userinfo close

  ,

بهرام رادان


bahramradanclub

تاسیس: 22 اسفند 1383  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سحر امیری - معاونان
*دوستان رای بــه كلوب فراموش نشه*\به گفته بهرام رادان ایشان هیچ گونه پروفایل،ایمیل ،وبلاگ و ... در ا ادامه »
*دوستان رای بــه كلوب فراموش نشه*\به گفته بهرام رادان ایشان هیچ گونه پروفایل،ایمیل ،وبلاگ و ... در اینترنت نداشته تنهاراه ارتباطی شما،سایت ایشان می باشد.
 
m m , mitra_k1
m m - 11:50 1386/03/13

نقد:یك نفر آن پروژكتور را روشن كند(گاوخونی)

این جا در كرانه هاى آفتابى زاینده رود، كنار سى و سه پل و نرسیده به باتلاق گاوخونى، همه چیز رو به راه و درست و حسابى به نظر مى رسد. از فیلمبردارى بگیر تا بازى ها، از ایده اصلى تصویر كردن داستان تا موسیقى تر و تازه و استانداردهاى تولید مطلوب. با وجود همه این حرف ها، وقتى در سالن سینما باز حوصله تان سر مى رود، پس لابد یك جاى كار ایراد دارد.
گاوخونى قرار بوده یك فیلم وهم آمیز از كار درآید. از آن قبیل آثارى كه از تماشایش در سالن تاریك و روى پرده سفید، منگ شوید. پرده عریض اسكوپ به همین دلیل انتخاب شده و نماهاى راوى سرگشته و تصاویرى كه به شیوه اسلوموشن پخش مى شوند. قرار است از تماشاى مناظر اصفهان وقتى با دوربین از آن دهلیزهاى تو در تو عبور مى كنیم، سرمان گیج برود، قرار است از دیدن ناگهانى صورت پدر با آن سبیل گنده اش روى پرده، یكه بخوریم، قرار است همراه پسر گیج، در وهمى شریك شویم كه نمى دانیم كى آمده و ما را با خودش برده. چند وقت است دلمان مى خواهد همچین فیلمى ببینیم؟ فیلمى كه تمامش پر از نماهایى مثل عنوان بندى اول و آخر «شوكران» یا حركت جانت لى زیر آن باران شدید با كیسه پر از پول در «روانى» و موتورسوارى دنیس هاپر و هنرى فاندا روى آن پل، سر صبح قبل از مرگ در «ایزى رایدر» و ورود میا فارو به آن اتاق پر از شیطان در آخرین سكانس «بچه رزمرى» و صحنه فرار بچه ها از دست رابرت میچم در «شب شكارچى» و پرسه زدن ها و بیدارخوابى هاى مورگان فریمن و مایكل داگلاس در فیلم هاى «هفت» و «بازى»، یا در رفتن ناگهانى آن موشك با دود صورتى رنگش در قلب جنگل هاى آسیاى جنوب شرقى فیلم «اینك آخرالزمان» باشد. فیلم هایى كه سازندگان شان، چندان علاقه اى به شكستن راه و روش معمول فیلمسازى ندارند، ولى در قلب داستانى واقعى با عناصرى كه به نظر جزیى از همان داستان ساده و بى شیله پیله به نظر مى رسد، كابوسى خلق مى كنند كه بعد از تجربه اش، تازه مى فهمیم كه اى داد بى داد، ما كى خواب رفته بودیم و خودمان خبر نداشتیم؟
خواندن داستان گاوخونى هم چنین خاصیتى دارد. كتاب مدرس صادقى را كه دست مى گیریم، آن اول كار به نظر مى رسد داریم شرح كابوس ها و خاطرات یك راوى نامطمئن را مى خوانیم. راوى كه نمى شود به حرفش اعتماد كرد، ولى به هر حال دل مان قرص است كه با كتاب و ماجراهایش فاصله داریم و به همین دلیل خطرى تهدیدمان نمى كند. از آن مهمتر این كه از خواندن كتاب، فشارى روى دوش مان احساس نمى كنیم. متوجه نیستیم كه این جا باید تحت تاثیر قرار بگیریم و آن جا باید بترسیم. همان قضیه خواب رفتن یكهو و بى هواست. ظاهراً نه چیزى وجود دارد كه مستقیماً از وجودش سرخورده شویم، نه عنصرى كه حواس مان را پرت كند و یادمان بیاورد چرا خواب زده نمى شویم، اما در عین بى خیالى ناگهان مى فهمیم كه دست و پاى مان در گرداب كلمات گیر كرده، كه هر چه دست و پا مى زنیم بیشتر فرو مى رویم، كه همین كلمات ساده كه فرق شان را حتى با گفت وگوهاى روزمره مان به زور مى فهمیم، عین یك گروه مورچه خونخوار ( مى گویند از این جور مورچه ها توى جنگل هاى آمازون زیاد است )، دست مان را گرفته اند و داخل لانه شان به زیر خاك مى كشند. بیشتر از كابوس ها، این ریتم ساده و تكرارى و بى اوج و فرود كلمات است كه ضربه نهایى را به پیكر خواننده مى زند. با خودمان فكر مى كنیم قهرمان این داستان اگر به جنگ اژدها هم برود، باز داستان را طورى تعریف مى كند كه از پیش پاافتادگى اش حرص مان بگیرد.
اما در مورد فیلم گاوخونى ماجرا فرق مى كند. از همان اولش راوى را نمى بینیم. این فیلمى است كه با بقیه فرق مى كند و این خیالى است كه دست از سرمان برنمى دارد. پس اگر در مورد كتاب، این ظاهر بیش از حد معمولى كلمات و وقایع است كه ناخواسته خواب مان مى كند، ظاهر غیر معمولى فیلم، فرصت خزیدن زیر جلد تصاویر را ازمان مى گیرد؛ با آدم هاى عجیب و غریبى كه در حركت آهسته، كركره یك فروشگاه را مى دهند بالا یا برمى گردند و توى دوربین نگاه مى كنند، یا حتى دوربین را بغل مى كنند و دو طرفش را مى بوسند. جالب این جاست كه تاثیرگذارترین بخش هاى فیلم مربوط به ساده ترین نماهاى آن است. جایى كه كودك بین سیخ و ساقه هاى كنار رود مى دود یا وقتى از شیشه اتوبوس جاده را نگاه مى كند یا با پدرش كه اعتقاد دارد دیگر هیچ چى مثل سابق نیست خداحافظى مى كند. به این ترتیب ملال گیج كننده روزمرگى كلمات كتاب، جاى شان را به ملال ناشى از تماشاى تصاویرى مى دهند كه دنبال كردن شان كار حضرت فیل به نظر مى رسد. كتاب، خود مرداب است و فیلم دستورالعمل شكل دادن به این مرداب. تفاوت، بین چیزى است كه واقعاً وجود دارد و چیزى كه قرار است به وجود بیاید. كتاب خود دنیاست و فیلم، قرار است چیزى را به دنیا بیاورد. كتاب، اصل كار است و فیلم پر از ایده هایى براى رسیدن به حاصل كار.
چیزى كه فیلم لازم دارد، حسى است كه در این جا بیشتر از هر چیز در ایده هاى نورى فیلمبردارش متجلى شده اما آن چه داخل كادر است اتمسفرى را كه محمد آلادپوش ایجاد كرده، تقویت نمى كند و موسیقى خوب اثر و صداى منحصر به فرد و بى تاكید رادان، كمكى به تصاویر نمى كنند ضمن این كه آن ریتم كشدار و تكرارشونده و بى اوج و فرود كلمات كتاب، كه انگار از نقطه اى روى دایره شروع مى شوند و دوباره به همان نقطه روى همان دایره مى رسند، در ضرباهنگ كلى فیلم از دست رفته اند و به مجموعه اى از تصاویر جدا از هم تبدیل شده اند. با همه این حرف ها، گاوخونى فیلمى نیست كه سازندگانش كم فروشى كرده باشند یا سر مشترى شان را كلاه گذاشته باشند. بهروز افخمى و همراهان جسورش راه سختى را انتخاب كرده اند كه خودشان هم نمى دانسته اند به كجا ختم مى شده است. ( این را مطمئنم كه افخمى تا شب اولین نمایش فیلم در سینماى منتقدان و نویسندگان سینمایى جشنواره فجر، نمى دانست كه فیلمش بعد از روى پرده رفتن، چه شكل و شمایلى خواهد داشت و چه تاثیرى خواهد گذاشت.) آنها زورشان را زده اند و تلاش شان را به خرج داده اند و این شجاعت را داشته اند كه یك كار تازه و منحصر به فرد را پیش چشم تماشاگرانى قرار دهند كه احتمال دارد همه چیز را پس بزنند و حالا هم كه پاى بد و خوب فیلم شان ایستاده اند.
اما این جسارت بخشى از ماجراست. بعد تازه مى رسیم به ذكر این نكته كه بهروز افخمى فیلمساز از كجا شروع كرده و به كجا رسیده است. در دنیاى افخمى، وحشت و ترس از همان ابتدا وجود داشت و شخصیت هاى اصلى روز فرشته و عروس تا یك قدمى مرگ و در به در شدن مى رفتند اما با ایمان و درستكارى و در مواردى هجو و طنز و بى خیالى، از مهلكه درام جان سالم به در مى بردند. اما شخصیت هاى اصلى شوكران و جهان پهلوان تختى و گاوخونى، در چنگ تغییر و تحولات اجتماعى و این اواخر تاریخى گرفتارند و هیچ كارى از دست شان برنمى آید. شخصیت هاى اصلى فیلم هاى افخمى، از قهرمان هاى عمل گراى چند فیلم اول، به قربانى ها و طعمه هاى دست و پا بسته اى تبدیل شده اند كه هر آن احتمال دارد یكى بیاید سر وقت شان و قورت شان بدهد. از پدرسالارى گرفته تا ارزش هاى تحمیل شده اجتماعى و تاریخى و بالاخره دیو درونى كه در همه ما وجود دارد و هى مى خواهیم وجودش را انكار كنیم و پیش چشم افخمى، ظاهر و آشكارتر مى شود. این طورى اگر پیش برود، مى ترسم اعتقادش را به سینما و داستان و قصه گفتن و نماى درشت چهره بازیگرانش هم از دست بدهد. گاوخونى كه فیلم محبوبم نیست اما دلم مى خواهد به فیلمساز محبوبم پیشنهاد كنم این قدر فكر نكند. فكر و خیال زیاد گاهى كار دست آدم مى دهد. چیزها را پیچیده تر از آنى كه واقعاً هست جلوه مى دهد. شاید حرفم زیادى بچگانه به نظر مى رسد ولى گاهى كمى آسان گیرى، كمى ایمان به همین آفتاب عالم تابى كه هر روز صبح در مى آید و افخمى همیشه بدش را مى گوید و توى همین گاوخونى همه زورش را مى زند تا نورش را كتمان كند، تا ابرى جلوه اش بدهد، خیلى چیزها را درست مى كند. این كه افخمى دارد فیلم پشت فیلم شروع مى كند، نشانه خوبى است. «ته دنیا» را تمام كرده و رفته سراغ «فرزند صبح». حرفه اى ها همیشه دلیلى براى ادامه زندگى دارند. جیمز كامرون كه تماشاى چین و چروك هاى صورتش در صلیب آهنین سم پكین پا نفس آدم را مى گیرد یك بار پسرش را نصیحت كرده بود، كارى را یاد بگیرد كه همان كار نجاتش مى دهد. خود افخمى از اغلب ما بهتر مى داند كه با نور زیاد هم مى شود فیلم هاى خوبى ساخت. نیش جورج روى هیل را همه دوست داریم. انگار رنگ زرد را به تمام صحنه هایش فرو كرده اند.

 
نویسنده: امیر قادرى
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.