عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
29 خرداد 1387 | |
|
2
|
13 دی 1386 | |
|
3
|
1 مهر 1386 | |
|
4
|
2 شهریور 1386 | |
|
5
|
2 شهریور 1386 | |
|
6
|
2 شهریور 1386 | |
|
7
|
2 شهریور 1386 | |
|
8
|
9 مرداد 1386 | |
|
9
|
15 خرداد 1386 | |
|
10
|
15 خرداد 1386 |
دوئل ایدئولوژی(رستگاری)
نگاهی به «رستگاری در هشت و بیست دقیقه» آخرین ساخته سیروس الوند
سیروس الوند به گفته خودش پس از سالها آرزوی «فیلم دینی» ساختن، «رستگاری...» را ساخته است تا به نوعی آرزوی خود را برآورده سازد. هرچند قرار دادن این فیلم در ژانر معنوی و دینی -که البته یقیناً از آن دور نیست- محل اشکال است و شخصاً این فیلم را بیشتر اجتماعی دیدم تا دینی (یعنی فیلمی که برخی باورهای دینی را در قالب اجتماعی آورده) اما وقتی کارگردان، اثرش را در یک ژانر می بیند، یعنی می خواسته آن را در این ژانر بسازد، حتی اگر موفق نشده باشد! و این شاید شکست الوند در کلیت فیلم است، اما من همین را بیشتر پسندیدم و این باورهای دینی در این قالب بهتر بیان شده اند! من در این نوشته بیشتر از همین بُعد دینی صحبت می کنم.
قصد ندارم فیلم را تعریف کنم و دو سه بند اول تنها به خاطر معرفی دو شخصیت از داستان - طاها و فؤاد - آمده است.
فیلم از کمیته انضباطی دانشگاه شروع می شود. طاها (بهرام رادان) دانشجویی - با ظاهری بسیجی - است که به دلیل سیلی زدن به رئیس فاسد دانشگاه، اخراج شده است. او از این امر ناراضی نیست و حتی با وجود این که راهی برای بازگشت پیش رویش می گذارند، بدون لحظه ای تردید راه خود را دنبال می کند. او نشان می دهد که اهل «زیر بار حرف زور» رفتن نیست. شخصیتی که رسوا شدن را والاتر از همرنگ جماعت شدن می داند، که اساساً تفسیر او از رسوایی هم با تفسیر عامه همخوانی نداشته و مثلاً همین مورد را موفقیت در ابتلا می داند. او این عصبیت را در مقابل همه افراد به زعم خودش فاسد دارد، حتی صاحب آژانس و صاحب کارش (که البته مشخص نیست فساد او چیست!) او با وجود دیر آمدن سر کار باز با رئیسش بگو مگو می کند. این معرفی ابتدایی شخصیت طاهاست.
طاها سپس به سراغ دوست قدیمی اش، فؤاد (شهاب حسینی) می رود. قبل از دیدن چهره فؤاد، کتابی را که او در حال خواندنش بوده و به عنوان خط فکری اش معرفی می شود می بینیم: «هایدگر و استعلا». بعد خود او و باز هم چهره ای مشابه طاها، و بعد دکوراسیون اتاقش با عکس بزرگ هایدگر و تعداد زیادی تسبیح که کلکسیون وار در کنار هم قرار داده شده اند و تنها نماد دینی اتاق فؤاد به شمار می روند. از ابتدای صحبت ها متوجه می شویم طاها همیشه هم با فؤاد نیست و الآن بعد از مدتی به دیدن او آمده. سپس در همین مکالمه می فهمیم او هم دانشجوی فلسفه بوده که اکنون «کنج عزلت» را برگزیده و نتیجه می گیریم به لحاظ همین اشتراک شرایط طاها سراغش را گرفته. بعداً هم می بینیم شغل او آهنگری و به قول خودش «ریاضت» است تا در مقابل آتش ایستادگی بیشتری یابد. او فردی است که می خواهد شخصاً فساد را ریشه کن کند آن هم نه با نهی از منکر، بلکه با نابودی عاملین منکر! و نماد کامل افرادی که خود را دارای صلاحیت وضع قانون، اجرای مستقیم آن و عقوبت مستقیم افرادی که به قانون آنان پایبند نیستند می دانند!
طاها که از فساد به ستوه آمده، به گروه فؤاد می پیوندد و در اولین مأموریت، ماشینی حامل مشروبات الکلی را با کوکتل مولوتوف منهدم می کند! فؤاد که از نتیجه راضی است، به طاها مأموریت دیگری می دهد: این بار که آهو شریفی -مشتری آژانس- را که به تعبیر فؤاد «آهو هست ولی شریف نیست» سوار ماشین خود می کند، او را به قتل برساند. موقعیت همان شب فراهم می شود و طاها با رفتن به روی تپه ای در اطراف بزرگراه نیایش قصد کشتن آهو (مهتاب کرامتی) را دارد اما در لحظه ای که هفت تیر را روی او نشانه رفته آهو می گوید مرا بکش ولی قول بده برادرم را تأمین کنی، پدرم را تأمین کنی و بدهی هایم را هم بپردازی، والا من خودم هم از این زندگی بیزارم. بعد هم قرآنی را که در ماشین طاها بود می گیرد و اشک می ریزد و طاها هر چقدر سعی می کند نمی تواند شلیک کند و آهو را تنها گذاشته برمی گردد.
او ابتدا از گفتن حقیقت به فؤاد طفره می رود ولی بعد از تحقیق بیشتر در مورد آهو و دوستی با برادرش، می فهمد که در مورد او اشتباه می کرده و وقتی این موضوع را با فؤاد مطرح می کند، فؤاد می پندارد طاها هم دچار جادوی چشم های آهو شده و گروه دیگری را به از بین بردن او مأمور می کند. طاها از این به بعد علناً به مخالفت با فؤاد برمی خیزد و بُعد دینی فیلم در همین تقابل ایدئولوژیک فؤاد و طاها نمود می یابد.
به دور از کلیت داستان فیلم که اشکالاتی دارد و بعدأ مقداری از آنها را باز خواهم گفت، دلیل اصلی این که من از این فیلم خوشم آمد همین تقابل دو ایدئولوژی است. فؤاد که به تعبیر طاها از هر جایی چیزی برداشته و به آن اعتقاد پیدا کرده، نماد «از آن طرف بام افتادن» در مقابل کسانی است که گاندی را شیعه تر از مجلسی می دانند! او همانقدر که به فلسفه و هایدگر -فیلسوف فاشیست نازی ها- گرایش دارد و در دیالوگ هایش مدام رگه هایی از این گرایش را نشان می دهد، در مورد دین و پیشوایان دینی ساکت است. با وجودی که فیلم چندین بار طاها را در حالت وضو، نماز، تسبیح، گرفتن پلاک شناسایی رزمندگی (که البته از آن به اشتباه به عنوان ارزش دینی یاد شده) نشان می دهد، در مورد فؤاد هیچ چیزی وجود ندارد و حتی گفته می شود که بچه های مسجد هم او را تحویل نمی گیرند.
در مقابل، طاها، با وجود همه آن خلقیاتی که از او گفتیم، فردی است ساده و خالص. او در یازده سالگی رفتن به جبهه را مظهر جهاد در راه خدا دانسته و به عشق شهادت با دستکاری شناسنامه اش راهی جبهه شده! طاها به اعتقادات خود هم به شدت پایبند است ولی این اعتقادات را از هر جایی جمع نمی کند و با توجهی که به آیه «و ما أرسلناک الا رحمه للعالمین» می نماید، راه خود را از فؤاد جدا کرده و به یاری آهو که او را هم جزء «للعالمین» می یابد، می شتابد. او با وجودی که بسیار مغرور است (این را از این که با وجود داشتن دایی و عمویی بسیار متمول، به پولی که خودش از آژانس می گیرد راضی تر است می فهمیم)، پس از چند بار پس زده شدن از طرف آهو او را رها نمی کند و این «مهربانی به جهانیان» را با سرپناه دادن آهو و برادرش، سر زدن مداوم به آنها، تلاش برای حل مشکل آهو با نامزد سابقش، پای درد دل آهو نشستن، بستری کردن برادر آهو در بیمارستان و کشیک های او در بیمارستان، تلاش برای جور کردن هزینه درمان، تلاش برای جور کردن سند برای وثیقه آزادی آهو و دست آخر تلاش برای رها کردن آهو از دست «آقا» (نقشی که سیاوش تهمورث بازی کرد، اسمی نداشت!) را به کمال انجام می دهد. هرچند از میانه راه انگیزه ای قوی تر به نام عشق جای مهربانی را می گیرد.
نمایش این تقابل را بسیار پسندیدم. چنین چیزی را قبلاً در فیلم های ایرانی به این شکل ندیده بودم. رضا میرکریمی در «زیر نور ماه» بسیار زیبا تقابل دو برداشت را نشان می دهد، اما آن در مورد کلیت دین نیست و در «روحانیت» خاص شده و لذا نمی توان آن را با این مقایسه کرد. و یا اگر در «دنیا» منوچهر مصیری آمده در قالب یک کمدی اجتماعی، تلقی اشتباه از دین را به نقد کشیده، اما دینی که به عنوان اصل دین معرفی می کند از همان تلقی اشتباه بسیار خطرناکتر است! (این مسئله نیاز به بحث دارد، تنها به این مورد اشاره می کنم که کتاب «محمد، پیغمبری که از نو باید شناخت»، اثر کونستان ویرژیل، که در این فیلم به عنوان اسلام اصیل معرفی می شود، تنها نام زیبایی دارد! درون آن پر است از شبهات و نوشته هایی که می گوید محمد فردی کاملاً عادی بوده و اشتباهات پرشماری در زندگی خودش داشته و فقط نقش یک پستچی را بازی می کرده است! و نام آن هم از این رو این گونه است که می خواهد به خواننده اش بگوید حداقل در عصمتی که برای او قائلی تجدید نظر کن!)
نمی گویم طاها، مظهر مسلمانی کامل است، اما می گویم امثال فؤاد، نزد خیلی ها به عنوان مظهر مسلمانی شناخته شده و این فیلم این باور را باطل می کند. متأسفانه طیف اکثریت جامعه دینی ایران را امثال فؤاد تشکیل می دهند. حالا چه مرید مارتین هایدگر، چه مرید مسلمانانی آشنا! اینها بیشتر مرید آنهایند تا مرید خود دین! و اینجاست که می بینیم چرا مرید و مرادبازی در دین ما جایی ندارد، اما عده ای -که باز باید بگویم متأسفانه نزد عامه مظهر دین هستند- در راه مرادشان جان سپارند و حتی زندگی شان را هم در زیر سایه او می دانند و نایب بر حق... (بی خیال!) و مراد هم با لبخند رضایتی که برای مریدان از بهشت هم شیرین تر است برای آنها دست تکان می دهد و آنها را به آرامش (!) فرا می خواند. جالب است که آنهایی که خود را 180 درجه از اینها جدا می دانند (از این طرف بام افتاده ها) هم بسیار مرید پرور و مراد پرستند! آقای مراد در آن گوشه دنیا از کسی حمایت می کند و مریدان، به کسی که او را واقعاً احمق و کودن می دانند، رأی می دهند تا رئیس جمهور شود تنها به دلیل این که آقای مراد از او حمایت کرده. (آن هم حمایتی که آشکارا همین آقای مورد حمایت را مورد تمسخر صریح قرار می دهد!!) جالب تر اینجاست که این آقایان در «حرف»، خودشان بزرگترین منتقدین «تسلیم بودن در برابر حرف یک انسان» هستند! ولی نه! از آن جالب تر این است که مرادان هر دو طیف (چه مراد آن طرف بامی ها و چه مراد این طرفی ها) خودشان مرید دیگرانند!! یکی مرید سلفش که چند سال پیش فوت کرده و حالا خودش جای او نشسته، و دیگری مرید امثال غزالی و غزالی ها! چه زیبا فرموده است آن معصوم که «کسانی که توسط فرد به دین وارد می شوند، توسط فرد هم خارج می شوند اما کسی که خودش آمده، پایش نمی لرزد حتی اگر کوه بلرزد!» و اینجا مظلومیت پیشوایان ما بیشتر نمود پیدا می کند که مریدان واقعی آنان بسیار اندکند! گروه اولی ها مراد خودشان را «نظر کرده» و الهی می دانند و با فراموش کردن الهی های واقعی، همین که جلو چشمشان است و در پرده غیبت نیست را می چسبند و گروه دومی ها هم فقط به این دلیل که با الهی بودن مراد آن طرفی ها مخالفند به طور کلی تقدس را منکر شده منحصر در خدا می دانند و اصلاً منکر اصل لزوم ارادت به اولیایند! (دوباره تأکید می کنم تنها به دلیل داشتن دل پر از آنها، که این خود به عنوان خیانت گروه اولی ها به دین قابل بحث است).
از بحث اصلی منحرف شدم! اما فیلم از لحاظ داستانی اشکالاتی داشت که مربوط به «محمد هادی کریمی» نویسنده فیلمنامه می شود. اصلاً متوجه نشدم شخصیت پدر فؤاد چه نقشی در فیلم دارد! یا چرا شخصیت پردازی عمه طاها (ثریا قاسمی) که قرار است نقشی بسیار بیشتر از شوهرش (عنایت بخشی) داشته باشد این قدر ضعیف است! ضمناً اتفاقات پرشماری که در طول فیلم می افتد تداعی کننده این است که مدت داستان فیلم چندین روز است، چرا که تماشاگر می بیند طاها فقط چند روز دنبال آهوست و چند روز هم آهو و برادرش در خانه جدید زندگی می کنند و چند روز هم در خانه عمه طاها و اقلاً یکی دو شب هم برادر آهو در بیمارستان بستری است. ولی در سکانس پایانی فیلم متوجه می شویم که تنها یک هفته گذشته است که شخصاً برایم قابل باور نبود! البته شاید اگر دوباره از اول فیلم را ببینم و روز ها را با دقت بشمارم حرف فیلم درست باشد ولی روند داستان به گونه ای است که بیشتر از یک هفته را در ذهن تداعی می کند. اما بیشترین مشکلم با نقش «آقا» (سیاوش تهمورث) و خدمتکارش می باشد! گیریم اسم نداشتنش از آن جهت است که این نقش نماینده افراد بسیار زیادی است که تحت عنوان «مدیران فاسد» مشهورند، اما اولاً این کلیشه آدم بده و دستیاری که دارد و همه وظایف به عهده این دستیار است و باید مدام برای رئیس گزارش بیاورد و متلک هم بشنود و توسری هم بخورد بسیار آزار دهنده شده که فقط یه درد کارتون های بچه ها می خورد، نه فیلمی که سازنده اش آن را دینی می داند! و ثانیاً بدی او را چگونه باید نمایش داد؟! این ایراد متوجه الوند هم می شود. آیا خباثت «آقا» را، زن صیغه ای داشتن (که قانونی است) می خواهد نمایش دهد و یا پولدار بودن، ساختمان بلند داشتن، ماشین پلاک دبی داشتن، استخر داشتن، سر فرو بردن در آب، آب پرتقال خوردن و در نهایت سبیل داشتن و اخمو بودن؟!! ثالثاً چرا سیاوش تهمورث؟! این ایراد هم به آقای الوند وارد است! چرا با وجود استفاده از بازیگران گران قیمت در نقش های دیگر، نقش آدم بده داستان را باید به تهمورث بدهند؟! چون او فقط همین نقش را بلد است؟! چون قیافه وحشتناکی دارد؟! چون بارها کپی برابر اصل همین نقش را در سریال های درجه 3 بازی کرده؟! این نقش در همه ابعاد سرشار از کلیشه است. آقای کریمی، آقای الوند! آیا نقش آتیلا پسیانی در «کما» و نیز سریال «رانت خوار کوچک» و علی نصیریان در «دیوانه ای از قفس پرید» را دیده اید؟! مردی از همین جنس ولی با نمایشی عالی و بسیار پذیرفتنی بلکه ملموس و البته به دور از کلیشه! بزرگترین مشکل فیلم همینجاست.
اما در پایان بار دیگر می گویم: از دیدن این فیلم بسیار راضی ام و حتی همه را هم به تماشای آن توصیه می کنم. جدا از اشکالات فیلمنامه ای و پایان نه چندان قابل قبول، همان رو در رو قرار گرفتن اسلام شمشیر زن و اسلامی که به اصل نزدیک تر است -با استفاده از بازی خوب سه نقش اصلی- بسیار زیبا از آب درآمده. شاید به همین دلیل است که سازنده کار فیلم را صرفاً دینی و معنوی می بیند.


