عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
27 مرداد 1386 | |
|
2
|
27 مرداد 1386 | |
|
3
|
27 مرداد 1386 | |
|
4
|
27 مرداد 1386 | |
|
5
|
27 مرداد 1386 | |
|
6
|
27 مرداد 1386 | |
|
7
|
27 مرداد 1386 | |
|
8
|
9 مرداد 1386 | |
|
9
|
26 خرداد 1386 | |
|
10
|
26 خرداد 1386 |
فعالیتهای داریوش اقبالی








http://www.dariusheghbali.com/
دوستان عزیزم،
نخواستم کاری را که آغاز کرده بودم نیمه تمام بماند و پنجره را ببندم و بروم؛ چرا که کماکان امیدوارم و نمی خواهم ناامید باشم. هر چند پیام های گذشتهء من از طرف شما بی جواب ماند، و از اصل مطلب و هدف دور افتاد، ولی پیام های پر مهرتان، و محبت و لطف شما را سپاس دارم.



نمی خواهم و نمی توانم بنشینم تا یک حادثه و یا اتفاقی رخ دهد، بلکه شرایط به گونه ایست که می خواهم اتفاقی را در کنار هم بوجود بیاوریم. اما متأسفانه می بینم ما تن های تنهاییم، و من هم دست بسته و تنها. از این رو بود که این پنجرهء استمداد را باز کردم تا دستی به دستی بپیوندد، و با ارتباطی هدفمند، مرهمی بر زخمی گذاشته شود. در زندگی، هیچ کاری را به اندازهء مفید بودن و تأثیر مثبت داشتن بر روی دیگری زیبا نمی بینم. من از هدفم بر نخواهم گشت، چرا که زیبایی زندگی را می خواهم با کسانی ببینم که در شرایط بی رحمانه زندگی می کنند.
ما در شرایط تفرقه بسر می بریم، ولی خود هنوز نمی دانیم تفرقه چیست؟ ما آزادی اندیشه و عمل را فقط در قد و قوارهء خود می پسندیم، از گفتگو با یکدیگر گریزانیم و دگر اندیشی یکدیگر را به رسمیت نمی شناسیم.
بو مارشه، نمایشنامه نویس فرانسوی می گوید:
"تا آزادی انتقاد نباشد، ستایش از زندگی نیز نمی تواند وجود داشته باشد. تا آزادی انتقاد نباشد، رشد و پیشرفت نیز در زمینهء فردی، اجتماعی، سیاسی، ادبی و فرهنگی صورت نخواهد گرفت".
موفقیت در یک کار گروهی مستلزم دارا بودن ویژگی هایی چون تحمل انتقاد و شنیدن نظر مخالف، پذیرش اشتباهات خویش، احترام به نظر دیگران، احساس مسئولیت، رعایت قوانین و ارج دانستن منافع جمع به منافع شخصی است. مشکل را می بایست از ریشه ای ترین عنصر زنجیرهء یک حرکت اجتماعی، یعنی نزد فرد فردمان حل کنیم. چرا که جامعه ای متشکل از افراد دور از هم و بی اعتماد نمی تواند یک حرکت سازندهء جمعی را پدید آورد.
ما به یک خانه تکانی فرهنگی نیاز داریم. این امر میسر نخواهد بود مگر اینکه در وهلهء اول اسارتمان را در تار و پود عادات و ویژگی های مخرب، با تمام گوشت و پوست و استخوان خود لمس کنیم، و این مهم جز با نگاهی بی تعارف و دقیق به رفتارها و گفتارهایمان در هر لحظه از زندگی حاصل نخواهد شد.
مطلق گرایی در هر زمینه ای مانع پیشرفت است و مخرب، اعتراف کنیم که روندی که تا امروز پیش گرفته ایم سازنده نبوده و به راهکار بیاندیشیم. تمام راه حل ها با تفکر شروع شده، از دیگران نخواهیم برایمان فکر کنند، هر کدام پیشاهنگ هایی باشیم که با دگراندیشی، روشنگری، و فعالیت های جمعی، قدم های هدفمند بر می داریم. ما نیاز به رهبری جمعی داریم و نه رهبری فردی.
چرا از تفکر گریزانیم؟ تفکر نه درد دارد و نه خرج!
آیا هرگز به این نکته توجه کرده اید که چرا ما همیشه برای نیستی آماده ایم، اما نه برای هستی؟
آیا با این مورد برخورد داشته اید که همیشه طلبکار فکر گرفتن طلبش هست، ولی بدهکار فکر پرداخت بدهی خود نیست؟
حال سئوال من از شما عزیزان این است که آیا ما از این زندگی و یا این دنیا، خود را طلبکار می دانیم یا بدهکار آنیم؟
اگر خود را طلبکار می دانیم، طلب ما چیست؟ و اگر بدهکاریم، بدهی خود را چگونه می خواهیم بپردازیم؟
مثل هر انسان متفکری که مملو از توانایی های منحصر بفردی می باشد، راه حلی بیابیم تا بتوانیم توانایی های خود را مکمل توانایی های جمعی کنیم. بیائیم دنیا را بسازیم، نه با دنیا بسازیم.
پیروز و موفق باشید
داریوش اقبالی

خویش را اول مداوا كن، كمال این است و بس
گفتگوی عارف محمدی با داریوش اقبالی، ایران جوان
با وجودی كه من در زمینه مسایل و مشكلات اجتماعی جامعه ایرانی تورنتو گفتگوهایی با كارشناسان در زمینههای مختلف داشتهام، اما خوانندگان ایرانجوان مرا بیشتر به عنوان تحلیلگر فیلم میشناسند. به همین خاطر وقتی مرا در جایی غیر از فضای سینما میبینند تعجب می كنند. به هر حال من تا جایی كه امكان داشته سعی كردهام معضلات اجتماعی كه به نوعی با سینما در ارتباط بودهاند را چه با نقد فیلمهای مربوطه و چه با گفتگو با كارشناسان مربوطه مطرح سازم. برای داریوش به عنوان خوانندهای كه نسبت به مسایل و معضلات و آسیبهای اجتماعی بیتفاوت نیست احترام قائلم و علل این گفتگو نیز یكی بخاطر فعالیتهای مثبتی است كه این اسطوره موسیقی پاپ در راه ترك اعتیاد ایرانیان مبتلا به این بلای نابود كننده كه خود سال ها در چنگال آن اسیر بوده انجام میدهد. دیگر عشق و علاقه او به سینما كه تلاش هایی هم در این راستا در دوران جوانی داشته و از سویی گرایش او به ادبیات عرفانی و ترویج آن در كارهایش می باشد كه در كل عواملی شدند تا گفتگویی خواندنی با این خواننده محبوب نسلهای دیروز و امروز داشته باشیم.
هر كسی ممكن است كه رویایی داشته باشد كه بعدها به حقیقت بپیوندد. آیا داریوش از همان آغاز رویای خوانندگی را در سر داشته یا كاملاُ اتفاقی بوده است؟
اگر بخواهم صادقانه جواب بدهم باید بگویم كه خواننده شدن هدف من نبوده بلكه فكر می كنم خواننده متولد شدم (با خنده...). این را از این نظر عرض میكنم كه از بچگی شور و شوق خاصی به خواندن داشتم. وقتی به آن دوران برمیگردم، میبینم حركات یك بچه چهار یا پنج ساله در ارتباط با موسیقی چه معنایی میتواند داشته باشد. این كه یك بچه یواشكی به اتاق مهمانخانه برود، گرامافون را بگذارد و یك سری صفحههای سیوسهدور قدیمی از رشید بهبوداف را گوش كند و یا به عشق شنیدن ترانه پای رادیو بنشیند. همه این ها به نوعی آن انگیزهها و شاید كششهایی بوده كه مرا به این سمت كشاند و به خاطر همین همیشه میگویم من خواننده متولد شدم (با خنده...) خوب از این ها كه بگذریم عواملی مثل مسیر كار، اتفاق، رابطه، همه این ها باعث شدند كه وارد عالم خوانندگی به صورت حرفهای بشوم.
حتی شنیدم كه در سنین خیلی پایین روی صحنه ظاهر میشدی؟
من از سن 9 سالگی روی صحنه میرفتم. در یازده سالگی یك اركستر 7 یا 8 نفره داشتیم كه در جشن های مدرسه به اجرای برنامه میپرداختیم. برای همین معتقدم مسیر، مرا به سوی حرفهای شدن كشاند. به اصطلاح جوی كوچكی بود كه به دریا متصل شد.
آیا خاطرتان هست كه چه زمانی برای اولین بار به صورت حرفهای ترانه اجرا كردید؟
اولین بار به صورت حرفهای در برنامهای به نام "شش و هشت" كه توسط فرشید رمزی تهیه میشد در تلویزیون ملی ایران با خوانندگانی مثل كیوان، افشین، نلی، ماسیس و اونیك به صورت گروهی اجرا داشتیم. اما اگر منظورتان اجرای زنده باشد، خاطرم است كه اولین بار در كاباره شكوفه نو در تهران و با یك اركستر حرفهای آواز خواندم.
در یكی از مجلات هفتگی مربوط به دهه 50 ایران، جملهای گفته بودید با این مضمون "زمانی در آرزوی شهرت بودم و اینك در آرزوی گمنامی. زیرا آنان كه در جستجوی شهرتاند نمیدانند گمنامی چه موهبت بزرگی است." مایلم بدانم كه امروز داریوش درباره این جمله چطور میاندیشد؟
خوب این جمله مربوط به دوران جوانی بوده. تصور كنید كه آدم شناخته میشود، دور و برش را میگیرند و مثل یك شوك است. شاید در آن زمان برایم در آن محیط قرار گرفتن سخت بود ولی بعدها با گذشت سال ها این مسأله با من عجین شده بود. آن زمان با مسایلی روبرو میشدم كه برایم تعجبآور بود. عدهای انتقاد میكردند كه آقا این چه ترانههایی است كه تو میخوانی... یكی میگفت: "این بچه چه میگوید..."، آن یكی تعریف میكرد، شخصی سرزنش میكرد و خلاصه مجموعهای بود از واكنش های مردم. بالاخره دوران جوانی من بود و بالطبع هر جوانی كه تازه به شهرت میرسد با این واكنش های مثبت و منفی روبرو میشود كه گاهی او را از آن چه شهرت نامیده میشود دلسرد میكند. ولی به نظر من شهرت و محبوبیت پدیدهای است كه باید از آن استفاده مثبت شود نه سوءاستفاده.
از آنجا كه گرایش اصلی من سینما است، میخواهم سوالاتی در این زمینه بكنم. شما در اوج شهرت تلاشهایی هم در سینما انجام دادید. در فیلمهایی موسوم به فیلمهای خیابانی كه جزو سینمای بدنهای ایران به حساب میآمدند با كارگردانانی مثل سیروس الوند و فرزان دلجو همكاری كردید. آیا این تلاش از سر عشق به سینما بود یا دلیل دیگری داشت؟
من سینما را بسیار دوست داشته و دارم. هنر بسیار ظریفی است. من نمی گویم كه فیلم بازی كردم، بلكه میگویم تجربهای كردم. تلاشی كه وقتی دوباره برمیگردم و به كارهایم نگاه میكنم متوجه میشوم كه هنر بازیگری چه ظرافتهایی دارد و به این هنر پختهتر نگاه میكنم. از طرف دیگر هم طبیعتا وقتی در ایران هنرمندی مشهور میشد تهیهكنندگان و سرمایهگذاران گیشهپسند برای صید او تلاش میكردند و من هم جزو كسانی بودم كه صید شدم (با خنده...) و در دو فیلم تجربههایی کسب کردم كه بعدها متاسفانه به دلایلی ادامه پیدا نكرد. دوست داشتم با راهنمایی های یك معلم خوب در این زمینه كارهای خوبی انجام دهم.
یكی از فیلمهایی كه بازی كردید "یاران" به كارگردانی فرزان دلجو و امیر مجاهد بود. نكته جالب توجه این است كه شما در اوج شهرت و محبوبیت ترانه فیلم را به فریدون فروغی واگذار كردید. دلیل آن چه بود؟
عجب سوال ظریفی كردید. اولین بار است كه از من سوالات خوبی میشود و من از شما به خاطر طرح این سوالات ممنونم... واقعیت این است كه در فیلم "یاران" قرار بود با فرزان دلجو همكاری داشته باشیم و اگر توجه كرده باشید در آن فیلم من نقش زیادی ندارم. متاسفانه در آن زمان تجربه آن چنانی درباره سینما نداشتم و با من برخورد درستی نشد. آقایان فرزان دلجو و امیر مجاهد در این راستا به من كملطفی كردند و قراردادمان كامل اجرا نشد، چرا كه طبق قرارداد مالی كه داشتیم بعد از اینكه 15 دقیقه از فیلم را پیش بردیم من به دوستان گفتم حال بیایید قراردادمان را جلو ببریم و مسایل مالی را طبق قرارمان مشخص كنیم. نتیجه این شد كه دوستان رفتند بدون این كه پشت سرشان را نگاه كنند. با خودم گفتم: "خوب این ها با من كار دارند، فیلمشان نیمه كاره است." اما در كمال تعجب متوجه شدم كه آن ها بر اساس همان 15 دقیقه موجود داستان فیلم را عوض كردند تا دیگر به من احتیاجی نباشد. خوب، از آن جا كه در زندگی به یك توازن اعتقاد دارم و طبیعت را قانونمدار میدانم، این ماجرا مصادف شد با درگیری من با ساواك و رفتن من به زندان اوین كه همان شب فیلم "یاران" كه در سینما كاپری به نمایش درآمده بود از اكران پایین آورده شد و در واقع مفهوم آن ضرر برای تهیهكننده فیلم بود.
برگردیم به بحث موسیقی پاپ. این روزها صحبت از مرگ واژه در موسیقی پاپ ایران است. به عنوان خوانندهای كه واژه در ترانههایت اهمیت داشته و هیچ گاه در سال های فعالیت در غربت تن به بازار ابتذال و سطحیگرایی ندادی و راه همیشگی خود را ادامه دادی، در این باره چه نظری داری؟
به نظر من یك سیلی در راه است و شما نمیتوانید جلوی این سیل را بگیرید. این سیل همه چیز را در مسیرش با خود همراه میكند. تقلید بخشی از موسیقی فعلی ما شده است، نداشتن مرجعی كه تصویب كننده باشد خود مزید علت شده است. چرا كه در آن زمان در ایران سازمانی بود كه نظارت و آثار را ارزشیابی میكرد. خوب حال در خارج از كشور تشكیلاتی كه وجود ندارد و در نتیجه خیلی از ترانهسراها و آهنگسازها كارهایی را انجام میدهند كه به سمت سطحیگرایی و سادهپسندی و به قول شما مرگ واژه كشیده میشود. ولی به نظر من با توجه به همه این معضلات، هر نوع اثری جایگاه خاص خودش را دارد. داریوش شنونده خود را دارد و باید با احترام و علاقه به آن ها مسیر كارش را ادامه دهد.
موسیقی ما در شرایط بحرانی به سر میبرد و مثل خیلی چیزهای دیگر سرزمین ما به هم ریخته است. دلیل مرگ واژه را باید نوعی كمكاری دانست. در جایی كه از زبان شعر و موسیقی كه زبان برندهای است و میشود از آن به عنوان ابزار سازنده استفاده كرد، از آن سوءاستفاده میشود و واقعا نمیدانم كه این جریان كی متوقف خواهد شد. در این جا باید به نقش رسانههای خارج از كشور اشاره كنم كه این نوع موسیقیها را به چه شكل تبلیغ میكنند و این كه چه نوع موسیقی را بعد از چه نوع دیگری پخش میكنند و جایگاه هر كدام را چگونه قرار میدهند. چون ما سابق بر این هم در كشورمان موسیقیهای مختلفی مثل: كوچه بازاری، سنتی، پاپ و فولكور داشتیم اما هر كدام جایگاه خودشان را داشتند. فكر میكنم در حال حاضر رسانهها بیشتر مروج سادهپسندی میباشند.
من میخواهم روی این نكته تاکید كنم كه متاسفانه این سادهپسندی به ابتذال كشیده شده. یعنی واژههایی كه از فرهنگ لمپنیسم وارد موسیقی پاپ شده و جوان های امروز هم آن ها را ناخواسته به خاطر ریتمشان زمزمه می كنند، واژههایی كه خیلی از روشنفكران و هنرمندان متعهد سال ها سعی كردند تا آثار آن را از میان نسلهای جدید پاك كنند اما با تاسف بسیار شاهد آنیم كه چه در سینمای داخل كشور و چه در موسیقی خارج از كشور كه پرمخاطبتر است، این واژههای مبتذل دوباره ترویج و تبلیغ می شود.
اجتنابناپذیر است، هیچ كاری نمیشود كرد. این جا مسأله مسئولیت هنرمند پیش می آید، این كه یك ترانهسرا، آهنگساز و یا خواننده به دنبال بازار روز نباشد. خوب، جوان هایی هستند كه با عشق و علاقه به سراغ این هنر می آیند اما طعمه تعدادی از كمپانیهای موسیقی میشوند كه به آن ها خط می دهند كه چه بخوانند و چه بكنند تا بازار بیشتری داشته باشد. به هر حال همان طور كه اشاره كردم باز هم هنرمندانی هستند كه تلاش میكنند تا در این سیلاب نیافتند و به تعهد خود نسبت به موسیقی سالم پایبند باشند.
من معتقدم خلاقیت زاییده درد است. اما آن گونه كه شعرا، ترانهسرایان و خوانندگان نامی و خلاق در آن زمان و در اوج تنگنا و محدودیتها دست به خلق آثاری زدند كه هنوز هم جزو آثار ماندگار به حساب میآیند، حالا میبینیم كه همین افراد با اینكه در خارج از كشور با جنس دیگری از درد همراه هستند اما مثل گذشته نتوانستند آثار ماندگاری مثل آن دوره را خلق كنند یا حداقل به لحاظ كمیت و كیفیت همتراز آن ها قرار نگرفتند. اگر هم بخواهم اسم ببرم باید به هنرمندان خلاقی چون شهیار قنبری، ایرج جنتی عطایی، اردلان سرافراز اشاره كنم. البته این نظر شخصی من است و دوست دارم نظر شما را در این باره بدانم.
به نظرم با وقوع انقلاب، با جامعهای روبرو شدیم كه اغلب شاعران، آهنگسازان و خوانندگان آن كوچ كردند و پراكنده شدند و به همین خاطر از هم جدا افتادند. آن زمان اگر میخواستیم كاری انجام دهیم، دور هم جمع میشدیم و چشم در چشم هم زندگی میكردیم، در روند خلق یك آهنگ مشاركت داشتیم و نظر همدیگر را مطرح می كردیم. اما حالا یكی در این كشور، دیگری در آن كشور، مثل زنجیری كه پاره شد و حلقهها از هم جدا شدهاند. نكتهای كه دوست دارم اشاره كنم این است كه ما با باری از تشویش به خارج از كشور آمدیم، یعنی از كشوری با فرهنگ و زبان متفاوت وارد یك سرزمین جدید شدیم و بدون این كه متوجه شویم ضربههای روحی زیادی خوردیم اما علیرغم وجود این روحیه مشوش می باید كه سر پا می ایستادیم و زندگی میكردیم؛ آثار این ترس و تشویش هنوز هم مشهود است. برای مثال شخصی را میشناسم كه اوایل انقلاب به خارج از كشور كوچ كرد و آدم بسیار متمولی هم است. ایشان از روز اول سعی كرد تا زندگی خود و خانواده را تأمین كند، حالا بعد از گذشت 25 یا 26 سال با این كه اوضاع مالی بسیار خوبی دارد و تامین است باز هم همان حركت روزهای اول را انجام می دهد. یعنی آدمی نشده كه بگوید خوب من تلاشم را كردم و نتیجه هم گرفتم، حالا بنشینم و مدتی هم بدون تشویش و نگرانی زندگی كنم. به اعتقاد من این بیماری تشویش و ترس از آینده در همه به نوعی به جا مانده است.
اما برگردم به موضوعی كه مطرح كردید. از دیدگاه من شعرای ما در بیشتر موارد كارهایشان را میكنند ولی اجرا كنندههای خوب كم شدهاند. یعنی ابزاری مثل آهنگ كه با آن كلام چفت و بست شود و جواب شعر را بدهد پیدا نمیشود. توجه داشته باشید كه آهنگساز همان آهنگساز است، مضاف بر این كه رشد و دیدگاهش هم بیش تر و وسیع تر شده اما آن زوج هنری كه انرژی لازم را به او بدهد نیست. یعنی همان قضیه كه گفتم كه در آن زمان آهنگساز و شاعر و خواننده دور هم جمع میشدیم، یكی میگفت اینجای آهنگ را این طور كن، دیگری می گفت این طوری بهتر است و غیره...
برای نمونه عرض كنم كه چندی پیش بعد از سال ها با ایرج جنتی عطایی در پاریس به مدت شش روز در كنار هم بودیم. در این مدت مثل دو نفر كه همدیگر را پیدا كرده باشند نشستیم و سیراب از موضوعات مختلف شدیم و درد دل كردیم و در آخر متوجه شدیم با چه كمبودهایی در این پراكندگی مواجه هستیم. به هر حال آن سیل سادهپسندی و سطحیگرایی و یا آن چه كه شما ابتذال مینامید جاری شده و برخی از هنرمندان خلاقی كه به آن ها اشاره كردی نظارهگر این سیل هستند و با خود میاندیشند كه چه فكر میكردیم و چه شد.
با توجه به این كه سال هاست در كنسرت هایت و در میان ترانههایی كه اجرا می كنی اشعار عرفانی را بازگو میكنی و حتی آلبومی هم به نام "رومی" منتشر كردی، مایلم نظرت را راجع به عرفان و تاثیر آن بر زندگی و آثارت را برایمان مطرح كنی.
عرفان نقبی در خود و یك بازنگری در خویشتن خویش است. بعد از پنجاه و پنج سال زندگی، مثل كوزهای خرد شده هستم و به دنبال اینم كه تكههای شكسته را پیدا كنم و به خودم بچسبانم. عرفان دریای بیكرانی است و خوشا به سعادت كسی كه قطرهای از این دریا نصیبش شود و با آن دیدگاه بتواند به زندگی نگاه كند. نمیخواهم بگویم كه مطالعه ندارم و یا با آن ناآشنا هستم. جای خوشبختی است كه رابطه زیبایی با خدای خودم دارم كه برایم بسیار باشكوه است و همیشه وجودش را در كنارم حس میكنم، با او راز و نیاز میكنم، حرفم را با او در میان می گذارم و مراقب من است. پس جریان زندگی را به او می سپارم و این را بسیار باشكوه و زیبا میبینم و سعی میكنم كه مفید باشم.
در میان عرفا آثار چه كسی بیشتر روی تو تاثیرگذار بوده است؟
به مولانا خیلی ارادت دارم. با او ساده و روان ارتباط برقرار میكنم و وقتی به چند هزار بیتی كه حاصل كار اوست می اندیشم میبینم كه تمامی در وصف انسانیت و خودشناسی میباشد. برای مثال وقتی میگوید: "بشنو از نی چون حكایت میكند / از جدایی ها شكایت می كند..." به این اشاره دارد كه انسان از زمانی كه متولد میشود، از اصل خود جدا میشود و نباید فراموش كند از كجا آمده و در جستجوی این باشد كه به اصل خود بازگردد. ما ذرهای از یك مجموعه عظیم هستیم و ماموریتی داریم در عمری كه مثل یك حباب زودگذر است؛ پس دریابیم كه این ماموریت چیست. به اعتقاد من دنیای عرفان شفا دهنده تمام دردها و مرحم همه زخم هاست، من راه های تاریكی را طی كردم و وقتی با عرفان آشنا شدم به دنیای باشكوهی پی بردم، دنیایی كه نه به مشروب، نه به قرص و مواد مخدر نیاز دارد و چه دنیای عظیمی است. فقط باید در آن تعمق كرد و ترس نداشت، همان گونه كه مولانا میفرماید:
از حادثه جهان و زاینده مترس / از هر چه رسد چون نیست پاینده، مترس
این یكدم عمر را غنیمت میدان / بر رفته میندیش و ز آینده مترس
این ترس پدیدهای است كه با انسان ها عجین شده و اگر آن را شناسایی كنند و از بین ببرند، زندگی شان آرامتر میشود. مردم اصولا در فرداها زندگی میكنند، غافل از اینكه زندگی همین لحظههایی است كه در حال گذر است. من همیشه به این می اندیشم كه این مال و منال دنیا، قصر و ماشینهای گران قیمت و وسایل لوكس و غیره، این ها متعلق به من و تو نیست. ماشین را دزد میزند و خانه آتش میگیرد؛ چیزی كه متعلق به توست، خانه درون توست. سعی كنیم خانه درون را آباد كنیم و با خود خودمان آشتی كنیم. به هر حال عرفان دریای بیكرانی است كه شاید خداوند قطرهای از آن را نصیب من كرده است.
قصد داری كه در زمینه اشعار عرفانی فعالیتهای دیگری انجام دهی؟ مثل همان آلبوم رومی كه به آن اشاره كردیم.
بله. كماكان در حال خواندن اشعار مولانا هستم و در تلاشم كه با اشعار این عارف بزرگ، نوعی مدیتیشن در موسیقی ایجاد كنم. البته در رابطه با اشعار حافظ نیز قصد دارم كارهایی انجام دهم.
افراد مشهور و محبوب همواره الگوی بسیاری از جوان ها بوده و هستند و گرایشهای این افراد به هر سویی میتواند علاقمندانشان را نیز به آن سمت سوق دهد. برای مثال جوانی تعریف میكرد كه وقتی متوجه میشود كه بهروز وثوقی به تصوف گراییده است، با وجودی كه هیچ از این عالم نمی دانسته، شروع به مطالعه در عرفان و تصوف میكند طوری كه میگوید مسیر زندگیاش نیز به نوعی تغییر میكند. غرض این كه ما چه بخواهیم و چه نخواهیم و چه قبول داشته باشیم یا نداشته باشیم، افرادی مثل خود شما كه در كار خودتان اسطوره شدید و طرفداران زیادی دارید میتوانید تاثیرات مثبتی روی جوان ها و در كل علاقمندانتان در تمام دنیا داشته باشید و این كه شما عرفان را راهگشای زندگی شخصی خودتان و نوری در تاریكیهای مسیرتان می دانید بالطبع میتواند خیلی از دوستدارانتان را نیز نسبت به این مقوله كنجكاو سازد. اما در مسیر عرفان و شناخت آن نیز مثل هر مسیر دیگری دام هایی گذاشته شده و بسیاری از این دنیای پر رمز و راز دكانی برای سركیسه كردن شیفتگان ناآگاه باز كردهاند كه خیلیها را از این عالم معنوی دلسرد كرده است. شما در این باره چه نظری دارید؟
دقیقا برای همین است كه روی شناخت درست و پیروی از راهبران واقعی خیلی تاكید شده است. ادبیات عرفانی ما سرشار از اندرزهای حكیمانه و انسانساز میباشد و من همیشه در برنامههایم به این شعر زیبای عرفانی اشاره میكنم:
گوهر خود را هویدا كن، كمال این است و بس
خویش را در خویش پیدا كن، كمال این است و بس
چند میگویی سخن از درد و عیب دیگران
خویش را اول مداوا كن، كمال این است و بس
پند من بشنو بجز با نفس شوم بد سرشت
با همه عالم مدارا كن، كمال این است و بس
چون بدست خویشتن بستی تو پای خویشتن
هم به دست خویشتن باز كن، كمال این است و بس
به هر حال این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید. و به اعتقاد من این عرفانست كه می تواند این نفس را مداوا كرده و انسان ها را به گوهر واقعی خودشان بازگرداند. ما گاهی به دنبال قرص والیوم هستیم تا آرامش به دست بیاوریم، این قرص ها زخم موقت ما را مداوا میكند اما با زخم عمیق چه كنیم. ما باید به دنبال شاه كلیدی برای درمان كلی باشیم كه این شاه كلید، عرفان است.
به عنوان كسی كه سال ها در دام اعتیاد بودی و بالاخره با عزمی راسخ و تاثیرگذار دست به ترك اعتیاد زدی، برای دوستداران و عاشقانت در سراسر دنیا كه با این بلای ویرانگر روبرو هستند چه كاری انجام دادی و چطور تجربیات خودت را برای رهایی از این دام به آن ها منتقل میسازی؟
چهار سال است كه در زمینه آگاهیرسانی به معتادان برای ترك اعتیاد تلاش می كنم. با برنامههای رادیویی آغاز كردم، در حال حاضر یك برنامه تلویزیونی به نام "آینه" داریم كه هفتهای چهار ساعت از طریق تلویزیون های فارسیزبان ماهوارهای پخش میشود. در واقع ما یك سازمان غیرانتفاعی هستیم كه به غیر از این كه در زمینه آسیبهای اجتماعی پیامرسانی میكنیم، به مستندسازی در این زمینه نیز مشغول هستیم. خیلیها از سراسر دنیا با ما تماس میگیرند و برای ترك اعتیاد راهنمایی میخواهند و ما نیز به آن ها راه های مطلوب و موثر را پیشنهاد میكنیم و افراد را به هم مرتبط میسازیم. خوب، 35 سال برای مردم خواندم، حالا دوست دارم از این طریق و با این برنامهها كمكی به مردم عزیزی كه مبتلا به این بلاهای اجتماعی هستند بكنم. برای مثال دیویدیهایی تهیه كردیم كه به طور رایگان برای درخواستكنندگان می فرستیم. برای مثال مادری تماس گرفته بود و می گفت به دنبال راهی برای ترك اعتیاد فرزندش میباشد و میخواهد بداند كه چگونه باید با او برخورد كند، كه ما بلافاصله اطلاعات لازم را به او دادیم. در این رابطه با افراد مختلفی در ایران و خارج از ایران و بخصوص متخصصان و كارشناسان آسیبهای اجتماعی همكاری داریم و در این راستا سمینارهایی را در كشورهای مختلف برگزار میكنیم و سعی میكنیم گوشهای از این زخم ها را مرهم بگذاریم.
ما در دورهای از بی تفاوتی به سر میبریم، در جامعهای كه هر كس مسئولیت را به گردن دیگری میاندازد. بیشترشان میگویند: "آقا من كه معتاد نیستم یا بچه من كه معتاد نیست. من چرا باید خودم را درگیر این امور كنم؟" هنوز فعالیت تشكیلاتی را یاد نگرفتهایم، در عوض استاد تخطئه و خرابكاری هستیم. چهار سال است كه با بودجه خودم و دیگر دوستان دارم در این زمینه فعالیت میكنم. ما با عشق و علاقه دست به دست هم دادیم و زمان گذاشتیم تا فعالیت این سازمان غیرانتفاعی را گسترش بدهیم. حتما اطلاع دارید كه سازمان غیرانتفاعی زیر ذرهبین دولت است، من در این راه لباس زره به تن كردم و از هیچ چیز ابایی ندارم. به قول معروف: "آن كه حسابش پاك است، از محاسبه چه باك است." من با پدیده فرهنگی ترور شخصیت بیگانه نیستم؛ پس توجهی به حرف ها و حدیثهایی كه در این رابطه به من و كارهایم نسبت بدهند، نخواهم داشت. من اگر بتوانم حتی دو نفر را نجات بدهم، خدمتم را كردهام. اما سازمان غیرانتفاعی احتیاج به سوخت برای حركت دارد، افراد میتوانند به طرق مختلف به این سازمان كمك كنند. بعضی ها كمكهای مالی میكنند، تعدادی هم میتوانند از طریق تواناییهای خودشان موثر باشند. برای مثال یكی میگوید من دكتر هستم و در نیوجرسی زندگی میكنم، شما بیماران را در این شهر به من معرفی كنید و من داروی آن ها را به طور رایگان در اختیارشان میگذارم. ما یك تیم تقریبا چهل نفره هستیم كه دور هم فعالیت میكنیم، به كشورهای دیگر میرویم و سمینار تشكیل می دهیم. من در این راه چشمداشتی ندارم و از كسی هم صدقه نمیخواهم. 35 سال برای مردم خواندهام، حالا میخواهم بدانم چقدر نزد مردم اعتبار دارم.
من میدانم كه در جوی از بیاعتمادی زندگی میكنیم، چرا كه خیلیها آمدند و با شعارهایی كه دادند از اعتماد مردم سوءاستفاده كردند. گرفتند و كلاهبرداری كردند و این جو بیاعتمادی را به وجود آوردند. اما من ادب از بیادبان آموختم، جهت من مشخص است و اگر سرعتم كم است اهمیتی ندارد؛ به هر حال در این مسیر در حركت هستم. پس از آن دسته آدم های خود محور، عیبجو، پرمدعا، پرگو و پرتوقع میخواهم كه سنگاندازی نكنند و بگذارند ما كارمان را انجام دهیم. در شرایط فعلی خواندن مرا ارضا نمیكند، اما تلاشی كه برای كمك به مبتلایان آسیبهای اجتماعی میكنم مرا ارضا میكند. مردم با همدلی و همزبانی میتوانند اعتیاد كه مادر آسیبهای اجتماعی چون فقر و فحشا است را ریشهكن كنند. این دردها را دردهای خودشان بدانند و از انكار این دردها دوری كنند.
تا به حال استقبال مردم از برنامههای شما در جهت ترك اعتیاد چطور بوده است؟
من توصیه میكنم شما یك تحقیقی در مورد برنامههای ما انجام بدهید. برای مثال برنامه آینه كه از تلویزیون NITV پخش می شود و از اینترنت هم میتوانید ببینید، از برنامههایی است كه با استقبال خوب مردم مواجه بوده و ما آرزو داریم كه از این طریق مثمر ثمر باشیم و بتوانیم جوامع بینالمللی را نسبت به این مسایل آگاه كنیم.
من آدرس سه تارنما (وبسایت) را هم در این رابطه به شما میدهم كه امیدوارم مردم عزیزمان با مراجعه به آن ها اطلاعات لازم در مورد فعالیتهای ما را به دست بیاورند:
www.ayeneh.org
www.behboudi.com
www.dariusheghbali.com
از این كه دعوت مرا برای این گفتگو با متانت تمام پذیرفتی تشكر میكنم.
من هم از خوانندگان نشریه شما و دیگر عزیزانی كه مرا یاری میكنند سپاسگزارم.
نظرها (118)

آگاهی، آموزش و پیشگیری اسلحهء مبارزه با بیماری اعتیاد است.

برخوردی جهانی با بیماری اعتیاد
متن سخنانم در گردهمایی سالانهء سازمان !SHARE را با شما در میان می گذارم:
"با سلام و تشکر از سازمان !SHARE،
از دیدگاه من مواد مخدر یکی از ویران کننده ترین و خطرناک ترین اسلحه ها و بزرگترین مشکل جامعهء بشری است، که هیج مرز و بومی نمی شناسد و به اعتقاد من اعتیاد مادر آسیب های اجتماعی می باشد. چرا که زمینهء آمادگی به درگیر شدن و تخریب دیگر آسیب ها، مثل افسردگی، طلاق، دختران فراری، فقر، فحشا، خودکشی، کودکان خیابانی و مشکل پناهندگی را تشدید می کند و هیج انسانی در این کرهء خاکی از هیولای اعتیاد و یا اثرات آن مصون نمی باشد.
با اینکه می دانید مسئلهء مواد مخدر در دنیا تابع ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و نظامی است، و تحلیل گران درآمد حاصله از آن را با نفت و اسلحه در یک ردیف می دانند. ما نه فقط از بیان و گفتن واقعیات جامعه می ترسیم، از شنیدن آن نیز وحشت می کنیم.
اعتیاد، ایدز و دیگر آسیب ها واقعیت جامعهء ماست، که می تواند حقیقت نداشته باشد، ولی فاجعه زمانی اتفاق می افتد که ما آنرا انکار کنیم.
بیاییم قبل از رشد بیشتر این فجایع با انقلابی که نیاز به اعتقاد و همدلی تمام افراد جامعه دارد، با همکاری و دعوت از تمام سازمان های فعال دور دنیا، بدور از مسائل سیاسی و مذهبی، با سم زدائی نه فقط مواد مخدر، بلکه سم زدائی فکری، تعصب، انکار، توهم و وحشت، در کنار هم به مبارزه با این هیولای اجتماعی که انسانها را اسیر خود می کند و آزادی شان را می گیرد، مبارزه کنیم.
من مدت 27 سال است که از سرزمین زیبا و ثروتمند خود، چه از نظر مادی و چه معنوی، به اینجا کوچ کرده ام. متأسفانه بی توجهی، ناآگاهی و پنهانکاری مسئولین، و از طرفی بخاطر ساختار سیاسی مملکتم، آمار رشد اعتیاد در این 27 سال از 3% به 63% رسیده، و طبق آخرین آمار بیش از 32 میلیون نفر از 70 میلیون جمعیت کشورم درگیر بیماری اعتیاد هستند، که رشد آن 3 برابر رشد جمعیت است. به نظر من، اگر سازمان های بین المللی و حقوق بشر توجه و اقدامی قاطعانه در این مورد نکنند، این بیماری همچنان به پیشرفت خود در جهت نابودی جامعه ادامه خواهد داد و گریبان نسل های آینده را نیز خواهد گرفت.
یکی دیگر از آسیب هایی که کشورهای دنیا را تهدید میکند که ما هم به نوعی درد و رنج آن را لمس کرده ایم، هجوم پناهندگانی است که خواسته یا ناخواسته کشورشان را ترک کرده اند. از سرزمین من سالی بیش از 190 هزار نفر به کشورهای مختلف پناهنده می شوند و نقض کنوانسیون ژنو 1951 از طرف دولت ها باعث گردیده که فرزندان پناهندگان در معرض آسیب هایی مثل افسردگی، فرار از خانه و اعتیاد قرار گیرند.
چون اعتیاد یک بیماری تکرار، انکار و پنهانکاری است، و آنهایی که از این بیماری درد و رنج می کشند، و زندگی می کنند تا بسوزند و می سوزند تا زندگی کنند، ما می بایست با آگاهی دادن و با پیام امید و پیشگیری برای فرزندان آینده، پلی باشیم که کارسازترین و با صرفه ترین راه مبارزه است.
با استفاده از نقش رسانه های همگانی، نه بصورت مقطعی و موقت بلکه بطور مرتب و تکرار پیام رسانی، چهرهء واقعی این بیماری را برای مردم آشکار کنیم.
ماهیت حرفهء اصلی من در برگیرندهء سفرهای متعدد به دور دنیاست. از این رو تصمیم گرفتم این موقعیت برای اشاعهء پیام امید، آگاهی و راهکارهای پیشگیری را با برگزاری سمینارها، و با دعوت از متخصصین در همهء زمینه ها فراهم کنم. در این راستا، مدت 3 سال است که از طریق برنامه های آموزشی که از رادیو و تلویزیون های سراسری پخش می گردد، با استفاده از سه اصول آگاهی رسانی، مبارزه و پیشگیری، به مبارزه با آسیب هایی که بخصوص جوانان و نسل آینده را گریبانگیر است، بعد گسترده تری بدهم.
حاصل تجربهء سفرهای حرفه ای من رسیدن به این اصل دردناک است که نه تنها هموطنانم در داخل، بلکه اکثر آنان که درد و رنج پناهندگی را در سراسر دنیا منجمله در کشورهایی که خود مدعی حقوق بشرند، می کشند، از آسیب های اجتماعی مصون نیستند، و این نیاز مبرم به توجه سازمان حقوق بشر را تشدید می کند.
در اینجا مایلم طرحی را پیشنهاد کنم که بر اساس آن سازمانی بین المللی برای مبارزه ای علمی و سازنده با بیماری اعتیاد در سطحی جهانی تأسیس گردد، و هنرمندانی که خود را در مقابل جامعه و بشریت مسئول می دانند، با بهره گیری از رابطهء عاطفی و عشق بین هنر و هنرمند و مردم، در راه آگاهی، مبارزه و پیشگیری از این درد و رنج خانمان سوز جهانی همصدا شوند، و در کنار هم با همدلی در این هدف مقدس همگام باشند.
با سپاس و تشکر مجدد."
نظرها (210)

خانواده، اعتیاد، پیشگیری

زخم های یک ملت
چکیده ای از سخنانم در دیداری با هموطنان پناهنده در بلژیک را با شما هم در میان میگذارم، شاید بتوانیم در کنار هم راهکاری سازنده برای مشکلاتمان پیدا کنیم:
"اصلأ نمی خواهم از دید منفی به مسائل نگاه کنم، میخواهم این آغاز یک حرکتی باشد. شاید بتوانیم بدون وابستگی، بعنوان یک انسان در کنار هم باشیم تا مشکلاتمان حل شود. مشکلات همیشه هستند و به شکل های مختلف خودشان را نشان می دهند و متأسفانه آدمی را مستأصل میکنند و گاهی هم از پا در می آورند. اگر نیاز داریم، بیاییم و از آن پردهء انکار بیاییم بیرون و فریاد بزنیم "من کمک می خواهم". ما بخاطر غرورهایمان بعضی مواقع خودمان را شکنجه میدهیم.
این تجمع را خیلی ها دوست ندارند، خیلی ها باعث شدند ما از هم پراکنده باشیم و نتوانیم دور هم بنشینیم و در کنار هم باشیم. چرا که جو بی اعتمادی بوجود آمده، چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی. البته در این میان مسئله بچه ها خیلی مهم تر است. ما همیشه میگوییم پیشگیری مهمتر از درمان است، پیشگیری باعث میشود بچه ها بدانند اعتیاد یعنی چی، فرار از منزل یعنی چی، فحشاء یعنی چی، بچه هایمان بفهمند معنی پناهندگی یعنی چی...
ما قربانیانی هستیم که امروز برای بقای خود تلاش میکنیم، ولی بچه های ما چه گناهی کردند؟ بیاییم برای فرزندانمان هم که شده در کنار یکدیگر باشیم. یکی از اهداف من و دوستانم به ثبت رساندن پاره ای از تاریخ غربت نشینی ما ایرانیان است که فرزندان ما چگونه تفکری داشتند؟ بچه های ما به چه می اندیشند؟ بچه های ما از چه آزار دیدند که ما متوجه نبودیم؟ فرزندان ما نیازشان چه بوده؟
همه راجع به همبستگی صحبت میکنیم، شعار میدهیم، ولی هنوز معنی آن را نمیدانیم. ما ایرانی ها همه چیز را میدانیم، اما هیچ چیز نمی دانیم و راجع به هر مسئله ای اظهار نظر میکنیم.
ولی من یاد گرفتم که دیگر گوش بدهم، نگویم چیزی میدانم. من هنوز چیزی نمیدانم ولی این را میدانم که انسان هستم و نیازهای عاطفی من بسیار زیاد است و دردهای بسیاری دارم. من هنوز چیزی نمیدانم، من می خواهم از هموطنانم چیزی یاد بگیرم. یک کلمه از این نازنین، یک کلمه از آن نازنین..."
و یک کلمه هم از تو نازنین.
چون این زخم ها متعلق به ملت ماست.
داریوش اقبالی
نظرها (131)

چه بر سر ما آمده؟
با سپاس و درود به شما عزیزان،
عارف لبنانی، جبـران خلیـل جبـران، با اشـاره به گـوشـه ای از فرهنگ
ما، عیبجویـی را صـفت اختصاصـی و سـرشـت مـا ایـرانیان مـی نامد.
چه بر سـر ما آمـده و به کـجا میرود این قوم تیپاخوردهء رنجـور؟
کـه اگـر از نـسل سـیمرغیم و آشـیانه در بلندای کوه هـا داریـم، پـس چرا نمیتوانیم یا نمیخواهیم یا نمیدانیم چـگونه بال بیفشـانیم و پـرواز کنیم؟
اینکه ما تن های تنهائیم واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد.
بیائیم از شعار بگذریم و به شعور برسیم.
بیائیم به افق روشن دوردستها بنگریم و راهی برای پیوستن به هم و پیوند دادن دیگران به یکدیگر پیش بگیریم. راهی که دیگران میبایست میرفتند، اما نرفتند و ما را نیمه راه رها کردند.
بیائیم و ببینیم تـوانائی هـای هـر کـدام از مـا چـیـسـت و کـجـای ایـن راه ایستاده ایم. حال شما بگویید گره کدام یک از این صدها مشکل را میتوان با هم گشود؟
داریوش اقبالی
نظرها (211)

اعتیاد: مادر آسیب های اجتماعی
سخنرانی در سمینار انجمن پزشکان ایرانی مقیم آمریکا
اعتیاد: مادر آسیب های اجتماعی
-----
(برای اطلاعات بیشتر بر روی عکس کلیک کنید)

نمی خواهم نا امید باشم...
نمی خواهم نا امید باشم... نمی خواهم نا امید باشم که ما انسانهای خود محور، آزادی را به دار آویختیم. این خانه، خانه ماست که در آتش میسوزد و این همان هموطنان ما هستند که میسوزند تا زندگی کنند و زندگی میکنند تا بسوزند.
اینکه چرا هر روز از هم دورتر و دورتر می شویم، واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد. اصولی ترین راه برای یکی شدن، از طریق پیوندهای انسانی و نیازهایمان با یکدیگر است. می بایست عاقلانه فکر حل مشکلات کنونی باشیم، نه فکر شکست های گذشته و موفقیت های آینده. و خوشبخت ترین افراد کسانی هستند که فکر، اندیشه، و اعمال خود را به چیزهایی غیر از خوشبختی خود متوجه کرده اند.
بیایید دنیا را بسازیم، نه با دنیا بسازیم.
داریوش اقبالی
موفق باشین (جواد خالیک)25خرداد ماه1386


