عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
30 فروردین 1390 | |
|
2
|
25 فروردین 1390 | |
|
3
|
25 فروردین 1390 | |
|
4
|
25 فروردین 1390 | |
|
5
|
24 فروردین 1390 | |
|
6
|
22 فروردین 1390 | |
|
7
|
22 فروردین 1390 | |
|
8
|
22 فروردین 1390 | |
|
9
|
20 فروردین 1390 | |
|
10
|
5 فروردین 1390 |
رضا فرضین - 01:57 1389/12/29
رفتن به سوی مرگ برای عشقش...
آن مرد
مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناك و عصبی مزاج تبدیل شده است.
زن هر چه كه به ذهنش می رسید و هر راهی را كه می دانست رفت اما
دریغ از اینكه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی كه در
كوهستان زندگی می كند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد،
شاید چاره ای شود ! از اینرو بود كه زن راه سخت و دشوار كوهستان را
پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به كلبه ی
راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست كه ببیند چه
معجونی را برایش می سازد …
راهب نگاهی به زن كرد و گفت : چاره ی كار تو در یك تار مو از سبیل
ببر كوهستان است !!! … ببر كوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در
پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر كوهستان را آوردی چیزی
برایت می سازم كه شوهرت را درمان كند. و زن در حالتی از امید و یاس
به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را كه آماده كرده
بود، برداشت و روانه ی كوهستان شد آن شب خود را به نزدیكی غاری
رساند كه ببر در آن زندگی می كرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما
مقاومت كرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را
تكرار كرد هر شب چند گام به غار نزدیكتر می شد تا آنكه یك شب ببر
وحشی كوهستان غرش كنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف
نگاهی كرد.
باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی كه می گذشت آن ببر و زن
چند گام به هم نزدیكتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول كشید تا
اینكه در یكی از آن شبها، ببر كه دیگر خیلی نزدیك شده بود و بوی
غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیكتر شد و شروع به غذا خوردن
كرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده
بود كه ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر
گاه به ببر می رسید در حالی كه سر او را نوازش می كرد به ملایمت به
او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در كار نبود هیچ عیب جویی، ترس
و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار كوهستان
برای ببر غذا می برد و در حالی كه سر او را در دامن خود می گذاشت،
دست نوازش بر مویش می كشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنكه
شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر كند و روانه ی خانه اش شد …
صبح كه شد، شادمان به كوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را
مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فكر می كنید آن راهب چه كرد ؟
نگاهی به اطرافش كرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت كه در
كنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی كرد در حالی كه چشمانش
داشت از حدقه بیرون می زد ماند كه چه بگوید !! راهب با خونسردی رو
به زن كرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر كوهستان، بدتر نیست، توئی كه
توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان كوهستان
كنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است كه گواهی می
دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش
و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز
مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناك و عصبی مزاج تبدیل شده است.
زن هر چه كه به ذهنش می رسید و هر راهی را كه می دانست رفت اما
دریغ از اینكه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی كه در
كوهستان زندگی می كند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد،
شاید چاره ای شود ! از اینرو بود كه زن راه سخت و دشوار كوهستان را
پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به كلبه ی
راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست كه ببیند چه
معجونی را برایش می سازد …
راهب نگاهی به زن كرد و گفت : چاره ی كار تو در یك تار مو از سبیل
ببر كوهستان است !!! … ببر كوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در
پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر كوهستان را آوردی چیزی
برایت می سازم كه شوهرت را درمان كند. و زن در حالتی از امید و یاس
به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را كه آماده كرده
بود، برداشت و روانه ی كوهستان شد آن شب خود را به نزدیكی غاری
رساند كه ببر در آن زندگی می كرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما
مقاومت كرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را
تكرار كرد هر شب چند گام به غار نزدیكتر می شد تا آنكه یك شب ببر
وحشی كوهستان غرش كنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف
نگاهی كرد.
باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی كه می گذشت آن ببر و زن
چند گام به هم نزدیكتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول كشید تا
اینكه در یكی از آن شبها، ببر كه دیگر خیلی نزدیك شده بود و بوی
غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیكتر شد و شروع به غذا خوردن
كرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده
بود كه ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر
گاه به ببر می رسید در حالی كه سر او را نوازش می كرد به ملایمت به
او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در كار نبود هیچ عیب جویی، ترس
و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار كوهستان
برای ببر غذا می برد و در حالی كه سر او را در دامن خود می گذاشت،
دست نوازش بر مویش می كشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنكه
شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر كند و روانه ی خانه اش شد …
صبح كه شد، شادمان به كوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را
مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فكر می كنید آن راهب چه كرد ؟
نگاهی به اطرافش كرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت كه در
كنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی كرد در حالی كه چشمانش
داشت از حدقه بیرون می زد ماند كه چه بگوید !! راهب با خونسردی رو
به زن كرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر كوهستان، بدتر نیست، توئی كه
توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان كوهستان
كنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است كه گواهی می
دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش
و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز
99
کامنت بنویسید...


