عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
8 خرداد 1391 | |
|
2
|
8 خرداد 1391 | |
|
3
|
8 خرداد 1391 | |
|
4
|
8 خرداد 1391 | |
|
5
|
8 خرداد 1391 | |
|
6
|
8 خرداد 1391 | |
|
7
|
8 خرداد 1391 | |
|
8
|
8 خرداد 1391 | |
|
9
|
8 خرداد 1391 | |
|
10
|
8 خرداد 1391 |
یاس کبود - 07:01 1390/11/21
تکرار نشدنی

ستاره ها زنده به گور میشدند و جهل،
در عمق جغرافیای جهان جاری بود
و ترس از فرعونها و جالوتها و شدادها در جانها.
بهار میآمد و میرفت،
بیآنکه کسی چشم انتظارش باشد.
زمین در توالی عشقهای عقیم گم بود.
هنوز چهل سال مانده بود،
تا مردی فراز روشنایی بایستد
و گوش فرا دهد به آواز آبی آسمان،
که در ناگهانی از شکفتن، صدای خنده طفلی،
آغوش آمنه را آکنده از آرامش میکند.
پلک که میزند، چشمهایش پر از پری میشود
و پروانه ها، تا دستهای مهربانش پل میزنند.
تا لب میگشاید، عسل از دهان گلها به راه میافتد.
محمّد صلی الله علیه وآله وسلم ،
پلک میزند تا آغوش آمنه را آکنده از آرامش کند.
پلک میزند، تا چشمهای ساده اش،
ایوان تو در توی کسری را بر سر ظالمان ویران نماید.
پلک میزند،
تا دریاچه ساوه،
در مقابل عظمت نامش،بر جای خویش بخشکد
و آتشکده فارس،
در تاریکی همیشگی خویش پنهان گردد.
صدا، صدای محمد صلی الله علیه وآله وسلم بود و کسی میگفت:
محمّد! بخند که جهان در انتظار صمیمیّت است
و «انسان»، محتاج تبسمهای بیدریغ توست.
محمّد! بخند، تا کفر و عصیان،
در مدار زمین از حرکت بایستد.
بایست، با شانه های ستبرت،
در ابتدای چهار فصل.
محمد! بایست، که جهان، نیازمند دستهای مهربان توست
و منتظر گامهای استوارت.
بخند و دورترین نقاط خورشید را پنجره کن.
بیا و بتها را در آخرین جهالت خویش، بشکن و
سنگ را از زندان بت، رهایی ده.
محمد! شکوه شرقیات را به آسمان بسپار
و بخند، ای همیشگی تکرار نشدنی!
99
کامنت بنویسید...



