عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
25 مهر 1390 | |
|
2
|
24 مهر 1390 | |
|
3
|
24 مهر 1390 | |
|
4
|
19 مهر 1390 | |
|
5
|
19 مهر 1390 | |
|
6
|
19 مهر 1390 | |
|
7
|
19 مهر 1390 | |
|
8
|
18 مهر 1390 | |
|
9
|
18 مهر 1390 | |
|
10
|
18 مهر 1390 |
خنده دارترین اعترافات مردم
... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیت جا گذاشتی!!!!!!!
سیاوش: بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که
قی میکرد از مامانم میپرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا
میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم
میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی شبا شیطون میاد پی پی
میکنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون
کی میاد بری*ه تو چشمام.... اسکل بودم 
--: چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای
باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم
خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم
تو باقچه و سیگار خاموش موند تو دستم
بتی: اعتراف می کنم یه با زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت
خط منتظر موندم تا بعد یه ربع یه پسره جواب داد منم حواسم دیگه
به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟ 
بتی: اعتراف می کنم یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا
من نمی تونم مثل شخصیت های کارتونی که اشکاشون به دو طرف
پرت می شد گریه کنم!کلی تلاش می کردم مثل اونا باشم موقع
گریه کردن مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو تنگ کنم
که بازم جواب نمی داد 
ایرج: وقتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خریده الکی اسم
خودمو گفتم پیج کنه بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتع
پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم
تی تاب داده بودن
بتی: اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد پیدا کردن کارت
واکسیناسیون پسر همسایمون که واسه روز قبل بود زنگ زدم
خونشون گفتم آقای احسان...؟20 ساله؟نام پدر....؟هستید؟
دیروز واکسن سرخک-سرخجه زدید؟با تعجب گفت بله!منم گفتم
اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا 72 ساعت دیگه باعث بروز
علایمی می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های
قلبی یا تنفسی!طرف از ترس از حال رفت و نیم ساعت بعد
با آمبولانس بردنش بیمارستان هنوزم عذاب وجدان دارم
هومن: اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی
کسی نبود عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن... بعد
یهویی یادم میو مد که خدا داره نگاه می کنه! خجالت می کشیدم
می رفتم یه گوشه می نشستم!
پویان: اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود
همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ
خام آورده بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن
و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم
به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا رو لباس معلمم ریخت !
سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که
میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس 4 5 نفر شلوغو آورد
بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد
زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار
نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم !
پگاه: اعتراف میکنم که بچه بودم دوست داشتم دندون پزشک بشم،
یه بار تو بازی بزور خواهرمو خوابوندم و دندون لقشو با نخ کندم
بهنام: اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی
تی وی رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه وبعد میومدم
گریه میکردم به مادرم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد
شهره: در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده
افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که
بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم :
بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!!
کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه
مهرشاد: یك روز واساده بودم منتظر تاكسی هی می گفتم میدون ونك!!
بعد 2و3 بار دیدم بهم بد نگاه می كنن!! دو رو برم رو كه نگاه كردم و
1كم به چیزی كه گفتم دقت كردم فهمیدم واسادم میدون ونك می گم ونك
لادن: اعتراف میکنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون
میداد،منم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای تو کارتون بودم،
میرفتم لباسمو عوض میکردم ،یه لباس خشگلو شیک میپوشیدم،
که وقتی تو تو دوربین نگاه میکنن،منو ببینن عاشقم بشن
شمیم: اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو
خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام
گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ
سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز
کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم
یه پسره: دوم دبستان بودم معلم داشت با معلم کلاس سومیا
از شوهرش بد مگفت منم گوش میدادم همشو گوش کردم
شوهرش ظهر که اومد دنبالش من رفتم هرچی گفته بودو
به شوهرش گفتم
فرداش که خانوم معلممون اومد مدرسه فقط گریه میکرد
بعد منو گرفت حسابی زد
بعد بهم تو دفتر نمرش منفی داد
گفت بیچاره میشی منفی بگیری
منم اینقد ترسیدم
فرداش کبریت بردم مدرسه تو حیاط زنگ تفریح تو اون همه
شلوغی دفتر نمرو آتیش زدم
ناظممون تا میخوردم منو زد
بابامو دعوت کردن، بابام تو دفتر مدیر میخندید
این باعث شد سوم دبستان یه مدرسه غیر انتفایی منو اخراج کنه
الهام: اعتراف میكنم بچه كه بودم یه روز تومدرسه یكی از دوستام
(خدا بگم چیكارش كنه)،بهم گفت هركی توخونشون پاسور(ورق)
داشته باشه و پاسوربازی كنن،باباشو میگیرن اعدام میكنن!
ماهم كه ازترس مرده بودیم تا رسیدیم خونه پاسورامونو سربه
نیس كردیم و به خیالمون جون بابامونو نجات دادیم.
تازه بعداز اونم تایه مدت توكوچه خیابون،خونه فامیلا،دوست،آشنا،
خلاصه هرجا پاسور میدیدیم سربه نیس میكردیم و جون
آدمارو نجات میدادیم...
علی: آقا ما یک روز رفته بودیم آرایشگاه دوستمون تا وقتی
اصلاحش تموم شه ما دم در آرایشگاه واستاده بودیم یکدفعه
یک دختر ناز اومد تو کوچه منم گفتم آرمان(اآرایشگره) چه
دخترای سک*ی داره کوچتون شاگرد نمی خوای؟ آرمانم
خندید اومد ببینه کیو میگم نگو این دختره خواهرش بوده!!!
تو عمرم دیگه نزدیک آرایشگاشم نرفتم
ستاره: اعتراف میكنم یه بار اتو كشیدن موهام یكساعت طول
كشید چون موهام بلند بودن ، بعد از كلی كیف كردن و
احساس رضایت، نگاه كردم دیدم اتوی موم خاموشه
شیوا: اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی
از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و
پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون
هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!
مینا: اعتراف می کنم سوم دبیرستان بودم امتحان شیمی
داشتم نخونده بودم بعد از امتحان تو شلوغی برگمو گذاشتم
تو کیفم هفته ی بعد دبیرمون کلی معذرت خواست گفت برگه ی
شمارو گم کردم پیدا میکنم میارم 
ساناز: اعتراف میکنم پارسال تابستان خونه خالم روضه بود زنا
جوگیر شده بودن .منم رفتم تو کولرشون گلاب ریختم .وقتی
بوی گلاب پیچید تو خونه فکر کردن امام زمان اومده .خونه رفت تو هوا
حسین: اعتراف می کنم اعتیادم به خوردن سرلاک از بچگیم تا 3
سال پیش یعنی 26 سالگیم ادامه داشت . وقتی از سر کار
با کت و شلوار و ریش پرفسوری می رفتم داروخانه برای خرید
سرلاک و یارو می پرسید کوچولوتون چند وقتشه احساس
حماقت خاصی بهم دست می داد
ژاله:اعتراف میکنم یکی ار بزرگترین دغدغه های بچگیم این بود
که چرا وقتی نماز می خونیم جلو خدا باید چادر سرمون
کنیم در حالی که تو دستشویی همه جامونو میبینه
نگار: کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" وقتی داشتم
مشقاشو مینوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه میگیم
بارون اما کتابیش میشه باران پس صابون هم لابد صابانِ اصلش!!!
از این نبوغ خودم خرکیف شدم همه مشقامو نوشتم صابان!!!
فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال
مهسا: اعتراف میکنم اولین بار که جزومو دادم به یکی از پسرای
همکلاسیم,وقتی آورد بهم داد تا 5دقیقه داشتم توی جزوم
دنباله شمارش میگشتم
شیرین: اعتراف می کنم واسه مصاحبه ی دانشگاه رفته بودم ،
یارو گفت اصول دین رو بگو منم شرو کردم به خوندن : اصول
دین پنج بود دانستنش گنج بود ... : دی
علی:اعتراف میکنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم از
ترس بهش سلام کردم بعد فرار کردم.
نگین: اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو
با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای ...
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده
فرهاد: اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم
بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین
یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون،(حالا تصور کنید تو کلاس
پر دختر) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی
تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند،
ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت
این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید
بهزاد: اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این
حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده
سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه
پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد
تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده 
وحید: اعتراف می کنم سال اول دانشگاه شدیدا به یکی از
دخترها علاقه مند شده بودم و روم نمیشد بهش بگم ،
همیشه آرزو می کردم بهش ماشین بزنه دم دانشگاه و
من ببرمش بیمارستان و نجاتش بدم بلکه عاشقم شه!!
زهرا: اعتراف میكنم یه بار سر كلاس خوابم برده بود استاد میخواست
از كلاس بیرونم كنه 3 دفه گفت بروبیرون گفتم چشم الان میرم
(اما هركاری میكردم نمیشد) دفه آخر كه داد زد گفت پس چرا نمیری؟
منم داد زدم گفتم بابا *پام خواب رفته* .... !!
بابک: اعتراف میکنم 5 ساله بودم خیلی شیطون بودم و مامانم
یاد گرفته بود منو بندازه تو حموم چراغ رو هم نزنه مثلا بترسم
تنبیه شم،دو سه بار انداخت من تنبیه نشدم،بار چهارم که منو
انداخت تو حموم دیدم حوصلم سر میره شیر رو باز کردم
و دوش گرفتم بعد زنگ حمومو زدم..مامانم فکر کرد تنبیه شدم.
.باید میدیدینش تو اون حال وقتی درو باز کرد بجای اینکه بگم
ببخشید،گفتم حوله بیار برام!!!
مهتا: بچه بودم داداشم بهم میگفت وقتی توی شکم مامان بودی.
مامان رفت دستشویی که پی پی کنه که تو افتادی تو
دستشویی این من بودم که نجاتت دادم و همیشه شکلات و
پفک منو با این حرف ازم میگرفت
سمیرا: اعتراف میکنم تا همین 2-3 سال پیش نمیدونستم
انگشت وسطیو که نشون میدن فا... یعنی چی فک میکردم
یعنی خیلی باحالیو اینا یه روز رفتم دانشگاه خواهر حراست
بهم گفت آفرین کریمی امروز مقنعت جلوئه آآآآآآآفرین! منم اینقد
حال کرده بودم با این حرفش رفتم اونورتر برگشتم نگاش کردم
با لبخند انگشتمو با کمال احترام ردم بالا بهش نشون دادم....
خلاصه که 1 ماه درگیر کمیته انضباطی بودم
شیدا: یه باررفته بودیم بیرون یه پسره بهم گفت بخورمت
منم بهش گفتم گ...ه نخور
نیما: اعتراف می کنم یه سری داشتم چایی می خوردم، قندم
تموم شد ..یهو داداشم واسم قند پرت کرد..هول شدم چایی
رو ول کردم، قند رو گرفتم
محمد: بچه بودم یه روز داشتیم با دختر خالم تو حیاطمون
بازی میکردیم.وسط های بازی یه دفعه به من گفت محمد
یه کاری میگم بکن ، جون شکوفه نه نگو ، گفتم باشه ، گفت
دست من رو بشکن.گفتم: آخه چرا؟گفت خیلی کلاس داره آدم
دستش روگچ بگیره..گفتم نه من اینکارو نمیکنم ، از اون اصرار و از
من انکار ، آخر سر دیگه خسته شدم گفتم باشه.کنار استخر
بودیم ، استخر هم خالی بود ، بدون اینکه چیزی بگم هولش دادم تو استخر
، علاوه بر دستش ، سرش هم شکست، کتفش هم جا به جا شد.
چند روز بعد توی بیمارستان گفت بیشعور من منظورم این بود
که یکم دستمو بپیچون مو بر داره
فرهاد: اعتراف می کنم یه بار داشتم یه دختره که اون طرف خیابون
راه می رفت رو نگاه می کردم ، بعد دختره باهام چشم تو چشم شد ،
همینجوری چشم تو چشم رفتیم جلو بعد من یهو با صورت رفتم تو
کیوسک برق ، سریع واسه اینکه ضایع نشم دست به سینه تکیه دادم
به همون کیوسکه و ساعتمو نگاه کردم که مثلا من منتظر کسیم!!!!
احمد: یکی از مشکلات من در درس علوم دبستان، این بود که
فک می کردم حس چشایی مربوط به چشمه، حس
بینایی مربوط به بینی


