عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
10 تیر 1390 | |
|
2
|
28 مهر 1389 | |
|
3
|
28 مهر 1389 | |
|
4
|
17 آبان 1388 | |
|
5
|
24 شهریور 1388 | |
|
6
|
11 شهریور 1388 | |
|
7
|
11 شهریور 1388 | |
|
8
|
20 فروردین 1388 | |
|
9
|
13 فروردین 1388 | |
|
10
|
3 فروردین 1388 |
بومی غریبه(داستان)
در کنار دریا،در جنوبی ترین نقطه کشور خانه ای وسیع وجود دارد که نامش بندرعباس است.
خانه ای که درآن از خوردنی های دریایی گرفته تا معادن زیر زمینی وجود دارد.اما صاحب خانه های فقیر ولی باشرافت دارد.مردمانی که در تمام سال کار می کنند وعرق می ریزند. مردمانی که قلبی سفپد دارند و دستانی پرتوان.
مردمانی که در تمام فیلم ها با ظاهری بادیه نشین و چهرههای سیاه نمایش داده می شوند،مردمانی که آفتاب خلیج ازآنها صخره هایی محکم ساخته. مردانی که در جنگ جان فشانی کردند و از ناموس وکیان این آب وخاک دفاع کردند.اما حالا صاحب خانه ها در خانه خود مشغول بردگی اند،اما نه بردگی که بند به دور گردنشان باشد... نه بلکه با فراق بال در حال بردگیند.روزها به کنار دریا می روند در جایی که کشتی ها هستند فقط فرمان یک غریبه را می شنوند .غریبه...غریبه ...که نه بلکه صدای یک غیر هم خانه ای را می شنود که بر سر او داد می زند که کارت را خوب انجام بده ...بجنب این جا را جارو کن...این بارها را از کشتی پیاده کن....و تنها کار می کنند.
به درون راهرو اداره که می رسی به بندری میگویی((ابخشی کاکا ایی اوتاق فلانی کنجان؟))چند بار این سوال را می پرسی تا راه را پیدا می کنی و بعد که کارت تمام شد به خود می آیی و می گویی بجز نگهبان و آبدارچی و دوتا کارمند ساده چه کسی جواب تو را به بندری داده و بعد به یاد اسامی مسئولان می افتد که چه جالب بود آقای فلانی جهرمی،آقای فلانی نوری،آقای فلانی کرمانی،خانم..... می بینی یکی نام هم خانه ای نیست.و تنها آه می کشی.
و بعد می گویی حتما ما نمی توانیم ،پس باید یکی باشد که به کار مردم برسد .هم خانه ای ها مان بلد نیستند یا که.....
روز بعد روانه نانوایی می شوی نان بخری .سوخته و خمیر اما کسی لب به شکایت بر نمی دارد....عصبانی می شوی بر می گردی به نانوا می گویی(( این چه نانی است که تو می دهی)) به تو می گوید ((می خواهی بخواه نمی خواهی به درک...))بعد که این را که می گویید تو کفری می شوی می گویی ((شکایتت را می کنم)) جوابی می شنوی ((برو هر غلطی که می خواهی بکن اگر عرضه داشتید خودتان نان درست می کردی)) دیگر تحمل نمی کنی و درگیر می شوی. کمی که می گذرد یکی با صدای غریبه می گوید((پسر جان تو چرا همچین غلطی را کردی؟)) شکه می شوی و می گویی ((سرکار ،این آقا نان بد می کند به بومی ها توهین می کند بعد من چه غلطی کردم؟))با جوابی روبه رو می شوی که دیگر حرف نمی زنی،او می گوید((نانوا راست می گوید،برای شما مردم بی عرضه همین هم از سرتان زیادی است.))نمی دانی که چه می شود اتاق دور سرت می گردد، کمی بعد ازاین که به خود می آیی با اتاقی تاریک وچند هم خانه ای روبه رو می شوی که یکی خم شده روی دستش...یکی هم که انگار در باغ نیست...ویک کم آن طرف تر چند جوان حلقه زده ان و نشسته اند وبه هم می گویند ((قایق مال عموم بود نتوستم از دست مامورا در برم....)) آن یکی می گوید ((تو پارچه داشتی منکه....)) حسابی حالم بهم می ریزد...آه...آه...آه...ناگهان صدا می زنند ((فلانی بندری بیا بیرون پدرت سند آورده بری بیرون)) چند کاغذ امضاء می کنی ،می روی خانه.
شام نمی خوری و می خوابی. تا صبح در فکری.....
صبح مادرت صدایت می زند برای نماز ،نماز می خوانی.....
ساعت 8 صبح است گوشیت زنگ می خورد دوستت هست می گوید((بریم یک سری دانشگاه هرمزگان))تو هم که تا حالا تا کتابخانه دانشگاه آزاد بیشتر نرفته ای ذوق می کنی ومی روی، ولی ای کاش نرفته بودی.چون باز سر گیجه می گیری. دم در ورودی نگهبانان با هم بندری حرف می زنند،تو شاد می شوی که خدا رو شکر اینجا هم خانه ای هست...به داخل راه رو که می رسی صدای استادی را از داخل کلاس به زبان یک همسایه را می شنوی که بلند بلند صحبت می کند. این یکی شیرازی بود...درب بعدی صدای استاد می آید و باتوجه به صدایش در می یابی او اصفهانی است اما عجیب آن است که صدای چند دانشجو می آید که آنها نیز به اصفهانی صحبت می کنند... می روی جلوتر صداها متفاوت می شوند دیگر صدای اصفهانی یا شیرازی و ترک نمی آید صدای یک بومی می آید شاد می شوی و می دوی سمت در که این استاد بومی را ببینی که ناگهان برق از چشمانت می پرد و می بینی یک دانشجوی کاردانی دارد یک گذارش از کار خود را ارائه می دهد وهمه دارند به لحن گفته های او می خندند واو نیز خیس عرق شده اما بخاطر نمره، گذارشش را می خواند...همه به ناگاه ساکت می شوند تو متوجه نمی شوی چرا اما همه به سوی تو نگاه می کنند وقتی به خود می آیی متوجه می شوی که در کلاس را باز کرده ای و نزدیک صندلی های دانشجویان هستی وبعد برای اینکه ضایع نشوی می پرسی((اینجا کلاس مدار مگر نیست؟)) همه می گویند ((نه))ومی خندند،یکی برمی گردد به سمت کلاس و تو رابا انگشت نشان می دهد و می گوید((بابا این مردک تنها واحدی که پاس کرده تا الان فارسی عمومی بوده حالا می پرسد کلاس مدار کجاست))همه می خندند وباز می گوید((پاشو برو بابااینجا جای شماها نیست، نهایتش دانشگاه آزاد بدون کنکورقبول شدی...))تو باز قاتی می کنی که دعوا کنی اما به یاد حراست می افتی و سرت را پایین نگه می داری و می روی بیرون......
کار دوستت نیمه تمام می ماند و بر می گردی.....آخر او روز چهارشنبه فارغ تحصیل می شود اما چون دیر رسیده هر چه لباس مخصوص بوده را برده اند و او مجبورست تا سه شنبه که اگر لباس پیدا شد به هم یک دست لباس بدهند.....
صبح چهارشنبه یکی از بچه های محل که خیلی کار درست است می گوید((بیا برویم فیلم برداری مراسم فارغ التحصیلان ))تو که بیکاری سریع لباس می پوشم و با سرعت خودت را به ماشینش می رسانی....د ر راه گوشیت زنگ می خورد دوستت بود. اوهم تورا برای جشن فارغ التحصیل شدنش دعوت می کند و توهم قول صددرصد می دهم که بروی.به سالن که رسیدی هم شادم و هم ناراحت...شاد از اینکه دوستت فارغ التحصیل شده ناراحت از اینکه تو هنوز 100واحد دیگر داری که پاس کنی....
داخل می شوی همه خانواده ها آمده اند ....هم شادند...نام ها را می خوانند یکی یکی می آیند.چهره ها را که می بینی ونام ها را که می شنوی می بینی سرهم نام 10 نفر بومی از بین 80دانشجو به چشم می خورد.......
داری فیلم می گیری گوشیت زنگ می خورد که حال پدرت بهم خورده او را به بیمارستان شهید محمدی برده اند.دوربین را می گذاری زمین با عجله بیرون می روی دوستت می پرسد ((چه شده ؟؟))تو می گویی ((پدرم حالش به هم خورده،من می رم بیمارستان))ماشین می گیری دربست،یک تاکسی است راننده اش بندری است، سریع رانندگی می کند اما یک نگاهش به آمپر بنزین است و یک نگاهش به جاده..در حال رفتن ماشین به یک دست انداز می رسد که تو با صورت به شیشه می خوری ...راننده از تو عذر خواهی می کنند و دوسه تا فحش آب دار به آب و فاضلاب و به وضع بنزین می دهد ....نزدیک پمپ بنزین شهر یک هو ماشین خاموش می شود... راننده می گوی((شرمنده کاکا بنزین تمومی که))تویک هزاری از جیبت در می آوری وبه او می دهی ودوباره یک ماشین دربست می گیری وخود را به بیمارستان می رسانی ،سریع به سمت اورژانس می دوی می پرسی پدرم کجاست با دست به تو نشان می دهند می بینی سرم بر دست به خود می پیچد.حالش اصلا خوب نیست به نبال دکتر می گردی می گویی((دکتر کجاست؟؟)) پرستار می گویید ((دکتر بخش مطب است کارش طول می کشد،دکتر فلانی هم در اتاق عمل است.صبر کن می آیند))تو منتظر ونگرانی پدرت را می بینی که روی تخت به خود می پیچد وتو هیچ کاری نمی توانی بکنی ...
نزدیک سحر می شود می بینی پدرت بیهوش شده می دوی به سمت تخت... صدایش می زنی ...چشمانش نیمه باز است ولی گوشه لبش کج شده وآب می آیید،مظلوم در چشمانت نگاه می کنند.....و تو شرمنده چشمانش هستی سریع پرستار را خبر می کنی او می آید و پدرت را که می بیند انگار متوجه چیزی شده باشد می رود و دکتر را خبر می کنند. یک نفر با چشمانی پف کرده می آمید و می پرسد((چی شده نصف شب منو از خواب بیدار کردی؟))صدای پرستار را می شنوی که به دکتر می گوید ((سکته کرده. چون شما مهمان داشتید من زنگ نزدم))دکتر می آید و پدرت را به سی سی یو می برد...
پدرت را به اتاق عمل می برند.بعد از دو ساعت دکتر می آید بیرون و می گوید متاسفانه پدرتان سکته قلبی کرده وسمت راست بدنش فلج شده....
تو دیگر هیچ نمی بینی فقط احساس می کنی که یک نفر زیرشانه هایت را گرفته و تو را بر روی صندلی می نشاند...او همان دوست و همخانه ایت هست که مراسم فارغ التحصیلی داشت. بعد از اینکه دیده بود تو بیرون آمدی بلافاصله خودش را به تو رسانده بود...
پدرت را به سی سی یو می برند.دکتر نسخه ای به تو می دهد و می گوید(( برو اینها را تهیه کن ما این دارو ها را نداریم وتنها جایی که شاید در این شهر داشته باشند داروخانه ه......... است)).
با دوستت می روی دارو بگیری، عجب قیامتی است اینجا.مثل اینکه کل شهر بیمار شده باشند، آرام به دوستت می گویی((این ملت مثل اینکه بجز اینجا جایی دیگه ای رو بلد نیستند))،یک نفر که حسابی به تو نزدیک است می گوید((بلد هستند...ولی جایی دیگه ای وجود نداره که این داروهارو داشته باشه))باز اعصابت به هم می ریزد و به زمین و زمان فحش می دهی....نوبت تو می شود نسخه را می دهی که داروهایت را بگیری.اسمت را می خوانند می گویند((از داروهای شما فقط دوتا داریم ودر ضمن با دفترچه داروهای شما می شود چهارصد وپنجاه هزار تومان)) می مانی پول دارو را چه کنی که ناگاه دوستت که به برادرش تماس گرفته بود که بیاید دم در از پشت صدایت می کند وپنج تراول صد هزار تومانی به دستت می دهد و توهم آنها را به صندوق دار می دهی و دارو را می گیری.از دوستت بسیار تشکر می کنی و از او می خواهی که دیگر به خودش این همه زحمت ندهد و برود خانه،اما او که از آن آدم های نیک روزگار است قبول نمی کند وبا تو به بیمارستان می آید.دارو را به دکتر می دهی و او هم سریع آن را به پدرت تزریق می کند......
دو سه هفته ای از مدتی که پدرت در بیمارستان هست می گذرد...بجز چند رفیق قدیمی و چند همکار وهم خانه ای پدرت کسی دیگر عیادتش نمی آید.
حالا یک ماه از بستری شدن پدرت در بیمارستان می گذرد...
امروز پدرت را می خواهی مرخص کنی دکتر برای معاینه نهایی می آید و پدرت را معاینه می کندُو اجازه مرخصی پدرت را صادر می کند. اما از آنجا که در نزدیکی شهر در جاده بندر- سیرجان تصادف شده تمام آمبولانس ها به آنجا رفته اند تو مجبور می شوی که پدرت را با ماشین خودتان به خانه ببری. او راآرام سوار ماشین می کنی و باسرعت بسیار کم شروع به حرکت می کنی اما چاله های خیابان عمیق است ماشین تکان فراوان می خورد و خلاصه ماشین تا زمانی که به خانه می رسید چندین بار تکان سنگین می خورد و پدرت عزیت می شود...
به خانه که می رسید عمه و خاله هایت ایستاده اند ،در را سریع باز می کنند. به آرامی پدرت را به داخل خانه می رسانی و او را روی تختی که از خانه مادربزرگت آورده اند می خوابانی.
راستی بعد از این همه مدت تازه یاد این می افتی که چرا اصلا حال پدرت به هم خورده.از مادرت می پرسی،اول نمی خواهد به تو جواب درست بده ولی تو اصرار می کنی و او مجبور می شود و می گویید((یادت هست چند وقت پیش پدرت گذارش یک کار خلاف را در اداره به رئیسشان داده بود؟))تو می گویی ((بله)) ومی گویید((ولی رئیس آنجا کاری را نکرده وپدرت گذارشی دیگر را به حراست داد؟))وباز تو می گویی((بله))مادرت می گوید((بعد ازاینکه پدرت این گذارش را داد و زیر آن نامه افراد مختلف امضاء کردند و پدرت نامه را تحویل داد،حراست پیگیر ماجرا شد ولی اکثر کسانی که زیر آن نامه را امضا کرده بودند گفتند ما اصلا از این ماجرا خبر نداریم و امضاء ما این نیست و زدند زیر حرفشان وحراست تنها توانست چند آدم خرده پا را در این ماجرا به دام بیندازد ولی افراد بانفوذ تر سازمان که خلاف کاران اصلی بودند حتی مورد پرسش وپاسخ فرار نگرفتند واز این ماجرا جان سالم بدر بردند. آنها که متوجه شده بودند با وجود پدرت که هم ثابقه زیاد وهم کارایی خوبی دارد نمی توانند به کارهای خلافشان ادامه دهند سعی در نابودی پدرت کردند))تو روی زمین می نشینی و به مادرت می گویی((خوب آنها چی کار کردند؟))او می گوید((اول گفتند تو اختلاص کردی وبعد که حقیقت ماجرا معلوم شد که چنین اتفاقی پیش نیامده گفتند او کم کاری می کند وبعد گفتند او از دستور مافوق سرپیچی کرده ودر آخر کار را با اینکه پدرت با یک دختر رابطه دارد تمام کردند و گفتند بله این عکس هایش این همان دختر هست او رابطه نا مشروع دارد ))و بعد مادرت عکس ها را می آورد وتو آنها را می بینی ولی اینکه اینها نشان می دهند که دختر غریبه نیستند این دختر عمه تو است ،وکسی است که از زمانی که پدرش فوت کرده پدرت به حال او ومادرش رسیدگی می کند.تو هم عصبی می شوی و به صورت خود چنگ می زنی و سرت را به دیوار می کوبی که چرا چند نفر غریبه و وچند نفر هم خانه ای نامرد دست به همچنین کاری زده اند.....


