userinfo close
  ,

بهرام رادان


bahramradanclub

تاسیس: 22 اسفند 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سحر امیری - معاونان
*دوستان رای بــه كلوب فراموش نشه*\به گفته بهرام رادان ایشان هیچ گونه پروفایل،ایمیل ،وبلاگ و ... در ا ادامه »
*دوستان رای بــه كلوب فراموش نشه*\به گفته بهرام رادان ایشان هیچ گونه پروفایل،ایمیل ،وبلاگ و ... در اینترنت نداشته تنهاراه ارتباطی شما،سایت ایشان می باشد.
 
m m , mitra_k1
m m - 20:07 1386/10/13

من و لیلی/داستان ایدز به قلم بهرام رادان/ خانواده سبز

 اشاره: «بهرام رادان»، بازیگر بنام سینمای ایران در بسیج همگانی علیه ایدز سنگ‌تمام گذاشت و برای ما داستانی درباره این ویروس كشنده و بلای هزاره سوم نوشت.

 

 دست به قلم برد و آنچه را كه احساس كرد روی ورق سفید آورد، نوشت و نوشت تا به پایان رسید.

 

به طور حتم زمانی كه می‌نوشت، فیلمنامه‌ای را در ذهن خود تجسم می‌كرد اما سعی‌اش این بود كه آن را خلاصه كند...
    آنچه می‌خوانید حكایت «من و لیلی» به قلم بهرام رادان، بازیگر موفـق سـینمای ایران است.

 


    
    من و لیلی


    تمام صندلی‌های آزمایشگاه پر بود؛ یك زن حامله، یك زوج جوان، تعدادی بچه ریز و درشت، یك پیرمرد رنجور، من و...


    فضای سردی حاكم بود... تلویزیون قدیمی آزمایشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكی شبكه خبر را پخش می‌كرد. مجله‌های روی میز وسط اتاق انتظار آن‌قدر قدیمی و زهوار دررفته بودند كه جماعت میل كمی برای تورق آنها داشتند. صدای گریه بچه‌ای كه از ترس سوزن خوردن فریاد می‌زد، لحظه‌ای قطع نمی‌شد.


    خانم منشی داشت جدول حل می‌كرد و كلافه از صدای بچه، صدای تلویزیون را زیاد كرد. موبایلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نیمه‌قدی پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمی بیرون برد. انگار صدای ماشین‌ها، موتورها و ترافیك خوشایندتر از صدای گریه بچه بود. خانم سفیدپوشی به طرف میز منشی آمد و برگه‌ای را روی آن قرار داد. منشی برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفنی را قطع كرد و پشت كامپیوتر نشست و مشغول تایپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرینت جواب را داد. زن نگاهی به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبریك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بیرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقه‌شان كردند.
    پیرمرد رنجور نگاهی به من كرد. نگاهش سرد و وهم‌انگیز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستری ابر، در طیف عجیبی خلاصه می‌شد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشای دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباب‌بازی كوچك‌شان بودند. خانم سفیدپوش دوباره از اتاق مخصوص بیرون آمد، برگه‌ای كه دستش بود را به طرف میز منشی برد و با او مشغول زمزمه شد...
    منشی به طرف كامپیوترش رفت و مشغول تایپ شد. دكتر میانسال بیرون آمد و سراغ مریض بعدی را گرفت. خانم سفیدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشی، پرونده‌ها را زیر و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشی صدایش كرد و او را به سمت میز خود خواند. در همین حین زیرچشمی به من نگاه كرد. دكتر به طرف میز منشی رفت و پرینت را از دست منشی گرفت، عینكش را عوض كرد و با عینك ذره‌بینی‌اش مشغول مطالعه شد. منشی دوباره زیرچشمی به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توی بدنم رفت كف پاهام! رگ‌های دستم شروع به لرزیدن كرد. نگاه تیز منشی پر از الكترون‌های منفی بود. دكتر پس از لختی، صدایم زد. این یك آغاز بود: دكتر: آقای سپیدار؟
    من: ...بله... من هستم!
    دكتر: چند لحظه تشریف بیاورید تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا!
    به راه افتادم. حس می‌كردم بیشترین توجهم را باید متمركز این نكته بكنم كه در راه نیفتم. زانوهایم ذق‌ذق می‌كردند، فشار خونم پایین آمده بود... در راه نفس عمیقی كشیدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالی كه به برگه جواب آزمایش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعه‌اش ترسناك بود. بدون این‌كه سرش را بالا بیاورد، گفت: بفرمایید بنشینید آقای سپیدار.
    تلاطم وجودم اجازه نشستن نمی‌داد، ولی آرام نشستم. دكتر در حالی كه می‌خواست خودش را منطقی و خونسرد نشان دهد، نفس عمیقی كشید و شروع به صحبت كرد:
    دكتر: آقای سپیدار در آزمایشات شما نكته‌ای هست كه باید با خودتون در میان بگذارم... البته من پزشك آزمایشگاه هستم ولی همانطور كه می‌دانید، پزشكان محرم راز بیماران هستند... پس هیچ نكته‌ای را نباید از قلم بیندازید چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (دیگه تمام تنم یخ كرده بود و لرزش رگ‌های دستم برایم عادی شده بود.)
    دكتر ادامه داد: شما مشكوك به یك بیماری هستید كه گرچه در حضور عوام بیماری صعب‌العلاجی است اما علم پزشكی نشون داده كه هیچ‌چیز غیرممكن نیست. شما هم اولین اصل را باید رعایت كنید؛ اون هم این‌كه به خودتون مسلط باشید و خونسردی خودتون را حفظ كنید چون فعلا پس از خدا، روحیه شما، منجی شماست.


    دیگه سرم داشت گیج می‌رفت... چشمام مات مونده بود روی لب‌های دكتر، دندان‌های زرد و نامرتبش هیچ ربطی به روپوش سفید و اتوكشیده‌اش نداشت، لب‌هاش خشك و ترك خورده بود، اینقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقای سپیدار متاسفانه شما مشكوك به اچ‌آی‌وی مثبت هستید. دیگه داشتم از حال می‌رفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگیم مثل اسلاید از جلوی چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شیطنت دوران نوجوانی... با كی؟ از كی! پس اونم الان...! كی؟ من؟ كجا؟
    دیگه داشت سی سالم می‌شد و آدم‌های مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هیچ‌كس نرسیدم... آخه من!... من؟... با كی؟
    دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقای سپیدار... ویروس ایدز می‌تونه جز از راه‌های مقاربتی، از راه‌های دیگر هم وارد بدن بشه، این تصور غلطیه كه در میان مردم رواج داره... شما به چیز خاصی اعتیاد دارید؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندین تن وزن داره!
    
    
    همان خانم سفیدپوش با لیوان آبی جلویم خم شد. از نگاه ترحم‌آمیزش متنفر بودم. احساس می‌كردم بهم ناچاری می‌فروشه... دكتر به نوشیدن آب دعوتم كرد. زن سفیدپوش لیوان را به دستم داد. یك قلپ خوردم و انگار مشتی شیشه به حلقم فرو كردم. دكتر برایم توضیح داد. درباره نحوه انتقال این بیماری و مراقبت‌های بعدی و بدتر از همه این‌كه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتی وزارت بهداشت می‌شود و باید تحت كنترل باشم و هروقت نیاز به تزریق یا دندانپزشكی داشتم، این موضوع را با پزشك معالج در میان بگذارم و... حرف‌هایش را از یك جایی به بعد نشنیدم و به فكر لیلی افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دست‌های گرمش...
    
    آرزوهای نقشه بر آب آینده‌مون با بچه‌هامون، كهنسالی‌مون و در نهایت عشقمون... از فكر كردن این‌كه شاید او رو هم آلوده كردم وحشت‌زده شده بودم... خودم را شیطانی تصور می‌كردم كه ندانسته طالع نحسی است كه وجودش برای بشریت مضر است. چرا، خدا من رو اینطور سخت مورد آزمایش قرار داده؟ خدایا چرا من؟ چرا لیلی؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت میزش بلند شده بود، زیر بغلم را گرفت و به بیرون هدایتم كرد.
    
    همینطور كه به طرف یك صندلی خالی مرا می‌برد، در گوشم نجوا می‌كرد و دلداریم می‌داد. نشستم، نمی‌فهمیدم چی می‌گه؟ باید ولم می‌كرد! توان این را نداشتم كه بگویم ولم كند.
     خودش فهمید و از من فاصله گرفت. من ماندم و لیوان آب! خدایا چه كنم؟ خدایا... تا به حال هیچ وقت از صمیم قلب اینطور نخواسته بودمت! هیچ‌وقت این‌قدر نیاز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخیل ببندم؟ ساكت بشم؟ این غم فراتر از تحمل من است! من توانایی درك فاجعه رو ندارم!
    می‌خواهم بمیرم... حتما می‌كشم خودم رو! كی گفته خودكشی كار آدمای ضعیفه؟ كه حتی اگه باشه، اونی كه گفته آیا در چنین موقعیتی بوده و این رو گفته؟ چطور چنین حقی رو به خودش داده كه همچین چیزی بگه؟ شانه‌های سردم، گرمی یك دست را احساس كرد. صدای سلامی به گوشم رسید. سرم را بلند كردم، همان پیرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنج‌كشیده بود و چقدر خالص بود... دلم می‌خواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نمی‌شناختمش. آرام گفت: می‌دونی كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: می‌دونی چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نمی‌دونی! كه اگر می‌دونستی، این نبودی!خونم به جوش آمد، خواستم فریاد بزنم كه تو چه می‌فهمی؟ تو درد مرا چه می‌دانی؟ تو آیا لیلی داری؟ آیا وجود بیمارت را به آن معصوم هدیه كرده‌ای؟ آیا می‌دانی كه من صبح‌ها به چه امیدی باید بیدار شوم؟ می‌دانی من باید چه بگویم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر لیلی؟ به خود لیلی؟ آه... از خود لیلی... وای بر من و وای بر لیلی! تو چه می‌دانی؟
    قبل از این‌كه حرفی بزنم، پیرمرد گفت؟ من می‌دانم ولی تو نمی‌دانی. من وسعت درد تو را درك می‌كنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داری! تو تازه مبتلا شدی و من سیزده سال است كه بارش را به دوش می‌كشم... ولی من می‌دانم... می‌دانم كه خدا رحیم است، ارحم‌الراحمین است و این آن چیزی است كه تو نمی‌دانی. حرف‌هایش به نظرم كمدی می‌آمد! یك كمدی سیاه! لبخند تلخی زدم و عاقل اندر سفیه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صدای منشی از دور می‌آمد. داشت كسی را صدا می‌زد. نگاه من وسط سنگ‌های ریز مغلوب موزاییك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... همیشه در میان موزاییك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نمی‌خواهند. چقدر انسان ضعیف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از یك پشه دلگیر است و زخم‌زبان مردم برایش از زخم ساطور كاری‌تر است! آخ از زخم‌زبان مردم. زخم‌زبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ لیلی چه می‌كند؟ او كه هنوز منتظر عروسی‌مان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابری و مهلك!
    كودكی دستش را روی زانویم تكان داد، صدایم می‌كرد. با من بود؟ آره با من بود.
    
    كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات می‌كنه!
    خط نگاهش‌را در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشی را دیدم كه صدایم می‌كند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من می‌داد؛ من كودك می‌شدم. شاید او تحمل درد مرا داشت، شاید خداوند در نهاد او این قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفیدپوش هم بیرون و به سمت میز منشی آمدند. ایستادم، اما حوصله ایستادنم نمی‌آمد... مجبور بودم بایستم. منشی پچ‌پچی با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكی بلغور كردند و به خودشان پیچیدند و صدای پرینتر آمد و منشی كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفیدپوش سرك كشید و سرش را پایین انداخت تا چشم در چشم دكتر نیفتد كه خشمگین نگاهش می‌كرد. دكتر نگاهش را از زن سفیدپوش گرفت و رو به من گفت.
    دكتر: ببخشید آقای سپیدار، متاسفانه یا خوشبختانه پرینت جواب شما اشتباهی بود. من واقعا از شوكی كه این مسئله به شما داده، مطلع هستم ولی به شما اطمینان می‌دهم كه این اولین و آخرین باریه كه (از اینجا به بعد به زن سفیدپوش نگاه می‌كرد) این اتفاقات در این آزمایشگاه می‌افتد و مقصر این اتفاق هم می‌تونه برای تسویه‌حساب به حسابداری مراجعه كند و...
    دیگه نشنیدم، نمی‌خواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژه‌ای برای خندیدن بودند و برگشتم. به دنبال پیرمرد... به دنبال امید... به دنبال آن‌كه به ارحم‌الراحمین وفادار بود... به آن‌كه روحش زنده به عشق بود... پیرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غم‌ها را به دوش كشیده بود و برده بود... كاش بود و می‌دید و می‌فهمید كه چه حالی دارم... نبود... رفته بود... جیبم لرزید... دستم را داخلش بردم و موبایلم را درآوردم. هنوز داشت می‌لرزید، عكس لیلی خندان و شادان روی صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، این منتهای خواستن لحظه‌ای تنهایی بود، خواستم لختی با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم.

 

 

تمام.
    
    زمستان هشتاد و شش
    بهرام رادان

کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.