مقالهاخلاق از نظر ویتگنشتاین 12 تیر 85 - 07:30 | |||
| |||
اصولا اخلاق و حوزه های مربوط به آن از متن عامه مردم برمی خیزند. اینطور نیست كه معدودی مصلح و جامعه شناس و ادیب و روشنفكر بیایند و یك چارت اخلاقی را تنظیم كرده در اختیار عوام قرار دهند. همین خاستگاه عوامانه دین و اخلاق است كه به آن اعتبار و هویت می بخشد و آنرا همه پسند می سازد. از اینرو در دوره های شكوفایی عقلانی بشری است كه جمعی اندیشمند و روشنفكر و فیلسوف این گزاره های برخاسته از عقل عرفی را مورد بررسی قرار می دهند و در این بررسی است كه علومی چون كلام و فلسفه دین و فلسفه اخلاق پدید می آیند. اما اینكه دستاوردهای كلامی و فلسفی در این باب تا چه حدی نظر عوام را به خود مشغول می سازند خود بحثی مفصل است. اما آنچه كه به نظر می آید این است كه ایمان حقیقی شخص را نمی توان با تعدادی برهان عقلی- فلسفی متزلزل ساخت. بنابراین می توان گفت مباحث كلامی- فلسفی راجع به دین و اخلاق، مباحثی است كه میان خواص قوم مطرح بوده و هیچ ربطی به زندگی عامه مردم ندارند. پیش فرض ویتگنشتاین در بندهای 6.41 تا 6.421 رساله، مشابه همان چیزی است كه در بالا بیان شد. او خاستگاه طبیعی خدا، دین و اخلاق را در مد نظر دارد. چیزی كه یكی از درخشانترین و اساسی ترین وجوه تمدن بشری از دیر باز تاكنون بوده است. ویتگنشتاین امور متعالی چون خدا، دین و اخلاق را چیزهایی میبیند كه بشر همواره با آنها سروكار داشته و عوام نیز آنها را بعنوان حقایق غایی مورد احترام قرار داده اند. بنابراین با پیش فرض قرار دادن این امور بعنوان حقیقتی در تاریخ زندگی آدمی، بدنبال روشن كردن این موضوع است كه آیا این امور چیزهای دم دستی در جهان خارج مثل بقیه چیزها هستند ویا بیرون از آن. ویتگنشتاین جهان را جهان امور ممكن قلمداد می كند. یعنی هر چه كه در جهان است( اعیان) نسبتی با اشیاء دیگر دارد كه می توانست این نسبت جور دیگری باشد، ولی اكنون از روی تصادف و رخداد اینگونه نسبتی برقرار شده است. او جهان خارج را ” چنین است“ می خواند نه ” چنین باید“. این همان تفكیك میان ” است ها“ و ” باید ها“ است كه هیوم نیز به آن پرداخته بود. ویتگنشتاین بیان میدارد كه چون جهان, جهان ” چنین است ها“ است, پس” چنین باید ها“ نمی توانند در این جهان باشند. او می نویسد: …در درون جهان همه چیز همانگونه است كه هست و همه چیز همانطور رخ می دهد كه رخ می دهد. در درون جهان هیچ ارزشی وجود ندارد[یعنی هیچ بایدی] و اگر ارزشی در درون جهان یافته می شد دیگر ارزشی نمیداشت.(6.41)[1] زیرا اگر ارزشها در درون جهان باشند آنگاه بایدی وجود نخواهد داشت و همه چیز همان خواهد بود كه هست. اما در كنار ” چنین است ها“ ، ”چنین بایدها“ نیز زندگی بشری را تحت تاثیر خود قرار داده اند و شاید بتوان گفت از وجوه ممتاز و برتر نوع انسان كه او را از دیگر موجودات متمایز میسازد، مقوله” چنین باید ها“ است. او ادامه می دهد: اگر ارزشی یافته شود كه ارزش داشته باشد، آنگاه این ارزش باید بیرون ازهرگونه رخ دادن و بیرون از هرگونه چنین استی قرار داشته باشد. زیرا هرگونه رخ دادن و چنین استی تصادفی است. (6.41) از این بند چنین برداشت می شود كه ویتگنشتاین”چنین است ها“ را نسبی و ”چنین بایدها“ را مطلق فرض كرده است. او معتقد است كه اخلاق و هرآنچه كه به آن وابسته است، مطلق، ثابت و جاودان است. زیرا این چیزهای مطلق در كاركردی ویژه، جهان ”چنین است ها“ را صورتی نا- تصادفی می بخشند: چیزی كه رخ دادن و چنین استی را نا- تصادفی می سازد، نمی تواند در درون جهان باشد. زیرا اگرمی بود، خود دوباره تصادفی می بود. این چیز باید بیرون از جهان باشد.(6.41) ویتگنشتاین پس از كشیدن خط تمایز میان ”است ها“ و” بایدها“ بیان می دارد كه هیچ گزاره اخلاقی ای وجود ندارد. این به معنای نفی كامل اخلاق نیست، یعنی همان چیزی كه پوزیتیویستها به غلط میپنداشتند. از آنرو كه ویتگنشتاین در رساله، زبان را تصویر جهان خارج میداند(نظریه تصویری زبان) و گزاره ها را روگرفتی از امور واقع كه جهان را به تصویر می كشند، پس این نتیجه گیری در مورد گزاره های اخلاقی بی ربط نیست. چون اخلاق بیرون از جهان قرار دارد از اینرو زبان قادر به بیان آن نیست و از آنجا كه زبان عبارت است از مجموعه بیشمار گزاره، پس گزاره ای نیست كه راجع به اخلاق چیزی را بیان كند و در نتیجه هیچ گزاره اخلاقی وجود ندارد. ازاینرو هیچ گزاره اخلاقی نیز نمی تواند وجود داشته باشد. گزاره ها نمی توانند هیچ چیز برتر را بیان كنند.(6.42) روشن است كه نمی توان اخلاق را به قالب الفاظ درآورد. اخلاق امر استعلایی(ترافرازنده) است.(اخلاق و زیبایی شناسی یك چیزاند). (6.421) پوزیتیویستها از این عبارات تفسیری نادرست به دست دادند. آنها گمان كردند كه ویتگنشتاین با اعلام اینكه هیچ گزاره اخلاقی وجود ندارد، اخلاق و دین را بی معنا و مهمل قلمداد كرده و آنها را بی ارزش و پوچ خوانده است. اختلاف نظری كه میان شلیك از بنیانگذاران حلقه وین و ویتگنشتاین درگرفت از آنجا بود كه شلیك دی را محصول دوران كودكی انسان می دانست و ویتگنشتاین شدیدا با آن مخالف بود. ازبروز این اختلافات بود كه كارناپ(از اعضای حلقه وین) كم كم دریافت كه تفسیر آنها از رساله بكلی اشتباه بوده است. در پایان این مقال قسمتی از متن سخنرانی ویتگنشتاین را كه در باب اخلاق ایراد نموده ضمیمه می كنم تا اشتباه تفسیرهایی از این دست مشخص گردد: همه گرایش من و به باور من، گرایش همه انسانهایی كه كوشیده اند درباره اخلاق یا دین بنویسند یا سخن بگویند این بوده است كه با مرزهای زبان برخورد نمایند. این برخورد با دیوارهای قفسمان كاملا و مطلقا مایوس كننده است. اخلاق تا جائیكه از اشتیاق به گفتن چیزی درباره معنای نهایی زندگی، خیر مطلق، ارزش مطلق سرچشمه می گیرد نمی تواند علم باشد. آنچه اخلاق می گوید به هیچ معنا به دانش ما چیزی نمی افزاید اما اخلاق مدركی از گرایشی در ذهن آدمی است كه من شخصا از احترام عمیقانه بدان ناگزیرم و هرگز آنرا مسخره نخواهم كرد.[2] | |||
| |||








