عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
22 فروردین 1391 | |
|
2
|
22 فروردین 1391 | |
|
3
|
26 اسفند 1390 | |
|
4
|
25 اسفند 1390 | |
|
5
|
25 اسفند 1390 | |
|
6
|
1 اسفند 1390 | |
|
7
|
1 اسفند 1390 | |
|
8
|
1 اسفند 1390 | |
|
9
|
1 اسفند 1390 | |
|
10
|
1 اسفند 1390 |
او عالی به نظر می رسید
او عالی به نظر می رسید
و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.
حتی عینك زدنش هم به او می آمد.
همهی دخترها دوستش داشتند.
پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!
امروز یكی از اون روزها بود.
من می دیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است.
بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم:
' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'
او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد
( همون نگاه سپاسگزار واقعی)
و لبخند زد:
' مرسی'.
گلویش را صاف كرد
و صحبتش را اینطوری شروع كرد:
' فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند
این سال های سخت را بگذرانید.
والدین شما،
معلمانتان،
خواهر برادرهایتان
شاید یك مربی ورزش.....
اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن،
بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید.
من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.'
من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم،
در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد.
به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد.
او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارك نگاه سختی به من كرد
و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد:
'خوشبختانه، من نجات پیدا كردم.
دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم،
در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه
به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند
و لبخند می زدند.
همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید.
با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید:
برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
طبیعت ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد
تا به شكل های گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود خودمان بگردیم.
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
2) یا آن را پاك كنید گویی دلتان آن را لمس نكرده است..
همانطور كه می بینید، من راه اول را انتخاب كردم.
' دوستان، فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند می كنند،
زمانی كه بال های شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز كنند.'
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد....
دیروز، به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،


