عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
25 فروردین 1391 | |
|
2
|
25 فروردین 1391 | |
|
3
|
18 فروردین 1391 | |
|
4
|
25 اسفند 1390 | |
|
5
|
25 اسفند 1390 | |
|
6
|
22 اسفند 1390 | |
|
7
|
16 بهمن 1390 | |
|
8
|
30 دی 1390 | |
|
9
|
27 تیر 1390 | |
|
10
|
24 تیر 1390 |
با ارزشترین جواهر
به نام مهربانترین
باارزشترین جواهر…
مرد خردمندى سفر مىكرد... روزی در مسیر
كوهستانی سنگ بسیار گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد.
روز بعد به مسافرى برخورد کرد كه گرسنه بود. مرد خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با آن مسافر شریك شود.
مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف مرد خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. مرد بىدرنگ، سنگ را به او داد.
مسافر بسیار شادمان شد و با آن سنگ به دیار خود رفت و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمىشناخت. او مىدانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه با فروش آن، خود و خانوادهاش تا آخر عمر، مىتوانند زندگى راحتی داشته باشند.
ولی انگار ته دلش ندایی به او میگفت خوشبختیای که به دنبال آن هستی در این سنگ نمیتوان یافت.
چند روز بعد، مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر،
مرد خردمند را پیدا كند. بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و
گفت”خیلى فكر كردم. مىدانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مىدهم
با این امید كه چیزى ارزشمندتر را به من اهدا کنی.
من به دنبال با ارزشترین جواهری هستم که با خود حمل میکنی؛
خواهش میکنم آن محبتى را به من ببخش كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى! “
گروه هشت بهشت:
http://www.8Beheshtgroup.com


