عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
17 تیر 1389 | |
|
2
|
14 تیر 1389 | |
|
3
|
1 اردیبهشت 1389 | |
|
4
|
7 بهمن 1388 | |
|
5
|
15 دی 1388 | |
|
6
|
10 آذر 1388 | |
|
7
|
23 آبان 1388 | |
|
8
|
30 بهمن 1387 | |
|
9
|
25 تیر 1387 | |
|
10
|
19 اردیبهشت 1387 |
تولدی دیگر برای فروغ فرخزاد
روزهای زمستانی كه می آیند درست در میانه اولین ماه زمستان عقربه های تاریخ یك رویداد بزرگ را برای ایرانیان نشان می دهد آری تولد بانوی بزرگ ادبیات ایران " فروغ فرخزاد "
شاید در بین بسیاری اختلاف نظر در مورد تاریخ تولد او وجود داشته باشد اما بنا بر رسمی كه او به ما یاد دارم می اندیشم كه " چرا توقف كنیم " و بی توجه به اعداد و تقویم ها " تولدی دیگر " برایش بگیرم فروغ فرخزاد در حالی از دنیای پر كشید كه من تنها 5 ماه داشتم و از این رو هیچگاه نمی توانستم فرصتی داشته كه برایش جشنی بگیریم جشنی با كیكی كه به طور حتم نمی توانست همه شمعهائی كه او در زندگیم افروخت را تحمل كند و بعد به خاطر تمامی نورهائی كه بر زندگیم از خرد و اندیشه و عشق تابانید از او سپاس گویم سالها به ظهیرا لدوله محفل او می رفتم جائی كه او در كنار بسیاری از بزرگان چون ایرج میرزا و رهی معیری و قمرالملوك وزیری و سعید دشتی و...محفلی عاشقانه را تشكیل داده است اما این بار جشن میلادش را در كنار نوشته هایم می گیرم كه اگر تاثیر او نبود شاید هیچگاه نمی نگاشتم و اگر هم می نوشتم طعم و بوی عاشقانه نداشت در طی سالها زندگی با نوشته های فروغ فرخزاد, گفته ها و درسها و نكته ها بسیاری از او آموختم و شاید سخت باشد كه بتوانم اندكی از تمامی آموزه هایم از بانوی عشق و ادبیات پارسی را گویم اما نگاهی بسیار گذرا بهر تولدی دیگر بر اندیشه های او دارم و سعی می كنم در دنیای فانتزی روم با او سخن گویم و با توجه به فرازهائی از مصاحبه منتشر شده او در مجله "آرش " شماره اول دوره دوم كه بیش از چند دهه از آن می گذرد و برخی از اشعارش جوابهای او را حدس بزنم
از او می پرسم
-فروغ فرخزاد چگونه فروغ فرخزاد را تشریح می كند؟
می گویدمن تا سر خودم سنگ نخورد معنی سنگ را نمی فهمم و بعد می خواند
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نكردم كه در آینه بنگرم
و آنقدر مرده ام كه هیچ چیز جز مرگ مرا دیگر ثابت نمی كند
...
- زندگی فروغ چگونه گذشت؟
لبخند زیبایش را تصور می كنم و می گوید من چهار فصل داشتم اسیر- دیوار- عصیان – تولدی دیگر فصول زندگانیم بودند در فصل بهار زندگیم تنها می خواندم و انباشته می شدم و بعد می سرودم
من زشرم شكوفه لبریزم
یار من كیست ای بهار سپید؟
گر نبوسد در این بهار مرا یار من نیست
دشت بی تاب شبنم آلود
چه كسی را بخویش می خواند سبزه ها
لحظه ای خموش,خموش
آن كه یار من است می داند
...
و بعد می گوید تابستانم آمد در جوانی احساسات ریشه هائی دارند و اگر پشت آنها فكر نباشد خشك می شوند و من به دنیای اطرافم و به اشیای اطرافم و به خطوط اصلی دنیا نگاه كردم آن را كشف كردم و خواستم كه بگویم و كلمه لازم شد و این كلمه مرا یاد داد كه زندگی را بیابم و بار دیگر ترنم می كند
آه ای زندگی منم كه هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كز تو بگریزم
...
ومن می خندم و می پرسم
-اما بانو! زندگی چه بود ؟ چه چیز هائی در بین آدمها ,دنیا , اشیا,خطوط دیدی كه چنین پوچ نظاره اش كردی ؟ آیا زندگی این گونه پوچی را به تو تحمیل كرد ؟چه چیزی در درون خود یافتی ؟
و باز فروغی لبخندی پر فروغ می زند و می گوید
من به دنبال چیزی درون خود و اطراف خودم هستم زیرا
پر شده ام از ترانه سیاه
پرشده ام از ترانه سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه امید
و بعد ادامه می دهد و می گوید و چنین بود كه عصیان كردم
حیف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمنی نظر كردم
...
و بعد از تولد دیگرم می گویم تولدی كه مرا به شعرم نزدیك تر كرد و این تولد هنگامی بود كه گذشته را در گذشته پنداشتم
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتی كه در خورشید می پوسند از تابش خورشید پوسیدند و گم شدند آن كوچه های گیج از عطر افشانی ها در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری كه گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد و اكنون زنی تنها است
اكنون زنی تنها است
...
و من جسارتم را جمع می كنم و می پرسم
-زنی تنها است ؟آیا فروغ تنها است ؟ فروغ كه كلامش و شعرش و دلش و عشقش همواره با او است چگونه تنها است ؟
و بانو نگاهی به آن سوی پنجره می كند و پاسخ می دهد
شعر برای من مثل پنجره است كه هروقت به طرفش می روم خود به خود باز می شود من آنجا می نشینم و نگاه می كنم ,آواز میخوانم,داد می زنم ,گریه می كنم و می دانم كه آن طرف پنجره یك فضا و یك نفر می شنود ..
این بار من چشمهایم را می بندم و برای فروغ می خوانم
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریكی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی,ای مهربان چراغ بیاور و یك دریچه كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم ...
نگاهش می كنم و او با حسرت به پنجره رو به رو می نگرد و ادامه می دهد
-شاعر بودن یعنی انسان بودن و یك شاعر باید نخست خود را بسازد و شاید به این دلیل است كه از كسانی كه بخاطر " یك بشقاب پلو " شعر می گویند بی زارم و می خواند
هیچ صیادی در جوی حقیر كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من پری كوچك غمگینی را می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نیلبك چوبین می نوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میردو سحرگاه از یك بوسه به دنیا می آید
...
چشمهایم پر اشك و می پرسم
- بانو ! چرا پری كوچك عصیان نمی كند و به دنبال تولد دیگر نیست ؟ چرا در دیوار خود اسارت را تجربه می كند
لبخند جاودانه را می زند و می گوید
چون به خود حقه می زند این حقه ای است كه آدم اول به خود می زند و بعد خود را گم می كند و..
می توان چون عروسكان كوكی با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت باشی و انباشته از كاه سالها در لابه لای تور
و پولك خفت می توان با فشار هر هرزه دستی بی سبب فریاد كرد و گفت
"آه من بسیار خوشبختم "
...
و من باز پرسم
- چگونه می توان پری غمگین نشد و بتوان عروسك كوكی نماند و فروغ گونه زندگی كرد؟
جوابم را این گونه می دهد
مائیم ما كه طعنه زاهد شنیده ام
مائیم ما كه جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه غیر پیكر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی كه در دل من شعله می كشد
گر به دامان شیخ فتاده بود
دگر بما كه سوخته ایم از شراره عشق
نام گنه كاره رسوا نداده بود
..............................
بر دستهایش بوسه می زنم و سپاس از یزدان گویم كه فروغ ایرانی بود او كه یادمان داد " اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بی معنی است " برایش آرزوی تولدی دیگر دارم تولدی كه دانم تا ایران و ایرانی و شعر وجود دارد فروغ نیز فروغ خواهد داشت و لبخند او را متصور می شوم كه می خواند
در اتاقی كه به اندازه یك تنهائی است
دل من كه به اندازه عشق است
به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد
تولدت شادمانه باد بانو
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@hotmail.com


