مقاله”هستی“ در زبان شناسی و فلسفه: تحقیقی مقدماتی 2 تیر 85 - 07:30 | |||
| |||
نوشتة ا. ک. گراهام** ترجمة محمدسعید حنایی کاشانی مفهوم هستی [Being] آزمون خوبی برای این نظر بنجامین وُرف[۱] است که ساختمان دستوری زبان راهبر شکلگیری مفاهیم فلسفی است. به این سه نکته توجه کنید: (۱) فعل «هستن»/«استن» (“to be”) که هم بهمنزلهی فعل رابط («الف ج است»/ “x is y”) و هم بهمنزلهی نشاندهندهی وجود [existence] («الف هست»/“there is x”, “x is”) به کار میرود تقریباً محدود به زبانهای هند و اروپایی است.[۲] (۲) مفهومی از هستی مرکب از ماهیت (آنچه الف فینفسه هست) و وجود محدود به فلسفههای پدید آمده در زبانهای خانوادهی هند و اروپایی است. در دو سنت بزرگ فلسفی که در بیرون از این خانواده پدید آمده، «وجود» در زبانهای عربی و «یو» [“yu”] در زبان چینی، این مفهوم مترادف با «هستی» (“being”) نیست، بلکه مترادف با existence است.[۳] (۳) اگرچه نخستین زبان فلسفهی غربی یونانی بود، جریان عمدهی آن، قبل از بازگشتن به زبانهای هند و اروپایی (لاتینی مدرسی، فرانسوی، انگلیسی، آلمانی)، از میان زبانهای سامی (سُریانی، عربی، عبری) گذشت. در زبان عربی بود که تمایز میان وجود و ماهیت به ظهور رسید، چون در این زبان وظایف وجودی و رابطی بهوضوح از یکدیگر جدا میشود.[۴] گزارشی مستوفی از تحول مفهوم غربی از هستی در بافت زبانشناختی آن مستلزم کار مشترک متخصصان در رشتههای متعدد خواهد بود. اما شاید به دست دادن طرحی مقدماتی، بهمنزلهی کانون توجهی برای نقد و تحقیق آینده، مفید باشد. بنابراین من در فضایی کوچک مسافت بسیاری را طی میکنم و در چندین رشته که در آنها صاحبنظر نیستم بیاجازه وارد میشوم. میدانیم که فلسفهی یونانی میان وظایف وجودی و رابطی فعل einai/ειναι (استن/هستن) بهزور قادر به تمیز دادن است. ولذا افلاطون مدلل میسازد که چون هرچیزی نسبت به برخی چیزها مضاعف یا بزرگ یا سنگین است، و در قیاس با بقیه نیمه یا کوچک یا سبک، ما حقی مساوی داریم در گفتن اینکه آن هست (وجود دارد) یا آن نیست (وجود ندارد).[۵] ارسطو هنگامی که معانی ειναι (هستی) را در مابعدالطبیعه، کتاب دلتا، فصل هفتم، تحلیل میکند از این تمایز غافل میشود، اگرچه او به دقت هستی فینفسه را از هستی بالعرض، هستی بهمثابهی «حقیقت»، و هستی بالقوه و بالفعل جدا میکند و هستی فینفسه را نیز بر طبق مقولات تفکیک میکند. اما استثناء بزرگی وجود دارد و آن کتاب دوم آنالوطیقای ثانی است، در آنجا پرسش «آیا هست» [whether it is] (ei esti/ει εστι) با پرسش «آنچه آن هست» [“what it is”] (ti esti/τι εστι) مباین است. مراد ارسطو از «آیا هست» این است که «آیا وجود دارد»، اما نکتهی جالب توجه این است که او برای روشن ساختن این مطلب به زحمت میافتد: «مقصودم از این پرسش این است که آیا مطلقاً هست یا نیست، نه اینکه سفید است یا سفید نیست» [το δ ει εστιν η μη απλως λεγω, αλλ ουκ ει λευκος η μη) [۶). او هیچ فعلی معادل «وجود» داشتن ندارد و بجز برای ousia/ουσια (که شامل مفاهیمی است که بعدها با اصطلاحات essentia و substantia متمایز شد) هیچ اسمی معادل «ماهیت» ندارد تا آن را جانشین کلمات خودش ti esti/τι εστι («آنچه الف است») و ti ēn einai/τι ην ειναι («آنچه آن الف بودن است») سازد. او به دلیل محدود بودن به تعبیرات همراه با einai/ειναι میان وظایف وجودی و رابطی فقط با تعبیراتی از این قبیل میتواند فرق بگذارد: «هستی جوهر این یا آن نیست بلکه بهطور مطلق است، یا نه بهطور مطلق بلکه چیزی فینفسه یا بالعرض» (... του ειναι μη τοδι η τοδι αλλ απλως την ουσιαν, η του μη απλως αλλα τι των καθ αυτο η κατα συμβεβηκος) است، و «آیا آن بهطور مطلق هست، نه یکی از صفاتش، یا آیا آن یکی از صفاتش است»[... η απλυς και μη των υπαρχοντων τι, η των υπαρχοντων) [۷). هرگاه ارسطو از به کار بردن این گونه تعابیر صرف نظر میکند ما تردید میکنیم که آیا او بصیرت به این تمایز را از دست داده است یا از دست نداده است، اگرچه در بسیاری جاها امتناع تعویض einai/ειναι با فعل انگلیسی کمانعطاف “to be” مترجمان را مجبور به توسل به “to exist” بدون رسیدگی دقیق به مسئله میکند. بدین طریق وقتی که ارسطو امعان نظر میکند که آنچه شیء هست (ti esti/τι εστι) به وسیلهی تعریف نشان داده میشود، اما «نه آنکه او هست» (hoti esti/οτι εστι)، چون این امر به وسیلهی تعریف معلوم نمیشود بلکه به وسیلهی برهان معلوم میشود، ترجمهی hoti esti/οτι εστιبه “existence” راحت و گاهی بهزور اجتنابپذیر است، اگرچه یقیناً این کلمه فقط وجود «الف» را شامل نمیشود بلکه هستی آن را که در واقع آن چیزی است که به منزلهی هستی تعریفشده نیز شامل میشود: ارسطو در آنالوطیقای ثانی، ۹۲ ب ۲۰ تا ۲۵، میگوید: ut sup. 92b20-25 φανερον δε και κατα τους νυν τροπους των ορων ως ου δεικνουστν οι οριζομενοι οτι εστιν. ει γαρ και εστιν εκ του μεσου τι ισον, αλλα δια τι εστι το ορισθεν; και δια τι τουτ εστι κθκλος; ειη γαρ αν και ορειχαλχου φαναι ειναι αυτον. ουτε γαρ δτι δυνατον ειναι το λεγομενον προσδηλουσιν οι δροι ουτε δτι εκεινο ου φασιν ειναι ορισμοι, αλλ αει ιζεστι λεγειν το δια τι. «از روشهایی که اکنون برای تعریف کردن مورد استفادهاند پیداست که آنهایی که تعریف میکنند وجود معرَّف (، «آنکه الف هست») را اثبات نمیکنند. حتی فرض اینکه چیزی وجود دارد که از مرکز به یک فاصله است، [اثبات نمی کند] چرا شیءِ مورد تعریف وجود دارد (esti/εστι)؟ و چرا این شیء دایره است؟ به همان اندازه حق داریم ادعا کنیم که این تعریف کوه مس است [مثال آشنا: کوه طلا]. تعاریف متضمن نشانهای نیستند که نشان دهد برای آنچه آنها توصیف میکنند وجود داشتن [هستن] (einai/ειναι) ممکن است، و همچنین نشانهای که نشان دهد این وجود داشتن با آن چیزی که آنها مدعی تعریف آنند یکی است. پرسیدن چرا همواره ممکن است» (ترجمهی انگلیسی از تردنیک).[۸] اگرچه تردنیک hoti esti/οτι εστι را به “existence” ترجمه میکند (بیشک از آنجا که در دومین نمونهی مورد تأکید (حروفچینیشده با حروف خوابیده) به لحاظ دستوری ممکن نیست که به جای esti/εστι در یونانی کلمهی «است»/ “is”گذاشت)، این عبارت هم به معنای آن است که چیزی که از مرکز به یک فاصله وصفشده وجود دارد [یعنی: هست] و هم بدان معناست که در واقع آن دایره است. ετι ετερον το τι εστι και δτι εστι δειξαι. ο μεν ουν ορισμος εστι δηλοι, η δε αποδειξις οτι εστι τοδε κατα τουδε η ουκ εστιν. «آشکار کردن ماهیت یک شیء عین اثبات کردن قضیهای دربارهی آن نیست؛ اکنون تعریف ماهیت را نمایش میدهد، اما برهان اثبات میکند که یک صفت محمول یک موضوع است/هست یا نیست».[۹] (ترجمهی تحتاللفظی: «بعلاوه نشان دادن آنچه او هست متفاوت است با نشان دادن آنکه او هست؛ اکنون تعریف نشان میدهد آنچه او هست، اما برهان نشان میدهد که با توجه به تعریف این است/هست یا این نیست».) در اینجا «هستی» [ειναι] «آنکه او هست» [οτι εστι] در وهلهی نخست فعل رابط میان موضوع و محمول است؛ تردنیک ناتوان از استفاده از کلمهی “exist” به سمت متفاوتی رانده شده و خوانندهی انگلیسیزبان بهزور حدس خواهد زد که ارسطو در هردو قطعه از مبحثی واحد با اصطلاحی واحد بحث میکند. در حالی که در زبان یونانی تمیز «هست» وجودی و رابطی بسیار دشوارتر است تا در زبان انگلیسی [در زبان فارسی بسیار آسان است: هست (وجودی)/است (رابطی)، گرچه در مواردی نیز «است» به معنای «هست» و به عکس است.]، در زبان عربی هیچ کلمهی مناسبی وجود ندارد که ترکیبی از هردو وظیفه باشد. زبان عربی فعل وجودی «کانَ» (بودن، شدن) را دارد؛ اما برای «الف ب است» از مثال «الف (اسمیه) ب (اسمیه)» استفاده میکند، یا ضمیر سوم شخص «هُوَ» (مؤنث: هی) را به میان میآورد، «الف (اسمیه) هُوَ ب (اسمیه)»، یا با حرف «انّ» شروع میکند، «انَّ الف (مفعول) ب (اسمیه)». این تباین کاملاً مطلق نیست، زیرا مثال رابطی با «کانَ» نیز وجود دارد: «کان الف (اسمیه) ب (مفعول)». اما مترجمان زبان عربی در واقع از هر امکانی که در تجدید باقاعدهی einai/ειναι به وسیلهی «کانَ» در زبان عربی احتمالاً موجود بوده است بهره نبردند، چرا که این فعل به دلیل متبادر کردن مفهوم «شدن» به ذهن به هر حال معادل نامناسبی است.[۱۰] در ترجمهی عربی مقولات ارسطو به قلم اسحاق بن حُنین (متوفی [۲۹۹/۲۹۸] ۹۱۱/۹۱۰) که خلیل الجر آن را بهتفصیل بررسی کرده است،[۱۱] فعل einai/ειναι با این تمهیدات به ترجمه درمیآید: (۱) حالت وجودی einai/ειναι در سیاقهای عادی عبارت با «کانَ» نشان داده میشود، در هنگام استفادهی فنی با فعل مجهول «وجَد» (یافت/find)، در کاربردی که بیشباهت به کاربرد “find” در زبان انگلیسی نیست: “Lions are found in Africa” («شیر در افریقا یافت میشود»). برای to einai/το ειναι مصدر «وجود» به کار میرود، برای to on/το ον اسم مفعول «موجود» («آنچه یافت میشود/آنچه وجود دارد»). (۲) برای «الف ب است» گاهی از «کانَ الف ب» استفاده میکند، اما معمولاً «الف ب» یا «الف هُوَ ب». در اتصال با «ما» («چه»)، تعبیر معمول برای ...τι εστι /... ti esti، «چیست ...؟»، «ماهو...» («مؤنث: ماهی...») است. وضع کلمهی «ماهیة» (“quiddity”)، یک اسم معنی محتملاً شکل گرفته از ماهی،[۱۲] به دفعات در عبارت «ماهیتُهُ» (ماهیتش)، در ترجمهی hoper esti/οπερ εστι («درست آنچه او هست»)، دیده میشود. این کلمه در فلسفهی عربی [اسلامی]، همچون کلمهی «ذات»، مؤنث «ذو»، یعنی «صاحب، دارنده» (در زبان عادی عربی در عباراتی مانند «ذوعلم»، یعنی «صاحب دانش»/«فرهیخته»)، که اعراض به آن تعلق میگیرند، به اصطلاحی اساسی مبدل شد. این کلمه در عبارت «بذاته»، «در ذاتش»، در ترجمهی kath’ hauto/καθ αυτο (به لاتینی: per se) دیده میشود. در ترجمههای نوشتههای دیگر ارسطو مصطلحات دیگری باب میشود؛ بدین طریق که در فقرهی مهمی دربارهی معانی متفاوت «هستی» در مابعدالطبیعه، کتاب پنجم، فصل هفتم، کلمهی «هویة»، یک اسم معنی برساخته از ضمیر واسط در «الف هو ب»، به جای einai/ειναι مینشیند.[۱۳] میباید توجه شود که کلمات راجع به «ذات» در عربی مستقل از کلمهی یونانی ousia/ουσια است (که کلمهی لاتینی essentia به تقلید از آن ساخته شد). معادل عربی کلمهی ousia/ουσια در یونانی کلمهی «جوهر» (substance) است و معتقدند که این کلمه از زبان پهلوی گرفته شده است.[۱۴] ترجمههای عربی آثار ارسطو بسیار دقیق است، ولی به دلیل ساختار دستوری زبان عربی، در این ترجمهها ارسطو با یک حرکت به صورت فیلسوفی درمیآید که گاهی دربارهی وجود و گاهی دربارهی ماهیت سخن میگوید و هیچگاه دربارهی هستی سخن نمیگوید. عربها در فلسفهی ارسطو به جای فعل واحد einai/ειναι مجموعهای از اسامی معنی یافتند که ریشهی هریک یا در فعل وجودی بود یا مصادیق جملهی رابطی. این تحریف اغلب به مبهم کردن معنای نوشتهی ارسطو میانجامید و این واقعیت را برخی فلاسفهی اسلامی تشخیص دادند.[۱۵] اما این تحریف به هستیشناسی فلسفهی اسلامی شروعی تازه بخشید و فلسفهی اسلامی رها از التباسی که از آن فلسفهی یونانی بود دست خالی مبادرت به یافتن راه برونشد برآمد. نسبت دادن کشف تفاوت هستیشناختی میان وجود و ماهیت به فارابی (متوفی ۳۳۷/۹۵۰) و ابن سینا (۴۲۸–۳۷۰/۱۰۳۷–۹۸۰) تعارف بیجایی است؛ غیرممکن بود که فردی عرب [چنانکه میدانیم هیچیک از این دوتن عرب نبودند و زبان بومیشان عربی نبود، بلکه فارسی بود.] این دو را با هم اشتباه کند، گرچه او مختار بود به دلایل خودش آن دو را با هم یکی کند، چنانکه ابن رشد (۵۹۴–۵۲۰ /[کذا، ۱۱۹۸] ۱۱۹۳–۱۱۲۶) این کار را کرد. فرض کلی فلاسفهی اسلامی، غیر از ابن رشد، این است که امکان ندارد وجود متعلق به ماهیت چیزی باشد که ضرورتاً وجود ندارد (واجب نیست)، ابن سینا از این امر نتیجه میگیرد که وجود اشیاء را واجبالوجود یکتا، خدا، به ماهیت آنها علاوه میکند. مترجمان لاتینی ابن سینا و ابن رشد واژگانی هستیشناختی به ارث بردند که در عصر رومی با ترجمه از یونانی شکل گرفت. فعل لاتینی esse نمیتواند فعل einai/ειναι را در طیف کامل صور آن تجدید کند، چون این فعل هیچگونه وجه وصفی و مصدر ندارد و هیچ حرف تعریف لاتینی وجود ندارد که با تثبیت مصداق بتوان از آن بهمنزلهی اسمی زوالناپذیر بحث کرد. (برخلاف to einai/το ειναι («هستی») و tou einai/του ειναι («از هستی») در یونانی.) زبان فلسفی لاتینی را تهیهی اسم فاعل جعلی (ens) و مصدر (essendum) و تعبیراتی مانند hoc esse («این هستی») و huius esse («از این هستی») پررخنه کرد. اما از آنجا که ens فقط برای اسم to on/το ον استعمال شد، این کلمه حریف همهی استعمالهای اسم فاعل یونانی نبود و بوئتیوس (حدود ۵۲۴–۴۸۰) مجبور شد گاهی برای >n/ων و ousa/ουσα از existens استفاده کند: ارسطو در مقولات میگوید: Categories 2b, 5, 6: μη ουσων ουν πρωτων ουσιων αδυνατον των αλλων τι ειναι. و بوئتیوس: In Categorias Aristotelis (Migne, Latin Patrology, vol. 64): Non existentibus ergo primis substantiis, impossibile est esse aliquid aliorum. «بنابراین اگر هیچ جوهر اولی وجود نداشت وجود هر جوهر دیگر نیز ناممکن میبود». کلمهی essentia بهمنزلهی معادل لاتینی برای کلمهی ousia/ουσια دیرتر از قرن پنجم جعل نشد،[۱۶] اما بوئتیوس در ترجمههایش substantia را برای آن ترجیح داد. از نظر بوئتیوس، و او برای استفاده از این کلمه در سراسر آغاز قرون وسطی نخستین مرجع باقی ماند، کلمهی essentia هنوز در معنا با ousia/ουσια منطبق بود و با معنای بعدی کلمهی “essence” (آنچه الف فینفسه هست، آنچه از تعریفش برمیآید): Contra Eutychen III 29-35[17]: Atque uti Graeca utar oratione in rebus quae a Graecis agitata Latina interpretatione translata sunt : αι ουσιαι εν μην τοις καθολου ειναι δυνανται. εν δε τοις ατομοις και κατα μερος μονοις υφιστανται. id est essentiae in universalibus quidem esse possunt, in solis vero individuis et particularibus substant. «و اگر برای مطالبی که یونانیان مطرح کردند [و] به زبان لاتینی ترجمه شد از زبان یونانی استفاده کنم، ... یعنی: essentiae در کلیات در حقیقت هستی بالقوه دارد، اما در افراد و جزئیات فقط هستی جوهری دارد». در قرنهای دوازدهم و سیزدهم ترجمههای انجامگرفته از زبانهای عربی و عبری و ترجمههای آثار فلاسفهی اسلامی و یهودی و ترجمههای نوشتههای قبلاً ناشناختهی ارسطو به احیای فلسفهی ارسطویی در اروپای لاتینی یاری کردند. در این ترجمهها از معادلهای زیر استفاده شد (نخستین معادلهای یونانی - عربی و یونانی - لاتینی در بین قوسین افزوده میشود): (ειναι) existere گاهی , (ειναι) esse … (ειναι) “existence”/«وجود» (το ον) ens … (το ον) “existence”/«موجود» (ουσια) )essentia (—) [دارنده] “possessor”/«ذات» (ουσια) substantia (ουσια) “substance”/«جوهر» این فهرست دو شرح میطلبد. این فهرست در مرتبهی نخست مشتمل بر کلمهی تازه quidditas است که ظاهراً مستقیماً از روی کلمهی «ماهیة» قالب ریخته شده است (این فرض البته در برابر مثال منفرد quidditas در زودتر از قرن دوازدهم آسیبپذیر است) و کلمهی قدیمی essentia نهایتاً از پیوند تاریخیاش با ουσια دور و از substantia بهوضوح جدا شد. فیلسوفان قرون وسطی، خوشبختانه یا بدبختانه، اکنون مانند فلاسفهی اسلامی از ذات یا ماهیت شیء سخن میگفتند و نه صرفاً از آنچه او هست (ti esti/τι εστι) [ماهوهو] و آنچه او بودن اوست (to ti ēn einai/το τι ην ειναι) [مابهالشیء هوهو]. در مرتبهی دوم، تمایز شدید زبان عربی میان وجود و ماهیت نسبتاً مبهم میشود؛ کلمهی «وجود» [“existence”] جایگزین لفظ عامتر “esse” میشود و «ذات» [“possessor”] (به لحاظ ریشهشناختی مستقل از «وجود» جایگزین “essentia” (به لحاظ ریشهشناختی مشتق از esse). نتیجهی این امر را میتوانیم در رسالهی آکویناس با عنوان De ente essentia [در باب باشنده و ذات، اگر بخواهیم به صورت متعارف بگوییم: دربارهی وجود و ماهیت، اما این ترجمهی دقیق رسالهی آکویناس نیست.] ببینیم. آکویناس دقیقاً از ابن سینا پیروی میکند ولی اساساً در خود مبدأ تحقیق برخلاف اوست: “Ex significatione entis ad significationem essentie procedendum est,”[18] «میباید از معنای ”باشنده“ به معنای ”ذات“ برسیم. مقایسه شود با جملهی بعدی: “Essentia autem est secundum quam res esse dicitur,”[19] «اما ذات آن است که برطبق آن شیء گفته میشود هست». هستیشناسیهای غربی و یونانی - لاتینی در واقع در جریان ترجمه با یکدیگر در هم تنیده شده بودند؛ انجذاب قرون وسطایی مفهوم ذات در درون مفهوم هستی در فلسفههای ابن سینا و ابن رشد نهفته است، دقیقاً به همان گونه که انکار فلسفهی اسلامی بر اشتمال وجود از یک سو و ماهیت از سوی دیگر در مفهومی مشترک در ارسطوی فلسفهی اسلامی نهفته است. این نکته را میتوانیم با مقایسهی فقرهای از کتاب ابن رشد با ترجمهی لاتینی آن در قرن سیزدهم و با فقرهای از کتاب آکویناس که به آن اشاره میکند شرح دهیم: ابن رشد، تفسیر مابعدالطبیعه (تصحیح موریس بویژ، بیروت، ج ۲ (۱۹۴۲) ۵۶۱): «اما به اجمال باید بدانی که نام ”هویة“ است که به حقیقت شیء اشاره میکند و به همین سان نام ”موجود“ (“existent”) که به ذات شیء اشاره میکند غیر از ”موجود“ است که به حقیقت شیء اشاره میکند». Aristotelis stagiritae Metaphysicorum libri XIV cum Averrois Cordubensis in eosdem commentariis (Venice 1552), Book 5, f 55v, left column, 11. 56-58: Sed debes scire universaliter quod hoc nomen ens, quod significat essentiam rei, est aliud ab ente, quode significat verum. (کلمات رابطی و وجودی هردو با ens تعویض میشوند و دو جمله به یک جمله تبدیل میشود؛ essentia نیز به جای «ذات» مینشیند). Aquinas, De ente et essentia (edited by M.-D. Roland-Gosselin, Paris 1948) 3, 11. 7-12 : Nomen igitur essentie non sumitur ab ente secundo modo dicto… sed sumitur essentia ab ente primo modo dicto ; ude Commentator in eodem loco dicit quod ens primo modo dictum est quod significat essentiam rei. «بنابراین نام ”ذات“ برگرفته از ”باشنده“ (ens) به معنای دوم مأخوذ نیست ... بلکه ”ذات“ از ”باشنده“ به معنای نخست مأخوذ است؛ از آنجا که شارح (ابن رشد) در همانجا میگوید که باشنده به معنای نخست آن چیزی است که بر ذات شیء دلالت میکند». (تازگی نهفته در اینجا این است که فرض میشود ذات نامش را از همریشهاش ens میگیرد»). هنگامی که فلاسفه مبادرت به نوشتن به زبانهای فرانسه و انگلیسی کردند از افعال être و “to be” بهمنزلهی مترادفهای ειναι و esse استفاده کردند. اما این فعل که مشخصهی خانوادهی زبانهای هند و اروپایی است حتی در این خانواده نیز حالتی متزلزل دارد. این فعل در زبانهای سانسکریت و روسی تقریباً همان اندازه بهطور مشخص وجودی است که «کانَ» در عربی. این فعل در زبان یونانی در وهلهی نخست وجودی است و الزاماً فعل رابط نیست؛ از سوی دیگر، در زبانهای انگلیسی و فرانسه این فعل تقریباً بهطور انحصاری فعل رابط است و برای دلالت بر وجود از تعابیر “there is” و “il y a” افعال “to exist”، “exister” که از زبان لاتینی ِ اهل مدرسه وارد زبان عادی شد استفاده میشود. کلمهی لاتینی exsister، existere («برون شدن از») در معنای کنونی خود بسیار طول کشید تا تثبیت شد. از نظر آلکساندر هالسی (حدود ۱۲۴۵–۱۱۷۵) این فعل هنوز به معنای ex alio sistere («برون ایستادن از دیگری») بود؛[۲۰] آکویناس (حدود ۱۲۷۴–۱۲۲۵) در مصطلحات عنوان اثرش هنوز از باشنده و ذات بحث میکند [نه از وجود و ماهیت]: De ente et essentia؛ اما در قرن بعد، بهطور نمونه، آکِم (حدود ۱۳۴۹– حدود ۱۲۸۰) از این تمایز بهمنزلهی تمایز میان esse existere یا existere و essentia یا entitas بحث میکند.[۲۱] کلمهی “exist” شاید ارزشمندترین میراث واژگان هستیشناختی اهل مدرسه باشد، چون این تمایز را در سطح فعل روشن میکند، و حال آنکه essentia و quidditas اسامیی هستند که آن را فقط بهمنزلهی تمایزی مابعدطبیعی میان مفاهیم روشن میکنند. وسعت تغییر در ترجمههای جدید از یونانی بسیار مشهود است، اگرچه “x is” [الف هست] بهمنزلهی جملهای به سبک کهن هنوز مفهوم است، اما اگر مترجم راضی به استفاده از سبک کهن باشد فعل “to be” را به لحاظ دستوری بسیار کمتر از einai/ειναι انعطافپذیر مییابد. ما نمیتوانیم “Is there x?” و “Does x exist?” را با “Is x?” تعویض کنیم [در فارسی میتوانیم، با گذاشتن علامت سؤال و تغییر لحن: الف هست؟ در یونانی نیز به همین گونه عمل میشود، با این تفاوت که در فارسی از «است» و «هست»، دو کلمه، استفاده میشود، در یونانی از یک کلمه: ειναι.] همچنین نمیتوانیم “There is life on Mars” و “Life exists on Mars” را با “Life is on Mars” (که در آن “is” بهمنزلهی فعل رابط [است] فهمیده خواهد شد) تعویض کنیم. بنابراین ترجمهی einai/ειναι به فعل “to be” به لحاظ دستوری نه فقط نامناسب است بلکه ترجمهی آن بهطور منسجم ناممکن است، چنانکه در مثالهایی که پیشتر در این مقاله از آنالوطیقای ثانی نقل شد میتوان دید. به دلیل اجبار به جانشین ساختن “exist” به جای “ειναι” و، به دلایل دیگر، جانشین ساختن “essence” به جای “το τι ην ειναι”، ما ارسطو را با مصطلحاتی دوباره تأویل و تفسیر میکنیم که هزار و پانصد سال تحول را در پشت سر دارند. تعابیری مانند “there is” و “il y a” و “es gibt” تا قبل از مکتب ویتگنشتاین توجه فلاسفه را به خود جلب نمیکردند، چون این تعابیر به صورت اسم معنی درنمیآمدند. اما فیلسوفان از آنها استفاده میکنند و چه به آنها توجه کنند و چه توجه نکنند از آنها متأثر میشوند و این تعابیر، از آنجا که امکان ندارد به لحاظ دستوری بدون تصنع به موضوع و محمول تجزیه شوند، بنیاد این فرض را سست میکنند که وجود محمولی منطقی است. (کانت در حمله به این فرض مثال “Gott ist allmächtig” [«خدا قدیر است»] را اختیار میکند و آن را به “Gott ist” [«خدا هست»] برمیگرداند و بیدرنگ میافزاید“oder es ist ein Gott” [«یا خدایی هست»].[۲۲] به همین سان قبض دامنهی مصدر به وظیفهی رابطیاش تأکید را از وظیفهی وجودی برداشته است؛ کانت، چنانکه اکنون ملاحظه کردیم، بحثش از وجود را از «خدا قدیر است» آغاز میکند؛ هگل در واقع «هستی» را با الفاظ رابطی تعریف میکند، «”هستی“ را میتوان بهمنزلهی من= من تعریف کرد، بهمنزلهی این نه آنی یا اینهمانی مطلق و از این قبیل»[۲۳ ] (“Sein kann bestimmt warden, als Ich= Ich, als die absolute Indifferenz oder Identität u.s.f.”). اگر میتوانستیم خاطرهی تمامی فلسفهی گذشته را از ذهن انسان پاک کنیم و او را به اندیشیدن تازه به زبان انگلیسی معاصر واداریم، آیا برای او طبیعی نبود که «هستی» را صرفاً رابطی تصور کند، بهمنزلهی امری که همچون «ذات» و «ماهیت» در زبان عربی از «وجود» بهوضوح جداست؟ اما در عمل البته پیوستگی سنت فلسفی جدایی نهایی این دو مفهوم را ناممکن میسازد. کانت هنوز فرض میکند که وقتی «خدا قدیر است» را با «خدا هست» عوض میکند، در جملهی دوم از “ist” [«است»/«هست»] به همان معنایی استفاده میکند که در جملهی اول استفاده کرد، فیلسوفان هنوز از «میاندیشم، پس هستم» بحث میکنند بیآنکه آن را با تغییرات انگلیسی معاصر بیان کنند [یعنی بگویند، «میاندیشم، پس وجود دارم»]، و اسم معنی “being” [«هست»/«باشنده»] در کنار “beings” [«هستها»/«باشندگان»] حتی در سخن عادی نیز در وهلهی نخست معنای وجودی دارد. بنابراین فیلسوف نمیتواند استفادهاش از “Being” [«هستی»] را با وظایف مصدر “to be” [«هستن»، «بودن»] در دستور زبان انگلیسی منطبق کند؛ او یا باید شجاعانه به این اعتقاد بچسبد که مفهومی واحد از هستی در پشت وظایف متفاوت ειναι هست و این مفهوم را دستورهای زبانهای غیرهند و اروپایی پنهان میکنند، و حتی این مفهوم در میان زبانهای فلسفهی غربی فقط در یونانی و لاتینی بهطور کامل آشکار است، یا او باید اسم فعل «هستی» را بهمنزلهی اسمی که ابهام آن چارهناپذیر است کنار بگذارد. او میتواند در حالی که با زبان زندهای میاندیشد که ریشههای عمیقش در گذشته قرار دارد، شق دوم اما دشواری را انتخاب کند، زبان مصنوعی منطق نمادین او را قادر به این انتخاب میسازد بیآنکه توجه کند چه دارد میکند. در منطق نمادین فعل “to be” [«هستن»، «بودن»، «استن»] در نشانهی «وجود» () مستحیل میشود، وجودی که محمول نیست بلکه سور است و سه فعل رابط مجزا، نشانههای اینهمانی/اتحاد (=)، عضویت طبقه (∊) و اشتمال طبقه (T) هستند | |||
| |||




