عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
7 دی 1389 | |
|
2
|
4 اردیبهشت 1388 | |
|
3
|
27 اسفند 1387 | |
|
4
|
13 اسفند 1387 | |
|
5
|
8 اردیبهشت 1387 | |
|
6
|
29 آبان 1386 | |
|
7
|
13 آذر 1385 | |
|
8
|
13 آذر 1385 | |
|
9
|
13 تیر 1385 |
لذت بردن از بوی گند
راست گفته اند که آدم از هرچه بدش بیاید سرِ راهاش سبز میشود. من نمیدانم زهرا قدیانی کی ست یا کجایی ست یا چه شکلی ست. علاقهای هم ندارم که بدانم. اما شاید برایِ خوانندهیِ این یادداشت جالب باشد که چرا من باید «وقتِ شریف»ام را صرفِ واکاوی و روانکاویِ نوشتهای کنم که گذشته از نثرِ خنک و بیمزهاش هیچ حرفِ تازهای برایِ گفتن ندارد ـ دستِکم برایِ چون منی که بیستودو سال در هوایِ دلانگیزِ ایرانِ اسلامی نفس کشیده ام.
آن یادداشت نفرتانگیزترین چیزی ست که به عمرم خوانده ام. تو از من میپرسی که چرا چنین است. و من گفتم که این پرسشی نیست که بتوانی، حق داشته باشی، از من بپرسی ـ وقتی که نمیدانی نگاهِ پشتِ آن چهگونه در گذشته بخشی از زندگیِ مرا فلج کرده است. تو نمیدانی که زیستن در جامعهای که قرار است یک «فاحشهخانه» باشد چهگونه کسی چون من را منزوی میکند و وجودش را از نفرت میانبارد. تو یک ذره از رنجِ مرا بر سرِ کشفِ معنایِ زنانگی و مردانگی نکشیده ای. تو معنایِ نفرت و کینِ مرا از گشتِ ارشاد نمیفهمی. تو نمیدانی تصویرِ پستِ اسلام از غریزهیِ جنسی چهگونه آدم را از جنسیتاش و آدمیتاش شرمسار میکند اگر چنان تصویری را مدعیانِ امرِ اخلاقی به زور در مغزت فرو کرده باشند. تو نمیدانی دردِ سینکلر چی ست.
شاید بهتر همان بود که پاسخی به تو نمیدادم و در نتیجهاش این نوشته هم نوشته نمیشد. اما چنین نشد. گفتم که دیندارِ درستوحسابی در پیِ کارِ خویش است نه در پیِ ردیابیِ مسیرِ «نگاهِ مردِ فروشنده» به «موهایِ مشکردهیِ زنِ خریدار»، و از آن مضحکتر، کشفِ حیرتآورِ «حالِ دگرگونِ» مرد در همان حال. گفتم که دیندارِ درستوحسابی زنِ به قولِ خودش بدحجاب را «عروسکِ متحرک» نمینامد اگر خود با ریا و تظاهر میانهای نداشته باشد. گفتم که او هر کسی را که نگاهاش به این «عروسکِ متحرک» است صاحبِ «دلی کثیف» نمیپندارد اگر خود دلی کثیف نداشته باشد. و بعد که دوباره سراغِ آن نوشته رفتم از خودم پرسیدم که کدام دختری ـ از آنها که میشناسم ـ برایِ آرایشِ صورتاش چنان «دلهره»ای دارد. از خواهرم هم پرسیدم. او هم در میانِ دخترانِ «بدحجاب» چنین موجودِ شگفتی را نمیشناخت.
اما پرسشِ بیجایِ تو اینبار به من کمک کرد تا بفهمم چرا بویِ گندِ بعضی چیزها را، بدبختانه، از دور هم تشخیص میدهم. و چرا آن نوشتهیِ ظاهراً بیاهمیت چنین مرا خشمگین میکند. میدانی، بعضی آدمها از بویِ گند لذت میبرند. این چیزی ست که نیچه دربارهیِ زولا گفت اما مصادیقاش بدبختانه بیشمار اند. زیستن در جامعهای که مرداناش بنا بر ادعا، همه و همه، هرزه اند، برایِ یک زنِ پارسایِ مسلمان قاعدتاً باید یک امرِ چندشانگیز و افسردهکننده باشد اما برایِ زهرا قدیانی، و کسانی چون او، بزرگترین «لذت» است. او به جایِ کنارهگیری و رویبرتافتن از زشتی مدام چشماش را به آن میدوزد ـ نه برایِ ستیز با زشتی، که برایِ لذت از آن. او خوشحال است که مردانِ هرزه به او نگاه نمیکنند و چشمِشان را به زنانِ بدحجاب میدوزند. اما معنایِ این «خوشحالی» چی ست؟ من با خواندنِ آن نوشته زنی را در نظر آوردم که در خیابانهایِ شهرِ پلید پرسه میزند تا از بویِ گند لذت ببرد ـ تا دیگران را رسوا و از طریقِ آن خودش را معنا کند. اما این عینِ فرومایگی ست که کسی پاکیزگیِ ادعاییِ خودش را در آیینهیِ کثافتِ دیگران ببیند ـ که اگر چنین «پاکیزگی»ای در کار میبود راهِ اثباتِ خود را در نفیِ پاکیزگیِ دیگران و لذت بردن از آن نمیجست، و درگیرِ چیزهایی مهمتر از «مویِ مشکرده» و «حالِ دگرگون» بود. نفرتِ بنیادیِ یک زن از زیبایی و زیبانماییِ زنانه، در تفسیری نیچهای، ایبسا برخاسته از زشتترین نوعِ غریزهیِ کینتوزی ست. تقدیسِ زشتنماییِ زنانه به نامِ «اطاعت از خدا» چهبسا همان ناتوانی از دستیابی به زیباییِ زنانه است که خود را در لباسِ فضیلتی اخلاقی پنهان کرده است. زنِ باحجاب گاه نامِ دیگری ست برایِ زنِ زشترویِ دیوسرشتِ حسود و بیچاره: حالا بهتر میفهمم که چرا پلیسهایِ زنِ گشتِ ارشاد، همانها که با چشمانِ پرخون و غضبناکِشان بر سر و رویِ دخترهایِ بیگناهِ خوشبخت میکوبند، تقریباً همیشه زشت اند.


