عنوان مقاله
- 1
- 2
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
28 مهر 1389 | |
|
2
|
28 مهر 1389 | |
|
3
|
28 مهر 1389 | |
|
4
|
28 مهر 1389 | |
|
5
|
28 مهر 1389 | |
|
6
|
4 بهمن 1386 | |
|
7
|
2 خرداد 1385 | |
|
8
|
2 خرداد 1385 | |
|
9
|
2 خرداد 1385 | |
|
10
|
2 خرداد 1385 |
پشت صحنه > پشت دوربین با عمو پورنگ
![]() |
جامجم، انگار یك دنیای دیگر است! ارتفاع برف پشت در ورودی سازمان صدا و سیما، تقریبا دو تا سه برابر كمتر از برف داخل محوطه است. از ترس ترافیك بعد از برف و یخبندان خیابانها، دو ساعتی زودتر از موعد مقرر حاضر شدم اما فكر اینكه نكند عوامل برنامه عموپورنگ توی این برف گیر بیفتند و دیر برسند، لحظهای آرامم نمیگذاشت.
روی صندلیهای راهروی استودیوی پخش شبكه اول، منتظر نشستهام. هنوز چند دقیقهای از ساعت دوی بعدازظهر نگذشته كه صدای خنده «داریوش فرضیایی» توی راهرو میپیچد. نه تنها دیر نكرد، كه دو ساعتی هم زودتر از شروع برنامه آمد! گویا اگر سنگ هم از آسمان ببارد، جدول پخش زنده تلویزیون نباید تغییری بكند.
توی این فاصله (یعنی قبل از اینكه عوامل برنامه تشریف بیاورند) كلی با خودم تمرین كردم كه یكهو از دهانم نپرد، به آقای فرضیایی بگویم «عموپورنگ». ولی او خود عموپورنگ است. شاید هم عموپورنگ، خود اوست و واقعا خیلی سخت است كه خارج از برنامه، او را به اسم دیگری صدا زد.
آقای «آقاجانزاده» تهیهكننده برنامه و یك دختر بچه تپل بامزه به اسم «ثنا» همراه عموپورنگ هستند. ثنا دفعه سومی است كه میخواهد مقابل دوربین برنامه عموپورنگ قرار بگیرد و در این روزها كه «امیرمحمد» درگیر درس و مشق و امتحاناتش است، دوباره فرصتی پیدا كرده تا خودی نشان دهد.
عموپورنگ به ثنا میگوید: «ناناجان، چیزی نمیخواهی عمو؟» و من خیالم راحت میشود كه او راستی راستی عمو است و با وجود اختلاف سنی زیاد من و ثنا، اگر من هم سهوا عمو صدایش كنم، دنیا آخر نمیشود!
آقای فرضیایی و آقای تهیهكننده برای صرف ناهار به رستوران طبقه بالا میروند. «نانا» كه همراه دختر خالهاش آمده است، میگوید گرسنهاش نیست و مینشیند كنار من. اما خیلی زود میفهمم كه تعارف كرده است!
ثنا میگفت كه از مدرسه اجازه گرفته و فقط به اندازه یك لباس عوض كردن وقت داشته و یك راست آمده است اینجا. بنابراین ناهار نخورده است. خوشبختانه دختر خالهاش پیشبینی چنین صحنهای را كرده بود و چند تا گز با خودش داشت كه به ثنا بدهد.
«ثنا قلیپور» دانشآموز كلاس سوم دبستان است ولی رفتار و طرز صحبت كردنش خیلی بیشتر از یك دختر 9 ساله نشان میدهد. او عمو پورنگ را در سفری كه به مشهد داشته، در یك رستوران دیده بوده و در جواب سوال من كه میپرسم: «از تو تست هم گرفتند؟» میگوید: «فكر كنم آن روز وقتی با عمو پورنگ صحبت میكردم، خودش تست بود!» ثنا كتابهای زیادی خوانده و دوست دارد دامپزشك، نویسنده و بازیگر شود!
هنوز یك ساعت به شروع برنامه مانده است. عمو پورنگ میآید تا با ثنا تمرین كند. او تنها یك مجری نیست. شاید آماده كردن ثنا كار بازیگردان یا شخص دیگری باشد. او دختر باهوشی است، كتابهای زیادی خوانده ولی داریوش فرضیایی واقعا انرژی زیادی را صرف میكند تا یك وقت وسط اجرای برنامه، چیزی خراب نشود. این هم از دردسرهای پخش زنده است. او حتی تمام احتمالات ممكن را در تمرین لحاظ میكند و میگوید: «همین كارها را با امیرمحمد هم انجام میدهم.» در حالی كه من و خیلیهای دیگر، وقتی كه توی خانه نشستهایم و داریم به آواز «در قندون، لب خندون» یا «اردك لكلك، لكلك اردك، لك اردك» گوش میدهیم و شیرین بازیهای این بچهها را میبینیم، خیال میكنیم همه چیز بداهه است و استعداد خالص این كودكان. در تواناییهای امیرمحمد و ثنا و امثالهم شكی نیست ولی زحمات عمو پورنگ كه عاشقانه و از صمیم قلب با آنها كار میكند را هم نباید ندیده گرفت!
![]() |
فقط یك ربع به شروع برنامه مانده است. فرضیایی، خودش بساط گریم را بر میدارد و ترتیب كار را میدهد.با لباس خودش داخل استودیو میشود و فقط با یك كلاه و یك عینك،میشود همان عمو پورنگ دوستداشتنی كوچكها و بزرگها. او حتی خرسش را هم خودش از خانه آورده است و به من میگوید: «این عروسك مال مامانمه! ولی چون شبیه شاسخینه، زیاد نمیارمش اینجا»!
چند جلسهای است كه آقای فرامرز (سعید)جهانیان در نقش مربی عموپورنگ در برنامه حضور دارد و دیالوگها كمی رنگ و بوی مسائل تربیتی پیدا كرده.
آقای جهانیان، ثنا، عمو پورنگ، آقای تهیهكننده و یكی از دستیارانش به همراه تصویربردارها و نورپرداز، داخل استودیو میروند. استودیوی بزرگی كه دكور قوری و فنجان برنامه عمو پورنگ، پای ثابت آن است.
زمانی كه برنامه زندهای در حال پخش است، ما كه توی خانه نشستهایم و داریم تلویزیون میبینیم، شاید اصلا خیال نكنیم كه حداقل دوازده، سیزده نفر هم در پشت صحنه این برنامه نشستهاند و دارند پا به پای مجری برنامه زحمت میكشند و كار میكنند.
وقتی برنامه شروع شد، بالاجبار باید توی اتاق فرمان میماندم. یعنی كنار همانهایی كه گفتم پشت صحنهاند.
در روز چهارشنبه (12دیماه 1386) كه در جمع دوستان خوبمان در شبكه اول سیما حاضر شدیم آقایان ضیایی(ناظر پخش)، عباسی (مسئول فنی)، مشهدی(صدابردار و مسئول ارتباط تلفنی)، بدخشان (مسئول تنظیم دوربین)، آزادی (كارگردان تلویزیونی)، رییسی (نور و تصویر)، آیتی(تصویربردار)، مهدویان (گرافیك)، اصالی(فنی)، حاتمی (دستیار تهیهكننده) و خانمها زنگنه(دستیار تهیهكننده) و هامان (منشی صحنه) مشغول فعالیت بودند.
اجرای زنده تمام میشود. داریوش فرضیایی همچنان پرانرژی است. انگار نه انگار كه یك ساعت تمام جلوی دوربین بالا و پایین پریده است! با اولین خواهش من، خرسش را برمیدارد و جلوی دوربین ما ژست میگیرد.
امیرمحمد بچه شیطونی است. البته فعلا كه درگیر امتحاناتش است و سربرنامه حاضر نمیشود. اما همین چند وقت پیش كه با او صحبت میكردیم، میگفت: «بهجاش شیطونی میكنم،» عاشق بازیهای رایانهای است بهخصوص اتومبیلرانی... بعضی موقعها با بچهها گل كوچیك بازی میكند، سه ماه تابستان راحت است و به راحتی به برنامههای تلویزیونیاش میپردازد، اما در فصل مدرسه، باید بیشتر فعالیت نشان دهد، چرا كه هم باید به درس و مشقش بپردازد و هم باید برای برنامههای تلویزیونیاش وقت بگذارد... امیرمحمد برای خودش صاحبنظر است و حتی شده ك? عقایدش را در مورد بهتر شدن برنامهها به گروه دیكته میكند.
![]() |
از بچگی عاشق ژست گرفتن مقابل دوربین بود و حالا كه برای خودش یك پا چهره تلویزیونی شده، در كوچه و خیابان، امضا هم میدهد... هر جا كه برود بچهها دورهاش میكنند و انتظار دارند كه او با آنان بازی كند.
عموپورنگ میگوید: «عروسكهایی را كه بچهها برای برنامه میفرستند، همه را نگه میدارم، بعضی را به خانه میبرم و در اوقات فراغت به تمیز كردن آنها میپردازم. همیشه از خدا میخواهم كه ظرفیت محبت این بچهها را داشته باشم...»
عمو پورنگ میگوید: من هنوز خودم را كودك میدانم، من هنوز خندههای كودكانهام را فراموش نكردم و به همین خاطر است كه سختیهای زندگی را فراموش میكنم... روزی یك خانمی به همراه بچهاش در خیابان مرا دید و گفت: «عمو، با دیدن برنامههای شما تمام غم و غصهام را فراموش میكنم»... البته بعضیها به من میگویند كه من این حركات بچگانه را نقش بازی میكنم و برای جلب توجه این كارها را میكنم، اما باید بگویم كه این طور نیست... نمیدانم چطور باید بیان كنم كه هیچ كدام این حركات نقش نیست، بلكه خود من هستم، كودك درونم است و ?داقت كودكی...
یك روز دختر خانمی از مشهد در مسابقه شركت كرد و برنده نشد... اولین بار بود كه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و ناراحت شدم به او گفتم: «فاطمه برنده نشدی، خداحافظ» او چند ثانیهای مكث كرد، بعد صدای نفسش درآمد، متوجه شدم كه دارد گریه میكند.
احساس بدی به من دست داد، همیشه میگفتم فاطمه خانم، یا خانم فلانی، اما برای اولین بار بود كه با حالت بچگانهای گفتم: «فاطمه قربونت برم، گریه نكن»... خودم جا خوردم كه به او گفتم قربونت برم، درست مانند زمانی كه با خواهرزادهام حرف میزدم، شده بودم. در آن لحظه صادقانهترین حسم را به بچه انتقال دادم، یعنی باید چنین كاری میكردم، دوباره به او گفتم: فاطمه دختر گلم، گریه نكن، برندهات میكنم...
از اتاق فرمان به من گفتند، این چه كاری است كه كردی، بچهها یاد میگیرند، كه با گریه كردن به خواستهشان برسند، گفتم: نه اینطور نیست... برای فاطمه توضیح دادم كه برنده میشوی. اما نه به خاطر گریه كردن، بلكه برای اینكه بدانی، عمو پورنگ دوست ندارد، كسی گریه كند. پس اگر برنده نشدی، گریه نكن... از آن روز متوجه شدم كه فرقی بین «عمو پورنگ» و «داریوش فرضیایی» نیست... این خاطره هیچگاه از یادم نمیرود...
![]() |
دفتر اصلی كه نامهها و تماسهای تلفنی به آنجا میشود در یكی از كوچههای خیابان آفریقای تهران است.
ساعت پخش برنامه 16 بعدازظهر است... عمو پورنگ از ساعت 14 در استودیو است امیرمحمد هم ساعت 30/14 بعدازظهر خودش را به پخش شبكه اول سیما میرساند.
نویسنده متنها، فریبا پاك روان است كه خود معلم زبان انگلیسی در مقطع راهنمایی است و شاعر هم شكوه قاسمنیا كه شاعر معروف كودكان و نوجوانان میباشد.
طراح صحنه هم خانم عاتكه لاله است كه دكور زیبا، سلیقه و هنر اوست...
آهنگسازی و تنظیم ترانهها توسط حمید صدری انجام میگیرد.
بچهها و والدین در طی روز با شمارهای كه در برنامه زیرنویس میشود، تماس میگیرند و یا نامههایی كه بچهها ارسال میكنند، سپس به نوبت با آنان تماس گرفته میشود تا مثلا در فلان روز بچهها آماده باشند، تا با آنان تماس تلفنی برقرار شود... برای مثال در روز یكشنبه مشخص میشود كه در روز دوشنبه مهمانان تلفنی برنامه كدام یك از بچهها هستند و در طول برنامه با آنان تماس گرفته میشود.
بودن در كنار عوامل سازنده برنامه عمو پورنگ، لحظات گرم و دلانگیزی را برایمان ساخت ولی برنامه كه تمام شد، خارج استودیو هنوز برف میبارید و هوا سرد بود. شاید آن برف سفید و یكدست و آن سرمای استخوانسوز هم میخواستند خاطره خوش آن روز را برایمان پایدارتر كند. البته من كه محال است خاطره دیدار از پشت صحنه عمو پورنگ را یادم برود. باور كنید تمام سه روزی را كه به خاطر ماندن توی برف آن روز و سرماخوردگی، مجبور شدم توی رختخواب استراحت كرده و برنامههای تلویزیون (از جمله برنامه كودك و نمایش عمو پورنگ) را استاد كنم، فقط و فقط به خاطره آن روز میاندیشیدم!






