عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
8 تیر 1389 | |
|
2
|
22 آبان 1388 | |
|
3
|
22 آبان 1388 | |
|
4
|
22 آبان 1388 | |
|
5
|
22 آبان 1388 |
گلی از گل نوشته ها...
چند ماهی ست سرنوشت و آینده برای ما ایرانیهای ساكن ایران به مفهومی
آشفته و بهمریخته تبدیل شدهاست . مفهوم سرنوشت اگر برای خیلیها در
جهان به معنای استمرار آفرینندگی شخصی در بستر مساعد جامعه باشد ،
برای ما این روزها آینده ، صحنهای است كه دو نیروی مرگ و زندگی ، ویرانی و
رهایی در هم پنجه افكندهاند . صحنهای كه ما با دلهره و اضطراب به تماشایش
نشستهایم و بیصبرانه در انتظار پایانش هستیم تا بدانیم بالاخره باید آهی از
سرحسرت بكشیم یا فریادی از شادی سردهیم .
این روزها اخبارناامیدكننده كه الیماشالله از هرطرف میرسند ، حكم زهر را
پیداكردهاند كه تدریجا وارد سیستم تصمیمگیریمان میشوند ، زهری كه به
مرور آگاهی را هدف قرار میدهد واراده و سیستم حركتی را فلج میسازد.
اگر نتوانیم برای این زهر ، پادزهر بیابیم ، رفتهرفته چنان ضعیفمان میكند كه ما
جز آنكه در انتظار احتضار خود بمانیم كار دیگری نمیتوانیم بكنیم .
متخصصان علم روانشناسی عقیده دارند هرگاه سایه دلهره و اضطراب در
زندگی انسان زیاد شود ، امكان خودویرانگری در او شدت مییابد ؛ جوری كه
برای رهایی از اضطراب ، نجات و رهایی را در فاجعه جستجو میكند و فاجعه
شكل امید به خود میگیرد . معنای « جنگ روانی » هم در دیپلماسی دقیقا
همین است ، یعنی گسترش سایه اضطراب و دلهره در یك كشور كه به مرور
كشور را مجبور به انتخابی خودویرانگر كند .
متاسفانه این اتفاقی است كه میتواند برای ما ایرانیها رخ دهد . یعنی
رسیدن به نقطهای كه نه بتوانیم جهت آیندهمان را حدس بزنیم و نه مقصدش را .
برنامهریزی طولانی مدت كه هیچ ، كوتاهمدتش هم به تدریج از دورنمای
زندگیمان حذف شود و رفته رفته ، تردید نسبت به آینده در لحظات زندگیمان
چنان عجین شود كه هر مساله غیرمنتظرهای را به راحتی بپذیریم .
این روزها ما ایرانیها در تصمیمهای عادی و روزمره زندگیمان هم دچار تردید
شدهایم . بیاختیار منتظر اتفاقی هستیم كه نمیدانیم چیست .آگاهیمان تنها
به این خلاصه میشود كه چه چیزی نمیخواهیم ، كمتر سخن و بحثی از اینكه
چه میخواهیم و چگونه به میان میآید . میدانیم جنگ نمیخواهیم ، میدانیم
استراتژی سیاست خارجی ایران را قبول نداریم ، میدانیم حاكمیت باید دست
از بعضی سیاستهایش بكشد ، میدانیم ... اما هیچ روش و راهكاری برای
رسیدن به خواستههایمان نداریم ، حتی به این اتفاقنظر هم نمیرسیم كه ارائه
راهكار یك امر ضروری است ، شاید حداكثر بگوییم كاش كاری كنیم ، كاش بیرگ
و غیرت نباشیم ، كاش ارادهای داشتیم تا سرنوشتمان را به دست گیریم و ...
اینجوریست كه هریك از ما تبدیل به جزیره تكافتادهای شدهایم كه به شكل
ذراتمعلق فقط گهگداری به هم برمیخوریم و همدردی و گلهای میكنیم و
دوباره به قالب ذرهای خود بازمیگردیم . سالها ، شاید قریب به صدسال است
كه میگوییم میخواهیم ( یا دلمان میخواهد ؟ ) سرنوشتمان را خودمان در
دست بگیریم ، اما سرنوشت كه هیچ ، به نظر میرسد روزنوشتهایمان هم
دیگردر اختیار خودمان نیست !
پ.ن : البته پیكان انتقاد در این مطلب بیش از هركس به سمت خودم نشانه
گرفته شدهاست ، به انفعالی كه دچارش هستم، به انجام اینهمه بیهوده ...


