عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
17 تیر 1389 | |
|
2
|
14 تیر 1389 | |
|
3
|
1 اردیبهشت 1389 | |
|
4
|
7 بهمن 1388 | |
|
5
|
15 دی 1388 | |
|
6
|
10 آذر 1388 | |
|
7
|
23 آبان 1388 | |
|
8
|
30 بهمن 1387 | |
|
9
|
25 تیر 1387 | |
|
10
|
19 اردیبهشت 1387 |
با ترنمهای فروغ در جشن دریا
در میان دو آبی هستم بر بالای سرم آبی شفق سیر می كند و رو به رویم آبی دریا است گوئی دوآبی آمده اند تا مرا تسكینی دوباره دهند بر روی شنهای ساحل نقش می زنم نقشهائی ز رد پاهای آن گذشته هائی كه دوستش دارم اما غمگین است وباز می اندیشم به همان شادمانی خاطرات دور كه باز باید به گذشتن آنها دلخوش باشم نگاهی به اسكله غرقه در آب میكنم روزگاری جایگهی برای قدم زدن بود اما امروز سر درون دریا افكنده است و اندكی مقاومت می نماید كه غرقه نشود به روی آن قدم می نهم حال من هستم و دریا و در روبه رویم خورشید در حال غروب كردن است و آخرین پرتوهای نارنجی خود را به مهمانی چشمهایم می فرستد و بر پشت سرم ماه می درخشد و من در میان غروب خورشید و ماه گردون ترانه تنهائی را می خوانم اما تنهایم ؟ نگاهی به موجهائی می كنم كه به طمع آغوش ساحل می آیند و باز هم می آیند و ساحل همچنان عاشق است او در روزهای خشم این آبی بی همتا آن هنگام كه موجهایش چون شلاقی بر ساحل نواخته می شود همین گونه صبوری را دارد كه اكنون دریا طنازی می كند ساحل آرام است دریا مهربانی دارد آسمان در جشن شامگاه پرتو افشانی می كند بارقه های آخر خورشید انزلی می تابد و مهتاب شب بندر غازیان آمده است و من می اندیشم كه تنها نیستم اینجا من و دریا و ساحل و آسمان و غروب و مهتاب و .... خدا هستیم آمده بودم كه فراموش كنم آمده بودم كه بهر غمهای دیرین و شادمانی های روزهای دور تنها لبخندی را خرج و آن را به دریای خاطرات بیافكنم و شاید اهریمنی مرا به وسوسه می انداخت كه آنها را از یاد برم و شاید نابود كنم اما به یاد گفته نیچه فیلسوف شهیرمی افتم كه می گفت
"آرزو برای نابود شدن گذشته مان به منزله آرزو برای از بین رفتن وجودمان است "پس گذشته را به دریای خاطرات دور نمی افكنم سعی دارم ساحل شوم موجهای گذشته را به آغوش كشم و چون ساحل میزبان همه آنها می شوم می گذارم خاطراتی كه چون شلاق بر من تازیانه می زنند به همان گونه در آغوش گیرم كه آنهائی را كه بوسه شیرین خوش یاد گاری را بر خود دارند سعی می كنم ساحلی باشم شاید با نجوای مرد تنها دریا (lonelyseaman)پای به این ساحل و اسكله غرقه در آب نهاده ام اما می دانم هیچ مرد تنهائی در دریا تنها نیست همان گونه كه هیچ زن و مردی در دریای زیستنش حتی در تاریك ترین ها و تنها ترین لحظه هایش به واقع تنها نیست و من از درون فریاد زنم و نغمه فروغ را زمزمه كنم
سلام ماهی ها سلام ماهی ها
سلام قرمزها سبزها طلائی ها
آیا در اتاق بلور كه مثل مردمك چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شب های شهر بسته و خلوت صدای نی لبكی
را شنیده اید كه از دیار پری های ترس و تنهائی به سوی
اعتمادآجری خوابگاه ها و لای لای كوكی ساعتها و هسته های
شیشه ای نور پیش می آید؟
...
و من در بی كران حس خود غرقه گشته ام حالا بر بالای اسكه غرقه شده به آسمان می نگرد و ستاره ها را می بینم كه می درخشندستاره هائی كه شاید سالها پیش از بین رفته اند و من گذشته آنها را می بینم بی آن كه فكر كنم گذشته از بین رفته است و این درس امروز من است آری زندگی در حال واقعیت است اما گذشته را نمی توان نابود كرد بلكه باید آن را پذیرفت و این گونه است كه چشمها را می بندم و باز نغمه های بانو فروغ را می خوانم
و همچنان كه پیش می آید
ستاره های اكلیلی از آسمان به خاك می افتند
و قلبهای كوچك بازیگوش از حس گریه می تركند...
و من با ماهی ها سر خ و سبز و طلائی می گریم و با آنها از خاطرات سخن گویم و قصه بازیگوشی های قلبم را بازنویسم و چون ساحل صبوری كنم می دانم شلاقها و بوسه های دریای معشوق بی كرانند اما قلب بازیگوشم باید كه یاد گیرد كه صبوری كند و یاد اورد كه گذشته را باید در گذشته باقی گذاشت و از بین نبایدبرد
و من در جشن مهمانی دریا و شب مهتابی و اسكله غرقه در آب با دریا اشك باران می شوم و می ریزم چون ستاره های اكلیلی ...


