عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
3 اسفند 1384 | |
|
2
|
3 اسفند 1384 | |
|
3
|
3 اسفند 1384 | |
|
4
|
3 اسفند 1384 | |
|
5
|
3 اسفند 1384 | |
|
6
|
3 اسفند 1384 | |
|
7
|
3 اسفند 1384 | |
|
8
|
3 اسفند 1384 | |
|
9
|
3 اسفند 1384 | |
|
10
|
3 اسفند 1384 |
بابا لنگ دراز - 08:30 1384/12/3
عاشق
عاشق تنها بود، در کنار پنجره دست بر زیر چانه اش زده بود و با چشمان برّاق اش که از برق عشق می درخشیدند، به آسمان نگاه می کرد، آسمانی
صاف با تکه ابر هایی سپید که از میان آن ها چهره ی ساده و بی آلایش و
زیبای معشوقش را تجسم می کرد واز آن لذ ّت می برد.
ناگهان در سینه اش دردی احساس کرد، انگار تیری به قلبش فرو رفت، از
فراغ معشوقش و حسرت نداشتن او دلش به درد آمد و بغز گلویش را گرفت.
و ناگهان غم در گلویش مثل ابری منجمد، تیره و سردو خاموش شدودر اوج ِ
انقباض اش ترکید و در نهایت چون قطرات باران سرد و آرام و بی صدا بر روی گونه هایش نقش بست و سر انجام، بر روی خاک افتاد.
عاشق قلم اش را بر داشت و بی رحمانه بر تن نازک و خسته ی کاغذ کشید، و برای معشوق اش این چنین نوشت:
" پنجره ی چشمانم را به سوی آسمانت باز کردم تا شاید از میان تکه
ابر های سپید ات، خورشید چشمانت طلوع کند، تا گرمای عشق را از نگاه تو بگیرم، و لی این را نمی دانستم که ابر های سرد وتیره ات، آذرخش ِ
فراغت را به چشمان همیشه بارانی ام هدیه خواهند کرد!!! "
صاف با تکه ابر هایی سپید که از میان آن ها چهره ی ساده و بی آلایش و
زیبای معشوقش را تجسم می کرد واز آن لذ ّت می برد.
ناگهان در سینه اش دردی احساس کرد، انگار تیری به قلبش فرو رفت، از
فراغ معشوقش و حسرت نداشتن او دلش به درد آمد و بغز گلویش را گرفت.
و ناگهان غم در گلویش مثل ابری منجمد، تیره و سردو خاموش شدودر اوج ِ
انقباض اش ترکید و در نهایت چون قطرات باران سرد و آرام و بی صدا بر روی گونه هایش نقش بست و سر انجام، بر روی خاک افتاد.
عاشق قلم اش را بر داشت و بی رحمانه بر تن نازک و خسته ی کاغذ کشید، و برای معشوق اش این چنین نوشت:
" پنجره ی چشمانم را به سوی آسمانت باز کردم تا شاید از میان تکه
ابر های سپید ات، خورشید چشمانت طلوع کند، تا گرمای عشق را از نگاه تو بگیرم، و لی این را نمی دانستم که ابر های سرد وتیره ات، آذرخش ِ
فراغت را به چشمان همیشه بارانی ام هدیه خواهند کرد!!! "
99
کامنت بنویسید...


