عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
17 تیر 1389 | |
|
2
|
14 تیر 1389 | |
|
3
|
1 اردیبهشت 1389 | |
|
4
|
7 بهمن 1388 | |
|
5
|
15 دی 1388 | |
|
6
|
10 آذر 1388 | |
|
7
|
23 آبان 1388 | |
|
8
|
30 بهمن 1387 | |
|
9
|
25 تیر 1387 | |
|
10
|
19 اردیبهشت 1387 |
نامه ای از فروغ فرخزاد :
نامه ای از فروغ فرخزاد :

ذهم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شدهام. به محض اینکه به خانه برمیگردم و با خودم تنها میشوم یکمرتبه حس میکنم که تمام روزم به سرگردانی و گمشدهگی میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمیماند، گذشته است.
از فستیوال که به خانه برمیگشتم مثل بچههای یتیم همهاش به فکر گلهای آفتابگردانم بودم. برایم بنویس چقدر رشد کردهاند؟ وقتی گل دادند زود بنویس...از اینجا که خوابیدهام دریا پیداست روی دریا قایقها هستند و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست. اگر میتوانستم جزیی از این بیانتها باشم آنوقت میتوانستم هرکجا که میخواهم باشم...دلم میخواهد اینطوری تمام بشوم یا اینطوری ادامه بدهم. از توی خاک همیشه یک نیرویی بیرون میآید که مرا جذب میکند. بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست. فقط دلم میخواهد فرو بروم و همراه با تمام چیزهایی که دوست میدارم، فرو بروم و همراه با تمام چیزهایی که دوست میدارم در یک کل غیر قابل تبدیل حل بشوم. به نظرم تنها راه گریز از فنا شدن، از دگرگون شدن، ازدست دادن و از هیچ و پوچ شدن همین است.
میان این همه آدمهای جورواجور آنقدر احساس تنهایی میکنم که گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود. کاش در جای دیگری به دنیا امده بودم. چه دنیای عجیبیست. من اصلاً کاری به کار هیچکس ندارم و همین بیآزار بودن من و با خودم بودنم باعث میشود همه درباره ام کنجکاو باشند. نمیدانم چطور باید با مردم برخورد کرد. وقتی تفاوتها را میبینم، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی میشود و دلم میخواهد بمیرم. بمیرم و دیگر قدم به تالار فارابینگذارم و آن مجلهی بیست و پنج ریالی فردوسی را نبینم. در این مدت این را فهمیدهام که تا به خودِ آزاد و راحت و جدا از همهی خودهای اسیرکنندهی دیگران نرسی به هیچ چیز نخواهی رسید. تا خودت را درست و تمام و کمال در اختیار آن نیرویی که زندگی اش را از مرگ و نابودی انسان میگیرد نگذاری ،موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی.
پریروز در اتاق پهلوی اتاق من در هتل، زنی خودکشی کرد. نزدیکهای صبح صدای ناله از آن اتاق بلند شد. فکر کردم سگ است و زوزه میکشد. آمدم بیرون گوش دادم. دیگران هم آمدند. بالاخره در را شکستند و زن را که خاکستری شدهبود و خیلی زشت و کوتاه بود و با وضعی فقیرانه روی تخت از حال رفته بود.
کتک زدند و بعد پاهایش را گرفتند و از پلههای طبقهی چهارم کشیدند تا طبقهی اول. زن تقریباً مرده بود. اما بعد بطور کلی مرد. از چمدانش که میان اتاق افتاده بود و میان لباسهایش چیزهای مضحک و عجیبیبهچشم میخورد – تا بخواهی پستانبند و زیر پوش کثیف، جورابهای پاره، کاغذ رنگی و عروسکهایی که با کاغذ رنگی چیدهبودند، کتابهای قصه کودکان، قرصهای جوراجور، عکس حضرت مسیح و یک چشم مصنوعی.
نمیدانم چرا مرگ اینقدر به نظرم بیرحمانه آمد. دلم میخواست دنبالش به بیمارستان بروم اما همه اینقدر با این جسد خاکستری رنگ به خشونت رفتار میکردند که من جرات نکردم ترحم و همدردی کنم. آمدم توی اتاقم دراز کشیدم و گریه کردم.
این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خودش را روی تنهی درختها بکند؟ آیا این آدم خودخواه نیست و آن آدمهای دیگر آدمهای شریفتر و نجیبتری نیستند که میگذارند بپوسند بیآنکه در یک تار مو، حتی یک تارمو، باقی مانده باشند؟
میدانی؟ خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان دو ابرویم دو چین بزرگ در پوستم نشسته. خوشحالم که دیگر خیالباف و رویایی نیستم. دیگر نزدیک است که سی و دوسالم بشود. هرچند که سی و دو ساله شدن یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سرگذاشتن و به پایان رساندن، اما در عوض خودم را پیدا کردهام!
بدیهای من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبیهای بیحاصل است. میخواهم به اعماق زمین برسم. عشق من آنجاست، در آنجایی که دانهها سبز میشوند و ریشهها بههم میرسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه میدهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوهی رسیده به همهی شاخههای درختان آویزان کنم...





