عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
29 خرداد 1387 | |
|
2
|
13 دی 1386 | |
|
3
|
1 مهر 1386 | |
|
4
|
2 شهریور 1386 | |
|
5
|
2 شهریور 1386 | |
|
6
|
2 شهریور 1386 | |
|
7
|
2 شهریور 1386 | |
|
8
|
9 مرداد 1386 | |
|
9
|
15 خرداد 1386 | |
|
10
|
15 خرداد 1386 |
گفتوگو با بهرام رادان
طی دو سال گذشته هشت فیلم بازی كردهای كه باهم تفاوتهای اساسی دارند؛ ذر حالی كه پیش از آن هم مدتی كار نكرده بودی. چهطور بازی در این همه فیلم، پیدرپی پیش آمد؟
‘ پس از آواز قو كه فیلم چهارمم بود، به این نتیجه رسیدم كه چهار عمل اصلی را انجام دادهام و فرصتی برای اشتباه كردن ندارم. به همین دلیل محتاط شدم و یك سال كار نكردم. رُز زرد را به خاطر مسایل مالی و اینكه یك سال بازی نكرده بودم، پذیرفتم. البته فكر میكردم فیلم خوبی میشود كه نشد و در میان فیلمهایی كه كار كردهام، كمتر از همه دوستش دارم. بعد بازهم شش ماه فیلمنامهها را رد میكردم تا اینكه عطش پیشنهاد شد و فقط به خاطر رفاقت با حسین فرحبخش قبول كردم. هنگام بازی در عطش رابطه با بهروز افخمی و بازی در گاوخونی پیش آمد و بعد بلافاصله شمعی در باد. دو ماه بعد از آن با كارگردان محبوبم رخشان بنیاعتماد در ننه گیلانه همكاری كردم. بعد همزمان صحبت دو فیلم بود: سربازهای جمعه و فیلمی كه فرحبخش میخواست بسازد. در دوئلی كه با خودم داشتم، فیلم كیمیایی را انتخاب كردم.
” چرا دوئل؟
‘ چون میدانستم فیلمی كه رد كردهام، از نظر تجاری خیلی موفق خواهد بود.
” منظورت كما است؟
‘ بله. من خیلی پای كما ایستادم. دو سال تمام در گوش فرحبخش میخواندم كه این فیلم را بساز. او هم میگفت حالا وقتش نیست. موقعی كه وقتش رسید، من دیگر نبودم. یكبار كه رفتم سر صحنة كما، فرحبخش گفت: «اشتباه كردی، حالا میبینی این فیلم چهقدر میفروشد و سربازهای جمعه چهقدر.» گفتم: «حاجی! مطمئن باش كما 700 میلیون میفروشد و سربازهای جمعه 200 میلیون. ولی من آن فیلم را انتخاب كردم.»
” فیلمنامة كما چی داشت كه دوست داشتی ساخته شود؟
‘ این كما را هنوز ندیدهام. ولی كمایی كه پیمان معادی برای من نوشته بود و دو سال دربارهاش صحبت میكردیم، یك فریاد اعتراض بود.
” قرار بود كدام نقش را بازی كنی؟
‘ پسر پولدار. نقش مقابل را هم قرار بود محمدرضا فروتن بازی كند كه ظاهراً فیلمنامه را رد كرد، ولی من نوشتههای پیمان معادی را خیلی دوست دارم. وقتی با فرحبخش بحث میكردم، میدانستم سربازهای جمعه پرفروش نمیشود. ولی این را هم میدانستم كه فیلمهایی مثل كما در سال خیلی به من پیشنهاد میشود، ولی كار با كیمیایی همیشه پیش نمیآید و من دوست داشتم فیلم كیمیایی را در كارنامهام داشته باشم.
” بلافاصله بعد از سربازهای جمعه الوند به تو پیشنهاد بازی در رستگاری در هشت و بیست دقیقه را داد؟
‘ بله. قبل از جشنواره قرارداد بستم. فیلمنامه را چند سال پیش محمد متوسلانی پیشنهاد داده بود و من دوستش داشتم. از طرف دیگر با سیروس الوند دوستی دارم و خیلی وقت بود میخواستیم با هم كار كنیم. فیلم سختی بود. نزدیك صد روز فیلمبرداری ادامه داشت. یكبار از شدت خستگی به الوند گفتم این كار الان برایم كابوس است. هرچه میگرفتیم، تمام نمیشد. همه شده بودند برنامهریز. بههرحال شنیدهام سیروس خیلی راضی است. اما من دوست داشتم كمی احتیاط را كنار میگذاشت. در میانة فیلمبرداری این فیلم سفر به جشنوارة كن به خاطر نمایش گاوخونی پیش آمد...
” و بازی در ته دنیا. افخمی دو هفته قبل از جشنوارة كن تصمیم گرفت ته دنیا را بسازد. كی با تو مسأله را در میان گذاشت؟
‘ ده روز قبل از كن.
” تو هم خیلی زود قبول كردی؟
‘ بله. اگر اتفاقی نیفتد، برای همكاری تا چند سال بعد هم برنامهریزی كردهایم. منظورم قیصر نیست. ما كارهای دیگر انجام میدهیم. قصه ته دنیا را داد بخوانم. وقتی خواندم، گفت ده روز دیگر میرویم كن و این فیلم را هم میسازیم. رفتیم و ساختیم.
” به همین راحتی؟ از خودت نپرسیدی این قصه چهطور به فیلمنامه و فیلم تبدیل میشود؟
‘ من آنقدر به بهروز اعتماد دارم كه میدانم از آب كره میگیرد. هوش این كار را دارد. البته این اعتماد كاملاً دوطرفه است.
“ گاوخونی
” این اعتماد هنگام ساخت گاوخونی شكل گرفت؟
‘ من كارهای افخمی را دوست داشتم، ولی قبل از گاوخونی هیچوقت فكر نمیكردم با هم كار كنیم. تغییر روش افخمی باعث شد این اتفاق بیفتد. اولینبار علی معلم اردیبهشت 81 زنگ زد و گفت رمان گاوخونی مدرس صادقی را بخوان.
” وقتی خواندی، اولین برداشتت چه بود؟
‘ اینكه چنین داستانی اصلاً نمیتواند به فیلم تبدیل شود. با خودم گفتم اگر من بخواهم چنین كاری كنم، براساس مفهوم رمان، قصهای مینویسم و بعد آن را به فیلمنامه تبدیل میكنم. ولی افخمی با وفاداری كامل فیلم را ساخت. بعد از خواندن در جلسهای هم با افخمی و معلم صحبت كردیم، ولی همهچیز متوقف شد. چند ماه بعد در روزنامهها خواندم افخمی میخواهد فراموشخانه را بسازد و فكر كردم همهچیز تمام شده، ولی زمان فیلمبرداری عطش افخمی تماس گرفت و گفت بیا استودیو كمی صدا ضبط كنیم و بعد هم كه فیلم ساخته شد. ولی فكر میكنم افخمی بعد از اولین نمایشهای گاوخونی به من اعتماد كرد. چون رابطهای كه بین ما بعد از اكران شكل گرفت، خیلی با رابطة قبلی متفاوت بود.
” تو هم بعد از نمایش گاوخونی به او اعتماد كردی؟
‘ نه. به نظر من افخمی در حال طی كردن مسیرش رو به بالاست. فقط دو چیز میتواند این صعود را متوقف كند؛ یكی غرور كاذب كه با اعتمادبهنفس خیلی فرق دارد و دومی اطرافیانی كه با تحسینهای بیخود نمیگذارند فرد اشتباههایش را شناسایی كند. اگر این دو مسأله پیش نیاید، افخمی تازه دارد متولد میشود.
” گفتی وقتی رمان گاوخونی را خواندی، به نظرت تبدیلشدنش به فیلم غیرممكن آمد. ظاهراً افخمی هم در چگونگی اقتباس مدتها در برزخ بوده و ناگهان ایدة روایت اول شخص به ذهنش میرسد. وقتی فهمیدی حدود 80 درصد فیلم نمای نقطهنظر راوی است، قضاوتت چه بود؟
‘ یك كار نو، یك فكر عجیبوغریب، یك ماجراجویی تمامعیار.
” این تصمیم بعد از كارگردان بیش از همه در كار تو تأثیر میگذاشت. به عنوان بازیگر نقشی كه در 80 درصد فیلم فقط صدایش شنیده میشود، چه حسی داشتی؟
‘ اول آدرنالین خونم بالا رفت! ولی بعد به نظرم دانشگاهی آمد كه میتوانم در آن روی صدایم كار كنم.
” برای كمتر بازیگری پیش میآید كه در یك فیلم صدایش بیشتر از تصویر و بازی با صورت و بدن اهمیت داشته باشد.
‘ روی صدا خیلی كار كردیم. چندبار هنگام خواندن نریشن خوابم برد!
” هنگام فیلمبرداری تصاویر نقطهنظر راوی حضور داشتی؟
‘ نه. دستهایی هم كه دیدید، مال من نبود. آن زمان فقط یكبار رفتم سر صحنه. قبل از فیلمبرداری، نریشن را گفتم. براساس زمانبندی نریشن، فیلمبرداری انجام شد و بعد دوباره روی نریشن كار كردیم؛ حدود دو ماه. وقتی میگویم خوابم میبرد، شوخی نمیكنم. حتی در اولین نمایش خصوصی فیلم قبل از جشنواره هم دوسهبار چرتم گرفت. در اولین نمایش جشنواره هم فیلم را كامل دیدم، ولی در كن خوابم برد. البته این ویژگی داستان است. افخمی هنگام هدایت من میگفت تو یك خوابگردی و میخواست مثل یك آدم تبدار نریشن بگویم.
” نثر مدرسصادقی از راوی حس یك آدم بیتفاوت و بیخیال را منتقل میكند. صدای تو در فیلم این حس را تشدید میكند. این حس چهگونه درآمد؟
‘ اوایل از مدرسصادقی مدام میپرسیدم منظورت از این جمله یا توصیف چی بوده؟ برایم تعریف كرد وقتی گاوخونی در دهة 1360 منتشر شد، در نشریات مینوشتند مدرسصادقی منظورش از اینكه نوشته «این قایق داشت آب رودخانهای را شیار میداد كه سیصد سال پیش زاینده بود و حالا مدتی بود یائسه شده» فلان بوده و بهمان و... ولی من منظوری نداشتم، فقط یك قصه نوشته بودم.
” خود مدرسصادقی هم وقتی دربارة كارهایش صحبت میكند، همینقدر بیتفاوت است...
‘ بله و خیلی ساده و مظلوم است. اگر یك روز او را مقابلم مینشاندند و میگفتند حدس بزن چهكاره است، بین ذه شغلی كه میگفتم، نویسنده وجود نداشت. چون خیلی ساده است و خودنمایی نویسندهها را ندارد.
” هنگام ضبط نریشن مدرسصادقی هم حضور داشت؟
‘ همیشه. بدون تأیید او چیزی قطعی نمیشد. شاید فقط پنج درصد موارد افخمی نظر او را وتو میكرد.
” هیچوقت از افخمی نپرسیدی چرا تا این حد نظر مدرسصادقی برایش مهم است؟
‘ نه، ولی میدانستم. چون به او اعتماد داشت و میدانست مدرسصادقی از همه كس نسبت به قصه دلسوزتر است.
” چرا وقتی راوی از خواب بیدار میشود او را میبینیم ولی در داستان روایت اول شخص باقی میماند؟
‘ این انتخاب افخمی بود كه مدرسصادقی هم تأیید كرد. به نظر من باید تماشاگر اواخر فیلم از آن قالب یكنواخت خارج میشد. كار من هم در آن 20 درصد خیلی سخت بود. چون فقط 20 دقیقه فرصت داشتم كه نشان بدهم اگر در تمام فیلم هم دیده میشدم از پس نقش برمیآمدم. این باعث افتخارم شد كه خیلیها بعد از جشنواره گفتند این بازی كوتاه از سایر كارهایم بهتر است.
” چه كار كردی كه این قضاوت به وجود بیاید؟
‘ كاری كه همیشه میكنم؛ نزدیك شدن به حس كارگردان و ایجاد یك حس مشترك.
” تصویرهای گاوخونی چرك و دلمرده است. وقتی هم راوی از خواب بیدار میشود، تماشاگر یك بهرام رادان چرك و خسته میبیند كه گریم و جنس تصاویر، زیبایی چهرهاش را از بین برده...
‘ خیلی موافق این كار بودم. چون همیشه دوست داشتم چهرهام را بشكافم؛ چهرهای كه از دل فیلمهای اولیهام شناخته شده بود و بعضیها جزو ستارههای كاغذی سینمای ایران طبقهبندیاش میكردند. حتی در رز زرد به اصرار خودم نقش مكانیك را بازی كردم، درحالیكه تهیهكننده و كارگردان میخواستند نقش پسر پولدار را به من بدهند.
” گاوخونی بین منتقدان محبوبیت زیادی ندارد. برخلاف شوكران یا حتی تختی كه بیشتر منتقدها پسندیدند، گاوخونی نتوانست نظر بیشتر آنها را جلب كند...
‘گاوخونی اصلاً قرار بود همینطور باشد، ولی همة نتیجة گاوخونی را در ته دنیا خواهند دید و این فیلم جزو محبوبترین فیلمهای افخمی بین منتقدان میشود. من خیلی مجلهخوان هستم، ولی خیلی از منتقدها به خودم گفتهاند همة حرفهای ما را جدی نگیر.
” البته جزو معدود كسانی هستی كه در میان بازیگران همنسلت از همان ابتدا جدی گرفته شدی.
‘ چون من هم آنها را جدی گرفتم و نظرهایشان همیشه پس ذهنم باقی میماند و موقع خواندن فیلمنامه یا بستن قرارداد یا جلوی دوربین مقابل چشمم میآمد.
“ شمعی در باد
” پس از گاوخونی در شمعی در باد بازی كردی. یكی از ملاكهای بازیگر برای انتخاب نقش علاوه بر فیلمنامه و نقش، سابقة كارگردان است. سابقة پوران درخشنده تو را برای بازی در فیلمش تشویق میكرد؟
‘ اولاً كار كردن با یك كارگردان زن برایم مهم بود. از طرفی وقتی یك فیلمساز پس از چند سال میخواهد فیلم بسازد، این یك موقعیت طلایی برای بازیگر است، چون آن فیلمساز با تجدید قوا و انگیزة زیادی به میدان برمیگردد تا خودش را دوباره ثابت كند. وقتی فیلمنامه را خواندم تصمیمم برای همكاری با پوران درخشنده محكمتر شد. فقط یك نگرانی داشتم كه به خودش هم گفتم. او میخواست دربارة مواد مخدر فیلم بسازد، درحالیكه خودش حتی سیگار هم نمیكشد. او دست من را به عنوان بازیگر باز گذاشت، چون به من اطمینان كرد. متوجه شد نسل جوان را میشناسم و اجازه داد این شناخت را منتقل كنم.
” حركت فرزین به سمت مواد مخدر به نوعی حالت اعتراض دارد. آنقدر آدم خاصی است كه درك نمیشود و بهتدریج خودش را آلوده میكند. این درونمایه چهقدر كمك كرد تا نقش معتاد را متفاوت دربیاوری؟
‘ نقطة مشترك همة نقشهایی كه بازی كردهام، عصیان است. رؤیای من فرو رفتن در جلد یك آدم معترض است، درحالیكه شخصاً اینطور نیستم.
” این علاقه از كجا میآید؟
‘ شاید شنیدن موسیقی دهة 1960 قبل از ورودم به سینما تأثیرگذار بوده. همیشه این چهرة معترض را از دور میدیدم و وقتی این چهره مال من میشود، خیلی لذت میبرم. من ابراهیم حاتمیكیا را خیلی دوست دارم، چون آدمهای فیلمهایش معترضاند. معترضهایی كه گاهی نمیتوان بهشان حق داد، مثل حاج كاظم آژانس شیشهای. آدم درمیماند چرا قهرمانهای حاتمیكیا را دوست دارد.
” فرو رفتن در نقش آدم معترض خطرهایی هم دارد. مثلاً اگر فیلمنامهنویس و كارگردان خودشان را كنترل نكنند، اعتراض تبدیل میشود به شعار.
‘ موافقم. حداكثر سعیام را میكنم كه این اتفاق نیفتد. مثلاً اگر با كارگردان دربارة یك دیالوگ بحث كنم كه حالت شعاریاش كم شود و او نپذیرد، مقابل دوربین آن دیالوگ را طوری میگویم كه تعدیل شود.
” در شمعی در باد این اتفاق افتاد؟
‘ بیشتر از همة فیلمهایم در رستگاری... این حالت پیش آمد. فیلمنامه روی كاغذ شعاری به نظر میرسد، ولی فكر نمیكنم فیلم اینطور باشد.
” معتاد معترض در سینمای ما نمونههای زیادی ندارد. با این نكته مشكلی نداشتی؟
‘ وقتی به یك بازیگر ایرانی نقش معتاد پیشنهاد میشود، یك ترس بزرگ وجود دارد؛ اینكه بهروز وثوقی در گوزنها پروندة بازی در نقش معتاد را بسته است. ولی جوان معتاد امروز خیلی با سید گوزنها فرق دارد. این مسأله را وقتی كلاس چهارم دبیرستان بودم فهمیدم. دو ماه با كسی معاشرت داشتم كه ناگهان فهمیدم هرویینی است، ولی من در این مدت متوجه نشده بودم. این تجربه كمك كرد قالب معتاد را تغییر دهم. طوری كه وقتی او را میبینی، فكر میكنی یك آدم خسته است. در سكانس آژانس اتومبیل این حالت را خوب میتوان تشخیص داد؛ وقتی فرزین دربارة پیانو صحبت میكند و چشمهایش میرود.
” كدام لحظة بازیات را در شمعی در باد بیشتر دوست داری؟
‘ پلانـسكانسی كه با ایرج راد بازی كردم. همانكه میگویم: «آقای دكتری كه با دلارهای هفتتومنی كه بابا گُروگُر برات میفرستاد شدی دكتر و به قصد خدمت به جامعة بشریت سایز سینه و باسن خلقالله رو كوچیك و بزرگ میكنی.» این سكانس را خیلی دوست دارم.
” فكر میكردم صحنة روبهرو شدن با پلیسها را میگویی. چون حس اعتراض در اوج نشئگی را خیلی خوب درآوردی.
‘ ضمن اینكه باید حس اعتمادبهنفس آدمی كه «دراگ» مصرف كرده درمیآمد. آن شب كه این سكانس را میگرفتیم، سر بلندی و كوتاهی صدا موقع گرفتن دیالوگ با خانم درخشنده بگومگوی كوچكی پیش آمد. من دوست داشتم دیالوگ «هنوز خیلی مونده تا بفهمین با آب هم میشه حال كرد» را زیر لب به خودم بگویم. ولی درخشنده گفت باید این دیالوگ را با صدای بلند به مأمورها بگویی. من در نهایت نظر كارگردان را اجرا كردم، ولی ناراضی بودم. شاید به همین دلیل این صحنه را مثال نزدم. صحنة بیدیالوگ روبهرو شدن با شهاب حسینی در قرنطینه را هم دوست دارم. بازی شهاب در این سكانس فوقالعاده است. سر این صحنه بچهها گریه میكردند.
” نظرت دربارة اجرای صحنة اكسپارتی چیست؟
‘ كاری نمیشد كرد. من تمهید دیگری داشتم كه گفتم و پذیرفته نشد؛ اینكه پاها را نشان دهیم. بههرحال مجبوریم. صحنة پارتی فیلم پارتی كه اصلاً دختر نداشت. اگر میشد این چیزها را نشان داد كه همة فیلمها جور دیگری ساخته میشدند. ما زندگی عادیمان را نمیتوانیم روی پرده بسازیم یا ببینیم.
” این محدودیت چهقدر كار بازیگر را سخت میكند؟
‘ خیلی. در فرانسه وقتی با بازیگران فرانسوی دراینباره صحبت میكردیم، اصلاً نمیفهمیدند. یكیشان پرسید: «اگر در یك صحنه نامزدت روی زمین بیفتد و رو به مرگ باشد، چه كار میكنی؟ گفتم: میروم بالای سرش، بعد شروع كردم به بازی كردن. خندهشان گرفت! هرچه هم توضیح میدادم كه این به فرهنگ و عرف و قوانین ما برمیگردد، متوجه نمیشدند.
” سربازهای جمعه
” میرسیم به سربازهای جمعه. یكی از شهرتهای كیمیایی این است كه بازیگرانش را آزاد میگذارد تا روی نقش مانور دهند و به همین دلیل بازیگرها از كار كردن با او لذت میبرند. در سربازهای جمعه هم اینطور بود؟
‘ بله. با این تفاوت كه برای اولینبار با یك قهرمان طرف نیستیم. بعد از تیتراژ، سعید و گروهبان را میبینیم. بعد آصف وارد پادگان میشود و با رضا روبهرو میشود. وقتی از پادگان بیرون میزنند و به خانة رضا میرسند، صحنه مال اوست. داد میزند و خودش را بیرون میریزد. بعد به فرامرز میرسیم. در استودیو نقره میآید و وارد ماجرای آصف و نقره می شویم.
” فیلم را میتوان به دو قسمت تقسیم كرد: قبل و بعد از ورود نقره به داستان. جالب است كه هر دو بخش ماجرا، به واسطة آصف آغاز میشود...
‘ ولی دربارة خودش چیز زیادی نمیفهمیم...
” حضورش مهم است.
‘ آصف خیلی كم حرف می زند. سكانس هم كه به بازیگر نقش آصف فضای بازی درخشان بدهد، در فیلم وجود ندارد. فقط حضور دارد و كار من به عنوان بازیگر این بود كه فقط حضور آصف را جا بیندازم. من هم دربارة نقش خودم كمترین صحبت را با كیمیایی داشتم و میدانستم كه اگر نقش بجز این باشد، غلط است.
” فكر میكنی اینكه چیز زیادی دربارة آصف نمیفهمیم، منطقی است؟
‘ این متن همینجوری بود. داستان سربازهایی كه به نقره میرسند تا او ماجرایی را تعریف كند.
” ولی اسم فیلم سربازهای جمعه است.
‘ بله. به همین دلیل خیلیها به تمسخر میگویند: «سربازهای نقره». این دیگر سلیقة آقای كیمیایی است.
” ولی این سلیقه گاهی به تو به عنوان بازیگر نقش آصف مربوط است. مثل اینكه چهطور آصف در این مدت آنقدر از خواهرش بیخبر بوده كه او با جزئیات ماجراها را تعریف میكند. وقتی تماشاگر اساس قضیه را باور نمیكند، بازیگر هم تحتالشعاع قرار میگیرد.
‘ اتفاقاً به نظر من كاملاً باورپذیر است. در شكل زندگی این طبقه از جامعه كه آصف و نقره به آن تعلق دارند، خواهر و برادر اصلاً همدیگر را نمیبینند. خودم با این آدمها برخورد داشتهام. ولی ماجرا از آنجا برای آصف مهم میشود كه نقره با آن شكل و شمایل به استودیو میآید و آصف رد نگاههای ناخوشایند دوستان تازهاش را میگیرد تا به نقره میرسد. او همهچیز را تا قبل از این برخورد رها كرده و یك عامل بیرونی باعث بازگشت او میشود. وقتی هم از نقره توضیح میخواهد، به شیوة طبقة اجتماعی خودش رفتار میكند. میایستد یا راه میرود و خونسرد صحبت میكند. درحالیكه اگر رضا بود، كار به درگیری فیزیكی میكشید. البته باید یك مسأله را گوشزد كنم كه به عنوان خواننده و تماشاگر، فیلمنامه و فیلم سربازهای جمعه را دوست نداشتم و ندارم.
” ولی به عنوان بازیگر، شخصیت آصف را دوست داشتی كه در فیلم بازی كردی...
‘ قطعاً. اگر آن را دوست نداشتم كه بازی نمیكردم.
” اگر آصف را دوست نداشتی، همكاری با كیمیایی آنقدر وسوسهكننده نبود كه در سربازهای جمعه بازی كنی؟
‘ نه. وقتی به عنوان بازیگر به چیزی كه قرار است بازی كنی، باور نداری، چهطور میخواهی باور را از دریچة دوربین به تماشاگر منتقل كنی؟
” پس اعتماد به كارگردان چه میشود؟
‘ اعتماد از زمان ورود به كار به وجود میآید. وزن هیچ كارگردانی برای من آنقدر زیاد نیست كه وقتی نقش و فیلمنامه را دوست ندارم، در فیلمش بازی كنم. دو بار از طرف دو فیلمساز معتبر پیشنهاد بازی شد و به همین دلیل قبول نكردم، درحالیكه همیشه دوست داشتم در فیلمشان حضور داشته باشم.
” خود كیمیایی را چهطور دیدی؟
‘ كاریزمای فوقالعادهای دارد. انرژی و امواج مثبت او به همه منتقل میشود. چهرهاش با عینك و مو و ریش هم خیلی به این حالت كمك میكند. مطمئنم اگر وارد جمعی شود كه از سینما هیچ چیز نمیدانند و او را نمیشناسند، باز هم جلب توجه میكند. حرفهای قشنگ و شنیدنی زیادی در آستین دارد و حتی سكوتش هم پر از حرف است. این كاریزما خیلیها را مسخ میكند. من فكر میكنم طرفداران پروپاقرص كیمیایی، مسخ خودش هستند، نه فیلمهایش و شخصیتهای فیلمهایش. اگر بازیگری در حد و اندازة بهروز وثوقی امروز در فیلم او بازی كند، حاصلش فیلم كیمیایی است و نه فیلم وثوقی. او در این سن و سال مثل یك دریانورد پیر است كه دیگر از هیچ موجی نمیترسد. سایة كیمیایی بهشدت روی فیلمهایش سنگینی میكند. اندیشه فولادوند از زمان نوشته شدن فیلمنامة سربازهای جمعه حضور داشته و نقش مهمی هم در فیلم دارد. تمام تلاشش را هم به عنوان بازیگر به خرج داده، ولی باز سربازهای جمعه فیلم كیمیایی است. به نظر من این فیلم نه «سربازهای جمعه» است نه «سربازهای نقره»؛ «سربازهای كیمیایی» است.
” این نكته آزارت نمیداد؟
‘ نه. من با علم به این مطلب رفتم و بازی كردم تا فیلمی از كیمیایی را در كارنامة خود داشته باشم.
” سؤال آخر: پس از این سالها و تجربة كار با فیلمسازان مختلف، اگر شور عشق را ببینی، چه احساسی پیدا میكنی؟
‘ شاید باور نكنی، ولی همین چند روز پیش در فرانسه، در یكی از زمانهای استراحت نشسته بودم و داشتم این سالها را از زمانی كه رفتم كلاس بازیگری تا امروز مرور میكردم. دیدم اگر فیلمهایم را بگذارم كنار هم و صادقانه قضاوت كنم، بازیام در شور عشق را از همه بیشتر دوست دارم. چون معصوم و روراست بود. هنوز درگیر سیاستهای بازیگری و پشت صحنة سینما نشده بودم. توصیف بازی در شور عشق سخت است؛ یك بچة بیست سالة بیادعا با كمترین اطلاع دربارة بازیگری و سینما و مناسبات كه اولین فیلمش را بازی میكند. لذت گاز زدن همان سیب بهشتی بود، همان گناه اول.
-------------------------------
با تشکر از مینا جان


