عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
26 اردیبهشت 1391 | |
|
2
|
1 اردیبهشت 1391 | |
|
3
|
18 فروردین 1391 | |
|
4
|
16 بهمن 1390 | |
|
5
|
3 بهمن 1390 | |
|
6
|
3 بهمن 1390 | |
|
7
|
2 بهمن 1390 | |
|
8
|
2 بهمن 1390 | |
|
9
|
27 دی 1390 | |
|
10
|
13 آبان 1390 |
وقتی همه در های حرم برویت باز شود
قلب هوا در تب و تاب بود، قطرات اشک از گوشه چشمان به گودی نشسته اش زیرسرش را نشانه می رفت، دلش هوایی شده بود، زن ، دستهایش را قلاب کرد و زیر سرش گذاشت و نفس عمیقی کشید و به خوابش اندیشید، مادر بزرگ مثل دوران کودکی دست او را گرفته بود و با هم راهی حرم بودند، هنوز گرمی دست مادربزرگ را زیرپوست دستش حس کرد. صدای زنگ تلفن رشته افکارش را پاره کرد. سلام حوا ، ببین از طرف اداره مأموریت دادند فردا باید بروم مشهد، کارهاتون را بکنید که فردا راهی هستیم. زن با شادی گفت : خدایا شکر! به دلم برات شده بود که امام ما را طلب می کنه، می دونستم که خدا امیدی را ناامید نمی کنه، بیم و امید در دل زن گره می خورد ؛ یعنی مشکلی که سه سال با آن دست به گریبان بود و به خاطر آن از جمع گریزان بود تا چند روز آینده حل خواهد شد؟ زن شادمان و امیدوارمشغول آماده شدن برای سفر به خانه یار شد؛ به مشهد که رسید ، دلش پر کشید به سوی حرم ، در راه فقط درذهنش رسیدن به حرم مولا را تجسم می کرد. دلش مثل کبوتر بال بال می زد تا زود تر چشمانش به گنبد و بارگاه آقا روشن شود. به راسته خیابان رسید، تلالو گنبد و بارگاه ، دلش را هوایی کرد. با عجله طول خیابان را پیمود و به حرم رسید، وارد حرم که شد، چیزی درونش شکست، دلش لرزید. زیر لب گفت: خدایا! اینجا حرم رضای تو است ، حرم کسی که هم تو از او راضی هستی و هم بزرگان از او راضی، پس به واسطه این آقا نظر لطفی هم به ما کن و بر دل دردمند من مرهم بگذار، کبوترهای حرم به زوارخوش آمد می گفتند . حرم آکنده از عطر پاک و دل انگیز معنویت بود. چشمه های اشک که از زلال دلها جوشیده و شعاع های نور دعا ، باعث رویش گلهای معرفت شده بود، طنین رضا جان ازنقاره ها درفضا می پیچید و گوش جان را نوازش می داد، حوا تصمیم گرفته بود سه روز اقامت درمشهد را به امید شفا درحرم بگذارند، زن ، چادر را روی سر لرزانش جا به جا کرد و به سوی پنجره فولاد به راه افتاد ، دستش که به پنجره فولاد رسید بغضش ترکید . آقاجون سه سال دردی به جانم افتاده که به قول دکترا باید تا آخر عمر تحملش کنم، دردی که بیشتر روحم را آزار می ده و باعث شده من از جمع کناره بگیرم؛ چرا که هر موقع جایی میروم، احساس می کنم نگاه های همه به سوی من و سر لرزانم است ؛ آقا جون من شفا میخواهم . حوا و رجب دومین شب توسل را به امید شفا درحرم می گذراندند، زن که تازه از زیارت برگشته بود، به سوی بچه هایش رفت و به دیوارتکیه داد . حسین خواب بود، مادر ، سرپسر را روی زانو گذاشت ،دانه های عرق را از صورت فرزندش پاک کرد. پلکهای حوا سنگین شد، چشم هایش را فرو بست ؛ اما گویا رو به محبوبش چشم گشود مرد جوان با عجله از مقابل حوا گذشت ، حوا به ناگاه ازجا برخاست و به دنبال او دوید، هرچه زن برشتاب قدم هایش می افزود، مرد نیز تندتر می رفت، حوا همین طور که می دوید به زمین خورد ، سرش را که بلند کرد، پیرمردی را دید که عصا دردست ، درمقابل او ایستاده است. زن ، عصای پیرمرد را گرفت و بلند شد و در چشمان پیر مرد نگریست و گفت : آقا من با امام رضا (ع) کار دارم. پیرمرد گفت : پشت سر تو است . زن به پشت سرش نگاه کرد، آقایی درهاله ای از نور ایستاده بود، زن نگاهش بر روی محبوبش سکته کرد ، زن با هیجان گفت : امام رضا(ع) شمایی؟ آقا خیلی دلم پردرد است ، خیلی سختی کشیدم ، همه درها به رویم بسته است . آقا خواهش می کنم جوابم را بده . آقا تو هم جوابم را نمی دهی ؟ مگر چه کار کرده ام که درخانه تو هم به رویم بسته است و به من عنایت نمی کنی ؟! امام با لطیف ترین لحن فرمود: پشت سرم بیا ، زن پشت سرامامش حرکت کرد، کمی آن سوتر نور از حرکت ایستاد و با اشاره به صحن و سرا خطاب به زن گفت : همه این درها به رویت باز است ، این در ، آن در ..... همه درهای خانه ما به روی تو باز است، ناراحت نباش. زن به یکباره چشم گشود، خود را در حرم حضرت یافت، در آن لحظات ملکوتی سحری ، مؤذن ، دلها را خدایی می کرد، زن ، متحیر مانده بود ، نمی توانست فاصله بین خواب و بیداری را درک کند.رجب به سوی همسرش آمد و گفت: حوا وقت نماز است، مرد متعجب به زن نگریست و گفت: حوا... حوا دیگه سرت نمی لرزه، ببین لرزش سرت خوب شده است. زن ساکت به چشمان همسرش خیره شد، دلش که تازه از سیر ملکوتی بازگشته بود درسینه فضا آکنده از عطر محمدی بود، گویا فرشتگان دامن دامن گل بر سر زوار می ریختند؛ بی تابی می کرد. اشک درچشمان زن حلقه زد و به گونه هایش دوید، مرد به حال همسرش غبطه می خورد. صدای الله اکبر مؤذن صحن و سرا را پر کرده بود، واقعاً چقدر خدا بزرگ است و ما کوچک.
- داستان شفایافتگی حوا حسینی ریگ چشمه ای ،
(منبع : ماهنامه زائر شماره 145)


