userinfo close

  ,

با كلاس ها


clasic_esfahan

تاسیس: 13 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمدرضا فولادی - معاونان
کلوب با کلاسها مقدم شما را گرامی می دارد . این کلوب هیچگونه گرایش سیاسی ندارد لطفا از ارسال هرگون ادامه »
کلوب با کلاسها مقدم شما را گرامی می دارد
.
این کلوب هیچگونه گرایش سیاسی ندارد
لطفا از ارسال هرگونه مطلب سیاسی خود داری کنید
.
بنر با کلاسها اجاره داده میشود
لینک داغ روزانه 10000 کروب
جهت استفاده با مدیر کلوب هماهنگ شوید
 
رضا میر  , karimimir
رضا میر - 11:54 1390/09/28

شب یلدا / اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر شب یلدا شب سردی بود …. پیرزن به بیرون، به میوه فروشی زل زده بود، به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم

اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر

شب یلدا

شب سردی بود …. پیرزن به بیرون، به میوه فروشی زل زده بود، به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفتدوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !
پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر منمستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی این شب چله مادر

اما پیر زن قصد دیگری داشت...او مستحق نبود...نیّتش خوشحال کردن شاگرد میوه فروش بود

نگاهی به دوروبرش کرد همه رفته بودند خونه...میوه فروش کنار یه بخاری کوچیک که به کبسول گاز وصل بود نشسته بود ولی شاگرد میوه فروش داشت میوه هارو مرتب میکرد...کسی متوجه نمیشد... آهسته کنار شاگرد میوه فروش رفت و پاکت میوه ها رو تو دستش گذاشت و قبل از اینکه شاگرد میوه فروش کاری بکنه از اونجا دور شد...اگرچه اشک در چشمان شاگرد میوه فروش حلقه زده بود اما خوشحال بود که شب یلدا میتونه با دست پر بره خونه و خوانوادشو خوشحال کنه...و زیر لب پیرزنو دعا میکرد

شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل

و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه

از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟

.............

 

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.