عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
10 تیر 1390 | |
|
2
|
28 مهر 1389 | |
|
3
|
28 مهر 1389 | |
|
4
|
17 آبان 1388 | |
|
5
|
24 شهریور 1388 | |
|
6
|
11 شهریور 1388 | |
|
7
|
11 شهریور 1388 | |
|
8
|
20 فروردین 1388 | |
|
9
|
13 فروردین 1388 | |
|
10
|
3 فروردین 1388 |
رکسانه همسر ایرانی اسکندر مقدونی
رکسانه، دختری که قربانی عشق اسکندر شد
رکسانه همسر ایرانی اسکندر مقدونی
رکسانه دختر (کوهورتانوس) فرمانروای سغد از ولایات ایران که در نزدیکی سمرقند کنونی قرار دارد، بود. رکسانه یعنی ستاره کوچک! سیزده ساله است که اسکندر ایران را به خاک و خون میکشد.
اسکندر مقدونی چهره نام آشنای تاریخی است که داعیه فتح جهان را در سر دارد. در دوران فرمانروایی 13 سالهاش سرزمینهای بسیاری را تصرف مینماید که با توجه به امکانات آن زمان ابعاد وسیعی داشته است. تنها با یک نگاه به باقیمانده کاخ آناهیتا، تخت جمشید کافیست تا نفرت عظیم ایرانیان را نسبت به اسکندر درک کنیم!
اسکندر وقتی که وارد تخت جمشید شد و این همه شکوه و ثروت را دید،دستور داد که هر چیز را که میتوانند با خود ببرند و هر چیز را که نمیتوانند نابود سازند. داریوش سوم آخرین پادشاه ایران تنها فرار میکند و توسط یکی از امیران ولایات کشته میشود. اسکندر ایران را فتح میکند، سغد را فتح میکند.
کوهورتانوس خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرق زمین بدهد و با این مقصود ۳۰ نفر از دختران خانوادههای درجه اول سغدیان را به این ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود. رکسانه از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشت و بقدری دلربا بود که در میان آن همه دختران زیبا توجه تمام حضار را بخود جلب میکرد.
در شب میهمانی که پدر رکسانه (کوهورتانوس) برای پذیرفتن شکست و به افتخار اسکندر برپا میکند، رکسانه بر طبق سنن ایرانی با روبنده میرقصد. رکسانه مجبور میشود طبق خواست اسکندر روبنده را بر دارد. کاری که در تمام عمرش نکرده بود.
اسکندر که مست باده عنایتهای اقبال و آبخره شراب بود، عاشق وی گشت.
گویند پادشاهی که زن داریوش و دختران او، یعنی زنانی را دیده بود که کسی جز رکسانه در وجاهت به آنها نمیرسید، در این جا عاشق دختری شد که نه در عروقش خون شاه جاری بود و نه از حیث مقام میتوانست قرین آنها (یعنی زن داریوش و دختران او) باشد.
بزودی اسکندر بلند و بیپروا گفت: لازم است مقدونیها و پارسیها با هم ازدواج کنند و این یگانه وسیلهایست برای اینکه مغلوبین شرمسار و فاتحین متکبر نباشند.بعد برای آنکه این فکر خود را ترویج کند آشیل پهلوان داستانی یونان را که از نیاکان خود میدانست، مثل آورده گفت مگر او با یکی از اسراء ازدواج نکرد؟ بنابراین مقدونیها نباید ازدواج زنان پارسی را برای خود ننگ دارند.
پدر رکسانه از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد موافق عادات مقدونی نان بیاورند و آن را با شمشیر بدو نیم کرده نیمی را خودش برداشت و نیم دیگر را به رکسانه داد تا وثیقه زناشویی آنان باشد. مقدونیها را این رفتار اسکندر خوش نیامد زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که یک والی پارس پدرزن اسکندر گردد، ولی از زمان کشته شدن کلیتوس سرداران مقدونی از اسکندر میترسیدند و هر آنچه از او سر میزد با سیمای خوش تلقی میشد.
رکسانه میان تنفر نسبت به یک غاصب و عشق نسبت به یک همسر میماند. کم کم مانند همه زنان ایرانی عشق به همسر و وفاداری در رکسانه جان میگیرد. او عاشق میشود! و اسکندر عشق تمام لحظات رکسانه میگردد. اما صد افسوس که اسکندر تنها به تصرفاتش میاندیشد و وظیفهای که خدایان بر عهده او گذاشتهاند برای رسیدن به آخر دنیا! و رکسانه در این میان قربانی یک عشق است!
رکسانه پا به پای اسکندر به هند میرود! بارانهای سیلآسا را تحمل میکند! پیکرهای بیجان کشتهها را میبیند! درد و رنج سربازان و شورش آنها با اسکندر را میبیند! در سختیها در کنار اسکندر و در خوشیها هم چون بیگانهای با او رفتار میشود! و اسکندر در این میان شخصیتی دوگانه دارد. زمانی دلپذیرترین رفتار را با رکسانه دارد و زمانی او را از خود میراند.
رکسانه زجر میکشد. دورویی میبیند. نیرنگها را میچشد. جفای عشقش را میبیند. زخمی شدن اسکندر را تحمل میکند، اما در این میان رکسانه باز هم رکسانه است
تحول شگرف فکری اسکندر شورش سربازان و خواهش رکسانه او را از هند ناامید بازمیگرداند. اسکندر خسته از جنگ و زخمخورده از شورش سربازانش به سوی ایران باز میگردد. و اینبار باز رکسانه به دور از رفتارهای درباری یک ملکه در کنار اسکندر و با پای پیاده از کویر میگذرد و به ایران باز میگردد.
اما اینبار اسکندر به دلیل مصالح کشورگشایی زخم جانفرسایی به روح رکسانه وارد میکند.
اسکندر به شوش رفت و در آنجا با " استاتیرا " دختر کوروش ازدواج میکند و دستور میدهد هم زمان با او هشتاد نفر از سرداران سپاهش با شاهزادههای ایرانی ازدواج کنند!
در شب ازدواج اسکندر رکسانه طفلی را که در بدن داشت از دست میدهد.رکسانه باز هم در کنار اسکندر میماند! حتی پس از ازدواجش. اسکندر استاتیرا را در شوش باقی میگذارد و رکسانه را با خود به اکباتان میبرد.....
از آنجا با اینکه منجمان ورود به بابل را نحس میدانند، اسکندر به بابل میرود. اسکندر که میدانسته راهی به پایان عمرش ندارد در آخرین روزها با رکسانه وداع میکند و اسکندر در واقع در باغهای معلق بابل اعتراف میکند که همچنان عاشق رکسانه است!!! اسکندر حتی به رکسانه میگوید که بعد از مرگش دستور قتل استاتیرا بدهد که سودایی برای جانشینی اسکندر در سر نپروراند.
در بابل عشق ابدی رکسانه بر اثر بیماری مرموزی جان میسپارد و اسکندر با همه قدرتش به آغوش خاک میرود در حالیکه رکسانه ولیعهد او را به دنیا میآورد، ولیعهدی که هرگز پادشاهی نکرد.
از آن پس المپیاس مادر اسکندر از ركسانه و پسرش حمایت میکرد. تا اینکه المپیاس بدست کاساندروس بقتل رسید.
رکسانه به جرم پایبندی به عشق اسکندر، اسیر کاساندروس و قربانی دسیسههای سیاسی امپراتوری اسکندر شد که میخواست قدرت پدر به پسر نرسد.
كاساندر چون دید كه اسكندر چهارم پسر اسكندر، بزرگ شده و در مقدونیه گفتگو ازین است كه او را از محبس بیرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت این كار ترسید و نابودی خود را در آن دید. بنابراین به گلوسیاس رئیس محبس نوشت كه سر ركسانه و اسكندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان كند كه اثرى از این دو قتل نماند.
این امر اجرا شد و به ركسانه و پسرش در حدود ۳۰۹ ق.م. زهر داده شد.



