عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
8 خرداد 1391 | |
|
2
|
8 خرداد 1391 | |
|
3
|
8 خرداد 1391 | |
|
4
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
5
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
6
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
7
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
8
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
9
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
10
|
28 اردیبهشت 1391 |
عزت الله یوسفی - 17:03 1390/11/16
داستان های کوتاه و جالب. 3
آدمیزاد..
غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید..حتی به
امانت نبرید..ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!

قاتل و میوه فروش
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر از گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود ... بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و ... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواد !
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته شده بود "قاتل فراری" و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد !!!
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر از گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود ... بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و ... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواد !
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته شده بود "قاتل فراری" و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد !!!
یک
شب رضا شاه سوار بر جیپ به طرف پادگانی میرفت، بین راه سربازی رو که
یواشکی جیم شده بود و بعد ازعرق خوری های فراوون، مست و پاتیل، به پادگان
بر میگشت رو سوار کرد!
رضا شاه با لحنی شوخ و برای آنکه از او حرف بکشد،
به
سرباز گفت: ناکس!
معلومه کمی دمی به خُمره زدی؟
سرباز با
افتخار گفت: برو بالا
رضا شاه یعنی بیشتر : یه لیوان زدی؟
سرباز: برو
بالا !
رضا شاه: یه چتول زدی؟
سرباز: برو بالا !
رضا شاه: یه بطر زدی؟
سرباز: بزن قدش !
بعد رضا شاه میگه: حالا میدونی من کیم؟
سرباز کمی جا
میخوره و میپرسه که:
نکنه گروهبانی؟
رضا شاه: برو بالا !
سرباز: افسری؟
رضا
شاه: برو بالا !
سرباز: تیمسار؟
رضا شاه: برو بالا ! سرباز:
سردار سپه؟
رضا شاه: بزن قدش !
همینکه رضا شاه با اون دست میده، لرزش دستای سرباز رو
احساس میکنه!
ازش میپرسه : چیه؟ ترسیدی؟
سرباز: برو بالا !
رضا شاه:
لرزیدی؟
سرباز: برو بالا !
رضا شاه: ر... دی؟
سرباز: بزن قدش!
Mohammad Hosseiniیارو با زنش میره عربستان عربه میپرسه اهلن و سهلن رشتیه میگه من اصلن اما خانم اهلن ..
پسره مرتب به ساعتش نگاه میکنه تا اینکه دختره بهش میگه : شما منتظر کسی هستید؟
پسره میگه : نه! من فقط دارم به ساعتم نگاه میکنم ، آخه تازه خریدمش ، جدیدترین مدله!
دختر : جدی! ، مدرنه؟ ، امکاناتش چیه؟
پسر : آره خب مدرنه ، یکی از امکاناتش اینه که از طریق اشعه آلفا با من ارتباط برقرار میکنه ، یه جور تله پاتی !
... دختر : واه! چه جالب ! الان داره ساعتتون چی میگه؟
... پسر : داره میگه شما چرا لباس زیر ندارین؟
دختر: بله !!؟؟ من که لباس زیر دارم !!
پسر : اوه ! ساعت لعنتی !! فکر کنم یک ساعت جلو رفته !!!!!!!
پسره میگه : نه! من فقط دارم به ساعتم نگاه میکنم ، آخه تازه خریدمش ، جدیدترین مدله!
دختر : جدی! ، مدرنه؟ ، امکاناتش چیه؟
پسر : آره خب مدرنه ، یکی از امکاناتش اینه که از طریق اشعه آلفا با من ارتباط برقرار میکنه ، یه جور تله پاتی !
... دختر : واه! چه جالب ! الان داره ساعتتون چی میگه؟
... پسر : داره میگه شما چرا لباس زیر ندارین؟
دختر: بله !!؟؟ من که لباس زیر دارم !!
پسر : اوه ! ساعت لعنتی !! فکر کنم یک ساعت جلو رفته !!!!!!!
Paradise Azi Taمتاسف شدم وقتی ، مردی مرد ، هنگامی که زنش را ، در حال زنا دید!
متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، اما بچه دار شد !
متاسف شدم وقتی ، رنی ، شوهرش را دوست نداشت ، ولی به خاطر بچه هایش ماند!
متاسف شدم وقتی ،پسری، معشوقش را به خاطر پول ، از دست داد !
متاسف شدم وقتی ،دختر ، به خاطر شهوت نامردان باکرگیش را ، از دست داد!
متاسف شدم وقتی ، مردی ، ناموسش را ، به خاطر مواد، به حراج گذاشت !
متاسف شدم وقتی ، جوانی ، ایمانش را بخاطره پول ، از دست داد!
Banafshe Hosseiniپدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر ... حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر ... دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمده از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افکند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در من نگفتم که تو حاکم نشوی» « گفتم آدم نشوی جان پدر |
![]() Sahar Abbasii عشق و زمان در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند. شادی , غم , غرور , عشق و … روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. وقتی جزیره به زیر آب رفت ,عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفت: آیا میتونم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و جایی برای تو ندارم. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه! چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده که با تو بیایم. غم با صدای حزن آلود گفت: آه من خیلی ناراحتم ,و احتیاج دارم تنها باشم! عشق سراغ شادی رفت و او را صدا زد,اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید. آب هر لحظه بالاتر میامد وعشق دیگر ناامید شد, که ناگهان صدایی سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پیرمرد به گردنش حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد زمان. عشق با تعجب پرسید چرا زمان به « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است… » |
![]() Mahsa Firebrand یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهیگیر: مدت خیلی کمی. تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است. تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی. تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری. ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟ تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی... ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟ تاجر: پانزده تا بیست سال. ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟ تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره. ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟ تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی |
![]() |
Mohammad Hosseini یك شب كه من و دوستدخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد یك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصلهاش رو ندارم فقط میخوام كه بغلم كنی." چی؟ یعنی چه؟ و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار میكوبونه بهم داد: تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطهی فیزیكی ما هستی! و بعد در پاسخ به چشمهای من كه از حدقه داشت در میاومد اضافه كرد: تو چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق میافته؟ خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثهای رخ نمیده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم. فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم. چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمیتونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفشها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشوارهای الماس. حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ میشد. حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش یك مچبند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش نگرفتهبود. نمیتونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم." در اوج لذت از تمام این خریدها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همینها خوبه. بیا بریم حساب كنیم." در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم." با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟" عزیزم من میخوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه." و موقعی كه توی چشماش میخوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمیتونی من و بخاطر خودم دوست داشتهباشی نه بخاطر چیزایی كه برات میخرم؟" خوب امشب هم توی اتاقخواب هیچ اتفاقی نمیافته فقط دلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره. |
![]() |
Sahar Abbasii قهر گنجشک با خداااا روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد |
99
کامنت بنویسید...







