userinfo close

  ,

فروغ فرخزاد


forughclub

تاسیس: 8 دی 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: دانیال باران - معاونان
فروغ زمان فرّخ زاد عراقی فرزند : محمد تولد : دی ماه 1313 خورشیدی مرگ : بهمن ماه 1345 خورشیدی
 
تورج عاطف , tourajnakhoda
تورج عاطف - 14:51 1388/11/7

من سردم است

دریا دستهایش را برای در آغوش كشیدن ساحل می گشاید و می آِید و در هنگامی كه می اندیشد ساحل در آغوش او است به یك باره رها می شود و باز بر می گردد و به انتظار می نشیند و بار دیگر سوی ساحل آید و می پندارد كه این بار این معشوق گریزپای را گیرد اما گوئی ساحل همچنان اصرار دارد كه در آغوش دریا جای نگیرد اما به واقع قصه چنین بود ؟آیا هیچ ساحلی از دریا گریزان است ؟ می دانیم كه چنین نیست و سر انجام هر ساحلی  به آغوش دریا رود و  این حكایت تكراری است اما شاید اگر نگاه غمگینی داشته باشی و دلت یك جائی ز یك چیزی و شاید كسی  گرفته بود نگاهت به  دریا و ساحل همان نگاه"گریزپای ساحلی "باشد كه همه دانند با صبر دریا روزی دریائی شود اما مگر صبری را تواند كه چشمهای دلسوخته ای ببیند  ؟ آن چشمها  در همه جا  تنها بیننده هجر است و این گونه است كه  به سوی دریا رود روی شنهای  ساحل آن قدم زند و هر دم حال و هوای دوران وصل را به یاد آورد ودر اندوه هجر اشك ریزد و دیگر هیچ نبیند  واین گونه است كه به یاد نجوای دور می افتد و ناگهان سردش می شود  و در اندرونش این سرما را با تمامی وجود حس كند و می گوید

من سردم است

 و می دانم هیچ آتشی نمی تواند این دل شكسته را گرمایش دهد

من سردم است

و می  دانم هیچگاه سوختنی را توانی فرا تر از درد هجر نخواهد داشت

من سوختنی خواهم سوزان تر از آتش

و می دانم آتش چه ناتوان از هماوردی با دل سوخته ام خواهد بود

...

اما سرما ترا به چنگال خود گرفته است و این گونه است كه نمی توانی طاقت آوری و به دنبال همنشینی در روی ساحل گریزان از دریا می گردی و چوبها را افروزی و آتش آید و شاید هنگامی كه به ترنم صدای دریا و آتش گوش فرا دهی با خود گوئی

ای آتش بسوز و بسوزان

 می دانم كه سوخته ای اما سوزاندن ,تنها ترا هنر نباشد

در سرزمین سوخته ,سوزان مردمب هستند  كه  خصیصه سوزاندن را بهتر از هر آتشی دانند و دردسوزاندنشان هر آتشی را عاجز از خودنمائی می كند

ای آتش بسوز ولی هنرسوزاندن تنها از آن تو نیست, می دانی ؟

...

می خندی كه چنین طعنه هائی به آتش زده ای و بار دیگر به فرار ساحل و دریا چشم  می دوزی و در این هنگام است كه صدائی ترا می خواند

نمی اندیشی كه آیا  به گزاف زمن سخن گفته ای ؟

اطراف را می نگری و از خود می پرسی

این صدا از كدامین سو می آید ؟ مگر غیر من و دریا و ساحل گریز پا كسی دیگری در این ساحل دور افتاده معبدی ساخته است ؟

و باز صدامی آید

 مرا از یاد برده ای ؟شما آدمیان همواره غافلید

و باز به دنبال نوا می گردی و عاجزانه می پرسی

تو كیستی ؟

و صدا گوید

آنگاه كه نور و گرما را توانی برای نگریستن نداری چگونه می توانی به من طعنه زنی ؟

ناگهان می بینی صدای نار است كه ترا می خواند

تو سخن گوئی ؟اما ...

فرصتی برای سوالهای دیگر ترا نمی دهد و گوید

نمی بینی و درد تو این است ؟

و باز پرسی

نمی بینم ؟ چه چیز را باید بینم ؟

و آتش می گوید

 تو از من تنها سوختن را دیده ای ؟آیا نور و گرمایم ترا رهنمون نكرد كه اندیشی كه گزاف گفته و  خطا كرده ای؟

می خندی و می گوئی

 اما خصلت آتش سوختن است و...

باز فرصتی ترا ندهد و گوید

 آتش می سوزاند  می دانم خصلتش است اما هنر آتش تنها در سوزاندن نیست آتش می سوزد تا ترا نور و گرما دهد خود سوزی او را ندیده ای ؟ عاشقانه ای  كه بهر لبخند تو از گرمایش داشته است را حس نكردی ؟ چگونه غافل بودی كه چنین ساحلی را برایت نورانی كردم اما تو تنها از سوزاندنم  سخن می رانی ؟آری سوزاندن هم خصلت من است اما هنرم سوختنم بهر رهائی تو از سرما و تاریكی بود آیا این را بینی ؟ تو می سوزانی آنگاه كه سوخته شدنم را نمی بینی و نور و گرمایت را نفی كنی ؟ چه كسی بود كه فریاد زد

من سردم است و هیچ آتشی مرا گرم نخواهد كرد ؟

 خجل و شرمسار كلامی برای گفتن نمی یابی و این سكوت تو آتش را نیز از سخن گفتن باز می ایستاند نمی دانی كلام آتش را در رویا و یا واقعیت شنیده ای اما نشانه را گرفته ای قصه این است كه

                                     نمی بینیم

و این ندیدنها است كه ساحل را گریزپا از دریا و هنر ناررا در سوزاندن می بیند دلت تنگ می شود سرمایت رهایت می كند و دلت را به امید می سپاری و عاشق می شوی

عاشق لبخندی ز لحظه دیدار

عاشق نگاهی ز یارچشم گریز

عاشق وسوسه بوسیدن معشوق

عاشق زیستن

عاشق بودن

و عاشق سوختن بهر دادن نور عشق و گرمای دلدادگی

و چنین است كه پند حافظ را خوانی

آتش آن نیست كه در شعله او خندد شمع ؟آتش آن است كه بر خرمن پروانه زدند

و به ساحل می نگری حكایت را گونه دیگر می بینی این ساحل است كه می خواهد در آغوش دریا باشد ولی دریا به آن لحظه وصال نرسیده است  نگاه شیرینی است

چون نگاه عاشق دلی آتش

 

www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@hotmail.com
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.