userinfo close

  ,

سایت شهرها


eyalatclub

تاسیس: 31 شهریور 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: فواد مشایخی - معاونان
* مقالات کلوب را داغ کنید لطفا * * از همه بحثها بازدید کنید و شرکت کنید * * لطفا فارسی تایپ کنید * ادامه »
* مقالات کلوب را داغ کنید لطفا *

* از همه بحثها بازدید کنید و شرکت کنید *

* لطفا فارسی تایپ کنید *

* توهین به مقدسات , اشخاص حقیقی و حقوقی مساوی است با مسدودی *

* پیام گروهی ارسال نمیشود *
 
تندیس ب , sibilo
تندیس ب - 16:36 1387/08/16

یه داستان ک خیلی جالب واقعی !

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام کهترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزهرو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم درو می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.

 


 

دوباره میره توحمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام،دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه میکنه و می بینه حسن آقا کوره ست.


 

بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می رهپشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقاکوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمیحاج آقا و حاج خانوم بوده.


 

درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینیاومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقاهم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!


 

این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اشکه آوردم خدمتتون .....

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.