userinfo close

  ,

فمنیسم


feminismclub

تاسیس: 22 مهر 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: مارگاریتا ایرانی - معاونان
بیدار شو خواهر ! در دنیایی که "جمیله"ها با خون خود ، سند آزادی ملتی را در تاریخ صادر می کن ادامه »
بیدار شو خواهر ! در دنیایی که "جمیله"ها با خون خود ، سند آزادی ملتی را در تاریخ صادر می کنند ، تنها چشمان مخمور و لبان گلگون داشتن شرط زن بودن نیست.
 
پروانه  یک ایراندخت , iran2kht

تاریکی

 

از پرتگاهی به پایین افتاده ... چند روز پیش ... و هنوز آن پایین در نقطه‌ای که افتاده بود، نشسته ... از پایان آن روز تا حالا تکان نخورده، با بغضی در گلویش!
"حرف زدن خیلی سخته! چجوری بگم..." ولی اندک اندک کلمه‌ها را ردیف می‌کند ... و با همان اندک گفته‌هایش جمله‌هایی جان می‌گیرند که به قالب مفهوم دردهایی عمیق‌اند و وحشت آنها در ذهن من زنگ می‌زند.
کم‌کم او را می‌بینم ... همه وجودش در هم شکسته و داغون شده و بهم ریخته ... و او فقط حس می‌کند که نمی‌تواند از جایش حرکت کند، ولی اصلا نمی‌داند چرا!
من اما از مختصر حرفهایش همه‌چیز را می‌فهمم ... و خوب می‌فهمم که او در تاریکی پرت شده و بهمین دلیل ارتفاع پرتگاه را ندیده، و اصلا خودش هم نمی‌داند چقدر صدمه دیده و مجروح شده ... نمی‌داند که چقدر به درمان نیاز دارد، نمی‌داند که برای کمک‌های اولیه کمی دیر شده و زخم‌هایش دارد کهنه می‌شود و به درمان جدی نیاز دارد...
می‌گوید "حتما فکر می‌کنی خیلی ترسو هستم!"
و من فقط جواب می‌دهم که "اینطور نیست و همین که دراینباره حرف می‌زنی، خیلی شجاع هستی!"
و بهش نمی‌گویم که گاه زنده ماندن با وجود چنینی ضربه‌هایی، و زندگی روزمره را ساعت به ساعت گذراندن خودش کلی شجاعت است.

کسی او را هنگامی که این حادثه اتفاق افتاد، ندید. هیچکس، جز مردی که محور مختصات و چارچوب دنیایش و همه مفاهیم جاری در آن را واژگون کرد و درهم ریخت.
و خودش هم چیزی از این حادثه به هیچکس نگفت، جز به صمیمی‌ترین دوستش که با حوصله به حرفهایش گوش کرده بود و بعد در جواب بهش گفته بود "شانس آوردی! خیلی شانس آوردی که پرده بکارتت پاره نشده!" و بعد هم کل قضیه را تمام شده فرض کرد.
خودش هم می‌گوید "می‌‌دونم که شانس آوردم و از این بابت باید خیلی خوشحال باشم..."
ولی خوشحال نیست! آنقدر دردهای جورواجور درونش ریخته که جایی برای خوشحالی برایش باقی نمی‌ماند، گرچه می‌دانم و خودش هم می‌داند که اگر پرده بکارتش از بین رفته بود، دردهایش به مراتب بیشتر می‌شد ...

با اینکه خودش سر صحبت را باز کرده، اما نمی‌داند از کجا شروع کند، و وقتی که شروع می‌کند نمی‌تواند منظورش را درست بیان کند، درست نمی‌فهمد که چه چیزی آزارش می‌دهد... نمی‌تواند روی چیزی که درست نیست، یا سرجایش نیست، یا درهم‌شکسته، انگشت بگذارد ... فقط می‌گوید "مشکل دارم!"

فکر می‌کند که "مشکل" این است که با اینکه شانس آورده و پرده بکارتش پاره نشده، اما هنوز احساس بدی دارد... هنوز بغضی در گلویش هست که هر چه گریه می‌کند، نمی‌شکند! و احساسش بیرون نمی‌ریزد! و فقط احساسش نیست، رفتارش هم هست... هنوز در رابطه با آدم‌ها مشکل دارد، هنوز از تماس دست هرکسی با بدنش وحشت دارد! هنوز واقعه را نمی‌تواند تعریف کند، فقط اشاره می‌کند "روی مبل نشسته بودیم، داشتیم صحبت می‌کردیم…"
هنوز چارچوب دنیا سرجایش برنگشته... ولی چطوری می‌توان همه ضربه‌هایی را که خورده همینطوری برایش ردیف کرد؟ و با پنهان کاری و بدون این کار، چطوری می‌توان به او کمک کرد؟
هنوز نمی‌توانم روراست بهش بگویم که او خیلی بیشتر از آنکه خودش بداند صدمه دیده و در تاریکی عمق حادثه را درنیافته!
شاید هم خودش می‌داند، چون ‌گفت که "حالم خراب شد."
"یعنی چی حالت خراب شد؟"
"یعنی از نظر روحی بهم ریختم."
و ادامه می‌دهد "گفتنش سخته. بعضی وقتها یادآوری‌اش حالم رو بد می‌کنه! می‌دونی، باعث شده دچار یه ترس یا وحشت بشم... بدبین شده‌ام ... دچار یاس شده‌ام ... بی‌حوصله‌ام.‌"

بسختی می‌توانم باور کنم که در هزاره سوم هیچ جایی برای کمک به او و کمک به زنان قربانی تجاوز وجود نداشته باشد. ازش می‌پرسم "مرکز مشاوره‌ای نیست که کمکت کنه؟"
"هست، ولی برای اینکار نیست..."
وقتی که اصرار می‌کنم که "یه سر بزن، شاید زیاد هم بیربط نباشه!" به حرف می‌آید و اعتراف می‌کند که "
اگه بگم از قضاوت دیگران نمی‌ترسم، دروغ گفتم! من دیده‌ام پشت سر بقیه چطوری راحت حرف میزنن. تازه آدم‌هایی که کلی ادعا دارن، چه برسه به بقیه."
حق دارد، دیگرانی هستند که حتما خواهند گفت "مواظب نبود ... تقصیر خودش بود ... می‌خواست اینکارو نکنه ... می‌خواست بیشتر احتیاط کنه ... غلط کرد رفت خونه اون مرده، اگه تمایلی نداشت چرا رفت ... حتما خودش چراغ سبز نشون داده وگرنه یارو اینکارو نمی‌کرد!" به این ترتیب خود او هم می‌خواهد که دوروبر او تاریک باقی بماند ... کسی نفهمد بهتر است!
می‌پرسم "چرا ازش شکایت نکردی؟"
"چجوری می‌خواستم ثابت کنم؟"
و باز ادامه می‌دهد: "از اونجا که اومدم بیرون، می‌خواستم برم خونه دوستم. یه مسیر کوتاه رو تاکسی دربست گرفتم. داشتم می‌مردم. اون هم نبود. می‌خواستم بغضی رو که توگلوم داشتم پیشش خالی کنم، اما نشد. شب‌ خوابم نمی‌برد، از هرچیزی یاد او می‌افتادم و حالم بهم می‌خورد."
بعد از من می‌پرسد"میدونی چیه؟"
"چی؟"
"الآن که باهات صحبت می‌کنم، تازه یادم اومده که من چرا اون موقع که این اتفاق برام افتاد، جیغ نزدم؟"
و در ادامه ترجیع‌بند حرفهایش را تکرار می‌کند "یعنی چطوری بگم... یعنی برام سخت بود ... ولش کن! بازم در رسوندن منظورم دچار مشکل شدم."

...............

همه مبارزه‌هایی که زنان در غرب در دفاع از حقوق قربانیان تجاوزجنسی کرده‌اند، برای اولین بار برایم بصورت ملموس معنا پیدا می‌کند! کاری که آنان کردند، این بود که با واژه‌هایشان همه پستوهای زندگی را، از رختخواب زن و شوهر گرفته تا محلی که مردی به زنی تجاوز می‌کند، روشن کردند.
اگر واژه‌های زندگی ما اینقدر تاریک نبود، اگر همه جریان‌های زندگی و بویژه مسائل جنسی و آسیب‌های جنسی و ضربه‌های روحی ناشی از حمله جنسی و تجاوز روشن بود، او حتما می فهمید که «قربانی تجاوز» بوده و سالم بودن و نبودن پرده بکارتش هیچ تغییری در اصل قضیه نمی‌دهد! و حمله جنسی یک مرد، حتی اگر دخول مرد به خاطر زنگ در کامل نشود، «تجاوز» است، و تجربه وحشتناکی است که به کمک روانشناسان باید آن را گفت و بازگفت تا میزان دردهای روحی کمتر شود
.

و دوست صمیمی‌اش هم فکر نمی‌کرد که وقتی پرده بکارت سالم مانده باشد، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده!
اگر واژه‌هایی برای تعریف تجاوز و متجاوز و قربانی داشتیم، این دختر بیچاره می‌فهمید که مرد متجاوز به او مشکل دارد و مقصر است، نه او! و اگر وا‌ژه‌هایی برای تعریف تجاوز جنسی به عنوان یک «جرم» در هر زمان و مکانی می‌داشتیم، حتما باور می‌کرد که بهیچوجه تقصیر او و لباس او و رفتار او و آرایش او و شخصیت او نیست که آن مرد به او حمله کرده! و حمله مرد چیزی از شخصیت او کم نمی‌کند، بلکه این آن مرد است که با اینکار تبدیل به «مجرم» شده.

شاید اگر زبان ما طوری روشن بود که زنان ابزار گویش خودشان را داشتند و می‌توانستند خودشان را بیان کنند، می‌توانست با استفاده از این زبان حرف بزند و من هم با همان زبان برایش توضیح می‌دادم که الآن نمی‌تواند از جایش تکان بخورد ولی پس از درمان و مشاوره روزی می‌رسد که بتواند با آدمهای دیگر رابطه برقرار کند، و به مردی اعتماد کند، و از رابطه با مرد منزجر نباشد.

از لابلای گریه‌هایش و حرف‌هایش که "احساس پوچی و بیخود بودن می‌کنم" می‌بینمش که به تالار ویران زندگی و وجود درهم‌ریخته‌اش نگاه می‌کند که با خشونت مردی درهم شکست و به زمین ریخت ... و ساختن دوباره این شخصیت برای او خیلی دشوار است...

می‌گوید "من دیگه باید برم، باید برم دوش بگیرم و گریه کنم."
به او می‌گویم "باشه، ولی فرض کن چنین زنی را به تو سپرده‌ایم، بهش چی میگی؟ چطوری دلداریش میدی؟!"
و از او می‌خواهم که با خودش مهربان باشد، و از خودش مواظبت کند.
باورم نمی‌شود که در عین اینکه موقعیت او را می‌بینم، و میزان آسیب‌هایی را که دیده بخوبی درک می‌کنم، اما مجبورم که نگهداری و مراقبت روحی از این قربانی تجاوز را به خودش بسپارم ... این بالاترین کاری است که از دستم برمیآید!
همه جا تاریک است، و هیچکس این اطراف نیست ... گریه‌ام می‌گیرد

 

 

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.