عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
25 فروردین 1391 | |
|
2
|
25 فروردین 1391 | |
|
3
|
18 فروردین 1391 | |
|
4
|
25 اسفند 1390 | |
|
5
|
25 اسفند 1390 | |
|
6
|
22 اسفند 1390 | |
|
7
|
16 بهمن 1390 | |
|
8
|
30 دی 1390 | |
|
9
|
27 تیر 1390 | |
|
10
|
24 تیر 1390 |
تو خود حجاب خودی
جوان ثروتمندی نزد یک انسان وارسته رفت وازاو اندرزی برای رهایی از تنهایی خود خواست.
مرد او را کنار پنجره بردو پرسید:
"پشت پنجره چه می بینی؟"
جوان:"آدم هایی که می آیند و می روند,خانمی که خم شده و کودکش را بغل می کند و...."
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید :
"در آینه نگاه کن وبعد بگو چه می بینی؟"
جوان :"خودم را می بینم ."
"ودیگر؟"
جوان:"و دیگر چیزی نمی بینم"
"حتی من که پهلویت ایستاده ام؟"
جوان:"اگر بخواهم شما را ببینم باید زاویه اش را تغییر بدهم آن وقت دیگر یا اصلا خودم را نمی بینم یا کامل نمی بینم"
"بله با آینه دیگر دیگران را نمی بینی!اگرچه آینه وپنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده اند شیشه .اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جزشخص خودت را نمی بینی.این دو شیی شیشه ای را با هم مقایسه کن .
وقتی شیشه فقیر باشد دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند . اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود تنها خودش را می بیند.باید
آن پوشش نقره ای را ازجلو چشم هایت برداری تا
بار دیگر بتوانی دیگران را اول ببینی تا بتوانی
دوستشان بداری."


