عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
3 اردیبهشت 1390 | |
|
2
|
8 فروردین 1390 | |
|
3
|
8 فروردین 1390 | |
|
4
|
29 اسفند 1389 | |
|
5
|
29 اسفند 1389 | |
|
6
|
28 اسفند 1389 | |
|
7
|
28 اسفند 1389 | |
|
8
|
28 اسفند 1389 | |
|
9
|
28 اسفند 1389 | |
|
10
|
28 اسفند 1389 |
ظهور مجدد فلسفه در چین
چو شی , وانگ یانگ مینگ , بر كنار از خیر و شر
دانشمندان چین همه پیرو كنفوسیوس نبودند، زیرا، در ظرف پانزده قرن، نحلههای فكری گوناگون پدید آمده و حیات عقلی این قوم پربركت را به شور انداخته بودند. آیین بودا تدریجاً به فیلسوفان چینی هم سرایت كرد. بیشتر آنان به انزوا و تأمل و مكاشفه خوگیر شدند و برخی از آنان كار را به جایی رسانیدند كه كنفوسیوس را، محض حملة او به فلسفة اولی، به باد حمله گرفتند و روش او را در حل مسائل حیات و ذهن، سبك و نارسا شمردند.
درون بینی، روش معتبر شناخت عالم به شمار رفت، و معرفتشناسی برای نخستین بار میان چینیان ظهور كرد. فغفورها آیین بودا یا آیین تائو را به عنوان وسیلة كسب محبوبیت یا تربیت و تأدیب مردم پذیرفتند، و چنین مینمود كه سلطة كنفوسیوس بر اذهان چینیان رو به پایان است.
چوشی آیین كنفوسیوس را از انحطاط نجات داد. همچنانكه شنكره در هند قرن هشتم نكات حكمتآمیز پراكندة اوپانیشادها را گرد آورد و فلسفة ویدانته را جان دوباره بخشید، همچنانكه توماس اكویناس در اروپای سدة سیزدهم حكمت ارسطو و تعالیم بولس حواری را به هم بافت و فلسفة اسكولاستیك را به بار آورد، چوشی نیز در چین قرن دوازدهم از گفتههای پراكندة كنفوسیوس، نظام فلسفی منظمی فراهم ساخت كه ذوق دانشمندان عصر را خوش میآمد. این نظام چندان استحكام داشت كه مدت هفت قرن رهبری پیروان كنفوسیوس را در عرصة سیاست و فلسفة چین بلامنازع گردانید.
مهمترین بحث فلسفی آن زمان ناشی از مسائل كتاب آموزش بزرگ اثر كنفوسیوس بود: مقصود از بستگی انتظام دولت به انتظام خانواده، بستگی انتظام خانواده به انتظام نفس، بستگی نفس به خلوص فكر، و بستگی خلوص فكر به گسترش دانش تا برترین مرز و پژوهش در احول اشیا چیست؟
چو شی پاسخ داد كه معنی این سخن همان است كه صریحاً از آن برمیآید: آغاز كار فلسفه و اخلاق و سیاست باید مطالعهای خاضعانه دربارة واقعیات زندگی باشد. وی، بی اعتراض، «مذهب تحقیقی» (پوزیتیویسم) استاد را پذیرفت و، با آنكه مسائل بودشناسی را، به صورتی كه نمیتوانست مورد موافقت كنفوسیوس باشد، بررسی كرد، باز به نتیجهای رسید كه از لحاظ كنفوسیوس قابل قبول بود. نتیجة كار او آمیختن الحاد با زهد بود. چوشی، موافق كتاب تحولات، كه بنیاد فلسفة اولای چین به شمار میرفت، واقعیت را دستخوش دوگانگی قاطعی میدید: یانگ ویین، فعلیت و انفعال، حركت و سكون، در هر مورد، منجمله در مورد موجودات نر و ماده، با یكدیگر میآمیزند و برای ایجاد نمودهای آفرینش روی پنج عنصر آب و آتش و خاك و فلز و چوب عمل میكنند. لی و چی یا قانون و ماده، كه هر دو از امور عینی هستند، برای ادارة اشیا و ایجاد صورتهای آنها مشتركاً دركارند. آنچه از همة اینها برتر و مایة پیوند همة آنهاست، تای چی یا مطلق است كه قانون قوانین بیتعین یا سازمان عالم است. چوشی این مطلق را همان تی ین یا عالم بالای كنفوسیوس میدانست. در نظر او، خدا جریانی است عقلی، بیشخصیت یا صورت قابل تصویر، و «طبیعت چیزی جز قانون نیست.»
چو میگفت: قانون عالم، اخلاق و سیاست نیز هست. اخلاق همانا همنوا شدن با قوانین طبیعت است، و عالیترین نوع سیاست، اجرای قوانین اخلاق است در حوزة امور دولت. طبیعت، در معنای غایی خود، نیك است، طبع انسانی نیز چنین است. پیروی از طبیعت رمز دانش و آرامش است. «چوی مائو شو» از زایل كردن علفهای مقابل پنجره خودداری مینمود، زیرا میگفت: «میل درونی آنها همچون میل درونی خود من است.» از این سخن میتوان استنتاج كرد كه غرایز نیز نیك هستند، و تكیه بر آنها جایز است. ولی، در نظر چو شی، غرایز از تجلیات ماده (چی) هستند، و باید محكوم عقل و قانون (لی) شوند. چنین مینماید كه اصحاب اخلاق بدشواری میتوانند اهل منطق باشند!
در فلسفة چو شی تناقضهای بسیار راه دارد، و این ضعف برای مخالف بزرگ او، وانگ یانگ مینگ، خوشایند مینمود. وانگ طبعی غریب ولی ملایم داشت. هم فیلسوف بود هم پارسا. آیین بودایی مهایانه او را به تأمل و مراقبت خو داده بود. میگفت كه اشتباه چو شی در اخلاق نیست، بلكه در روش تحقیق اوست. برای شناخت اشیا نباید در جهان بیرونی آغاز تحقیق كرد، بلكه، چنانكه هندوان گفتهاند، تحقیق باید در جهانی ژرفتر و الهامبخشتر، در اندرون یا نفس آغاز شود. همة اكتشافات و علومی كه با امور بیرونی سروكار دارند، حتی نمیتوانند یك جوانة خیزران یا یك دانة برنج را تبیین كنند.
در سالیان پیشین به دوستم چی ین گفتم: «اگر برای نیل به مقام عارفان و فضیلتمندان، تحقیق دربارة همة چیزهایی كه در زیر آسمان وجود دارند، ضرور باشد، چنین قدرت عظیمی را چگونه باید به دست آورد؟» به خیزرانهای مقابل كوشك اشاره كردم و از او خواستم دربارة آنها تحقیق كند. چی ین شب و روز را به تحقیق در مبادی خیزران گذرانید. مدت سه روز ذهن و فكر خود را مصروف داشت، تا اینكه نیروی ذهنی او تحلیل رفت و به بستر بیماری افتاد. در ابتدا میگفتم كه چون نیروی كافی نداشت، چنین شد. بنابر این، خود دنبالة تحقیق را گرفتم. هیچگاه – نه شب و نه روز – نتوانستم مبادی خیزران را فهم كنم، تا اینكه من نیز، پس از هفت روز، به علت خستگی و فشار فكری، رنجور شدم. سرانجام ما هر دو نالیدیم و گفتیم: «ما نه میتوانیم عارف شویم و نه مرد بافضیلت.»
پس وانگ یانگ مینگ تحقیق در احوال اشیا را رها كرد و حتی از آثار كلاسیك كهن رو گردانید. به عقیدة او، سر در خود فرو بردن در خلوت دانشزاتر از تدقیق در همة اشیا و تمام كتابهاست. سر به بیابان گذاشت و، در كوهستانی كه كنام بربریان و ماران زهردار بود، گوشه گرفت و بزهكارانی را كه به آن ناحیه گریخته بودند، به دوستی و شاگردی پذیرفت. به آنان فلسفه میآموخت و برای آنان خوراك میپخت و آواز میخواند. یك بار، در دل نیمشب، بناگاه از بستر برجست و در حال خلسه فریاد زد: «البته طبع من مرا كفایت میكند. بر خطا بودم كه مبادی اشیا و امور را میجستم.» یارانش با اطمینان خاطر از او پیروی نمیكردند. ولی او بآهستگی آنان را به فلسفة ایدئالیستی خود میكشانید: «ذهن قوانین طبیعی را در خود دارد. آیا در جهان چیزی مستقل از ذهن وجود دارد؟ آیا قانونی جدا از ذهن یافت میشود؟» از این مقدمه نتیجه نگرفت كه خدا ساختة خیال است، بلكه، بر خلاف، الوهیت را نیروی اخلاقی عظیمی میدانست كه در همة جاها حاضر است، و میگفت كه الوهیت بزرگتر از آن است كه تشخیص داشته باشد. با این وصف، الوهیت توان آن دارد كه نسبت به انسانها شفقت یا غضب ورزد.
وانگ یانگ مینگ از فلسفة ایدئالیست خود به همان اصول اخلاقی چو شی رسید: «طبیعت، خیر اعلاست» و والاترین فضیلت در قبول تام قوانین طبیعت است. چون به او یادآور شدند كه در طبیعت، همچنانكه فیلسوف هست، مار نیز هست، مانند توماس آكویناس و اسپینوزا و نیچه پاسخ داد كه «نیك» و «بد» صرفاً از كوتهبینی ما میزاید، الفاظی هستند كه به فراخور سود و زیانی كه در اشیا مییابیم، بر آنها اطلاق میكنیم. طبیعت از خیر و شر بر كنار است و به اصطلاحات خودپرستانة ما وقعی نمیگذارد. شاگردی مكالمة زیرین را از او نقل یا جعل كرده است – مكالمهای كه باید آن را، مانند كتاب نیچه، آن سوی خیر و شر نام داد.
لختی بعد گفت: «این رأی دربارة خیر و شر از جسم سرچشمه میگیرد و محتملا بر خطاست.» سخنش را فهم نكردم. استاد گفت: «فلك در پدید آوردن نیك و بد قصدی یكسان دارد، همچنان كه در آفریدن گل و علف. چگونه میان خیر و شر تفاوت میگذارد؟ اگر تو، ای شاگرد من، از دیدن گلها شاد شوی، آنگاه گلها را نیك، و علف را بد خواهی شمرد. اگر بخواهی از علف سود جویی، آنگاه علف را نیك خواهی دانست. نیك و بد، در این معنی، از خوشیها و ناخوشیهای ذهن سرچشمه میگیرد. بنابراین، بر من معلوم است كه تو به خطا رفتهای.گفتم: «در آن صورت، چیزها نه خوبند نه بد؛ چنین نیست؟»
استاد گفت: «آرامشی كه بر اثر قبول سلطة طبیعت احساس میكنیم، حالتی است فارغ از نیك و بد. اما انگیختگی طبع شهوی حالتی است مشمول نیك و بد. اگر طبع شهوی انگیخته نشود، نه خیر خواهد بود، نه شر، و این است آنچه خیر اعلا نام میگیرد.»
گفتم: «در آن صورت، خیر و شر اصلا در اشیا راه ندارند؟»
گفت: «تنها در ذهن تو وجود دارند.»
خوب شد كه نظام وانگ و آیین بودا دربارة فلسفة اولای ایدئالیست، در عرصة قدرت پیروان كنفوسیوس نغمه سردادند، زیرا دانشمندان كنفوسیوسی، با آنكه عادلانهتر از اصحاب فلسفههای دیگر در مورد طبع انسانی و حكومت داوری میكردند، رفته رفته به دانش خود غره شده و به صورت دستگاهی كه با هر طبع آزادة خلاق در میافتد در آمده بودند. با اینهمه، سرانجام هواخواهان چوشی بر دیگران غالب آمدند. پس، لوحة او را با احترام فراوان در كنار لوحة كنفوسیوس نصب كردند، و تفاسیر او بر آثار كلاسیك مدت هفتصد سال برای امت كنفوسیوس قانون مسلم گردید. سبب نیز این بود كه اصول فكر او، بر خلاف ظرافتهای فلسفة اولی، ساده، خردمندانه، و با ذوق سلیم قرین بود. اما امكان آن هست كه خردمندی و راستروی، چون ریشهدار و مطلقالعنان شوند، به نوبة خود، به دردسر انجامند، چنانكه چین، در پی غلبة تام و تمام فلسفة چو شی و آیین كنفوسیوس، ناگزیر از انقلاب شد.


