عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
30 اردیبهشت 1391 | |
|
2
|
30 اردیبهشت 1391 | |
|
3
|
12 اردیبهشت 1391 | |
|
4
|
12 اردیبهشت 1391 | |
|
5
|
29 آذر 1390 | |
|
6
|
29 آذر 1390 | |
|
7
|
29 آذر 1390 | |
|
8
|
5 آذر 1390 | |
|
9
|
14 فروردین 1390 | |
|
10
|
14 فروردین 1390 |
داستان کوتاه : پیرمرد عاشق - هرگز زود قضاوت نکن
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!


