مقالهتوی یكی از این هزار شب 17 فروردین 85 - 07:30 | |||
| |||
توی یكی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میكنی می بینی بین میلیونه ستاره یكی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به به خودش جلب می كنه. بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می كنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا می كنی تا بالاخره به خواب می ری. اما یك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند میكنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست. اون موقعی است كه تموم غمای دنیا هری میریزه تو دلت. بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمی كنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای.. باز هم زندگی می كنی..نفس می كشی و دنیای پیرامونت هنوز وجود داره.پس دلیلی نداره كه نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نكنی. بعد از اون تصمیم هر شب می ری و یكی از اون ستا ره های خیلی قشنگ رو تماشا میكنی و باز هم یه شب می ری و میبینی اثری از اون ستاره نیست. اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ یه ستاره زیبای دیگه. همشون می رن تا اینكه نوبت می رسه به آخرین ستاره ی كه توی آسمون وجود داره. اما آخرین ستاره هرگز از بین نمی ره...چون تو با نهایت وجود دوستش داری از طرف(ღموناღ حسین پور) | |||
| |||









