عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
29 خرداد 1387 | |
|
2
|
13 دی 1386 | |
|
3
|
1 مهر 1386 | |
|
4
|
2 شهریور 1386 | |
|
5
|
2 شهریور 1386 | |
|
6
|
2 شهریور 1386 | |
|
7
|
2 شهریور 1386 | |
|
8
|
9 مرداد 1386 | |
|
9
|
15 خرداد 1386 | |
|
10
|
15 خرداد 1386 |
یادداشت امیر قادری در باره " گیلانه " ؛ مادر جنگ
حالا دیگر مى شود شعار را كنار گذاشت و واقعاً درباره چیزى به اسم «احساس مادرانه» یك كارگردان حرف زد. كارگردانى به اسم رخشان بنى اعتماد. مسئله سر زن بودن این فیلمساز نیست. مسئله عمق نگاه مردم گرایانه اى است كه با خلق چند تا آدم معمولى بر پرده شكل مى گیرد. آدم هایى كه به نحوى قربانى شرایط زندگى و محیطى شان هستند و فیلمسازى كه به شكل اصیلى كنار این آدم ها ایستاده است.
نگاه مردم گراى بنى اعتماد، با فیلم زیر پوست شهر و بعد روزگار ما و حالا گیلانه، به اوج خودش رسیده. شخصیت هاى داستان، موقعیت ها و گره هاى دراماتیك در فیلم هاى اخیر بنى اعتماد طورى است كه به شكل باورپذیرى، فیلمساز را در كنار و حامى آدم هاى داستانش قرار مى دهد. بنى اعتماد از سطح شعار خارج شده، از دام احساسات پیش پا افتاده مثلاً انسان دوستانه در رفته و به عمقى رسیده كه نمونه اش در سینماى ایران، نادر و كمیاب است. اگر این فیلمساز در زیر پوست شهر، از میان سیاست و اجتماع ملتهب آن سال ها عبور كرد و كنار مادرى ایستاد كه غصه از هم پاشیده شدن خانواده اش را مى خورد، حالا همین اتفاق در مورد جنگى افتاده كه دیگر مهم نیست طرف برحقش كدام است و نیروى مهاجمش كدام. مسئله مردمى هستند كه زیر این فشار له مى شوند و مادرى كه باز نگران از هم پاشیده شدن خانواده اش است. گیلانه یك فیلم جنگى است كه در آن هیچ وقت مستقیماً جبهه جنگ را نمى بینیم، بیشتر با خانواده اى همراه هستیم كه ارتباط مادر و فرزند، تنها چیزى است كه برایش مانده است و درام اصلى همین جا خودش را نشان مى دهد، اگر این مادر هم نباشد، دیگر چى براى این خانواده باقى مى ماند. به این ترتیب بنى اعتماد موفق مى شود مادر را به خاك وطن شبیه كند. كسى كه همیشه نگران به قول خودش «ستون» (تنه) فرزندى است كه از درون خودش رشد كرده و حالا هر آن امكان دارد سقوط كند و نابود شود. اسم فیلم هم گیلانه است. هم نشانى از وطن در آن وجود دارد و هم تانیث و زنانگى.
اما به لحاظ اجرا هم گیلانه، فیلم بى ادا و اصولى است كه ساختار نسبتاً محكمى دارد. حالا باید درباره بخش دوم فیلم حرف بزنیم كه خیلى خیلى از بخش اول آن بهتر و دوست داشتنى تر است. ماجراى ساخته شدن فیلم را هم كه لابد مى دانید. بخش دوم درجه یك فیلم را، بنى اعتماد اول ساخت. بخشى از یك فیلم سه اپیزودى كه یكى از بخش هایش را همین گیلانه تشكیل مى داد. اما بعد این بخش را جدا كرد و تصمیم گرفت به یك فیلم بلند تبدیلش كند. یك جورایى هم حق داشت. بعید نبود كه اپیزود مذكور قربانى كوتاه بودنش شود. مشكلات فیلم هم درست از اینجا شروع شد. بخشى كه بنى اعتماد بعداً ساخت و به عنوان بخش اول به آن اپیزود درخشان اضافه كرد، واقعاً ضعیف تر و كم تاثیرتر است. بازى خوب فاطمه معتمدآریا، در این بخش هم وجود دارد، در عوض از ایجاز و عمق و میزانسن هاى ساده اما به شدت تاثیرگذار نیمه دوم (یا اگر به لحاظ زمان ساخت حساب كنیم، اپیزود اول) خبرى نیست. باز اگر این نیمه ضعیف تر براى خودش بود و كارى به بخش اصلى فیلم نداشت، خیالى نبود. اما مشكل این جاست كه روشن شدن خیلى چیزها، به بخش نهایى هم لطمه زده. آنهایى كه ابتدا اپیزود فرزند مجروح و مادر پرستار و زجر كشیده را دیده اند، به هیچ وجه نمى توانند تاثیر اولیه فیلم را براى تماشاگران محصول فعلى، بازگو كنند. آن اپیزود بخشى از تاثیرش را از نگفتن ها مى گرفت. با توجه به بازى خوب رادان و معتمدآریا، و فیلمنامه به شدت حساب شده، خیلى زود با شخصیت ها همدردى مى كردیم بى این كه خیلى چیزها را بدانیم و همین بیچاره مان مى كرد. این كه آدم هاى قصه از كجا آمده اند و چطور به این روز افتاده اند. این كه قبلاً جورى زندگى مى كرده اند را در ذهن خودمان مى ساختیم. این نگفتن هاى داستانى ذهن مان را درگیر مى كرد و استفاده خوب بنى اعتماد از لوكیشن و شخصیت هاى فرعى جذاب اش (مثل همیشه با بازى خیلى خیلى خوب شاهرخ فروتنیان در نقش دكتر) ما را با خودش مى برد. آن وقت ها فیلم درست به همان تپه سرسبزى مى مانست كه مادر و فرزند معلول روى آن زندگى مى كردند. بالاى تپه را مى دیدیم و كل فضا را نه. حالا اما براى رسیدن گیلانه به مدت زمان یك فیلم بلند، همه چیز آنقدر گفته مى شود كه تاثیر سابق از بین مى رود. (بخش اول فعلى فیلم، یك عیب دیگر هم دارد. بهرام رادان كه در نقش مرد معلول خیلى خوب است، نقش كوتاهش به عنوان پسر رشید خانواده را زیادى «آرتیستى» بازى مى كند.)
با این وجود بروید فیلم را ببینید و باور كنید كه هنوز تاثیرگذار است. كم تر فیلمى در سینماى ایران ساخته شده كه این قدر لج آدم را از جنگ درآورد. كارگردان هاى اپیزود اول این قدرت را دارند كه با امكان محدود و هزینه اندك، فضاى پر از خوف و درد جنگ را در توقفگاه هاى اتوبوس گیلانه و فرزندش بسازند. آدم آرزو مى كند دیگر چنین شرایطى پیش نیاید. زیر پوست شهر را كه مى دیدیم، خیال مان راحت بود كه خیلى از مشكلات آن خانواده فقیر براى ما پیش نخواهد آمد، یا حداقل بعید است. جنگ اما معمولاً اهل مساوات است. با همه یك جور رفتار مى كند.


