مقالهعشق مادری ... 20 اردیبهشت 85 - 07:30 | |||
| |||
دخترک از غریبه ای که از آنجا می گذشت پرسید:از لباسم خوشت می آید؟ او با اشکی در میان چشمانش گفت:مامان برایم دوخته است خوب من فکر می کنم بسیار زیباست، به من بگو که چرا گریه می کنی؟ دخترک با صدای لرزان پاسخ داد بعد از اینکه مامان این را برایم دوخت، باید می رفت آن زن به دخترک گفت خوب حالا که تو منتظرشی، من مطمئن هستم که او بر می گرده دخترک با چشمان اشک آلود گفت نه تو نمی فهمی ما..ما..ن.... پدرم می گوید که مامان الان اون بالا در بهشت است پیش پدربزرگ است سرانجام آن زن فهمید مه منظور دخترک چیست و چرا گریه می کرد زانو زد و به آرامی دخترک را در میان بازوان خود گرفت و با هم برای مامانی که رفته بود گریستند ناگهان دخترک کاری کرد که برای آن زن عجیب بود او گریه اش را قطع کرد، گامی به عقب برداشت و شروع به آواز خواندن نمود او به آرامی آواز می خواند تقریبا شبیبه به نجوا بود این شیرین ترین صدایی بود که زن تا به حال شندیده بود صدایی شبیه به صدای پرندگان کوچک بعد از اینکه دخترک آوازش تمام شد برای زن شرح داد مامان من این آواز را قبل از اینکه برود استفاده می کرد او از من قول گرفت که هر موقع گریه کردم برای قطع گریه کردن این آواز را بخوانم دخترک فریاد کشید:نگاه کن، همینطور است اشکهایم خشک شده است زمانی که زن می خواست برود دخترک آستین او را گرفت و گفت خانم می توانی یک دقیقه بمانی؟ میخواهم چیزی را نشانت دهم زن گفت:البته ، حالا آن چیست؟ دخترک به لکه ای بر روی لباسش اشاره کرد و گفت درست اینجا جایی است که مامان بوسیده است و اینجا، دخترک به لکه دیگری اشاره نمود اینجا بوسه دیگری است ، اینجا ، اینجا و اینجا مامان گفت که همه بوسه ها را او روی لباسم گذاشته من بوسه های او را برای کارهایی که باعث گریه ام شده است دارم پس آن زن فهمید مه او فقط به یک لباس نگاه نمی کرده او به یک مادر نگاه می کرده است او فکر می کرد مادر رفته و اونجا نیست تا با بوسه هایش مرحمی بر دردهای دخترش باشد پس او تمام عشقش را برای دخترک زیبایش در میان این لباس قرار داد تا کودکش با افتخار آنرا بپوشد او دخترک را در لباس ساده ای نمی دید او کودکی را می دید که درمیان عشق مادرش پیچیده شده است | |||
| |||









