 17 سالم بود یه روز تو شهرک غرب با ماشین دوستم مخ 2تا دختر زدیم که سنشون 24 بود خیلی هم سطحشون بالا بود ماشینشونم 206 بود، خلاصه بعد از اینکه رفتیم رستوران موقع برگشت قرار شد من برم تو ماشین دختر که شمارم و بهش بدم(خونشونم خیابون فرشته بود) راه افتادیم که بریم رفیقمم با اون یکی دختر تو ماشین خودش بغل ما بود، یهو رفیقم شیشه رو داد پایین اشاره به ما که شیشه رو بدیم پایین من سمت راستمو هی نگاه میکردم میدیدم هیچی نیست که باهاش شیشه رو بدم پایین(راستشو بخواین تا اون موقع 206 سوار نشده بودم) حالا رفیقمم هی اصرار که شیشه رو بده پایین کارت دارم که خلاصه بعد از کلی گشتن دیدم دختره با یه نگاه معنی دار دستشو برد سمت دنده و شیشه رو داد پایین، تازه دو زاریم افتاد که شیشه بالابر 206 سمت چپ هستش.خیلی خندم گرفته بود
*************************
خونمون دوبلکس بود، یه روز با داداشم مسابقه پرش از رو پله گذاشتیم! هی پله پله رفتیم بالا هی پریدیم!!! تا اینکه من یهو جو گرفتم از پله 9 ام پریدم!!! بماند که وقتی جلو مامی لنگ میزدم مامی پرسید چی شده گفتم هیچی پام خواب رفته بعد از اینکه پام رفت تو گچ انقدر باهاش دویدم که به 1 هفته نکشید گچه ترکید!
الان که میرم رو پله 9 ام وایمیسم میگم عجب کله خری بودما
*************************
اعتراف میکنم,سال اول دبیرستان بودم یه معلم داشتیم هم معلم ریاضی بود هم زبان,ازش دل خوشی نداشتم اونم از من همینطور...زنگ که خورد با بچه ها تو راه خونه بودیم که من گفتم بابا این فلانی هم عجب ا ن ی ی ه ها...شیطونه میگه بزنم ا ن ش کنم..بچه هاهم خندیدن یهو دیدم رفیقم داره میزنه بهم با چشم پشت سرو نشون میده..من برگشتم ولی ایکاش خبر مرگم بر نمیگشتم..چشمتون روز بد نبینه...آقای فلانی پشت سرم بود و بهم نیش خند زد!!!منم مث سگ ترسیده بودم, فرداش میترسیدم برم کلاس..ولی دمش گرم تلافی نکرد,جفت درساشم قبول شدم...خاک بر سر منه نفهمه احمق...خاک..............
*************************
مجلس ختم زن همکارمون بود.رفتیم خونشون . با گریه گفت فاطمه پاشو برا مهمونات چایی بیار.منکه یادم نبود اسم مرحومه فاطمه است سریع گفتم ما تازه چایی خوردیم فاطمه خانم زحمت نکش
*************************
یه بار از محل کارم اومدم بیرون داشتم با دوستم اس ام اس بازی می کردم ، این تکه کلامش کچل بود برام یه شماره فرستاد اومدم جوابشو بدم براش زدم کچل این شماره است تو داری ؟ ولی اشتباهی برای مدیرعامل یکی از شرکتاکه باهاشون کار میکنم فرستادم که اتفاقا کچلم بود
*************************
اعتراف میکنم وقتی راهنمایی بودم سر امتحان تاریخ یکی از سوالات این بود : 7 تیر چه روزیست ؟ من که بچه درس خون بودم و همه نمره هام بیست بود با اعتماد به نفس تمام نوشتم : مصادف است با 22 خرداد سال ... و کلیم درباره اش توضیح دادم و به خیال اینکه نمرم بیست میشه از سر جلسه اومدم بیرون و توی خیابون تازه فهمیدم چه سوووتی دادم و برای اولین بار انقدر خندیدم که همه مردم تو خیابون نگام میکردن
99
کامنت بنویسید...


