عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
17 تیر 1389 | |
|
2
|
14 تیر 1389 | |
|
3
|
1 اردیبهشت 1389 | |
|
4
|
7 بهمن 1388 | |
|
5
|
15 دی 1388 | |
|
6
|
10 آذر 1388 | |
|
7
|
23 آبان 1388 | |
|
8
|
30 بهمن 1387 | |
|
9
|
25 تیر 1387 | |
|
10
|
19 اردیبهشت 1387 |
كلام سهراب و فروغ
او را چه باید نامم
نقاشی كه شعر را رسم می نمود و یا شاعری كه نقاشی می سرود ؟
حكایت غریبی دارد این منزوی مردی كه سهراب نام داشت و ما را چنین پند بداد و به مهمانیش فرا خواند
به سراغم من اگر می آئید
نرم و آهسته بیائید مبادا كه ترك
بردارد چینی نازك تنهائی من
...
و لابد نمی دانست كه روزی خواهند آمد و چینی نازك تنهائی او كه هیچ بلكه سنگ مقبره اش را هم خواهند شكست و...
بگذریم روزی است كه سهراب هجرت كرده است سهرابی كه بهاری بود و سر انجام در اردیبهشتی زیبا برفت و بهاری را بی بهار نمود می خواهیم در اولین روز ز ماه دوم بهار از مردی بگویم كه بهاری نقاشی كشید بهاری شعر سرود و بهاری زندگی كرد و این گونه است كه او را می خوانم
سهراب .... سهراب ...
و جوابم چنین دهد
كفش هایم كو
چه كسی بود صدا زد سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر ..
...
آری او همه را خواب بیند مادر را,منوچهر,پروانه و همه مردم شهر را خواب آلود می بیند خوابی به وسعت ندیدین ها و نشنیدن ها و.... راستی مردم شهر چه كسانی بودند ؟ سهراب خود این گونه پاسخ داد
من كه از باز ترین پنجره ها با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
و هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچ كس زاغچه ای را بر سر یك مزرعه جدی نگرفت
...
آری سهراب هم در میان مردمانی بود كه فروغ یاد آور آنان است همان هائی كه همچنان كه ترا می بوسند در ذهن خویش طناب دار می بافند حكایت بی زمانی سهراب و قصه تكرار ندیدن ها و نشنیدن ها و نبوسیدن ها و نخندیدن ها و لمس نكردنها و نچشیدنهای طعم آدمی و... حكایت تكراری است قصه همان چشمهائی است كه نمی بیند نمی خواهد كه بیند و همان چشمهائی كه عاشقانه نه به زمین كه به هیچ جا دوخته نمی شود همه جا تكراری گفته اند انواع شعر و سخن و ادعاهای تو خالی اما كسی افتادن برگی درخت را ندید هیچ كس كلامی ز عشق نگفت و چنین بود كه سهراب نیز چون فروغ دریافت كه هیچ صیادی در جوی حقیر كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد و او در دانه های عشق و انسانیت و مهر بی بهانه بخشش ها فارغ از ادعاهای پوچ را هیچ جا چون فروغ نیافت و چنین بود كه تنهائی را بر گزید و این گونه قصه تنهائی را بگفت
تو تنها ترین " من " بودی
تو نزدیك ترین " من " بودی
تو رسا ترین " من " بودی
ای" من " سحر گاهی
پنجره ای بر خیر گی دنیای سحر انگیز
..............
آری پنجره ای كه خیرگی دنیای اسرار آمیز را نشان دهد این همان پنجره ای است كه فروغ گفت كه به ازدحام كوچه خوشبختی می نگرد اما این " من " كه بود ؟ این من كه سهراب نام بداشت چه تعریفی داشت این " من " را سهراب چنین یافت
من كتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
كاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید كوزه ای دیدم لبریز سوال
....
و سهراب دید همه چیز را بنگریست چون همان زاغچه سر مزرعه و یا شقایقس كه بهر آن زندگی را " باید " دانست و یا غنچه ای كه حكایت كلام بداشت یا آن آبی كه نباید گل می كردیم ما, تا اندوه سپیدار را حلال باشد و یا طعام درویشی را گوارا سازد و یا روی زنی زیبا را دو برابر نمایان كند و یا مهتابی كه بالای تنهائی بود و رسید به شاعری كه خود آنان را چنین گوید
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
...
وارث آب و خرد و روشنائی ؟
آری همان خردی كه فرق سازد شاعر را ز دیده های سهراب
قاطری دیدم بارش " انشا"
اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و مثال"
...
و او چقدر دید و ترانه خواند
من قطاری دیدم فقه می برد چه سنگین میرفت
من قطاری دیدم كه سیاست می برد و چه خالی می رفت
و...
اما همه حكایتهای سهراب از این گونه نبود او زندگی را می دید زیستن را حس می كرد و با زندگی پر می شد و این بی انتهای مملو از زندگی را كه فروغ با لحن "آه ای زندگی با تمام پوچی باز از تو لبریزم " را این گونه ترسیم می كرد
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد
در دل من چیز هائی است مثل یك بیشه نور و مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دور آوائی مرا می خواند
....
آری او را دور آوائی نزدیك می خواند همان نوائی كه از امید می گفت از ایمان و از عشق و از دم به دم و لحظه به لحظه زیستن سخن ها می خواند و چنین بود كه شعرهایش را نقاشی كرد و نقش هایش را سرود و نیاندیشید كه چقدر تنها ومنزوی است او به اندازه خود پر بود از همه سهراب ها ئی كه اندرون داشت و سر انجام قصه هجرت را در چنین روزی خواند و شاید بهر یاد آوری چنین روزی بود كه برایمان سرود
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهائی من جا دارد بر دارم
و به سمتی بروم
كه در ختان جهانی پیدا است
رو به آن وسعت بی واژه كه مرا می خواند
یك نفر باز صدا زد سهراب
كفش هایم كو ؟
...
و امروز او را صدا می زنیم
سهراب ... سهراب ...
با تو هم نوا می شویم به سوی چشمهائی می رویم كه با عشق به زمین چشم دو خته اند چشمهائی كه آب را گل نكنند و سیب را بینند و مهربانی را باور كنند و ایمان به شقایق ها آورند و در دلشان بیشه نوری ز عشق و امید و ایمان باشد و بگویند
سهراب ... سهراب
www.lonelyseaman.wordpress.com/tourajatef@hotmail.com


