عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
17 تیر 1389 | |
|
2
|
14 تیر 1389 | |
|
3
|
1 اردیبهشت 1389 | |
|
4
|
7 بهمن 1388 | |
|
5
|
15 دی 1388 | |
|
6
|
10 آذر 1388 | |
|
7
|
23 آبان 1388 | |
|
8
|
30 بهمن 1387 | |
|
9
|
25 تیر 1387 | |
|
10
|
19 اردیبهشت 1387 |
ماجراهای ظهیرالدوله
یکی بود هیچکس نبود ، روی زمین آن بالا ها پسرک نشسته بود . تصمیم گرفته بود راهی خانه ای بشود ، یک خانم مهربان ، خانمی که خیلی دلش می خواست پرنده باشد . پسرک دلش به اندازه خانه موریانه ها برای آن خانم تنگ بود ،برای همین لحظه شماری می کرد تا بتواند هرچه زود تر پیش آن خانم برود . (آهان یادم رفت بگم که نام اون خانومه فروغ فرخزاد بود ) علاوه بر این دلتنگی که پسرک داشت ، آن روزی هم که می خواست برود پیش فروغ یک روز معمولی نبود ، روز مادر بود . برای همین خیلی خوشحال بود که می تواند در این روز پیش فروغ باشد . (خلاصه سرتون رو درد نیارم ) ، پسرک بالاخره راهی خانه فروغ شد . توی راه هزار فکر تو سرش آمد که رفت پیش فروغ ،چی باید بگوید ، همین جور فکر می کرد و حرف هایش را در ذهنش جمع و جور می کرد که یهو به خودش آمد و دید سر خیابان دربند ایستاده ، ولی گیج ، انگار چیزی را گم کرده باشد . آری ، گل ، آخر او همیشه روز مادر برای فروغ گل می خرید . یک گل فروشی همان نزدیکی ها سراغ داشت ، خیلی سریع خودش را در گل فروشی دید . طبق عادت همیشه ، گل رز ، با رنگ های سفید ، زرد ، نارنجی و قرمز ، انتخاب همیشه اش بود . البته فقط سه گل را انتخاب می کرد . همینطور گیج و مبهوت گل ها بود که کدام را انتخاب کند و فکر می کرد چقدر سخت است از میان گل ها گلی را انتخاب کردن ، یهو حس کرد کسی دارد او را از پشت سر می پاید، توجهی نکرد و به کارش ادامه داد که دید دخترکی از پشت سر آمد جلو و گفت : « آقا ببخشید ، این گلی که هم رگه نارنجی دارد و هم رگه قرمز خیلی قشنگه ، این رو انتخاب کنید به شما هم خیلی می یاد ! » البته پسرک می دانست که منظور دخترک رنگ لباسش است . بدون اینکه چیزی به دخترک بگوید ، نیم نگاهی به او انداخت و گل مورد پسند دخترک را برداشت و بلافاصله یک گل قرمز را نیز انتخاب کرد و پیش خود گفت :« خب چون یکی از گل ها دو رنگه پس همین دو تا کافیه .» به سراغ گل فروش رفت و گفت:« آقا این دو شاخه گل رو درست کنید . ببخشید شاخه ای چند ؟ » و گل فروش هم با صدایی آرام و لحنی طلبکارانه گفت : « ... تومان ! » پسرک توی ذهنش فکر کرد : « وای ، قدیما اقلا این یه قلم جنس که واسه خرید مهر و محبت بود ارزون تر بود و تو این زمونه اگه کسی بخواهد محبت بخره باید از چند ماه قبل برنامه ریزی کنه تا بتونه مبلغش رو جور کنه .» گل را گرفت و با شادی مضاعف به سمت ظهیرالدوله روانه شد . هرچه جلو تر می رفت، نفس و قلبش بیشتر می گرفت ، عجیب بود ، دفعات قبل همچین احساسی را نداشت ، هرچند که پسرک بیمار بود و روزی سه قرص تقویتی آن هم از قویترین نوعش را می خورد و در چند ماهه گذشته بیماری ها ی جسمی و روانی زیادی را تجربه کرده بود ، ولی این احساس و تند شدن ضربان قلب برای اینها نبود . شاید یه جور اضطراب عاشقانه برای دیدن معشوقه بود . پسرک بعد از طی مسافتی که برای او خیلی زیاد به نظرآمد ، به درب ظهیرالدوله رسید . هیچ کس نبود ، البته انتظار دیدن کسی را هم نداشت ! نگاهی به داخل انداخت و مردی را با سبیل های از بناگوش در رفته و موهای دم اسبی و قامتی دیلاق دید . آن مرد که به نظرش غریبه می آمد ، مشغول آویزان کردن چراغ هایی رنگارنگ بود . پسرک به شیشه ضربه ای زد و با اشاره ای که بیشتر شبیه التماس بود ، خواهش کرد که در را باز کند . مرد نیم نگاهی انداخت و انگار که به دشمنش یا کافر یا ملحدی نگاه می کند ، سرش را به پایین انداخت و دوباره مشغول کار خود شد . پسرک با تعجبی اجباری ، به طرف زنگ در رفت و دکمه زنگ پایین را زد . فاصله ای نگذشت که صدایی آشنا به گوش رسید : «کیه؟!» پسرک با عجله : « سلام حاج خانم ، روزتون مبارک ، میشه در رو باز کنید ؟ » حاج خانم با لحنی همیشگی : « مادر امروز برای خانم هاست ، برو ساعت هفت بیا ، جشن داریم ، یا که برو فردا بیا ، فردا برای آقایونه » پسرک که باز هم گیج شده بود گفت : « حاج خانم من از راهی دوراومدم خواهش می کنم در رو باز کنید ، قول می دم جشن هم بمونم !!! » اما صدایی نیامد ، حاج خانم دیگر جوابی نمی داد. پسرک همین طور که گیج و مبهوت مانده بود ، برگشت و از دور چهره ای آشنا را دید ، درست حدس زده بود، او تورج بود ، پسری که به شاعری مشهور بود و بیشتر مواقع که پسرک می رفت ظهیر الدوله تورج را هم می دید و با هم آشنا بودند . لبخندی بر چهره هر دو نقش بست ، وقتی به هم رسیدند ، همدیگر را در آغوش کشیدند ، پسرک خوشحال بود که خوب شد یک هم درد از راه رسید تا در غمش شریک باشد . تورج هم با چهره غمگین و متعجب به طرف زنگ در رفت و هرچه را که پسرک گفته بود تکرار کرد و حاج خانم هم همان حرف های قبلی رابا صدایی لرزان ترتکرار کرد : « نه مادر ، برید ، فردا بیاید ، امروز برای خانم ها ست ! برید ساعت هفت بیاید ، جشن داریم . » پسرک و تورج جزء نگاه کردن به هم، کاری از دستشان بر نمی آمد . دوپسر دیگر هم آمدند و نیامده انگاری که از قبل پسرک و تورج را می شناسند گفتند : « چی شده ؟! در رو باز نمی کنن؟ ای بابا ، آخه خود شون گفتن که امروز و تو این ساعت بیایم! » پسرک هم با خنده ای تلخ جواب داد : « آره ، اینم زندگی ما شده ، حق نداریم سر خاک شعرای خودمون هم بریم .» و با نگاهی تمسخر آمیز به تورج ، در ذهنش گفت : « تو با چه امیدی می خوای شاعر باشی ، که به این روز بی افتی ؟!!» چیزی نگذشت که آن دو پسر ساز رفتن را کوک کردند و تورج هم فقط به در نگاه می کرد ، گویی که گم شده ای را در آن طرف در می جوید . تورج رو کرد به پسرک و با خنده ای معنی دار گفت : « یه دختر هم نمی یاد تا وقتی او خواست بره تو ما هم باهاش بریم تو. نمی دونم چرا امروز ظهیرالدوله برای خانم هاست ، اصلا خانمی اینجا نیست ، پس برای چی ما رو راه نمیدن ؟!!!» پسرک هم با قهقهه ای آرام و مشکوک گفت : « تساوی حقوق زن و مرد خب اینجا به درد می خوره دیگه . » پسرک خودش هم نمی دانست چرا این حرف را زد و اصلا چه مفهومی داشت ، فقط اعصابش به هم ریخته بود ، طوری که گلی که در دست هایش بود به طوری خنده دار و غیر معمولی به زمین افتاد و چقدر پسرک دوست داشت آن دسته گل را با لقد به دیوار بکوبد . بعد از یک ساعت انتظار ، بالاخره فکری به ذهن پسرک رسید. زنگ در را به صدا در آورد و حاج خانم با لحنی مضطرب و لرزان پاسخ داد : « کیه ؟! چی می خواید ؟ » پسرک هم با خنده ای مهر آمیز گفت : « باز سلام حاج خانوم ، حاج خانوم اقلا بذار بیام تو ، براتون گل گرفتم ، بگذارید گل رو حد اقل به شما بدم و برم .» حاج خانم : « گل ، بیا تو ببینم چی می گی .» در آن لحظه وقتی در باز شد ، برای پسرک انگار دری باز شده بود که سال ها برایش بسته بود . بدون تامل وارد شد و به دنبالش تورج و دو پسر دیگر . به سراغ حاج خانم رفت و گل را با چهره ای بشاش به او داد و گفت :« حاج خانوم روزتون مبارک ، بفرما گل برای شما ست » در این لحظه قلب پسرک لرزید و دلش برای حاج خانم سوخت ، حاج خانم نگاهی به گل انداخت و لرزش دست هایش بیشتر شد و با چهره ای که خوشحالی توام با بی تفاوتی را میشد درآن دید ، گفت : « نه مادر ، این گل را ببر بگذار روی قبر ظهیر الدوله ، بعدش هم برید و ساعت هفت بیاید ، جشن داریم ، در باغ قفله ، امروز نمیشه رفت تو باغ ! » اما پسرک داخل محوطه ظهیر الدوله شده بود و دیگر نه صدایی را می شنید و نه می توانست از آنجا دل بکند . آن دو پسر وقتی اوضاع را دیدند ، رفتند و تورج هم که پشت در باغ خشکش زده بود ، نگاهی به پسرک کرد و گفت : « خب مثل اینکه نمیشه رفت تو ، پس وایستادن بی فاید ست ، می رم و فردا می یام » پسرک هم خیلی مصمم گفت :« من تا تو نرم از اینجا نمی رم ، آدم باید در راهه دلش قوی تر از اینها باشه. » آنوقت یک شعری به ذهن پسرک آمد :« رهروان راه عشق ، باید که در عشق ، سوخته جان باشند، نه خام و بی درد .» تورج هم خداحافظی کرد و رفت . پسرک رفت بالای قبر ظهیر الدوله و چند فاتحه از روی حساب و کتاب داد ونیم نگاهی به داخل جایی که مسجد مانند بود انداخت و خانمی جا افتاده و متین و مهربان را دید ، به نظرش این خانم می توانست کلید کار باشد . بدون فوت وقت به سراغش رفت و گفت : « سلام خانوم ، راستش من باید امروز برم تو باغ و به شما قول می دم که طول نکشه و پنج دقیقه ای برگشتم . خواهش می کنم » خانم مهربان با نگاهی درمانده و دلسوزانه سرش را تکانی داد و گفت :« آخه ، پسرم ، حاج خانوم ، قراره کسی توباغ نره ، خیلی خب ، من خودم هم باهات می یام و سریع بر می گردیم .» پسرک با شادمانی که بچه ها وقت گرفتن شکولاتی یا رفتن به شهر بازی دارند ، گفت :« چشم خانوم ، حتما، ممنونم » بعد از دری که در آخر باغ بود و از چشم های حاج خانم مخفی بود هر دو وارد شدند ، و پسرک به دامن قبرستان پناه آورد و مانند آهویی بر سر قبر فروغ ، رهی معیری و ملک شعرای بهار ، از این سو به آن سو می دوید و همین چند دقیقه برایش دنیایی از زندگی بود که تمام خستگی ها را برایش کمتر می کرد. برگشت ، و با خانم مهربان از باغ بیرون رفت و به آن خانم گفت : «ممنونم ، ممنون ، خدانگدارتون ...»


