عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
11 آبان 1386 | |
|
2
|
4 آبان 1386 | |
|
3
|
28 خرداد 1385 | |
|
4
|
28 خرداد 1385 | |
|
5
|
28 خرداد 1385 | |
|
6
|
15 فروردین 1385 | |
|
7
|
15 فروردین 1385 | |
|
8
|
15 فروردین 1385 | |
|
9
|
15 فروردین 1385 | |
|
10
|
15 فروردین 1385 |
مهیار م - 07:30 1385/01/15
13- آیا بودیسم می تواند حقوق بشر غربی را بپذیرد؟
آفتاب: حقوق بشر غربى برمفهوم فردیت و نگرش رقابتى تكیه دارد. اما در دنیاى مفهومىِ آیین بودا هیچیك از این دو مفهوم را نمىتوان یافت. آموزه ناخود و آموزه نیروانه یا بوداگى، كه اولى در برابر فردیت است، و دومى در برابر نگرش رقابتى، بنیانِ حقوق بشر غربى را فروریخته است. با این وجود، شاهد آنیم كه بوداییان متعهدِ روزگار ما از این مفهوم استفاده مىكنند. آیا بوداییان از سر تسامح مفهوم حقوق بشر را بهكار مىبرند، یا آنكه حقوق بشر مىتواند در زمین دیگرى هم بروید؟ در این مقاله نویسنده (سیلی بی. کینگ) در پى آن است تا از دل آیین بودا بنیانى تازه را براى حقوق بشر پیش نهد. لازم به ذکر است که این مقاله توسط آقای خلیل قنبری برگردان شده است.
دانشمندان غالباً چنین انگاشتهاند كه حقوق بشر در آیین بودا نمىتواند جایى داشته باشد؛ ظاهراً خود مفهوم «حقوق»(2) مستلزم فردیّت(3) و اثبات خود(4) است، ارزشهایى كه با آیین بودا همسازى ندارند. با این همه، بوداییان متعهد در جهان معاصر با طیب خاطر تعبیر «حقوق بشر» را به كار مىبندند. اما دنیاى مفهومىاى كه تعبیر «حقوق بشر» بودایى در آن جاى دارد با دنیاى حاكم غربى از جهاتى مهم مغایر است.
1. در عمل، حقوق بشر بودایى را معمولاً براى كل جامعه و كمتر (هر از چند گاهى) براى افراد پدید آوردهاند؛ 2. حقوق بشر بودایى از ادبیات اثباتِ خودْ روىگردان است و در عوض، در دفاع از ستمدیدگان و حمایت مهرورزانه از آنها سخن مىگوید؛ 3. اخلاق بودایى داراى بنیاد اخلاقِ غیررقابتى است و «خوبى كردن» به كسى را به بهاى آسیب به دیگرى روانمىشمرد؛ 4. با آنكه در آیین بودا شخص به معناى غربى «فرد» نیست، اما بسیار قدر و ارزش دارد، زیرا مىتواند به بوداگى راه بَرَد؛ 5. بوداییان در دنیاى معاصر با برداشتى كه از پیوستگى(5) دارند به بسیارى از عوامل سیاسى و اجتماعى به عنوان بستر آزادى معنوى اهمیت مىدهند؛ 6. «خوبى كردن» به انسان نمىتواند دلیل موجّهى براى آسیب به غیرانسان یا آسیب به بافتِ زایشى حیات باشد. اینك با دقت بیشتر این موضوعات را بررسى مىكنیم.
من بیشتر از منابعى استفاده خواهم كرد كه یك بودایى ویتنامى به آنها دسترسى دارد. ویتنام تنها كشور سنتى بودایى است كه در آنجا هر دو شاخه آیین بودا، یعنى تیرواده(6) و مهایانه(7) شكوفه داده است (البته، ویژگى آیینبوداى معاصر غربى نیز چنین است). پس، بودایى ویتنامىاى چون تیچ نهات هانه،(8) كه در بحث حاضر بسیار از او تأثیر پذیرفتهام، بیشتر مىتواند از منابع و مفاهیم تیرواده و مهایانه، به ویژه تعالیم كلیدى و محورىاى چون چهار حقیقت عالى(9) و زنجیر علّى،(10) از تعالیم بودا شاكیه مونى، و از مفهوم بوداسرشتىِ(11) آیین بوداى مهایانه، استفاده كند و چنین نیز كرده است. دست آخر، بوداسرشتى البته تنها دیدگاه مهایانه است، زیرا مهایانه آن را در مطالب بودایى آغازین جاى داده است. آنچه خواهم گفت احتمالاً سخن تقریباً تازهاى است، اما به نظرم در امتداد تعالیم ریشهدار و ستایشبرانگیز بودایى است.
مشهور آن است كه مفهوم حقوق بشر ریشه در فرهنگ غرب دارد. در واقع، تأكیدى كه مغربزمینیان در عرصه ارتباطات سیاسى بینالمللى بر اهمیت حقوق بشر دارند، از نگاه غیرغربیان چهبسا تحمیلِ ناخوشایند ارزشهاى غربى بر فرهنگها یا ملتهاى داراى ارزشهاى دیگر و [حتى] متضاد است، و از اینرو، زیر بارِ آن نمىروند. افزون بر این، به وضوح ردّ پاى رشد مفهوم حقوق بشر غربى را مىتوان در اندیشه سیاسى لیبرالى غربى، نهضت پروتستان و رنسانس، و در آخر، در برداشت كتاب مقدس از انسان یافت. پس مفهوم حقوق بشر با اندیشهها و ارزشهاى یهودى - مسیحى ارتباطى ناگسستنى دارد. لزوماً دلیلى نداریم كه فكر كنیم همین ارزشها در ادیان و فرهنگهاى دیگر وجود دارد و یا همساز و همخوان با ارزشهاى آنها است. با نظر به اختلاف بسیار زیادى كه مسیحیان و بوداییان درباره انسان دارند، به طور خاص مستدل مىتوان آیین بودا را نافى مفهومِ حقوق بشر انگاشت.
چنین برداشتى بجا و درست است. چنانكه مشهور است، شمارى از بوداییان و دانشمندان بودایى از منظر مفاهیم و ارزشهاى بودایى دیدى منفى به خودِ مفهوم حقوق بشر داشتهاند (نك. اُنو؛(12) سانتیكرو(13)). من با دلمشغولىهاى اینان بسیار همدلى مىكنم، هرچند بهنظرم آنها را مىتوان بهگونهاى رضایتبخش مطرح كرد. آن دلمشغولىها كدامند؟ به نظرم مراد آنها به خوبى در نقل قول زیر آمده است. در سال 1956 ویلیام ارنست هاكینگ(14) چنین نوشت: «انسانهاى آزاد، كه مدافع حقوق خودند، بهترین میوه مدرنیتهاند» (به نقل از رانر
15) 1). در اینجا دو مشكل در پیش روى یك بودایى قرار دارد:
1. مفهوم فرد مستقل، به عنوان جزیرهاى جدا و مجزا، جایى در جهانبینى بودایى ندارد. به نظر یك بودایى، تأكید غربیان بر فرد (الف)
” به نظر یك بودایى، تأكید غربیان بر فرد (الف) تكیه بر چیزى است كه وجود ندارد و هیچ گاه نمىتواند وجود داشته باشد؛ و (ب) مشكل كانونى انسان، یعنى خودمدارى(16) و گرایش به خودبینى(17) را بىامان تشدید مىكند. چنان كه بوداداسه(18) بیان مىكند: دموكراسى لیبرال آزادى مطلق است و به روشنى تعریف نمىكند كه آزادى به چه معناست. اینامر به آلودگىهاى موجود درمردم این امكان را مىدهد تا طبقِ نیروى آلودگى بتوانند از وضعیت آزادبودن سودبرند... “
تكیه بر چیزى است كه وجود ندارد و هیچ گاه نمىتواند وجود داشته باشد؛ و (ب) مشكل كانونى انسان، یعنى خودمدارى(16) و گرایش به خودبینى(17) را بىامان تشدید مىكند. چنان كه بوداداسه(18) بیان مىكند:
دموكراسى لیبرال آزادى مطلق است و به روشنى تعریف نمىكند كه آزادى به چه معناست. اینامر به آلودگىهاى موجود درمردم این امكان را مىدهد تا طبقِ نیروى آلودگى بتوانند از وضعیت آزادبودن سودبرند (بهنقل از سانتیكرو: 176).
2. بافت معنایى مفهوم حقوق بشر از نگرش رقابتى وسیعتر است: من در مقابل شما، من در مقابل آنها، من در مقابل حكومت، من در مقابل جهان! قهرمانان داستانهاى غربى اینگونه ترسیم مىشوند. به وضوح، مشكل نخست، یعنى تأكید بىاندازه بر خود، در اینجا نیز سربرمىآورد، اما بیش از آن، خودِ نگرش رقابتى مشكلآفرینى مىكند. با نظر به این كه بوداییان واقعیت بنیادین زندگى را وابستگى دوسویه(19) و پیوستگى فراگیر مىدانند، بىاندازه غیرطبیعى و بىثمر است كه حصارى میان افراد و گروهها بكشیم، آنها را در برابر هم قرار دهیم، و آنگاه انتظار داشته باشیم كه چیز خوب، چیزى كه سرانجام شدنى است، پدیدار شود. حال چگونه مىتوان به این مسائل پاسخ داد؟
پیش از كندوكاو در این موضوعات بسیار ژرف فلسفى، به بررسى چهار نكته نسبتاً ساده مىپردازم:
1. البته قسمت اعظم تفكربودایى در دنیاى باستان و قرون وسطا ساخته و پرداخته شده است. با این وجود، اكثر كشورهاى بودایى، خوب یا بد، در حال امروزى شدن هستند. با امروزى شدن اندیشه بودایى، مفهوم هستهاى پیوستگى ابعاد تازهاى به خود گرفته است. بسیارى از رهبران بودایى معاصر، پیوستگى متقابل را تنها نشاندهنده - محض نمونه - ارتباطات كلاسیك بین دوازده حلقه زنجیر تولید مشروطى كه ما را از زندگى به مرگ، و به زندگىهاى بىشمار آینده مىبَرَد، نمىدانند. دیدگاههاى نوین درباره پیوستگى متقابل حاكى از این برداشت آشكار است كه بسیارى از استادان بودایى با آن كه روشنشدگى را مقصد و مقصود زندگى معنوى و مهمترین جنبه زندگى بشر مىشمارند، اما این جنبه زندگى را از هیچ یك از جنبههاى دیگر زندگى چون جنبههاى اقتصادى، اجتماعى، سیاسى، روانشناسى، فرهنگى، و مانند آن جدا نمىكنند. بدینسان، بوداییانى، كه به آرمان سنتى روشنشدگى(20) دل دادهاند، اخیراً بىاندازه به دیگر جنبههاى زندگى انسان، كه مستقیماً بر تلاشها و آرمانهاى معنوى افراد تأثیر مىگذارند، اهمیت مىدهند.
بدین ترتیب، بسیارى از فعالان اجتماعى بودایى معاصر (كه از آنها بیشتر سخن خواهم گفت) رشتهاى مطلق از نیازها را قبول دارند. فعالان اجتماعى بودایى، با الگویى چون بودا كه براى سیر كردن گرسنهاى سخنرانىاش را ناتمام گذاشت، سلسلهاى از نیازها را تأیید مىكنند كه از آن جملهاند: (الف) حراست و حفاظتِ حیات كه بسیار بنیادى است؛ (ب) نیازهاى طبیعىاى چون صلح و امنیت عادلانه، بنیاد مادى مناسب براى زندگى، از جمله غذا، مسكن، و مانند آن؛ (ج) نیازهاى روانى و اجتماعى، مانند آموزش و پرورش، حراست از منزلت و شأن انسان در جامعه، و مانند آن؛ و سرانجام (د) آزادى معنوى. راهیابى به آزادى معنوى بسیار دشوار است، و بر پایه نیازهاى اجتماعى، اقتصادى، روانى و سیاسى استوار است. تا هنگامى كه در جاىجاى زمین آتش جنگ شعلهور است، كسى به روشنشدگى نمىرسد. خود بودا روزه را سدّ راه روشنشدگى مىدید، لذا از آن دست كشید. بدینسان بوداییانِ جویاى منافع اجتماعى، اقتصادى، و سیاسىِ ویژه انسان، یعنى منافعى كه با برنامه فعالان حقوق بشر همپوشى نسبتاً زیادى دارد، سرمایهاى تازه در كف دارند.
2. بىتردید، آن دسته از رهبران بودایى، (خصوصاً، دالاى لاما،(21) تیچ نهات هانه و سولاك سیورسكه(22)) كه ارتباطى بسیار گسترده با جامعه جهانى دارند، در سخن از حقوق بشر هیچ تردیدى از خود نشان نمىدهند؛ در گفتارها و نوشتارهاى خود زیاد از این زبان یارى مىگیرند. این افراد در درجه نخست، رهبرانى معنوى، و در درجه دوم، رهبرانى اجتماعى - سیاسىاند. آنها بر آن نیستند كه نمىتوان از مفهوم «حقوق بشر» استفاده كرد. آنها با زبان و قلم خود آن را برگزیدهاند: بوداییان مىتوانند براى كار با مفهوم حقوق بشر راهى بیابند.
3. درباره ارتباط مفهوم حقوق بشر با نگرش رقابتى: حقیقت آن است كه برنامه حقوق بشر در نگرش رقابتى نقش گریزناپذیرى دارد؛ این برنامه تنها درباره گروه یا فردى علیه گروه یا فردى دیگر است. اما بیایید باریكبینانهتر كندوكاو كنیم. برنامه حقوق بشر حراست از گروهها و افراد در برابر گروهها و افراد قدرتمندتر است و بس. آیین بودا، از آغاز تا به امروز، با تأكید بر مهرورزى و همدردى، براى حراست و مساعدت مستمندان و ستمدیدگان به مهرورزى فعّال اعتقادى ژرف دارد. میتّه سوته(23) مىگوید: «دقیقاً همانطور كه مادر در نگاهدارى یگانهفرزندش حتى از جان خود مىگذرد، با این حال دلِ بىكرانش را به همه موجودات مىپرورد» (راهوله
24) 97). اگر حقوق بشر عبارت است از حمایت و یارى نیازمندان، آیین بودا هیچ مخالفتى با این هدف ندارد.
4. حقوق بشر، آن چنان كه امروزه از آن در عرصه جهانى بحث مىكنیم، تنها بر فرد تأكید نمىورزد. برنامه حقوق بشر به همان اندازه كه در ارتباط با جوامع و گروههاى درونىِ آن است، در ارتباط با افراد است، پس حقوق بشر حتى در بیرون از بافت بودایى، بیش از اندازه بر فرد تأكید نمىكند، و چنین چیزى را هم نباید به آن نسبت داد.
حال با نگاهى ژرفتر به مسئله و براى حلّ مسائلى درباره فردیت و نگرش رقابتى كه دراین بحث مطرحند، باید به بررسى بعضى ازمسائل بنیادى اخلاق اجتماعى بودایى بپردازیم.
نخست، جایگاه فرد را در آیین بودا مىكاویم. مىتوان با بررسى رابطه فرد و جامعه این مطلب را در طول كار ما كاوید. در اینجا سؤال این است: آیین بودا در كل چه میزان به فرد و جامعه اهمیت مىدهد؟ آیا به یكى بیش از دیگرى اهمیت مىدهد؟ آیا یكى را فرع بر دیگرى مىشمارد؟
بنابر آیین بودا، همچنین بنابر هر نظام فلسفى، پاسخ به این سؤال اخلاقى اجتماعى، ریشه در انسانشناسى دارد. به نظر آیین بودا، مهمترین مفهوم براى فهم انسان، مفهوم ناخود(25) است. پیش از هر چیز باید بگویم آیین بودا خودِ فردى و مستقل را نفى مىكند، اما آن چنان كه بعضى از مفسران غربى گمان كردهاند، این بدان معنا نیست كه فرد در آیین بودا اهمیتى ندارد و بنابراین، جامعه و مطالبات آن باید بر او فرمان براند. برعكس، چنان كه تیچ نهات هانت مثل همیشه بیان مىكند،
” من در مقابل شما، من در مقابل آنها، من در مقابل حكومت، من در مقابل جهان! قهرمانان داستانهاى غربى اینگونه ترسیم مىشوند. به وضوح، مشكل نخست، یعنى تأكید بىاندازه بر خود، در اینجا نیز سربرمىآورد، اما بیش از آن، خودِ نگرش رقابتى مشكلآفرینى مىكند. با نظر به این كه بوداییان واقعیت بنیادین زندگى را وابستگى دوسویه(19) و پیوستگى فراگیر مىدانند، بىاندازه غیرطبیعى و بىثمر است كه حصارى میان افراد و گروهها بكشیم، آنها را در برابر هم قرار دهیم، و آنگاه انتظار داشته باشیم كه چیز خوب، چیزى كه سرانجام شدنى است، پدیدار شود.... “
نا خود به معناى آن است كه خود از اجزاى ناخود ساخته شده است. بهعبارتى دیگر، شخص درزمان حال نه تنها ساخته خاطرهها وامیالِ ساختهشده در گذشته، بلكه ساخته بسیارى از اجزاى مادىِ یكىشده با بدن او، كه ساخته محیطند، و بسیارى از حالات، نگرشها، و مانند آن، كه ساخته جامعهاند، نیز است. بوداداسه از ناخود و پیوستگى، مفاد روشن اخلاقِ اجتماعى را استنتاج مىكند:
هركسى میوه جامعه است و از لحظهاى كه از مادر زاده مىشود، حتى از زمانى كه درشكم مادر است، دربندِ قراردادهاى اجتماعى است (بهنقل از سانتیكرو:167).
در تفكر مهایانه، بىتردید جامعه نیز از خود، تهى است و از اجزاى ناجامعه، یعنى افراد بشر بنیاد نهاده شده است. بدینسان فرد و جامعه در كُنشى دوسویه معمار یكدیگرند. در چشمانداز بودایى، از آنجا كه فرد و جامعه در كُنشى دوسویهاند، اساساً ناراست است كه آنها را در تضاد با یكدیگر بدانیم. چیزهایى كه از هم جدا و مستقل نیستند نمىتوانند در تضاد با یكدیگر باشند. از اینرو، از آنجا كه فرد و جامعه عمیقاً در كُنشى دوسویهاند، هیچگاه نمىتوان ارزش یكى از آن دو را از ارزش دیگرى جدا كرد. حال كه چنین است، اگر در آیین بودا اهمیت فرد یا جامعه را بیش از دیگرى بینگاریم، به تلاشى كاملاً بىثمر دست زدهایم. پس در آیین بودا نه فرد مىتواند به حق بر جامعه فرمان برانَد، یا با رفتارش آن را نفى كند، و نه جامعه بر فرد. در نتیجه، بهتر از همه آن است كه به آرمان نهایى، كه ارزشهاى موجود در خود آیین بودا بنیان آن است، بنگریم: پایاندادن به رنج و برشكفتن بیدارى در همه. جامعه و فرد در برابر این ارزشها، به یك اندازه مسئولند، و به یك اندازه هم باید به آنها عمل كنند و در آنها سهیم باشند. چنانچه خواهیم دید، این دیدگاه براى اخلاق اجتماعى بودایى نتایجى مهم دربردارد.
اینك باریكبینانهتر این دیدگاه را مىكاویم كه گفتمان «حقوق بشر» باید مستلزم نگرشِ رقابتى و متضاد باشد، و بنابراین، در آیین بودا، به عنوان آیینى كه تضادگرایى را رد مىكند، نباید هیچ جایى براى گفتمانِ «حقوق بشر» وجود داشته باشد.
بنیان اخلاق اجتماعى بودایى را به روشنترین شكل مىتوان در پنج دستور به رهرو جاى داد. در همین پنج دستور مىتوان دید كه بوداییانِ سنتى از حقوق هیچ سخن نمىگویند، اما به تعبیرى، بر وظایف(26) یا تكالیف(27) انگشت مىنهند. این تكالیف، به بیانى ساده، عبارتند از: تعهد مىكنم به جا آورم دستورِ 1. خویشتندارى از كُشتن زندگان؛ 2. خویشتندارى از گرفتن چیز دادهنشده؛ 3. خویشتندارى از كامجویى ناروا؛ 4. خویشتندارى از دروغگویى؛ 5. خویشتندارى از آشامِ مستىآور و فراموشىزا (سدّتیسه
28)). فرد به خاطر خود و دیگران این بندها و محدودیتها را با دلى آرام بر خود مىبندد. از اینرو، این دستورات بسان سلسله جالبى از كُنشها و واكنشها فرد و جامعه را بنیاد مىنهند.
اما توضیح این مطلب: محض نمونه، فرد تصمیم مىگیرد و بر آن مىشود كه به دستور نخست عمل كند. فرد با نكشتن زندگان نه تنها از آسیبرسانى به دیگران پرهیز مىكند، بلكه از آسیبرسانى به خود نیز اجتناب مىورزد، او با مجاهده و مهارِ عادات به چنین كارى دست مىزند (عاداتى كه از آسیبرسانى به دیگران درگذشته و یا از قدرت شرطىشدگىِ نقضِ تربیت فرد یا جامعه پىریزى شدهاند)، بدینسان با شرطىزدایىِ آن عادات، و از این رهگذر با كاستن قدرت ساخت آینده خود، خود را از افتادن در دامِ سنساره(29) حفظ مىكند. بدینسان، این دستورات، با آنكه مؤید قدرت زیاد شرطىسازى (از جمله، قدرت [شرطىسازى ]جامعه در ساختن انسان)اند، در همان بافت فرد را آنقدر توانا مىبینند كه بتواند با تصمیم و تلاش بىامان از خود شرطىزدایى كند.
توجه داشته باشید كه این دستورات راه خود را یكراست از میان فرد و جامعه باز مىكند. بىتردید جامعه خوب جامعهاى است كه افرادِ آن به دیگران آسیب نرسانند، دزدى نكنند، دروغ نگویند، و مانند آن، اما از نظرگاه بودایى همین نكته به نحو اجتنابناپذیرى درباره فرد نیز صدق مىكند. بدینسان، نه تنها هیچ تعارضى بین خیر فردى و خیر اجتماعى وجود ندارد، بلكه یكى و عین همند.
بوداداسه در تفسیر اخلاق(30) این همانندى را تأیید مىكند. او اخلاق را با پكتى(31) یكى مىگیرد، كه مترجمِ اثر او آن را «معمولى و طبیعى» معنا كرده است. بوداداسه مىگوید، «اخلاق به معناى پكتى است». و پكتى به معناى در تضاد با دیگرى و در تضاد با خود نبودن است، یعنى به بار نیاوردنِ رنج براى خود و دیگران (به نقل از سانتیكرو: 171).
اینك، علىالاصول، در تفكر غرب، مفهومِ «حقوق» و نیز مفهوم «تكالیف» دستكم در قالب تعارض بالقوه فرد و جامعه شكل گرفته است: «حقوق» آن چیزى است كه جامعه، یا دیگران، مدیون من هستند، و «تكالیف» آن است كه من مدیون جامعه، یا دیگرانم. جامعهاى كه «حقوق» من را رعایت نمىكند جامعه خوبى نیست، و من اخلاقاً حق دارم جامعه را متقاعد سازم كه «حقوق» من را رعایت كند. به همین صورت، اگر به بعضى از «تكالیف» اساسى عمل نكنم، جامعه نیز حق دارد مرا محدود كند یا مجبور كند، مانند مالیات دادن به حكومت، یا خوددارى از آسیب به دیگر شهروندان. اما زبانِ دستورات بودایى زبان تكلیف است: من تعهد مىكنم به شما آسیب نرسانم. دستورات درباره این كه شما به من آسیبى نرسانید ساكتند!
اما این مسئله را از نظرگاه فلسفى بررسى كنیم:
از نظرگاه فلسفى، بیان تلویحىِ این دستورات آن است كه یك جامعه خوب جامعهاى است كه افراد آن به هم آسیب نرسانند، دزدى نكنند، دروغ نگویند و مانند آن. این به نوبه خود دالّ بر این است كه افراد یك جامعه خوب به حق باید انتظار داشته باشند كه آزار نبینند، مورد دستبرد قرار نگیرند و مانند آن. حال، چه بتوان چنین چیزى را «حق» نامید یا ننامید، اما بىتردید آن چیز در عمل در حالِ نزدیكى به آن مبنا است، گرچه از حیث نظرىِ محض چنین نیست. این نكته به طور خاص درست است زیرا، چنان كه دیدهایم، از نظرگاه بودایى، جامعه باید به پایان دادن رنج و شكوفا كردنِ بیدارى در همه سهیم باشد. از آنجا كه جامعه خوب بستر نیلِ به این اهداف را پدید مىآورد، فرد كاملاً دلیل موجّهى دارد براى آنكه ادعا كند كه این حق اوست كه در چنین جامعهاى زندگى كند. اما از آنجا كه جامعه و فرد در كنش و واكنشى ژرف قرار دارند و یكدیگر را بنیاد مىنهند، فرد نیز مكلف است در ساخت و بناى یك چنین جامعهاى یارىرسان باشد.
كوتاهسخن آنكه، اگر این پنج دستور را كه به اخلاق اجتماعى بودایى راه مىبَرَد، انتخاب كنیم، به نظر مىرسد آنها تعریفى تلویحى از جامعه خوب به دست مىدهند، چونكه افراد آن جامعه همزمان صاحبِ حقوق و تكالیفند: نه به دیگران آسیب رسانند، و نه دیگران به آنها آسیب رسانند، نه از دیگران دزدى كنند، و نه دیگران از آنها دزدى كنند، نه دروغ بگویند، و نه دروغ بشوند، و مانند آن. اما، اینگونه «حقوق» از اساس با «حقوق» در نظریه سیاسى غرب تفاوت دارد، زیرا آنها از اساس غیررقابتىاند. یعنى، آن حقوق غیررقابتىاند
” فعالان اجتماعى بودایى، با الگویى چون بودا كه براى سیر كردن گرسنهاى سخنرانىاش را ناتمام گذاشت، سلسلهاى از نیازها را تأیید مىكنند كه از آن جملهاند: (الف) حراست و حفاظتِ حیات كه بسیار بنیادى است؛ (ب) نیازهاى طبیعىاى چون صلح و امنیت عادلانه، بنیاد مادى مناسب براى زندگى، از جمله غذا، مسكن، و مانند آن؛ (ج) نیازهاى روانى و اجتماعى، مانند آموزش و پرورش، حراست از منزلت و شأن انسان در جامعه، و مانند آن؛ و سرانجام (د) آزادى معنوى. راهیابى به آزادى معنوى بسیار دشوار است، و بر پایه نیازهاى اجتماعى، اقتصادى، روانى و سیاسى استوار است. تا هنگامى كه در جاىجاى زمین آتش جنگ شعلهور است، كسى به روشنشدگى نمىرسد.... “
تا آنجایى كه تكلیف من در آسیبنرساندن به شما به سود من به عنوان موجودِ سازنده كرمه و ساخته كرمه است؛ هم سود من و هم سود شما در آسیبنرساندنِ من به شما به بار مىنشیند. همچنین، «حق» من، اگر بخواهم آن را به این نام بخوانم، در این كه از شما آسیب نبینم این مجال را به شما مىدهد كه با خویشتندارى سودِ خود را بالا برید. با چنین برداشتى، حقوق و تكالیف تقریباً تا مرز یكى شدن به هم پیوستهاند. بوداداسه مىگوید:
بوداییان قرارداد اجتماعى را مىپذیرند و آن را رعایت مىكنند، یعنى اینكه هر كسى در این عالَم، حقوق، وظایف، و تكالیفى دارد كه بسان دانههاى زنجیر به طرزى جدایىناپذیر وناآگاهانه به هم پیوند خوردهاند (بهنقل از سانتیكرو:168).
از این زاویه، از نظرگاه بودایى، دو واژه علىحده «حقوق» و «تكالیف» را مىتوان به بهترین شكلى به كنارى نهاد، وبه روشى واحد از جامعه با «وظایف دوسویه» سخن گفت، كه درآن خوبىهاى فردى وخوبىهاى اجتماعى چنان تفكیكناپذیرندكه وظیفه من نسبت به شما نسبت به من نیز است. با آنكه بوداییان این نكتهرا ازمنظر فلسفى درستترمىبینند، اما جامعه بودایى گویا همچنان مىخواهد با بهكاربستن زبانِ «حقوق» با دنیاى وسیعترى سخن بگوید، زیرا این همان زبانى است كه ما در گفتوگویى جهانى با آن اُنس گرفتهایم.
بنابراین، چنان كه مىبینیم، از نظرگاه بودایى، بین فرد و فرد و نیز بین فرد و جامعه ارتباطى دوسویه و غیررقابتى وجود دارد. در این بافت، اینك باید پرسید، ارزش اخلاقى انسان چیست؟ من خواهم گفت با آن كه در آیین بودا شخص به معناى غربى «فرد» نیست، اما داراى ارزش بسیارى است زیرا مىتواند به مقام بودایى(32) برَسَد. من نشان خواهم داد كه بوداییان مىتوانند از این مفهوم سنتىِ بودایى براى توجیه ارتباط با حقوق بشر استفاده كنند.
البته، انسانشناسى در آیین بودا بىاندازه در تحول و تكامل بوده است. با این حال، همچنان به عنوان یك رشته، پیوسته رو به تكامل است، یعنى این مفهوم كه انسانها داراى استعدادِ روشنشدگىاند، در آیین بوداى آغازین تقریباً مضمر بود و در آیین بوداى بعدى آشكار شد. برخى از تعالیم آغازین كه حاكى از این مفهومند، از این قرارند: 1. بودا به همه آنانى كه گوش شنیدن داشتند تعلیم داد و بندهایى چون طبقه اجتماعى، جنس، تحصیلات یا دیگر ویژگىهاى مَیزآفرین را برداشت (البته، این حركت در آن زمان و مكان بىاندازه نامعمول بود)؛ 2. بنا به گزارشى موثق، انسانها با هر سابقه و پیشینهاى، حقیقتاً، در ایام زندگى بودا از آزادى میوهها چیدند؛ 3. از همه مهمتر، تعالیم بودا تولد انسان را تولدى نادره و ارزشمند شمرد و بر آن كاملاً پاى فشرد، و آن این كه كسى كه از تولد انسانى خود سود بَرَد، و به آیین بودا عمل كند رَه به رهایى بَرَد، زیرا در هیچ یك از پنج سرنوشت دیگر نمىتوان ره به آزادى بُرد.
البته، این اشارات اولیه درباره استعداد انسان، با برافروختن آتش بحثهاى بعدى یكراست این سؤال را آشكار ساخت كه آیا همه انسانها، بىهیچ استثنایى، سرانجام مىتوانند به روشنشدگى راه برند یا نه. كافى است كه بگویم، شاخه مهایانه آیین بودا پس از بحثى نسبتاً زیاد آشكارا مُهر تأیید بر مفهوم بوداسرشتى زد، كه بنابر آن، همه انسانها سرانجام مىتوانند به روشنشدگى ره برند و بدینسان اكنون آنان را باید بودایان جنینى دانست، كه تخم یا جنینبوداگى را در خود دارند (مفهوم بوداسرشتى بیش از این اهمیت دارد، اما به خاطر بحثانگیزى بسیار آن پیشنهاد مىكنم بحث را به این بخش از این مفهوم محدود كنیم).
اخلاق از شكل ابتدایى و نیز كاملاً مترقى این انسانشناسى میوههاى مهمى چید. باید خاطرنشان كنم كه تقریباً تا همین اواخر، اَشكال سنتى آیین بوداى آسیایى گویا به این ثمرات و نتایج ضمنى بىتوجه بودند. احتمالاً پس از بحران مدرنیته بود كه آن ثمرات در چشمها نشست. حتى اكنون هم، آشكارا از آنها بحث نمىشود، گرچه، چنان كه خواهیم دید، طبق آنها عمل شده است.
براى آن كه دریابیم انسانشناسى آیینبودا در اخلاق اجتماعى چه اهمیتى دارد، باید گذرا درباره ماهیت نظریه اخلاقى آیین بودا به بحث نشینیم.
چنانكه اغلب گفته مىشود، بهنظر مىرسد چهار حقیقت عالى دیدگاه غایتانگارانه را نمایان مىكند. نخستین حقیقت عالى، یعنى «رنج»(33)، سرشت ذاتاً ناخشنودكننده وجود انسانرا بیمار مىبیند. دومین حقیقتعالى علتبیمارىرا مىكاود. سومین حقیقت عالى، یعنى ایست رنج این امید را مىپراكند كه این بیمارى را مىتوان از میان برداشت، و چهارمین حقیقت عالى نقشهاى را نشان مىدهد كه با آن مىتوان راه درمان را یافت. خلاصه آن كه، رنج و ناخوشدلى بیمارىاى است كه آیین بودا درمان آن را جستوجو مىكند. به عبارت دیگر، رنج و ناخوشدلى بد است، حال آنكه ریشهكنى رنج خوب است. یك چنین نظرگاهى را به آسانى مىتوان در خانواده نظریات غایتانگارانه اخلاقى جاى داد.
توجه داشته باشید كه ظاهراً خودگروى(34) و نیز سودگروى(35) با شاخصهاى بودایى همخوانى دارند. چنان كه دیدهایم، پیروى از پنج دستور، هم به خاطر خود است و هم به خاطر دیگران: یعنى هم خود و هم دیگران از پاىبندى به این دستورات سود مىبرند. (البته، تا آنجا كه هدف راه بودایى بَركندن خود است، «خودگروى» نام درخورى براى نظریه اخلاقى بودایى نخواهد بود! اما، سودجویى فرد روشنىیافته(36) را عموماً آغازگاه عملىِ بودایى مىشمرند، گرچه در تیرواده و نیز مهایانه پیشبینى مىشود كه توجه به خود تحوّل مىپذیرد، زیرا فرد در عمل رو به بهتر شدن است). با آنكه سودجویى فردِ روشنىیافته در آیین بودا جایگاهى دارد، اما سودرسانى به دیگران بر صدر نشسته است تا آنجا كه هدف عمل بودایى بركندن خود است و ناخودى هماره انتظار مىرود كه در رفتار حاكى از علاقه به سعادت دیگران رخ نمایاند.
اما آیین بودا دو برداشت بنیادى از خوبى دارد: برداشت نخست، چنان كه دیدهایم، بركندن رنج است. برداشت دوم، كه اكنون زمان كاویدن آن است، واقعیتیابى نیروانه،(37) یا بوداگى است. در نگاه نخست، ممكن است بر كندن رنج و واقعیتیابى نیروانه دو نام براى یك چیز بنماید، و بىگمان از جهاتى چنین است (بوداگى همان آزادى از رنج است). اما از نگاهى دیگر آنها از زاویهاى مهم ناهمانندى دارند. با آن كه بركندن رنج خوبىاى است كه در حوزه نظریات غایتانگارانه اخلاقى جاى مىگیرد، واقعیتیابى نیروانه خوبىِ مطلق، یا خوبىِ وظیفهگروانه(38) است. براى آنكه دریابیم چرا نیروانه خوبىِ وظیفهگروانه است باید به انسانشناسى آیین بودا بازگردیم.
خواه همداستان با تیرواده و مهایانه تولد انسان را تولدى نادره و ارزشمند بینگاریم، چرا كه زمینه واقعیتیابى [نیروانه] را به دست مىدهد، یا خواه در كنارِ مهایانه همه انسانها را بوداییان جنینىاى با سرشت بوداگى بدانیم، در هر دو راه پایهاى براى شكل وظیفهگروانه اخلاق داریم. در آیین بودا، بوداگى یا واقعیتیابى بوداگى خیر مطلق است. دو قضیه اخلاقى از این تصدیق زاده مىشوند: 1. هر عملى كه انسان را به روشنشدگى بَرَد عملى نیكو است، و هر عمل زیانبار براى روشنشدگى عملى بد است (این عمل همچنان وظیفهگروانه است)؛ 2. هر فعلى كه نشان از سرشت بوداگى (بینش و همدردى) دارد فعل نیكویى است و هر فعلى كه سد راه سرشت بوداگى باشد فعل بدى است. این رویكردى وظیفهگروانه است، زیرا به نتایج عمل اشاره نمىكند، بلكه حاكى از سرشت ذاتى خود عمل است، چنان كه در مقام تعیین ارزش اخلاقىِ آن عمل، آن را با ارزش
” پیش از هر چیز باید بگویم آیین بودا خودِ فردى و مستقل را نفى مىكند، اما آن چنان كه بعضى از مفسران غربى گمان كردهاند، این بدان معنا نیست كه فرد در آیین بودا اهمیتى ندارد و بنابراین، جامعه و مطالبات آن باید بر او فرمان براند. برعكس، چنان كه تیچ نهات هانت مثل همیشه بیان مىكند، نا خود به معناى آن است كه خود از اجزاى ناخود ساخته شده است. بهعبارتى دیگر، شخص درزمان حال نه تنها ساخته خاطرهها وامیالِ ساختهشده در گذشته، بلكه ساخته بسیارى از اجزاى مادىِ یكىشده با بدن او، كه ساخته محیطند، و بسیارى از حالات، نگرشها، و مانند آن، كه ساخته جامعهاند، نیز است. بوداداسه از ناخود و پیوستگى، مفاد روشن اخلاقِ اجتماعى را استنتاج مىكند: هركسى میوه جامعه است و از لحظهاى كه از مادر زاده مىشود، حتى از زمانى كه درشكم مادر است، دربندِ قراردادهاى اجتماعى است... “
مطلق برابر مىنهند.
اینك به پنج دستورِ ناظر به غیررهرو بازمىگردیم. اكنون مىتوان دید كه نقض دستور نخست، یعنى آسیبرسانى به زندگان، اخلاقاً خطا است، اما نه فقط به خاطر آن كه تولید رنج براى خود و دیگرى از ثمرات آن است، بلكه به خاطر آنكه خود سرشتِ عمل نیز، یعنى آسیبرسانى به زندگان، با سرشت بوداگى ناسازگارى ذاتى دارد. همین نكته درباره دیگر دستورات غیررهرویى نیز صادق است: دزدى كردن، دست به كامجویى ناروا زدن، دروغ گفتن، یا مستى كردن هم براى خود و نیز دیگران رنجآور است و هم تجاوز به سرشت بوداگى است.
با بررسى مفهوم بودایىِ انسان و ویژگى وظیفهگروانه اخلاق بودایى از جهات مهمى دلیل ناهمانندى اخلاق بودایى را با سودگروىِ میل(39) درمىیابیم. در نظرگاه میل خوشىاى كه عملِ خوب براى همه افراد مورد نظر به بار مىآورد، بیش از ناخوشى است. از اینرو، در برآوَردِ عددى فرد همه خوشىهایى را كه براى كسى آورده با همه ناخوشىهایى كه براى دیگران به همراه داشته در ترازو مىنهد و نشان مىدهد كه كدامیك بیش از دیگرى است و فعلى را خوب اخلاقى مىداند كه «بیشترین خوبى را براى بیشترین افراد» دارد. آیین بودا با دو جنبه این رویكرد ناسازگار است.
جنبه نخست آن كه در برآوردِ میل یك عنصر رقابتى وجود دارد؛ خوشى شخص در رقابت با ناخوشى شخص دیگر است. اما اخلاق بودایى از اساس غیررقابتى است. در تحلیل از پنج دستور غیررهرو دیدهایم كه خوبى من را خوبى شما مینگارد، و بالعكس. بدینسان، هدف آیین بودا «بیشترین خوبى براى بیشترین افراد» نیست؛ هدفْ خوبى همه است.
افزون بر این، رنج در آیین بودا تنها یك بدى مطلق است. چیزى كه ناخوشى موجوداتِ مُدرِك را به بار آورد خوب نمىتوان دانست. بدینسان پرهیز از خشونت از نظرگاه آیین بودا ارزش مطلق دارد، نه ارزش نسبى یا وابسته به شرایط. براى آنكه اهمیت این نكته را نشان دهم، نظریه «جنگ عادلانه»(40) را مىكاوم. نظریه جنگ عادلانه غربى مستلزم نگرشى رقابتى است، كه مسلماً در آن وضعیت از شر كمتر [جنگ اخلاقاً حقطلبانه] خوبى زیادترى (محض نمونه، آزادى از حكومت ستمگرانه) پدید مىآید. اما در آیین بودا قطع نظر از هر عمل عرفىاى كه ممكن است در كشورهاى بودایى وجود داشته باشد جنگهاى عادلانه جایى ندارد. شر در یك جامعه به هر اندازه كه زیاد باشد، آیینبودا استفاده از خشونت را براى پالودن شر تجویز نمىكند؛ احتمالاً براى آزادىِ كثیرى از افراد از رنجِ طاقتفرسا آسیبرسانى به تنى چند را روانمىدارد. در حالى كه در یكچنین موردى نظریه اخلاقى میل خشونت را مىپذیرد. این به آن معنا نیست كه بوداییان در حیات تاریخى خود هیچگاه این اصل را زیر پا ننهادهاند. من تنها در پى آنم خودِ اصل اخلاقىِ دستورى را روشنگرى كنم. در واقع، هنگامى كه به ندرت عمل خشونتآمیز در آیین بوداى متعهد چهره مىنمایاند، بوداییان اخلاقستیزى آن را به رسمیت مىشناسند و تلویحاً آن را مىپذیرند. بدینسان، محض نمونه، بوداییانى كه براى پایان دادن جنگ ویتنام جنگیدند و خود را قربانى «صلح» كردند، كرمه بدى را، كه به عنوان نتیجه عمل خشونتآمیز عایدشان مىشد، با دلى آرام پذیرفتند.
جنبه دوم آن كه، رگه وظیفهگروانه اخلاق بودایى گره از مسائلى مىگشاید كه اخلاق میل ناتوان از گشودن آن است. مثال كلاسیك آن بردهدارى است. محض نمونه، اگر بردگان اقلیتىاند كه به بردگى گرفته مىشوند و رنجى بسیار شدید نمىبرند، اما اكثریت با به بردگى گرفتن آنان بسیار شادكامتر شدهاند، بر اساس نظریه میل به سختى مىتوان آن را نااخلاقى شمرد. باید معیار وظیفهگروانه داشته باشیم تا نشان دهیم كه چرا مىتوان یكچنین وضعیتى را نااخلاقى دانست.
از چشمانداز بودایى، بردهدارى به دو دلیل خطا است: 1. احتمالاً شرایط زندگى بردگان به گونهاى است كه مىتوانند آیین بودا را بیاموزند و سلوك دینى كنند و از اینرو آنها خواهند توانست از آن، میوهها برچینند؛ 2. مهمتر آن كه، به بردگى گرفتن دیگرى، نه تنها نفىِ بوداگى بالقوه یا جنینى بردگان است، پس اساساً سلب خوبى مطلق، آن چنان كه آیین بودا آن را تأیید مىكند، است، بلكه با مهربانى، هم دردى، و مهربانى فعال در فرونشاندنِ رنج دیگران ناسازگارى ذاتى دارد، و گرایش به سهیم كردن دیگران در شادكامى رحیمانه مشخصه بوداگى است؛ در همان حال، برده با گردن نهادن به بردگى باید در وضعیتى زیست كند كه نشان از سلب بوداگى بالقوه یا جنینى باشد و از اینرو، اساساً نشان از سلب خوبى نیز باشد.
اینك از بحث نظرى رو برمىگردانیم و به بازاندیشى رفتار بوداییان در جهان نوین مىپردازیم. واقعیتى - كه دركار علمى باید بهآن اذعان كنیم - آن است كه فعالان اجتماعىِ بودایى در جهان نوین براى حقوق بشر فعالیت مىكنند. در واپسین قسمت این مقاله، گذرا بعضى از اَشكال معاصر آیین بوداى متعهد در گرایشهاى سیاسى و اجتماعى را مىكاوم. هدف در اینجا آن است كه آیا این جنبشها در عمل به جهتگیرى اخلاقىاى، كه خطوط كلى آن را ترسیم كردم، لباس تحقق پوشاندند یا نه، اگر آرى، از چه راه.
دو مقدمه اساسى عملگرایى اجتماعى بودایى معاصر كه ناگفته ماند از این قرار است: 1. هر انسانى استعداد بوداگى دارد و از اینرو، هر انسانى صاحب ارزش عظیم، و احتمالاً مطلق است و باید او را چنین دید؛ 2. خوب است كه انسانها بوداگى جنینى را نمایان و شكوفا سازند.
مقدمه نخست، یعنى هر انسانى صاحب ارزش عظیم یا مطلق است و باید او را چنین انگاشت، ریشه در این مفهوم دارد كه تولد انسان تولّدى نادره و ارزشمند است، و نتیجه مستقیم آن این است كه زندگى انسان زندگى نادره و ارزشمند است، زندگىاى با ارزش عظیم. پاسدارى كردن، پروردن، و توجه كردن به سعادت زندگىِ نادره و ارزشمند تنها یك فهم عرفى است. اینْ پاىبَستِ بسیارى از فعالیتهاى عملگرایانه بودایى براى آزادى از بیداد، جامعه باز سیاسى و دموكراتیك، آزادى دینى، عدالت اقتصادى، عدالت اجتماعى، و مانند آن است. همینْ پایه بودایى فعالیت بوداییان آسیایى است، كه غالباً در این راه با دلى آرام زندگى، آزادى، یا سلامت خود را به خطر مىاندازند. و بسیارى از این فعالیتها از دیدگاه غربى «فعالیتهاى حقوق بشرمحور» خوانده مىشود. بعضى از این نمونهها را بررسى مىكنیم:
شورانگیزترین فعالیتِ اینچنینى در ویتنام، برمه، و تبت هست، در این كشورها، كه تا به امروز شعله جنگ به خاموشى نگراییده، شمار زیادى از بوداییان در پاسدارى، مهرورزى و پرستارى از سعادت زندگى ارزشمند بشرى به هر خطرى دست زدهاند. در هر یك از این موارد، بوداییان با به خطر انداختن زندگى خود مىكوشند تا رژیمهاى سیاسى بیدادگرى را كه زندگى و سعادت بشر را تهدید و نابود مىكند، نپذیرند یا سرنگون كنند. در هر سه مورد، بوداییان جامعه سیاسى باز را اساسِ سعادتِ بشر دیدهاند. در برمه، در سال 1988، رهروان و دانشپژوهان بودایى با راهپیمایى در خیابانها خواستار دموكراسى و پایان حكومت سركوبگر نظامى شدند. رهبر آنها، اُنگ سن سوكایى،(41) سالها در خانهاى حبس بود، اما به جنبش پشت نكرد. او و پیروانش، تا هنگام نگارش این مقاله، از خطر لحظه به لحظه زندان یا بدتر از آن به خاطر مبارزه دلیرانهشان با رژیم حاكم استقبال كردند. در تبت، دالایى لاما با تلاشى خستگىناپذیر جنبش آزادىبخش تبت را رهبرى مىكند و علىرغم تمامى مخالفتها آزادى مردم تبت را با روش عدم خشونت جستوجو مىكند. در ویتنام، در طى جنگ، رهروانِ زن و مرد، و توده مردم براى یافتِ آزادى در عملِ به دین بودایى به خیابانها ریختند، و سرانجام رژیم دیئم(42) را سرنگون كردند. در سالهاى بعد، در هنگامه جنگ، آنها براى پایان دادن جنگ و حمایت از مردم ویتنام از هیچ نوع عملِ عارى از خشونتى، كه بتوان تصور كرد، فروگذارى نكردند. در ویتنام و تبت، نزاعهاى سیاسى از نزاعهاى دینى جدایىناپذیر بوده و است. اینكه در هر سه مورد بوداییان به خطر تن دادهاند و اغلب در این مبارزه، به ویژه در ویتنام و تبت، از زندگى خود گذشتهاند به قوت اثبات مىكند كه دقیقاً این ارزشها چه ژرفایى دارند و تا چه اندازه اساسى دانسته شدهاند.
بوداییان امبدكریت(43) هند، كه پیشتر از طبقه نجس بودند، به دلایل روشن اجتماعى، یعنى براى مخالفت با نظام طبقاتى و مفاهیم كمابیش مقبول آن از لحاظ معنوى و سیاسى، و انگهایى چون نجس و خارج از طبقه (كاست)، از آیین هندو به آیین بودا تغییر آیین دادند.
این بوداییان براى آنكه بگویند آیین بودا زندگى تكتك انسانها را نادره و ارزشمند مىشمارد نیازى به مفهوم كاملاً مترقى بوداسرشتى نمىدیدند. به نظر آنها انكار نظام كاستى و اذعان ضمنىِ بودا به تساوى انسان براى دستیابى به آن كافى بود. آنها براى تساوى انسان، تغییر اجتماعى بر پایه ارزشهاى تساوىطلبى، اعتلاى سعادت و شكوفایى استعداد آیین بودا را مهمترین ابزار مىدیدند. آیین بودایى كه آنها معمار آن هستند، در درجه نخست راهى اجتماعى و مبارزه سیاسى، و در درجه دوم راهى معنوى است.
سرودایه سرمادانه(44) در سرىلانكا كمابیش این گونه است؛ یك سازمان بودایى بزرگ براى «توسعه» دهكدههاى رو به زوال سرىلانكا، كه بر پایه ارزشهاى بودایى و نه ارزشهاى كاپیتالیستى یا ماركسیستى فعالیت مىكنند. دكتر اى. تى. اریهرتن،(45) رهبرِ آن سازمان، آزادى معنوى را خوبى نهایى مىداند، اما معتقد است مردمى كه از فقر طاقتفرسا و بیمارىهاى اجتماعى و روانى رستهاند به آسانى مىتوانند به آن برَسَند و در واقع، شكوفایى سعادت افراد در همه ابعاد، آزادى معنوى را افزایش مىدهد (كه میانهروى، فرزانگى، و همدردىِ راه میانه بودایى مرزهاى آن را رسم كرده است). از اینرو، دكتر اریهرتن از حق غذا، حق محیط پاك و سالم، حق «شغل» كامل (در برابر «استخدام» كامل) و مانند آن سخن مىگوید.
در تایلند، سولاك سیوركسه(46) سازمان و جمعیتهاى فعال غیرحكومتى بسیارى را در حمایت از فقرا، ستمدیدگان، و آنان كه حقوقشان پامال شده (چنان كه خود او بیان مىكند) بنیاد نهاده است. سولاك چندینبار به اتهام خیانت و به خاطر سخنرانى انتقادى بىباكانه به نظامىگرى، ستم، و حكومت استبدادى محاكمه شده است.
سرانجام، در این فهرست بسیار گزینشى، باید از رهروان زن و شبهرهروان زن بودایىِ شرق و غرب نامى به میان آورم كه، براى چیرگى بر ستم هزارساله نهادهاى بودایى تشكیلاتى را بنیاد نهادند - وبهخاطرارزش متعالى بودایى، یعنى آزادى معنوى - دراین راه شاخههاى مترقىتر آیین بوداى پراكنده درجاىجاى جهان آنهارا فعالانه حمایتمىكنند.
فعالیت همه این افراد در قلمرو برنامه حقوق بشر جاى مىگیرد، چنان كه مقدمه نخست توجیه مىكند (هر انسانى استعداد بوداگى دارد و از اینرو صاحب ارزش عظیم و احتمالاً مطلق است و با او باید چنین رفتار كرد) آنها براى آزادى دینى، جامعه باز سیاسى، كمترین حد عدالت اقتصادى، كرامت انسان، تساوى انسان، و مانند آن فعالیت مىكنند. میلیونها بودایى در این راه گاه تا پاى جان پیش مىروند. آیین بودا در جهان مدرن نیرویى است كه شایستگى خود را آشكار ساخته است ومیلیونها نفر با الهام ازآن با شیوههایى عارى از خشونت براى دستیابى به حقوق بشر خود را به خطر مىاندازند.
مقدمه دوم، كه پاىبست عملگرایى اجتماعى بوداییان معاصر است، اعتقاد به حسن این نكته است كه انسان بوداگى جنینى را آشكار و شكوفا سازد. این مقدمه را بعضى از بوداییان (به خصوص رشوكوْسى - كاى(47) و سوكا گاكایى(48)) و تیچ نهات هنه به صراحت بیان كردهاند، اما در كل، اغلب مقدمه ناگفته عملگرایى بودایى است. باید توجه داشت كه این مقدمه نتیجه نظریه وظیفهگروانه اخلاقیات بودایى است، یعنى این نظریه كه «هر فعلِ حاكى از سرشت بوداگى (فرزانگى و همدردى)، فعل خوبى است». در اینجا دیدگاهى كه به كرّات در سنت بودایى آمده، یعنى اینكه شخص پیش از آنكه براى سعادت دیگرى عمل كند نخست باید خود را از توهم خود آزاد كند، یا صریحاً انكار شود یا ندیده گرفته شود، و بر جاى آن این نظرگاه نشسته كه بوداگى چیزى نیست كه فرد آن را بعدها، در پایان راه دراز بیابد، بلكه در عوض آن را اكنون، در همین لحظه تا آنجا كه مىتواند نمایان مىسازد و در چنین كارى فردى كه براى بودا شدن در مجاهده است بودا را واقعیت مىبخشد (به عبارت دیگر، راه و هدف فرومىریزند).
هر نوع متصور از عملگرایى اجتماعى معنوى، تا زمانى كه نمودارى نافرجام از فرزانگى و همدردى است، به مددِ این مقدمه دومشدنى است. در واقع، افعال گوناگونِ عملگرایان بودایى تقریباً بىشمار است و همه فعالیت حقوق بشر پیشگفته را دربرمىگیرد، علاوه بر آن موارد ذیل نیز از مصادیق آن است: حمایت از حیوانات، حمایت از كره زمین، ضدیت با جنگ و نبرد هستهاى، ایجاد احترام و همدلى بین مخالفان سنتى، حمایت از افراد در حال مرگ، حمایت از بىخانمانها، حمایت از بیماران مبتلا به ایدز و موارد بسیارى دیگر. این فعالیتهاى گوناگون نیز مصادیق ارزشهاى اخلاقى بودایى سنتىاى چون همدردى و عدم خشونت است. بدینسان، حمایت از كره زمین عملى برخاسته از نیاز فورى حمایت از بافت زایشى همه زندگان است، و عمل تساوى زن و مرد و حمایت از زن، برانگیخته از همدردى با زنان ستمدیده و گرایش به حضور سرشارتر زنان در عمل بودایى است. از دیدگاه بودایىِ نوین، این همدردى و توجه به دیگران، اگر با ملایمت، نگرانى، نوعدوستى و مانند آن ابراز و پىگیرى شود، ظاهراً به خوبى مىتوان نشانههاى شخصى را دید كه در مجاهده براى بودا شدن بودا را واقعیت مىبخشد.
مقدمه دوم نیز به عنوان اساسِ عملگرایى اجتماعى بودایى، یعنى اینكه خوب است انسانها بوداگى جنینى را اظهار و شكوفا سازند، نشان مىدهد كه چرا عمل حقوق بشر بودایى سرانجام از اَشكال دیگرِ عمل اجتماعى جدایىناپذیر است. هر عملگرایى اجتماعى بودایى مصداقى از مهرورزى و همدردى نسبت به موجودات رنجآلودى است كه فرد را وقتى كه در حالِ واقعیتبخشى بوداگى جنینى است، بیش از پیش شكوفا مىكند. موجوداتِ در رنج موجودات در رنجند؛ آیین بودا
دانشمندان غالباً چنین انگاشتهاند كه حقوق بشر در آیین بودا نمىتواند جایى داشته باشد؛ ظاهراً خود مفهوم «حقوق»(2) مستلزم فردیّت(3) و اثبات خود(4) است، ارزشهایى كه با آیین بودا همسازى ندارند. با این همه، بوداییان متعهد در جهان معاصر با طیب خاطر تعبیر «حقوق بشر» را به كار مىبندند. اما دنیاى مفهومىاى كه تعبیر «حقوق بشر» بودایى در آن جاى دارد با دنیاى حاكم غربى از جهاتى مهم مغایر است.
1. در عمل، حقوق بشر بودایى را معمولاً براى كل جامعه و كمتر (هر از چند گاهى) براى افراد پدید آوردهاند؛ 2. حقوق بشر بودایى از ادبیات اثباتِ خودْ روىگردان است و در عوض، در دفاع از ستمدیدگان و حمایت مهرورزانه از آنها سخن مىگوید؛ 3. اخلاق بودایى داراى بنیاد اخلاقِ غیررقابتى است و «خوبى كردن» به كسى را به بهاى آسیب به دیگرى روانمىشمرد؛ 4. با آنكه در آیین بودا شخص به معناى غربى «فرد» نیست، اما بسیار قدر و ارزش دارد، زیرا مىتواند به بوداگى راه بَرَد؛ 5. بوداییان در دنیاى معاصر با برداشتى كه از پیوستگى(5) دارند به بسیارى از عوامل سیاسى و اجتماعى به عنوان بستر آزادى معنوى اهمیت مىدهند؛ 6. «خوبى كردن» به انسان نمىتواند دلیل موجّهى براى آسیب به غیرانسان یا آسیب به بافتِ زایشى حیات باشد. اینك با دقت بیشتر این موضوعات را بررسى مىكنیم.
من بیشتر از منابعى استفاده خواهم كرد كه یك بودایى ویتنامى به آنها دسترسى دارد. ویتنام تنها كشور سنتى بودایى است كه در آنجا هر دو شاخه آیین بودا، یعنى تیرواده(6) و مهایانه(7) شكوفه داده است (البته، ویژگى آیینبوداى معاصر غربى نیز چنین است). پس، بودایى ویتنامىاى چون تیچ نهات هانه،(8) كه در بحث حاضر بسیار از او تأثیر پذیرفتهام، بیشتر مىتواند از منابع و مفاهیم تیرواده و مهایانه، به ویژه تعالیم كلیدى و محورىاى چون چهار حقیقت عالى(9) و زنجیر علّى،(10) از تعالیم بودا شاكیه مونى، و از مفهوم بوداسرشتىِ(11) آیین بوداى مهایانه، استفاده كند و چنین نیز كرده است. دست آخر، بوداسرشتى البته تنها دیدگاه مهایانه است، زیرا مهایانه آن را در مطالب بودایى آغازین جاى داده است. آنچه خواهم گفت احتمالاً سخن تقریباً تازهاى است، اما به نظرم در امتداد تعالیم ریشهدار و ستایشبرانگیز بودایى است.
مشهور آن است كه مفهوم حقوق بشر ریشه در فرهنگ غرب دارد. در واقع، تأكیدى كه مغربزمینیان در عرصه ارتباطات سیاسى بینالمللى بر اهمیت حقوق بشر دارند، از نگاه غیرغربیان چهبسا تحمیلِ ناخوشایند ارزشهاى غربى بر فرهنگها یا ملتهاى داراى ارزشهاى دیگر و [حتى] متضاد است، و از اینرو، زیر بارِ آن نمىروند. افزون بر این، به وضوح ردّ پاى رشد مفهوم حقوق بشر غربى را مىتوان در اندیشه سیاسى لیبرالى غربى، نهضت پروتستان و رنسانس، و در آخر، در برداشت كتاب مقدس از انسان یافت. پس مفهوم حقوق بشر با اندیشهها و ارزشهاى یهودى - مسیحى ارتباطى ناگسستنى دارد. لزوماً دلیلى نداریم كه فكر كنیم همین ارزشها در ادیان و فرهنگهاى دیگر وجود دارد و یا همساز و همخوان با ارزشهاى آنها است. با نظر به اختلاف بسیار زیادى كه مسیحیان و بوداییان درباره انسان دارند، به طور خاص مستدل مىتوان آیین بودا را نافى مفهومِ حقوق بشر انگاشت.
چنین برداشتى بجا و درست است. چنانكه مشهور است، شمارى از بوداییان و دانشمندان بودایى از منظر مفاهیم و ارزشهاى بودایى دیدى منفى به خودِ مفهوم حقوق بشر داشتهاند (نك. اُنو؛(12) سانتیكرو(13)). من با دلمشغولىهاى اینان بسیار همدلى مىكنم، هرچند بهنظرم آنها را مىتوان بهگونهاى رضایتبخش مطرح كرد. آن دلمشغولىها كدامند؟ به نظرم مراد آنها به خوبى در نقل قول زیر آمده است. در سال 1956 ویلیام ارنست هاكینگ(14) چنین نوشت: «انسانهاى آزاد، كه مدافع حقوق خودند، بهترین میوه مدرنیتهاند» (به نقل از رانر
15) 1). در اینجا دو مشكل در پیش روى یك بودایى قرار دارد: 1. مفهوم فرد مستقل، به عنوان جزیرهاى جدا و مجزا، جایى در جهانبینى بودایى ندارد. به نظر یك بودایى، تأكید غربیان بر فرد (الف)
” به نظر یك بودایى، تأكید غربیان بر فرد (الف) تكیه بر چیزى است كه وجود ندارد و هیچ گاه نمىتواند وجود داشته باشد؛ و (ب) مشكل كانونى انسان، یعنى خودمدارى(16) و گرایش به خودبینى(17) را بىامان تشدید مىكند. چنان كه بوداداسه(18) بیان مىكند: دموكراسى لیبرال آزادى مطلق است و به روشنى تعریف نمىكند كه آزادى به چه معناست. اینامر به آلودگىهاى موجود درمردم این امكان را مىدهد تا طبقِ نیروى آلودگى بتوانند از وضعیت آزادبودن سودبرند... “
تكیه بر چیزى است كه وجود ندارد و هیچ گاه نمىتواند وجود داشته باشد؛ و (ب) مشكل كانونى انسان، یعنى خودمدارى(16) و گرایش به خودبینى(17) را بىامان تشدید مىكند. چنان كه بوداداسه(18) بیان مىكند:
دموكراسى لیبرال آزادى مطلق است و به روشنى تعریف نمىكند كه آزادى به چه معناست. اینامر به آلودگىهاى موجود درمردم این امكان را مىدهد تا طبقِ نیروى آلودگى بتوانند از وضعیت آزادبودن سودبرند (بهنقل از سانتیكرو: 176).
2. بافت معنایى مفهوم حقوق بشر از نگرش رقابتى وسیعتر است: من در مقابل شما، من در مقابل آنها، من در مقابل حكومت، من در مقابل جهان! قهرمانان داستانهاى غربى اینگونه ترسیم مىشوند. به وضوح، مشكل نخست، یعنى تأكید بىاندازه بر خود، در اینجا نیز سربرمىآورد، اما بیش از آن، خودِ نگرش رقابتى مشكلآفرینى مىكند. با نظر به این كه بوداییان واقعیت بنیادین زندگى را وابستگى دوسویه(19) و پیوستگى فراگیر مىدانند، بىاندازه غیرطبیعى و بىثمر است كه حصارى میان افراد و گروهها بكشیم، آنها را در برابر هم قرار دهیم، و آنگاه انتظار داشته باشیم كه چیز خوب، چیزى كه سرانجام شدنى است، پدیدار شود. حال چگونه مىتوان به این مسائل پاسخ داد؟
پیش از كندوكاو در این موضوعات بسیار ژرف فلسفى، به بررسى چهار نكته نسبتاً ساده مىپردازم:
1. البته قسمت اعظم تفكربودایى در دنیاى باستان و قرون وسطا ساخته و پرداخته شده است. با این وجود، اكثر كشورهاى بودایى، خوب یا بد، در حال امروزى شدن هستند. با امروزى شدن اندیشه بودایى، مفهوم هستهاى پیوستگى ابعاد تازهاى به خود گرفته است. بسیارى از رهبران بودایى معاصر، پیوستگى متقابل را تنها نشاندهنده - محض نمونه - ارتباطات كلاسیك بین دوازده حلقه زنجیر تولید مشروطى كه ما را از زندگى به مرگ، و به زندگىهاى بىشمار آینده مىبَرَد، نمىدانند. دیدگاههاى نوین درباره پیوستگى متقابل حاكى از این برداشت آشكار است كه بسیارى از استادان بودایى با آن كه روشنشدگى را مقصد و مقصود زندگى معنوى و مهمترین جنبه زندگى بشر مىشمارند، اما این جنبه زندگى را از هیچ یك از جنبههاى دیگر زندگى چون جنبههاى اقتصادى، اجتماعى، سیاسى، روانشناسى، فرهنگى، و مانند آن جدا نمىكنند. بدینسان، بوداییانى، كه به آرمان سنتى روشنشدگى(20) دل دادهاند، اخیراً بىاندازه به دیگر جنبههاى زندگى انسان، كه مستقیماً بر تلاشها و آرمانهاى معنوى افراد تأثیر مىگذارند، اهمیت مىدهند.
بدین ترتیب، بسیارى از فعالان اجتماعى بودایى معاصر (كه از آنها بیشتر سخن خواهم گفت) رشتهاى مطلق از نیازها را قبول دارند. فعالان اجتماعى بودایى، با الگویى چون بودا كه براى سیر كردن گرسنهاى سخنرانىاش را ناتمام گذاشت، سلسلهاى از نیازها را تأیید مىكنند كه از آن جملهاند: (الف) حراست و حفاظتِ حیات كه بسیار بنیادى است؛ (ب) نیازهاى طبیعىاى چون صلح و امنیت عادلانه، بنیاد مادى مناسب براى زندگى، از جمله غذا، مسكن، و مانند آن؛ (ج) نیازهاى روانى و اجتماعى، مانند آموزش و پرورش، حراست از منزلت و شأن انسان در جامعه، و مانند آن؛ و سرانجام (د) آزادى معنوى. راهیابى به آزادى معنوى بسیار دشوار است، و بر پایه نیازهاى اجتماعى، اقتصادى، روانى و سیاسى استوار است. تا هنگامى كه در جاىجاى زمین آتش جنگ شعلهور است، كسى به روشنشدگى نمىرسد. خود بودا روزه را سدّ راه روشنشدگى مىدید، لذا از آن دست كشید. بدینسان بوداییانِ جویاى منافع اجتماعى، اقتصادى، و سیاسىِ ویژه انسان، یعنى منافعى كه با برنامه فعالان حقوق بشر همپوشى نسبتاً زیادى دارد، سرمایهاى تازه در كف دارند.
2. بىتردید، آن دسته از رهبران بودایى، (خصوصاً، دالاى لاما،(21) تیچ نهات هانه و سولاك سیورسكه(22)) كه ارتباطى بسیار گسترده با جامعه جهانى دارند، در سخن از حقوق بشر هیچ تردیدى از خود نشان نمىدهند؛ در گفتارها و نوشتارهاى خود زیاد از این زبان یارى مىگیرند. این افراد در درجه نخست، رهبرانى معنوى، و در درجه دوم، رهبرانى اجتماعى - سیاسىاند. آنها بر آن نیستند كه نمىتوان از مفهوم «حقوق بشر» استفاده كرد. آنها با زبان و قلم خود آن را برگزیدهاند: بوداییان مىتوانند براى كار با مفهوم حقوق بشر راهى بیابند.
3. درباره ارتباط مفهوم حقوق بشر با نگرش رقابتى: حقیقت آن است كه برنامه حقوق بشر در نگرش رقابتى نقش گریزناپذیرى دارد؛ این برنامه تنها درباره گروه یا فردى علیه گروه یا فردى دیگر است. اما بیایید باریكبینانهتر كندوكاو كنیم. برنامه حقوق بشر حراست از گروهها و افراد در برابر گروهها و افراد قدرتمندتر است و بس. آیین بودا، از آغاز تا به امروز، با تأكید بر مهرورزى و همدردى، براى حراست و مساعدت مستمندان و ستمدیدگان به مهرورزى فعّال اعتقادى ژرف دارد. میتّه سوته(23) مىگوید: «دقیقاً همانطور كه مادر در نگاهدارى یگانهفرزندش حتى از جان خود مىگذرد، با این حال دلِ بىكرانش را به همه موجودات مىپرورد» (راهوله
24) 97). اگر حقوق بشر عبارت است از حمایت و یارى نیازمندان، آیین بودا هیچ مخالفتى با این هدف ندارد. 4. حقوق بشر، آن چنان كه امروزه از آن در عرصه جهانى بحث مىكنیم، تنها بر فرد تأكید نمىورزد. برنامه حقوق بشر به همان اندازه كه در ارتباط با جوامع و گروههاى درونىِ آن است، در ارتباط با افراد است، پس حقوق بشر حتى در بیرون از بافت بودایى، بیش از اندازه بر فرد تأكید نمىكند، و چنین چیزى را هم نباید به آن نسبت داد.
حال با نگاهى ژرفتر به مسئله و براى حلّ مسائلى درباره فردیت و نگرش رقابتى كه دراین بحث مطرحند، باید به بررسى بعضى ازمسائل بنیادى اخلاق اجتماعى بودایى بپردازیم.
نخست، جایگاه فرد را در آیین بودا مىكاویم. مىتوان با بررسى رابطه فرد و جامعه این مطلب را در طول كار ما كاوید. در اینجا سؤال این است: آیین بودا در كل چه میزان به فرد و جامعه اهمیت مىدهد؟ آیا به یكى بیش از دیگرى اهمیت مىدهد؟ آیا یكى را فرع بر دیگرى مىشمارد؟
بنابر آیین بودا، همچنین بنابر هر نظام فلسفى، پاسخ به این سؤال اخلاقى اجتماعى، ریشه در انسانشناسى دارد. به نظر آیین بودا، مهمترین مفهوم براى فهم انسان، مفهوم ناخود(25) است. پیش از هر چیز باید بگویم آیین بودا خودِ فردى و مستقل را نفى مىكند، اما آن چنان كه بعضى از مفسران غربى گمان كردهاند، این بدان معنا نیست كه فرد در آیین بودا اهمیتى ندارد و بنابراین، جامعه و مطالبات آن باید بر او فرمان براند. برعكس، چنان كه تیچ نهات هانت مثل همیشه بیان مىكند،
” من در مقابل شما، من در مقابل آنها، من در مقابل حكومت، من در مقابل جهان! قهرمانان داستانهاى غربى اینگونه ترسیم مىشوند. به وضوح، مشكل نخست، یعنى تأكید بىاندازه بر خود، در اینجا نیز سربرمىآورد، اما بیش از آن، خودِ نگرش رقابتى مشكلآفرینى مىكند. با نظر به این كه بوداییان واقعیت بنیادین زندگى را وابستگى دوسویه(19) و پیوستگى فراگیر مىدانند، بىاندازه غیرطبیعى و بىثمر است كه حصارى میان افراد و گروهها بكشیم، آنها را در برابر هم قرار دهیم، و آنگاه انتظار داشته باشیم كه چیز خوب، چیزى كه سرانجام شدنى است، پدیدار شود.... “
نا خود به معناى آن است كه خود از اجزاى ناخود ساخته شده است. بهعبارتى دیگر، شخص درزمان حال نه تنها ساخته خاطرهها وامیالِ ساختهشده در گذشته، بلكه ساخته بسیارى از اجزاى مادىِ یكىشده با بدن او، كه ساخته محیطند، و بسیارى از حالات، نگرشها، و مانند آن، كه ساخته جامعهاند، نیز است. بوداداسه از ناخود و پیوستگى، مفاد روشن اخلاقِ اجتماعى را استنتاج مىكند:
هركسى میوه جامعه است و از لحظهاى كه از مادر زاده مىشود، حتى از زمانى كه درشكم مادر است، دربندِ قراردادهاى اجتماعى است (بهنقل از سانتیكرو:167).
در تفكر مهایانه، بىتردید جامعه نیز از خود، تهى است و از اجزاى ناجامعه، یعنى افراد بشر بنیاد نهاده شده است. بدینسان فرد و جامعه در كُنشى دوسویه معمار یكدیگرند. در چشمانداز بودایى، از آنجا كه فرد و جامعه در كُنشى دوسویهاند، اساساً ناراست است كه آنها را در تضاد با یكدیگر بدانیم. چیزهایى كه از هم جدا و مستقل نیستند نمىتوانند در تضاد با یكدیگر باشند. از اینرو، از آنجا كه فرد و جامعه عمیقاً در كُنشى دوسویهاند، هیچگاه نمىتوان ارزش یكى از آن دو را از ارزش دیگرى جدا كرد. حال كه چنین است، اگر در آیین بودا اهمیت فرد یا جامعه را بیش از دیگرى بینگاریم، به تلاشى كاملاً بىثمر دست زدهایم. پس در آیین بودا نه فرد مىتواند به حق بر جامعه فرمان برانَد، یا با رفتارش آن را نفى كند، و نه جامعه بر فرد. در نتیجه، بهتر از همه آن است كه به آرمان نهایى، كه ارزشهاى موجود در خود آیین بودا بنیان آن است، بنگریم: پایاندادن به رنج و برشكفتن بیدارى در همه. جامعه و فرد در برابر این ارزشها، به یك اندازه مسئولند، و به یك اندازه هم باید به آنها عمل كنند و در آنها سهیم باشند. چنانچه خواهیم دید، این دیدگاه براى اخلاق اجتماعى بودایى نتایجى مهم دربردارد.
اینك باریكبینانهتر این دیدگاه را مىكاویم كه گفتمان «حقوق بشر» باید مستلزم نگرشِ رقابتى و متضاد باشد، و بنابراین، در آیین بودا، به عنوان آیینى كه تضادگرایى را رد مىكند، نباید هیچ جایى براى گفتمانِ «حقوق بشر» وجود داشته باشد.
بنیان اخلاق اجتماعى بودایى را به روشنترین شكل مىتوان در پنج دستور به رهرو جاى داد. در همین پنج دستور مىتوان دید كه بوداییانِ سنتى از حقوق هیچ سخن نمىگویند، اما به تعبیرى، بر وظایف(26) یا تكالیف(27) انگشت مىنهند. این تكالیف، به بیانى ساده، عبارتند از: تعهد مىكنم به جا آورم دستورِ 1. خویشتندارى از كُشتن زندگان؛ 2. خویشتندارى از گرفتن چیز دادهنشده؛ 3. خویشتندارى از كامجویى ناروا؛ 4. خویشتندارى از دروغگویى؛ 5. خویشتندارى از آشامِ مستىآور و فراموشىزا (سدّتیسه
28)). فرد به خاطر خود و دیگران این بندها و محدودیتها را با دلى آرام بر خود مىبندد. از اینرو، این دستورات بسان سلسله جالبى از كُنشها و واكنشها فرد و جامعه را بنیاد مىنهند. اما توضیح این مطلب: محض نمونه، فرد تصمیم مىگیرد و بر آن مىشود كه به دستور نخست عمل كند. فرد با نكشتن زندگان نه تنها از آسیبرسانى به دیگران پرهیز مىكند، بلكه از آسیبرسانى به خود نیز اجتناب مىورزد، او با مجاهده و مهارِ عادات به چنین كارى دست مىزند (عاداتى كه از آسیبرسانى به دیگران درگذشته و یا از قدرت شرطىشدگىِ نقضِ تربیت فرد یا جامعه پىریزى شدهاند)، بدینسان با شرطىزدایىِ آن عادات، و از این رهگذر با كاستن قدرت ساخت آینده خود، خود را از افتادن در دامِ سنساره(29) حفظ مىكند. بدینسان، این دستورات، با آنكه مؤید قدرت زیاد شرطىسازى (از جمله، قدرت [شرطىسازى ]جامعه در ساختن انسان)اند، در همان بافت فرد را آنقدر توانا مىبینند كه بتواند با تصمیم و تلاش بىامان از خود شرطىزدایى كند.
توجه داشته باشید كه این دستورات راه خود را یكراست از میان فرد و جامعه باز مىكند. بىتردید جامعه خوب جامعهاى است كه افرادِ آن به دیگران آسیب نرسانند، دزدى نكنند، دروغ نگویند، و مانند آن، اما از نظرگاه بودایى همین نكته به نحو اجتنابناپذیرى درباره فرد نیز صدق مىكند. بدینسان، نه تنها هیچ تعارضى بین خیر فردى و خیر اجتماعى وجود ندارد، بلكه یكى و عین همند.
بوداداسه در تفسیر اخلاق(30) این همانندى را تأیید مىكند. او اخلاق را با پكتى(31) یكى مىگیرد، كه مترجمِ اثر او آن را «معمولى و طبیعى» معنا كرده است. بوداداسه مىگوید، «اخلاق به معناى پكتى است». و پكتى به معناى در تضاد با دیگرى و در تضاد با خود نبودن است، یعنى به بار نیاوردنِ رنج براى خود و دیگران (به نقل از سانتیكرو: 171).
اینك، علىالاصول، در تفكر غرب، مفهومِ «حقوق» و نیز مفهوم «تكالیف» دستكم در قالب تعارض بالقوه فرد و جامعه شكل گرفته است: «حقوق» آن چیزى است كه جامعه، یا دیگران، مدیون من هستند، و «تكالیف» آن است كه من مدیون جامعه، یا دیگرانم. جامعهاى كه «حقوق» من را رعایت نمىكند جامعه خوبى نیست، و من اخلاقاً حق دارم جامعه را متقاعد سازم كه «حقوق» من را رعایت كند. به همین صورت، اگر به بعضى از «تكالیف» اساسى عمل نكنم، جامعه نیز حق دارد مرا محدود كند یا مجبور كند، مانند مالیات دادن به حكومت، یا خوددارى از آسیب به دیگر شهروندان. اما زبانِ دستورات بودایى زبان تكلیف است: من تعهد مىكنم به شما آسیب نرسانم. دستورات درباره این كه شما به من آسیبى نرسانید ساكتند!
اما این مسئله را از نظرگاه فلسفى بررسى كنیم:
از نظرگاه فلسفى، بیان تلویحىِ این دستورات آن است كه یك جامعه خوب جامعهاى است كه افراد آن به هم آسیب نرسانند، دزدى نكنند، دروغ نگویند و مانند آن. این به نوبه خود دالّ بر این است كه افراد یك جامعه خوب به حق باید انتظار داشته باشند كه آزار نبینند، مورد دستبرد قرار نگیرند و مانند آن. حال، چه بتوان چنین چیزى را «حق» نامید یا ننامید، اما بىتردید آن چیز در عمل در حالِ نزدیكى به آن مبنا است، گرچه از حیث نظرىِ محض چنین نیست. این نكته به طور خاص درست است زیرا، چنان كه دیدهایم، از نظرگاه بودایى، جامعه باید به پایان دادن رنج و شكوفا كردنِ بیدارى در همه سهیم باشد. از آنجا كه جامعه خوب بستر نیلِ به این اهداف را پدید مىآورد، فرد كاملاً دلیل موجّهى دارد براى آنكه ادعا كند كه این حق اوست كه در چنین جامعهاى زندگى كند. اما از آنجا كه جامعه و فرد در كنش و واكنشى ژرف قرار دارند و یكدیگر را بنیاد مىنهند، فرد نیز مكلف است در ساخت و بناى یك چنین جامعهاى یارىرسان باشد.
كوتاهسخن آنكه، اگر این پنج دستور را كه به اخلاق اجتماعى بودایى راه مىبَرَد، انتخاب كنیم، به نظر مىرسد آنها تعریفى تلویحى از جامعه خوب به دست مىدهند، چونكه افراد آن جامعه همزمان صاحبِ حقوق و تكالیفند: نه به دیگران آسیب رسانند، و نه دیگران به آنها آسیب رسانند، نه از دیگران دزدى كنند، و نه دیگران از آنها دزدى كنند، نه دروغ بگویند، و نه دروغ بشوند، و مانند آن. اما، اینگونه «حقوق» از اساس با «حقوق» در نظریه سیاسى غرب تفاوت دارد، زیرا آنها از اساس غیررقابتىاند. یعنى، آن حقوق غیررقابتىاند
” فعالان اجتماعى بودایى، با الگویى چون بودا كه براى سیر كردن گرسنهاى سخنرانىاش را ناتمام گذاشت، سلسلهاى از نیازها را تأیید مىكنند كه از آن جملهاند: (الف) حراست و حفاظتِ حیات كه بسیار بنیادى است؛ (ب) نیازهاى طبیعىاى چون صلح و امنیت عادلانه، بنیاد مادى مناسب براى زندگى، از جمله غذا، مسكن، و مانند آن؛ (ج) نیازهاى روانى و اجتماعى، مانند آموزش و پرورش، حراست از منزلت و شأن انسان در جامعه، و مانند آن؛ و سرانجام (د) آزادى معنوى. راهیابى به آزادى معنوى بسیار دشوار است، و بر پایه نیازهاى اجتماعى، اقتصادى، روانى و سیاسى استوار است. تا هنگامى كه در جاىجاى زمین آتش جنگ شعلهور است، كسى به روشنشدگى نمىرسد.... “
تا آنجایى كه تكلیف من در آسیبنرساندن به شما به سود من به عنوان موجودِ سازنده كرمه و ساخته كرمه است؛ هم سود من و هم سود شما در آسیبنرساندنِ من به شما به بار مىنشیند. همچنین، «حق» من، اگر بخواهم آن را به این نام بخوانم، در این كه از شما آسیب نبینم این مجال را به شما مىدهد كه با خویشتندارى سودِ خود را بالا برید. با چنین برداشتى، حقوق و تكالیف تقریباً تا مرز یكى شدن به هم پیوستهاند. بوداداسه مىگوید:
بوداییان قرارداد اجتماعى را مىپذیرند و آن را رعایت مىكنند، یعنى اینكه هر كسى در این عالَم، حقوق، وظایف، و تكالیفى دارد كه بسان دانههاى زنجیر به طرزى جدایىناپذیر وناآگاهانه به هم پیوند خوردهاند (بهنقل از سانتیكرو:168).
از این زاویه، از نظرگاه بودایى، دو واژه علىحده «حقوق» و «تكالیف» را مىتوان به بهترین شكلى به كنارى نهاد، وبه روشى واحد از جامعه با «وظایف دوسویه» سخن گفت، كه درآن خوبىهاى فردى وخوبىهاى اجتماعى چنان تفكیكناپذیرندكه وظیفه من نسبت به شما نسبت به من نیز است. با آنكه بوداییان این نكتهرا ازمنظر فلسفى درستترمىبینند، اما جامعه بودایى گویا همچنان مىخواهد با بهكاربستن زبانِ «حقوق» با دنیاى وسیعترى سخن بگوید، زیرا این همان زبانى است كه ما در گفتوگویى جهانى با آن اُنس گرفتهایم.
بنابراین، چنان كه مىبینیم، از نظرگاه بودایى، بین فرد و فرد و نیز بین فرد و جامعه ارتباطى دوسویه و غیررقابتى وجود دارد. در این بافت، اینك باید پرسید، ارزش اخلاقى انسان چیست؟ من خواهم گفت با آن كه در آیین بودا شخص به معناى غربى «فرد» نیست، اما داراى ارزش بسیارى است زیرا مىتواند به مقام بودایى(32) برَسَد. من نشان خواهم داد كه بوداییان مىتوانند از این مفهوم سنتىِ بودایى براى توجیه ارتباط با حقوق بشر استفاده كنند.
البته، انسانشناسى در آیین بودا بىاندازه در تحول و تكامل بوده است. با این حال، همچنان به عنوان یك رشته، پیوسته رو به تكامل است، یعنى این مفهوم كه انسانها داراى استعدادِ روشنشدگىاند، در آیین بوداى آغازین تقریباً مضمر بود و در آیین بوداى بعدى آشكار شد. برخى از تعالیم آغازین كه حاكى از این مفهومند، از این قرارند: 1. بودا به همه آنانى كه گوش شنیدن داشتند تعلیم داد و بندهایى چون طبقه اجتماعى، جنس، تحصیلات یا دیگر ویژگىهاى مَیزآفرین را برداشت (البته، این حركت در آن زمان و مكان بىاندازه نامعمول بود)؛ 2. بنا به گزارشى موثق، انسانها با هر سابقه و پیشینهاى، حقیقتاً، در ایام زندگى بودا از آزادى میوهها چیدند؛ 3. از همه مهمتر، تعالیم بودا تولد انسان را تولدى نادره و ارزشمند شمرد و بر آن كاملاً پاى فشرد، و آن این كه كسى كه از تولد انسانى خود سود بَرَد، و به آیین بودا عمل كند رَه به رهایى بَرَد، زیرا در هیچ یك از پنج سرنوشت دیگر نمىتوان ره به آزادى بُرد.
البته، این اشارات اولیه درباره استعداد انسان، با برافروختن آتش بحثهاى بعدى یكراست این سؤال را آشكار ساخت كه آیا همه انسانها، بىهیچ استثنایى، سرانجام مىتوانند به روشنشدگى راه برند یا نه. كافى است كه بگویم، شاخه مهایانه آیین بودا پس از بحثى نسبتاً زیاد آشكارا مُهر تأیید بر مفهوم بوداسرشتى زد، كه بنابر آن، همه انسانها سرانجام مىتوانند به روشنشدگى ره برند و بدینسان اكنون آنان را باید بودایان جنینى دانست، كه تخم یا جنینبوداگى را در خود دارند (مفهوم بوداسرشتى بیش از این اهمیت دارد، اما به خاطر بحثانگیزى بسیار آن پیشنهاد مىكنم بحث را به این بخش از این مفهوم محدود كنیم).
اخلاق از شكل ابتدایى و نیز كاملاً مترقى این انسانشناسى میوههاى مهمى چید. باید خاطرنشان كنم كه تقریباً تا همین اواخر، اَشكال سنتى آیین بوداى آسیایى گویا به این ثمرات و نتایج ضمنى بىتوجه بودند. احتمالاً پس از بحران مدرنیته بود كه آن ثمرات در چشمها نشست. حتى اكنون هم، آشكارا از آنها بحث نمىشود، گرچه، چنان كه خواهیم دید، طبق آنها عمل شده است.
براى آن كه دریابیم انسانشناسى آیینبودا در اخلاق اجتماعى چه اهمیتى دارد، باید گذرا درباره ماهیت نظریه اخلاقى آیین بودا به بحث نشینیم.
چنانكه اغلب گفته مىشود، بهنظر مىرسد چهار حقیقت عالى دیدگاه غایتانگارانه را نمایان مىكند. نخستین حقیقت عالى، یعنى «رنج»(33)، سرشت ذاتاً ناخشنودكننده وجود انسانرا بیمار مىبیند. دومین حقیقتعالى علتبیمارىرا مىكاود. سومین حقیقت عالى، یعنى ایست رنج این امید را مىپراكند كه این بیمارى را مىتوان از میان برداشت، و چهارمین حقیقت عالى نقشهاى را نشان مىدهد كه با آن مىتوان راه درمان را یافت. خلاصه آن كه، رنج و ناخوشدلى بیمارىاى است كه آیین بودا درمان آن را جستوجو مىكند. به عبارت دیگر، رنج و ناخوشدلى بد است، حال آنكه ریشهكنى رنج خوب است. یك چنین نظرگاهى را به آسانى مىتوان در خانواده نظریات غایتانگارانه اخلاقى جاى داد.
توجه داشته باشید كه ظاهراً خودگروى(34) و نیز سودگروى(35) با شاخصهاى بودایى همخوانى دارند. چنان كه دیدهایم، پیروى از پنج دستور، هم به خاطر خود است و هم به خاطر دیگران: یعنى هم خود و هم دیگران از پاىبندى به این دستورات سود مىبرند. (البته، تا آنجا كه هدف راه بودایى بَركندن خود است، «خودگروى» نام درخورى براى نظریه اخلاقى بودایى نخواهد بود! اما، سودجویى فرد روشنىیافته(36) را عموماً آغازگاه عملىِ بودایى مىشمرند، گرچه در تیرواده و نیز مهایانه پیشبینى مىشود كه توجه به خود تحوّل مىپذیرد، زیرا فرد در عمل رو به بهتر شدن است). با آنكه سودجویى فردِ روشنىیافته در آیین بودا جایگاهى دارد، اما سودرسانى به دیگران بر صدر نشسته است تا آنجا كه هدف عمل بودایى بركندن خود است و ناخودى هماره انتظار مىرود كه در رفتار حاكى از علاقه به سعادت دیگران رخ نمایاند.
اما آیین بودا دو برداشت بنیادى از خوبى دارد: برداشت نخست، چنان كه دیدهایم، بركندن رنج است. برداشت دوم، كه اكنون زمان كاویدن آن است، واقعیتیابى نیروانه،(37) یا بوداگى است. در نگاه نخست، ممكن است بر كندن رنج و واقعیتیابى نیروانه دو نام براى یك چیز بنماید، و بىگمان از جهاتى چنین است (بوداگى همان آزادى از رنج است). اما از نگاهى دیگر آنها از زاویهاى مهم ناهمانندى دارند. با آن كه بركندن رنج خوبىاى است كه در حوزه نظریات غایتانگارانه اخلاقى جاى مىگیرد، واقعیتیابى نیروانه خوبىِ مطلق، یا خوبىِ وظیفهگروانه(38) است. براى آنكه دریابیم چرا نیروانه خوبىِ وظیفهگروانه است باید به انسانشناسى آیین بودا بازگردیم.
خواه همداستان با تیرواده و مهایانه تولد انسان را تولدى نادره و ارزشمند بینگاریم، چرا كه زمینه واقعیتیابى [نیروانه] را به دست مىدهد، یا خواه در كنارِ مهایانه همه انسانها را بوداییان جنینىاى با سرشت بوداگى بدانیم، در هر دو راه پایهاى براى شكل وظیفهگروانه اخلاق داریم. در آیین بودا، بوداگى یا واقعیتیابى بوداگى خیر مطلق است. دو قضیه اخلاقى از این تصدیق زاده مىشوند: 1. هر عملى كه انسان را به روشنشدگى بَرَد عملى نیكو است، و هر عمل زیانبار براى روشنشدگى عملى بد است (این عمل همچنان وظیفهگروانه است)؛ 2. هر فعلى كه نشان از سرشت بوداگى (بینش و همدردى) دارد فعل نیكویى است و هر فعلى كه سد راه سرشت بوداگى باشد فعل بدى است. این رویكردى وظیفهگروانه است، زیرا به نتایج عمل اشاره نمىكند، بلكه حاكى از سرشت ذاتى خود عمل است، چنان كه در مقام تعیین ارزش اخلاقىِ آن عمل، آن را با ارزش
” پیش از هر چیز باید بگویم آیین بودا خودِ فردى و مستقل را نفى مىكند، اما آن چنان كه بعضى از مفسران غربى گمان كردهاند، این بدان معنا نیست كه فرد در آیین بودا اهمیتى ندارد و بنابراین، جامعه و مطالبات آن باید بر او فرمان براند. برعكس، چنان كه تیچ نهات هانت مثل همیشه بیان مىكند، نا خود به معناى آن است كه خود از اجزاى ناخود ساخته شده است. بهعبارتى دیگر، شخص درزمان حال نه تنها ساخته خاطرهها وامیالِ ساختهشده در گذشته، بلكه ساخته بسیارى از اجزاى مادىِ یكىشده با بدن او، كه ساخته محیطند، و بسیارى از حالات، نگرشها، و مانند آن، كه ساخته جامعهاند، نیز است. بوداداسه از ناخود و پیوستگى، مفاد روشن اخلاقِ اجتماعى را استنتاج مىكند: هركسى میوه جامعه است و از لحظهاى كه از مادر زاده مىشود، حتى از زمانى كه درشكم مادر است، دربندِ قراردادهاى اجتماعى است... “
مطلق برابر مىنهند.
اینك به پنج دستورِ ناظر به غیررهرو بازمىگردیم. اكنون مىتوان دید كه نقض دستور نخست، یعنى آسیبرسانى به زندگان، اخلاقاً خطا است، اما نه فقط به خاطر آن كه تولید رنج براى خود و دیگرى از ثمرات آن است، بلكه به خاطر آنكه خود سرشتِ عمل نیز، یعنى آسیبرسانى به زندگان، با سرشت بوداگى ناسازگارى ذاتى دارد. همین نكته درباره دیگر دستورات غیررهرویى نیز صادق است: دزدى كردن، دست به كامجویى ناروا زدن، دروغ گفتن، یا مستى كردن هم براى خود و نیز دیگران رنجآور است و هم تجاوز به سرشت بوداگى است.
با بررسى مفهوم بودایىِ انسان و ویژگى وظیفهگروانه اخلاق بودایى از جهات مهمى دلیل ناهمانندى اخلاق بودایى را با سودگروىِ میل(39) درمىیابیم. در نظرگاه میل خوشىاى كه عملِ خوب براى همه افراد مورد نظر به بار مىآورد، بیش از ناخوشى است. از اینرو، در برآوَردِ عددى فرد همه خوشىهایى را كه براى كسى آورده با همه ناخوشىهایى كه براى دیگران به همراه داشته در ترازو مىنهد و نشان مىدهد كه كدامیك بیش از دیگرى است و فعلى را خوب اخلاقى مىداند كه «بیشترین خوبى را براى بیشترین افراد» دارد. آیین بودا با دو جنبه این رویكرد ناسازگار است.
جنبه نخست آن كه در برآوردِ میل یك عنصر رقابتى وجود دارد؛ خوشى شخص در رقابت با ناخوشى شخص دیگر است. اما اخلاق بودایى از اساس غیررقابتى است. در تحلیل از پنج دستور غیررهرو دیدهایم كه خوبى من را خوبى شما مینگارد، و بالعكس. بدینسان، هدف آیین بودا «بیشترین خوبى براى بیشترین افراد» نیست؛ هدفْ خوبى همه است.
افزون بر این، رنج در آیین بودا تنها یك بدى مطلق است. چیزى كه ناخوشى موجوداتِ مُدرِك را به بار آورد خوب نمىتوان دانست. بدینسان پرهیز از خشونت از نظرگاه آیین بودا ارزش مطلق دارد، نه ارزش نسبى یا وابسته به شرایط. براى آنكه اهمیت این نكته را نشان دهم، نظریه «جنگ عادلانه»(40) را مىكاوم. نظریه جنگ عادلانه غربى مستلزم نگرشى رقابتى است، كه مسلماً در آن وضعیت از شر كمتر [جنگ اخلاقاً حقطلبانه] خوبى زیادترى (محض نمونه، آزادى از حكومت ستمگرانه) پدید مىآید. اما در آیین بودا قطع نظر از هر عمل عرفىاى كه ممكن است در كشورهاى بودایى وجود داشته باشد جنگهاى عادلانه جایى ندارد. شر در یك جامعه به هر اندازه كه زیاد باشد، آیینبودا استفاده از خشونت را براى پالودن شر تجویز نمىكند؛ احتمالاً براى آزادىِ كثیرى از افراد از رنجِ طاقتفرسا آسیبرسانى به تنى چند را روانمىدارد. در حالى كه در یكچنین موردى نظریه اخلاقى میل خشونت را مىپذیرد. این به آن معنا نیست كه بوداییان در حیات تاریخى خود هیچگاه این اصل را زیر پا ننهادهاند. من تنها در پى آنم خودِ اصل اخلاقىِ دستورى را روشنگرى كنم. در واقع، هنگامى كه به ندرت عمل خشونتآمیز در آیین بوداى متعهد چهره مىنمایاند، بوداییان اخلاقستیزى آن را به رسمیت مىشناسند و تلویحاً آن را مىپذیرند. بدینسان، محض نمونه، بوداییانى كه براى پایان دادن جنگ ویتنام جنگیدند و خود را قربانى «صلح» كردند، كرمه بدى را، كه به عنوان نتیجه عمل خشونتآمیز عایدشان مىشد، با دلى آرام پذیرفتند.
جنبه دوم آن كه، رگه وظیفهگروانه اخلاق بودایى گره از مسائلى مىگشاید كه اخلاق میل ناتوان از گشودن آن است. مثال كلاسیك آن بردهدارى است. محض نمونه، اگر بردگان اقلیتىاند كه به بردگى گرفته مىشوند و رنجى بسیار شدید نمىبرند، اما اكثریت با به بردگى گرفتن آنان بسیار شادكامتر شدهاند، بر اساس نظریه میل به سختى مىتوان آن را نااخلاقى شمرد. باید معیار وظیفهگروانه داشته باشیم تا نشان دهیم كه چرا مىتوان یكچنین وضعیتى را نااخلاقى دانست.
از چشمانداز بودایى، بردهدارى به دو دلیل خطا است: 1. احتمالاً شرایط زندگى بردگان به گونهاى است كه مىتوانند آیین بودا را بیاموزند و سلوك دینى كنند و از اینرو آنها خواهند توانست از آن، میوهها برچینند؛ 2. مهمتر آن كه، به بردگى گرفتن دیگرى، نه تنها نفىِ بوداگى بالقوه یا جنینى بردگان است، پس اساساً سلب خوبى مطلق، آن چنان كه آیین بودا آن را تأیید مىكند، است، بلكه با مهربانى، هم دردى، و مهربانى فعال در فرونشاندنِ رنج دیگران ناسازگارى ذاتى دارد، و گرایش به سهیم كردن دیگران در شادكامى رحیمانه مشخصه بوداگى است؛ در همان حال، برده با گردن نهادن به بردگى باید در وضعیتى زیست كند كه نشان از سلب بوداگى بالقوه یا جنینى باشد و از اینرو، اساساً نشان از سلب خوبى نیز باشد.
اینك از بحث نظرى رو برمىگردانیم و به بازاندیشى رفتار بوداییان در جهان نوین مىپردازیم. واقعیتى - كه دركار علمى باید بهآن اذعان كنیم - آن است كه فعالان اجتماعىِ بودایى در جهان نوین براى حقوق بشر فعالیت مىكنند. در واپسین قسمت این مقاله، گذرا بعضى از اَشكال معاصر آیین بوداى متعهد در گرایشهاى سیاسى و اجتماعى را مىكاوم. هدف در اینجا آن است كه آیا این جنبشها در عمل به جهتگیرى اخلاقىاى، كه خطوط كلى آن را ترسیم كردم، لباس تحقق پوشاندند یا نه، اگر آرى، از چه راه.
دو مقدمه اساسى عملگرایى اجتماعى بودایى معاصر كه ناگفته ماند از این قرار است: 1. هر انسانى استعداد بوداگى دارد و از اینرو، هر انسانى صاحب ارزش عظیم، و احتمالاً مطلق است و باید او را چنین دید؛ 2. خوب است كه انسانها بوداگى جنینى را نمایان و شكوفا سازند.
مقدمه نخست، یعنى هر انسانى صاحب ارزش عظیم یا مطلق است و باید او را چنین انگاشت، ریشه در این مفهوم دارد كه تولد انسان تولّدى نادره و ارزشمند است، و نتیجه مستقیم آن این است كه زندگى انسان زندگى نادره و ارزشمند است، زندگىاى با ارزش عظیم. پاسدارى كردن، پروردن، و توجه كردن به سعادت زندگىِ نادره و ارزشمند تنها یك فهم عرفى است. اینْ پاىبَستِ بسیارى از فعالیتهاى عملگرایانه بودایى براى آزادى از بیداد، جامعه باز سیاسى و دموكراتیك، آزادى دینى، عدالت اقتصادى، عدالت اجتماعى، و مانند آن است. همینْ پایه بودایى فعالیت بوداییان آسیایى است، كه غالباً در این راه با دلى آرام زندگى، آزادى، یا سلامت خود را به خطر مىاندازند. و بسیارى از این فعالیتها از دیدگاه غربى «فعالیتهاى حقوق بشرمحور» خوانده مىشود. بعضى از این نمونهها را بررسى مىكنیم:
شورانگیزترین فعالیتِ اینچنینى در ویتنام، برمه، و تبت هست، در این كشورها، كه تا به امروز شعله جنگ به خاموشى نگراییده، شمار زیادى از بوداییان در پاسدارى، مهرورزى و پرستارى از سعادت زندگى ارزشمند بشرى به هر خطرى دست زدهاند. در هر یك از این موارد، بوداییان با به خطر انداختن زندگى خود مىكوشند تا رژیمهاى سیاسى بیدادگرى را كه زندگى و سعادت بشر را تهدید و نابود مىكند، نپذیرند یا سرنگون كنند. در هر سه مورد، بوداییان جامعه سیاسى باز را اساسِ سعادتِ بشر دیدهاند. در برمه، در سال 1988، رهروان و دانشپژوهان بودایى با راهپیمایى در خیابانها خواستار دموكراسى و پایان حكومت سركوبگر نظامى شدند. رهبر آنها، اُنگ سن سوكایى،(41) سالها در خانهاى حبس بود، اما به جنبش پشت نكرد. او و پیروانش، تا هنگام نگارش این مقاله، از خطر لحظه به لحظه زندان یا بدتر از آن به خاطر مبارزه دلیرانهشان با رژیم حاكم استقبال كردند. در تبت، دالایى لاما با تلاشى خستگىناپذیر جنبش آزادىبخش تبت را رهبرى مىكند و علىرغم تمامى مخالفتها آزادى مردم تبت را با روش عدم خشونت جستوجو مىكند. در ویتنام، در طى جنگ، رهروانِ زن و مرد، و توده مردم براى یافتِ آزادى در عملِ به دین بودایى به خیابانها ریختند، و سرانجام رژیم دیئم(42) را سرنگون كردند. در سالهاى بعد، در هنگامه جنگ، آنها براى پایان دادن جنگ و حمایت از مردم ویتنام از هیچ نوع عملِ عارى از خشونتى، كه بتوان تصور كرد، فروگذارى نكردند. در ویتنام و تبت، نزاعهاى سیاسى از نزاعهاى دینى جدایىناپذیر بوده و است. اینكه در هر سه مورد بوداییان به خطر تن دادهاند و اغلب در این مبارزه، به ویژه در ویتنام و تبت، از زندگى خود گذشتهاند به قوت اثبات مىكند كه دقیقاً این ارزشها چه ژرفایى دارند و تا چه اندازه اساسى دانسته شدهاند.
بوداییان امبدكریت(43) هند، كه پیشتر از طبقه نجس بودند، به دلایل روشن اجتماعى، یعنى براى مخالفت با نظام طبقاتى و مفاهیم كمابیش مقبول آن از لحاظ معنوى و سیاسى، و انگهایى چون نجس و خارج از طبقه (كاست)، از آیین هندو به آیین بودا تغییر آیین دادند.
این بوداییان براى آنكه بگویند آیین بودا زندگى تكتك انسانها را نادره و ارزشمند مىشمارد نیازى به مفهوم كاملاً مترقى بوداسرشتى نمىدیدند. به نظر آنها انكار نظام كاستى و اذعان ضمنىِ بودا به تساوى انسان براى دستیابى به آن كافى بود. آنها براى تساوى انسان، تغییر اجتماعى بر پایه ارزشهاى تساوىطلبى، اعتلاى سعادت و شكوفایى استعداد آیین بودا را مهمترین ابزار مىدیدند. آیین بودایى كه آنها معمار آن هستند، در درجه نخست راهى اجتماعى و مبارزه سیاسى، و در درجه دوم راهى معنوى است.
سرودایه سرمادانه(44) در سرىلانكا كمابیش این گونه است؛ یك سازمان بودایى بزرگ براى «توسعه» دهكدههاى رو به زوال سرىلانكا، كه بر پایه ارزشهاى بودایى و نه ارزشهاى كاپیتالیستى یا ماركسیستى فعالیت مىكنند. دكتر اى. تى. اریهرتن،(45) رهبرِ آن سازمان، آزادى معنوى را خوبى نهایى مىداند، اما معتقد است مردمى كه از فقر طاقتفرسا و بیمارىهاى اجتماعى و روانى رستهاند به آسانى مىتوانند به آن برَسَند و در واقع، شكوفایى سعادت افراد در همه ابعاد، آزادى معنوى را افزایش مىدهد (كه میانهروى، فرزانگى، و همدردىِ راه میانه بودایى مرزهاى آن را رسم كرده است). از اینرو، دكتر اریهرتن از حق غذا، حق محیط پاك و سالم، حق «شغل» كامل (در برابر «استخدام» كامل) و مانند آن سخن مىگوید.
در تایلند، سولاك سیوركسه(46) سازمان و جمعیتهاى فعال غیرحكومتى بسیارى را در حمایت از فقرا، ستمدیدگان، و آنان كه حقوقشان پامال شده (چنان كه خود او بیان مىكند) بنیاد نهاده است. سولاك چندینبار به اتهام خیانت و به خاطر سخنرانى انتقادى بىباكانه به نظامىگرى، ستم، و حكومت استبدادى محاكمه شده است.
سرانجام، در این فهرست بسیار گزینشى، باید از رهروان زن و شبهرهروان زن بودایىِ شرق و غرب نامى به میان آورم كه، براى چیرگى بر ستم هزارساله نهادهاى بودایى تشكیلاتى را بنیاد نهادند - وبهخاطرارزش متعالى بودایى، یعنى آزادى معنوى - دراین راه شاخههاى مترقىتر آیین بوداى پراكنده درجاىجاى جهان آنهارا فعالانه حمایتمىكنند.
فعالیت همه این افراد در قلمرو برنامه حقوق بشر جاى مىگیرد، چنان كه مقدمه نخست توجیه مىكند (هر انسانى استعداد بوداگى دارد و از اینرو صاحب ارزش عظیم و احتمالاً مطلق است و با او باید چنین رفتار كرد) آنها براى آزادى دینى، جامعه باز سیاسى، كمترین حد عدالت اقتصادى، كرامت انسان، تساوى انسان، و مانند آن فعالیت مىكنند. میلیونها بودایى در این راه گاه تا پاى جان پیش مىروند. آیین بودا در جهان مدرن نیرویى است كه شایستگى خود را آشكار ساخته است ومیلیونها نفر با الهام ازآن با شیوههایى عارى از خشونت براى دستیابى به حقوق بشر خود را به خطر مىاندازند.
مقدمه دوم، كه پاىبست عملگرایى اجتماعى بوداییان معاصر است، اعتقاد به حسن این نكته است كه انسان بوداگى جنینى را آشكار و شكوفا سازد. این مقدمه را بعضى از بوداییان (به خصوص رشوكوْسى - كاى(47) و سوكا گاكایى(48)) و تیچ نهات هنه به صراحت بیان كردهاند، اما در كل، اغلب مقدمه ناگفته عملگرایى بودایى است. باید توجه داشت كه این مقدمه نتیجه نظریه وظیفهگروانه اخلاقیات بودایى است، یعنى این نظریه كه «هر فعلِ حاكى از سرشت بوداگى (فرزانگى و همدردى)، فعل خوبى است». در اینجا دیدگاهى كه به كرّات در سنت بودایى آمده، یعنى اینكه شخص پیش از آنكه براى سعادت دیگرى عمل كند نخست باید خود را از توهم خود آزاد كند، یا صریحاً انكار شود یا ندیده گرفته شود، و بر جاى آن این نظرگاه نشسته كه بوداگى چیزى نیست كه فرد آن را بعدها، در پایان راه دراز بیابد، بلكه در عوض آن را اكنون، در همین لحظه تا آنجا كه مىتواند نمایان مىسازد و در چنین كارى فردى كه براى بودا شدن در مجاهده است بودا را واقعیت مىبخشد (به عبارت دیگر، راه و هدف فرومىریزند).
هر نوع متصور از عملگرایى اجتماعى معنوى، تا زمانى كه نمودارى نافرجام از فرزانگى و همدردى است، به مددِ این مقدمه دومشدنى است. در واقع، افعال گوناگونِ عملگرایان بودایى تقریباً بىشمار است و همه فعالیت حقوق بشر پیشگفته را دربرمىگیرد، علاوه بر آن موارد ذیل نیز از مصادیق آن است: حمایت از حیوانات، حمایت از كره زمین، ضدیت با جنگ و نبرد هستهاى، ایجاد احترام و همدلى بین مخالفان سنتى، حمایت از افراد در حال مرگ، حمایت از بىخانمانها، حمایت از بیماران مبتلا به ایدز و موارد بسیارى دیگر. این فعالیتهاى گوناگون نیز مصادیق ارزشهاى اخلاقى بودایى سنتىاى چون همدردى و عدم خشونت است. بدینسان، حمایت از كره زمین عملى برخاسته از نیاز فورى حمایت از بافت زایشى همه زندگان است، و عمل تساوى زن و مرد و حمایت از زن، برانگیخته از همدردى با زنان ستمدیده و گرایش به حضور سرشارتر زنان در عمل بودایى است. از دیدگاه بودایىِ نوین، این همدردى و توجه به دیگران، اگر با ملایمت، نگرانى، نوعدوستى و مانند آن ابراز و پىگیرى شود، ظاهراً به خوبى مىتوان نشانههاى شخصى را دید كه در مجاهده براى بودا شدن بودا را واقعیت مىبخشد.
مقدمه دوم نیز به عنوان اساسِ عملگرایى اجتماعى بودایى، یعنى اینكه خوب است انسانها بوداگى جنینى را اظهار و شكوفا سازند، نشان مىدهد كه چرا عمل حقوق بشر بودایى سرانجام از اَشكال دیگرِ عمل اجتماعى جدایىناپذیر است. هر عملگرایى اجتماعى بودایى مصداقى از مهرورزى و همدردى نسبت به موجودات رنجآلودى است كه فرد را وقتى كه در حالِ واقعیتبخشى بوداگى جنینى است، بیش از پیش شكوفا مىكند. موجوداتِ در رنج موجودات در رنجند؛ آیین بودا
99
کامنت بنویسید...


