userinfo close

  ,

با كلاس ها


clasic_esfahan

تاسیس: 13 مرداد 1385  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: محمدرضا فولادی - معاونان
کلوب با کلاسها مقدم شما را گرامی می دارد . این کلوب هیچگونه گرایش سیاسی ندارد لطفا از ارسال هرگون ادامه »
کلوب با کلاسها مقدم شما را گرامی می دارد
.
این کلوب هیچگونه گرایش سیاسی ندارد
لطفا از ارسال هرگونه مطلب سیاسی خود داری کنید
.
بنر با کلاسها اجاره داده میشود
لینک داغ روزانه 10000 کروب
جهت استفاده با مدیر کلوب هماهنگ شوید
 
رضا میر  , karimimir
رضا میر - 15:54 1390/06/8

[برای مشاهده این موضوع، روی ستاره کلیک کنید] در خانه چنین گشوده چه می‌‌طلبیدم؟ بلی،آموختن.پرسیدم:چه بیاموزم؟ (باسلام.دعوت شما دوست عزیزبه عضویت درگروه میر..شرح بینهایت بامطالب آموزنده) http://groups.google.com/group/mirforlifeisfriendship پاسخ آمد:بیاموزیدكه مجروح كردن قلب دیگران بیش ازدقایقی طول نمی‌كشدولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است - بیاموزید كه هرگز نمی‌توانید كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، .بیاموزید كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشن

watched_n.gif در خانه چنین گشوده چه می‌‌طلبیدم؟ بلی،آموختن.پرسیدم:چه بیاموزم؟
(باسلام.دعوت شما دوست عزیزبه عضویت درگروه میر..شرح بینهایت بامطالب آموزنده)
http://groups.google.com/group/mirforlifeisfriendship
 
 

پاسخ آمد:بیاموزیدكه مجروح كردن قلب دیگران بیش ازدقایقی طول نمی‌كشدولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است - بیاموزید كه هرگز نمی‌توانید كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، .بیاموزید كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند ولیکن شما را همانگونه كه هستید و دوست دارند.
 






ازدواج با دختری کر و کور و شل!+عکس 
  ازدواج با دختری کر و کور و شل!+عکس [link] البرزنیوز: از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خسته خود بزند كه... بیشتر
توسط R.mir.  - 09:47 - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif بز زنگوله پا با رویژن جدید 
  بز زنگوله پا با رویژن جدید بادرود وسلام.دعوت شما دوست عزیزبه عضویت درگروه میر..شرح بینهایت بامطالب وحکایتهای آموزنده [link] یک روز بز زنگوله پا با از بچه هاش بدرود کرد که برود دشت و صحرا علف... بیشتر
توسط R.mir.  - 29 اوت - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif در خانه چنین گشوده چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن ...پرسیدم: چه بیاموزم؟ 
  در خانه چنین گشوده چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن ...پرسیدم: چه بیاموزم؟ [link] پاسخ آمد: بیاموزید كه مجروح كردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی‌كشد ولی برای... بیشتر
توسط R.mir.  - 29 اوت - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif سوال : ده تا پرنده نشسته بودند روی سیم برق (بستگی به ملیت پرنده ها داره) : 
  سوال : ده تا پرنده نشسته بودند روی سیم برق (بستگی به ملیت پرنده ها داره) : یه شکارچی میاد یه تیر میزنه به یکیشون. چند تا پرنده روی سیم باقی میمونند ؟ : بستگی به ملیت پرنده ها داره :... بیشتر
توسط R.mir.  - 29 اوت - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif آیا در ایران هم «آنا هزاره»‌هایی پیدا خواهد شد؟ 
  آیا در ایران هم «آنا هزاره»‌هایی پیدا خواهد شد؟ در واقع مهمترین شخصیت‌های مبارزه با فساد، یا خود مسئولان و شخصیت‌های سیاسی هستند که خود قدرت دارند و اتفاقا ایراد به خودشان وارد است که با... بیشتر
توسط R.mir.  - 28 اوت - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif حکیم و دختر لجباز 
  حکیم و دختر لجباز در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند... بیشتر
توسط R.mir.  - 27 اوت - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif بابا اگه اینا انسانن پس ما چی هستیم؟!!! بهشت حلالتون 
  بابا اگه اینا انسانن پس ما چی هستیم؟!!! بهشت حلالتون در صورتیکه قادر به دیدن عکسها نیستید اینجا را کلیک کنید در خبرها خواندم بیش از ۱۶۰ تن از سالمندان ژاپنی داوطلب تشکیل یک سپاه... بیشتر
توسط R.mir.  - 27 اوت - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif جملات قصار 
  جملات قصار ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد [link] لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که... بیشتر
توسط R.mir.  - 25 اوت - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif در خلوت شبهای من ، تنها بیا 
  در خلوت شبهای من ، تنها بیا پیمانه جو ، ساغر طلب آشفته و شیدا بیا دور از نگاه این و آن ، آشفته از رشک کسان ای آرزوی من شبی در خلوتم تنها بیا دوستان شرح پریشانی من گوش کنید... بیشتر
توسط R.mir.  - 25 اوت - 1 پیغام - گزارش بعنوان هرزنامه
در حال گزارش رشته
رشته گزارش شده
   

watched_n.gif ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم 
  ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.... * اگر هنوز قوانین بازی رو یاد نگرفتی بهتره خودت محترمانه از بازی انصراف بدی قبل از اینکه دیگران شکستت رو جشن بگیرن... بیشتر

ازدواج با دختری کر و کور و شل!+عکس

http://www.fardanews.com/

البرزنیوز: از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خسته خود بزند كه سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب كرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را كه گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش كرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود كه سیب نخورده بود. یك لحظه هوس شدیدی نمود و در یك آن، شروع به خوردن كرد. سیب كه تمام شد، ناگهان فكر عجیبی در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:

«ای وای! این چه كاری بود كردی محمد؟! این بود نتیجه چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس!»

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی كردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم‌انگیزی همه دشت را در برگرفته بود. گاه این سكوت وهم‌انگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی می‌شكست.

چند فرسنگی كه راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و كهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. كمی آن طرف‌تر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیب‌های سبز و سرخ و زرد خودنمایی می‌كردند. صدای جیك‌جیك گنجشكان و نغمه دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دل‌انگیز گل‌ها و علف‌های وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: كسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ كجاست؟

كمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، كلبه ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر كه صدا زد، پیرمردی از داخل كلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نكنید! بفرمایید سیب میل كنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی كه از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام كرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل كنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی كه لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌كنم، این بنده گناهكار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ كنار جوی نشسته بودم كه سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم كه بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال كنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌كنان خندید و آخر سر گفت:

ـ كه این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یك لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امكان ندارد... اگر می‌آمدی همه این باغ را با خاك یكسان می‌كردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... كسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهره محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت كه انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی كه گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:

ـ حالا كه این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یك شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌كنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...
ازدواج با دختری کر و کور و شل!

ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم كه باشد، قبول می‌كنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم كور و شل و كر، باید او را به همسری قبول كنی!!

به راستی كه شرط سختی بود. محمد مدتی در فكر فرو رفت و یادش افتاد كه چقدر آرزوی ازدواج كرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینك تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌كنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه كار كنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و كسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجده شكر كنم كه مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشكید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را كه آوردند، دل او مثل سیر و سركه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فكرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه كاری بود من كردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای كاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را كه باز كرد، صدای نازنین دختری را شنید كه به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و كورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو كه لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره كنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! كر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد كشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من كجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی كه خسته و كوفته از كار روزانه در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانه تازه‌داماد را در میان گرفتند.
مقدس اردبیلی

ـ این زن من نیست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمد كه میهمان خانه هم‌جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری كه همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزكاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شكی هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غیبت كسی را نشنیده است...

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی كه عرق شرم را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از این‌كه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شكر و سپاس فرستاد.

...و اینك صدای پای كودكی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید كه از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج كتاب دیگری است. ۳

پی نوشت ها:

۱. پدر مرحوم مقدس اردبیلی.

۲. «نیار» نام روستایی در سه كیلومتری اردبیل است كه اكنون به اردبیل متصل شده است. این روستا ولادتگاه مقدس اردبیلی بوده است.

۳. منبع: کتاب آینه اخلاص (داستان‌هایی از زندگی مقدس اردبیلی)، ص۱۸.

ایمیل مستقیم: info@fardanews.com

X Share

Google Reader Stumble Upon Delicious Cloob

Facebook Twitter Digg

شماره پیامک: ۳۰۰۰۶۱۶۳

نظرات بینندگان

غیر قابل انتشار: ۱

انتشار یافته: ۸

mehdi

|

|

۰۹:۲۹ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶

1

19

پاسخ

متاسفانه این روزها مال مردم خوری خیلی زیاد وعادی شده به راحتی اب خوردن

ناشناس

|

|

۱۰:۴۷ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶

0

13

پاسخ

خیلی جالب بود تا حال نشنیده بودم ...................واقعا لیاقت داشت

ناشناس

|

|

۱۳:۲۶ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶

0

13

پاسخ

ایول

مهدیه

|

|

۱۴:۴۵ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶

0

13

پاسخ

خیلی زیبا بود به راستی این افراد بی جهت به این مقام ومنزلت نرسیده اند و پاداششان جز بهشت نیست... ای کاش ما هم بتوانیم به این خلوص نیت در برابر وعده های خداوند متعال برسیم.

ناشناس

|

|

۱۵:۴۱ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶

0

10

پاسخ

انشا اله از پیروان حقیقی اش باشیم و لطف خداوند شامل حال همه گردد .

ناشناس

|

|

۱۶:۳۲ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶

1

13

پاسخ

به به بارها شنیده و خوانده ام اما خسته نمی شوم

ناشناس

|

|

۱۸:۰۳ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶

0

12

پاسخ

خیلی جالب بود.

ستاره

|

|

۲۳:۰۱ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۶

0

18

پاسخ

دمشون گرم
و صد البته حقش بود که تو شمال تهران (زعفرانیه) خیابونی به نامش کردن

 

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.