عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
24 فروردین 1386 | |
|
2
|
24 فروردین 1386 | |
|
3
|
24 فروردین 1386 | |
|
4
|
24 فروردین 1386 | |
|
5
|
24 فروردین 1386 | |
|
6
|
24 فروردین 1386 | |
|
7
|
18 دی 1385 | |
|
8
|
29 آبان 1385 | |
|
9
|
12 اردیبهشت 1385 | |
|
10
|
5 اسفند 1384 |
میلاد آبی - 08:30 1384/12/5
گفت و گو میان گلها
چند گل توی یک باغچه کنار هم زندگی میکردند. زندگی خوبی بود. یک برکه کنار آنها بود که هیچ وقت اجازه نمیداد گلها تشنه شان شود و همیشه چند پروانه ی رنگوارنگ با گلها هم صحبت بودند.
هر از گاهی گل تازه ای میشکفت و همه را شاد میکرد و بعضی وقتها هم یکی از گلها به خاطر پیری کم کم پژمرده میشد یا اینکه طعمه ی حیوانات وحشی میشد و بقیه ی گلها تا مدتی ناراحت بودند.
ولی با وجود همهی اینها روزهای خوبی بود. بزرگترها برای کوچکترها درباره ی چیزهای عجیب و غریبی که دیده بودند، درباره ی آدمهای جورواجور و شگفتی که از آنجا رد میشدند یا از آن برکه آب بر میداشتند، درباره ی بارانهای سیل آسا و بادهایی که به سختی میتوان در برابر آنها مقاومت کرد حرف میزدند. درباره ی پرنده های مرموزی که گاه گاهی می آمدند و خستگیشان را ری درخت نارونی که آنجا بود از تن بیرون میکردند، صحبت میکردند.
درباره ی درخت نارون پیری کهیک روز پاییزی هیزم شکن پیر آمد، آن را قطع کرد و برد. از آن روز به بعد دیگر هیچ پرنده ای آن جا دیده نشد. دیگر درختی نبود که هنگام برف و باران شاخه هایش را بر سر گلها بگسترد. هیزم شکن چطور توانست به خودش اجازه ی این کار را بدهد؟
در روزی از روزهای بهار، یکی از گلها به بقیه ی گلها گفت: چرا ما در برابر هیزم شکن هیچ پیر هیچ مقاومتی از خودمان نشان ندادیم؟ بقیه گلها جواب دادند:ما چکار میتوانستیم؟ ما که از جایمان هیچ تکانی نمیتوانیم بخوریم. آن گل مدتی به فکر فرو رفت و آرام گفت: ما واقعا نمیتوانیم تکان بخوریم؟ بعد یک دفعه مثل اینکهچیز جدیدی فهمیده است با صدای بلند گفت: هی، ما نمیتوانیم تکان بخوریم؟ کی گفته؟ کی گفته که ما نمیتوانیم تکان بخوریم؟ آیا ما تاحالا سعی کرده ایم؟ بعضی از گلها در دلشان حرفهای او را تایید کردند، (یا لااقل رد نکردند.)، اما همگی همصدا به او گفتند: چرت و پرت نگو. تا دنیا دنیا بوده گلها در جایشان ثابت بوده اند. این خیالبافیها چیست دیگر؟!
آن ابله ها با گفتن این حرفها میخواستند فرار کنندو میخواستند ببینند اگر این گل توانست کاری بکند آنها هم بکنند. آنها هیچ دلشان نمیخواست خطر کنند.
گل چند روز فکر کرد و یک روز صبح گفت: من مطمئنم که میشود. من تصمیم خودم را گرفته ام. کسی چیزی نگفت و گل که تصمیم خودش را گرفته بود شروع به تلاش کردن کرد.
او تا ظهر میتوانست برگهایش را کمی تکان دهد ولی بیشتر از این میخواست. او میخواس راه برود. پس شروع کرد به جدا کردن ریشه هایش از زمین، کسی که ریشه های محکمی دارد نمیتواند حرکت کند، با قدرت تمام داشت ریشه هایش را از زمین در می آورد. تا غروب آفتاب این کار را ادامه داد. تا اینکه ...
نمیخواهم بگویم که آن شب او در صحرا میدوید، یا اینکه توانست راه برود و بعدش نهضت گلهای راه رونده را با کلی جنگ و جدل با گلهای خرافاتی راه انداخت، نه. او حتی مفق نشد یک قدم بردارد، وقتی که با تابیدن آخرین اشعه های خورشید او آخرین ریشه اش را از خاک در آورد، در همان لحظه او مرد. یک گل هیچ وقت نمیتواند بدون ریشه اش زنده بماند.
آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرو رفتن
تن زدم.
" آه اسفندیار مغموم!
تو را به آن که چشم
فرو پوشیده باشی! "
میلاد آبی


