عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
29 آذر 1390 | |
|
2
|
5 شهریور 1389 | |
|
3
|
5 شهریور 1389 | |
|
4
|
5 شهریور 1389 | |
|
5
|
5 شهریور 1389 | |
|
6
|
5 شهریور 1389 | |
|
7
|
4 بهمن 1388 | |
|
8
|
4 بهمن 1388 | |
|
9
|
4 بهمن 1388 | |
|
10
|
4 بهمن 1388 |
یه داستان ک خیلی جالب واقعی !
یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام کهترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزهرو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم درو می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره توحمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام،دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه میکنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می رهپشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقاکوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمیحاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینیاومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقاهم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اشکه آوردم خدمتتون .....


