عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
8 خرداد 1391 | |
|
2
|
8 خرداد 1391 | |
|
3
|
8 خرداد 1391 | |
|
4
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
5
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
6
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
7
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
8
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
9
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
10
|
28 اردیبهشت 1391 |
عزت الله یوسفی - 12:36 1390/11/3
داستان های کوتاه و جالب.2
خداوندا !!!!!!!!!
دوستانی دارم آیینه تمام نمای عشق ،
رسمشان معرفت ،
کردارشان جلای روح
و یادشان صفای دلارای من است
پس آنگاه که دست نیاز بسوی تو می آورند ،
پر کن از آنچه که در مرام خدایی توست ...
دوستانی دارم آیینه تمام نمای عشق ،
رسمشان معرفت ،
کردارشان جلای روح
و یادشان صفای دلارای من است
پس آنگاه که دست نیاز بسوی تو می آورند ،
پر کن از آنچه که در مرام خدایی توست ...

آدمیزاد.... غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!
Iman Zareiمیخواهم معجزه بخرم
وقتی سارا دخترك هشت سالهای بود، شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست، سكهها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغتر از آن بودكه متوجه بچهای هشت ساله شود
دخترك پاهایش را به هم میزد و سرفه میكرد ولی داروساز توجهی نمیكرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكهها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه میخواهی؟
دخترك جواب داد: برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!
دخترك توضیح داد: برادر كوچك من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید كه فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من كجا میتوانم معجزه بخرم؟
مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترك پرسید چقدر پول داری؟
دخترك پولها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فكر میكنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فكر میكنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت
پس از جراحی، پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم یك معجزه واقعی بود. میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم؟
دكتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار
دكتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار
![]() |
Shahriar Yousefi دسته گلی برای مادر مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟ دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج میشدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: میخواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمیتوانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر میگوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم میآوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیار |
درد را از هر طرف که بنویسی همان درد است..
مثل درد من،مثل درد تو،مثل درد همسایه ای که
دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش
کرده است.
من به روشنی بد نکرده ام که تو آفتاب کوچه ی
مرا شکسته ای و قلبم را به رنج آلوده ای و زخم
خنجر بر پشت من نهاده ای.
من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا..!!!
![]() |
جولیای عزیزم سلام ... بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور كه پیش بینی می كردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم كه با آنهامی شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تورا تحمل كرد. در این بین طولانی بودن مسیر و كهنگی وسایل مسافرتی حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنهاكه از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودندمحبتهای زیادی به من كردند و حتی مرا از چنگ تبهكارانی كه قصد مال و جانم را كرده بودند و نزدیك بود به قتلم برسانندنجات دادند . هم اكنون نیز یكی از رفقای بسیار خوب و عزیزم"روبرتو" كه یكی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات مرا از تو دریافت كند وبه من برساند . با او همكاری كن تا جعبه مرا بگیرد. اطمینان داشته باش كه او صندوق ارزشمند جواهرات را از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه راخواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد كشت پس درنگ نكن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه كه در این مساله به تو كمك كند. آخر تنها ماركو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش مسلما پلیس او را دستگیر كرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم. Pauolo نامه را خواندید؟ اما بهتر است یك نكته بسیار مهم را بدانید : پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یك قرار گذاشته بود كه در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را بخواند. ! "یك خط در میان" حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یك خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید! |
![]() |
Mahsa Firebrand شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقتها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مىکرد و کمى هوشیار مىشد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز درکنار بسترش بود. یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست کهنزدیکتر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش بردتا صداى او را بشنود. شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک درچشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بودهاى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم رااز دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانهمان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مىدونى چى میخوام بگم؟» مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مىخواى بگى عزیزم؟» شوهر مریم گفت: «فکر مىکنم وجود تو براى من بدشانسى میاره |
Iman Zareiسه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار سبب شد که هر سه در جا کشته شوند .
یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و سن پیتر، فرشته نگهبان بهشت داشت آماده میشد که آنها را به بهشت راه دهد...
یه سوال!!؟
- الان که هر سه تا دارین وارد بهشت میشین، اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن به سوی قبرستان است و خانواده ها و دوستانتان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند. دوست دارین وقتی دارن کنار جنازه راه میرن در مورد شما چی بگن؟
اولی گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترین پزشکان زمان خودم بوده ام و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده بودهام.
دومی گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که منجزو بهترین معلم های زمان خودم بوده ام و توانسته ام اثر بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.
سومی گفت:
دوست دارم بگن:
نگاه کن!!! داره تکون میخوره................ زنده است.
-
-
سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود. دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه.
-
گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت.
-
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ." اما هیچكس جز پرندههایی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میكردند، به او توجهی نمیكرد. دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و كوچكی خسته بود.
-
یک روز رو به خدا كرد و گفت: "نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچكس نمیآیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا میآفریدی."
-
خدا گفت: "اما عزیز كوچكم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر میكنی.
-
حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگشدن ندادی.
-
رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كردهای.
-
راستی یادت باشد تا وقتی كه میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی.
-
خودت را از چشمها پنهان كن تا دیده شوی." دانه كوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد. سالها بعد دانه كوچک، سپیداری بلند و با شكوه بود كه هیچكس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد.
سپیداری كه به چشم همه میآمد.
محسن امیری ،
اگر این گونه عاشق نبودی
اگر در اولین نگاه
دل به من نمی بستی
اگر صبوری نمی کردی
اگر شعرهایم را نمی خواندی
اگر دوستم نمی داشتی
اگر در این شبهای تاریک
بر من تنهاتر از تنهایی چشمک نمی زدی
و روشنایی چشمانت صورتم را مهتابی نمی کرد
اگر آغوش مهربانت را
به روی من نمی گشادی
و نوازش دستان گرمت را
از من دریغ می کردی
اگر در اولین حرف هایم
قدم هایم
رفتارهایم
باورم نمی کردی
اگر نمی ماندی و می رفتی
من دیگر این که هستم نبودم
اگر در اولین نگاه
دل به من نمی بستی
اگر صبوری نمی کردی
اگر شعرهایم را نمی خواندی
اگر دوستم نمی داشتی
اگر در این شبهای تاریک
بر من تنهاتر از تنهایی چشمک نمی زدی
و روشنایی چشمانت صورتم را مهتابی نمی کرد
اگر آغوش مهربانت را
به روی من نمی گشادی
و نوازش دستان گرمت را
از من دریغ می کردی
اگر در اولین حرف هایم
قدم هایم
رفتارهایم
باورم نمی کردی
اگر نمی ماندی و می رفتی
من دیگر این که هستم نبودم
![]() |
Iman Zarei جودو كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دست نداشتی! یاد بگیر كه در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی ، داشتن امكانات نیست ، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است! |
شکیبا قهاری
شبی در خواب دیدم كه با خدا مصاحبه می كنم .
خدا از من پرسید : دوست داری با من مصاحبه كنی ؟
پاسخ دادم : اگر شما فرصت داشته باشید .
خدا لبخندی زد و گفت : زمان من ابدیت است . چه سؤالاتی در ذهن داری كه می خواهی از من بپرسی ؟
من سؤال كردم : چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می كند ؟
خدا جواب داد :
*اینكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند . و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند .
* اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند .
* اینكه با نگرانی به آینده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می كنند .
* اینكه به گونه ای زندگی می كنند كه گوئی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گوئی هرگز نزیسته اند .
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت ...
بعد از مدتی به خدا گفتم : به عنوان پروردگار دوست داری كه بندگانت چه درسهائی در زندگی بیاموزند ؟
خدا پاسخ داد :
* اینكه یاد بگیرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد . تنها كاری كه می توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند .
* اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست كه خودشان را با دیگران مقایسه كنند .
* اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند .
* اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد .
* یاد بگیرند كه غنی كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه نیازمند كمترین هاست .
* اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند .
* اینكه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند .
* اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند ، بلكه باید خود را نیز ببخشند .
با افتادگی خطاب به خدا گفتم : از وقتی كه در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم .
و افزودم : چیز دیگری هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند ؟
خدا لبخندی زد و گفت :
فقط اینكه بدانند من اینجا هستم
همیشه
خدا از من پرسید : دوست داری با من مصاحبه كنی ؟
پاسخ دادم : اگر شما فرصت داشته باشید .
خدا لبخندی زد و گفت : زمان من ابدیت است . چه سؤالاتی در ذهن داری كه می خواهی از من بپرسی ؟
من سؤال كردم : چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می كند ؟
خدا جواب داد :
*اینكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند . و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند .
* اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند .
* اینكه با نگرانی به آینده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می كنند .
* اینكه به گونه ای زندگی می كنند كه گوئی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گوئی هرگز نزیسته اند .
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت ...
بعد از مدتی به خدا گفتم : به عنوان پروردگار دوست داری كه بندگانت چه درسهائی در زندگی بیاموزند ؟
خدا پاسخ داد :
* اینكه یاد بگیرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد . تنها كاری كه می توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند .
* اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست كه خودشان را با دیگران مقایسه كنند .
* اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند .
* اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد .
* یاد بگیرند كه غنی كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه نیازمند كمترین هاست .
* اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند .
* اینكه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند .
* اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند ، بلكه باید خود را نیز ببخشند .
با افتادگی خطاب به خدا گفتم : از وقتی كه در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم .
و افزودم : چیز دیگری هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند ؟
خدا لبخندی زد و گفت :
فقط اینكه بدانند من اینجا هستم
همیشه
![]() |
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم
به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند
دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند. دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا! رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت |
![]() |
Iman Zarei روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. |
![]() |
Mohammad Hosseini حق این دانش آموز صفره یا بیست؟ درکدام جنگ ناپلئون مرد؟ در اخرین جنگش اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟ در پایین صفحه علت اصلی طلاق چیست؟ ازدواج علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟ امتحانات چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟ نهار و شام چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟ نیمه دیگر ان سیب اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟ خیس خواهد شد یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟ مشکلی نیست شبها می خوابد چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟ شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟ دستهای خیلی بزرگ اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟ هیچچی چون دیوار قبلا ساخته شده چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟ زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد
شبی اوباما و همسرش تصمیم گرفتند كه كاری غیرعادی انجام دهند و برای شام به رستوران...ی كه زیاد هم گران قیمت نبود، بروند. وقتی آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان رئیس جمهور پرسید كه آیا می تواند خصوصی با همسر رئیس جمهور صحبت كند و آنها هم اجازه دادند. و همسر اوباما به طور خصوصی با آن مرد صحبت كرد. بعد از آن اوباما از همسرش پرسید كه چرا او این همه مشتاق خصوصی صحبت كردن با تو بود؟ همسرش گفت ...كه صاحب رستوران گفته در ایام جوانیش دیوانه وار عاشق او بوده است ... سپس اوباما گفت و اگر تو با او ازدواج می كردی اكنون صاحب این رستوران بودی. همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج می كردم او الان رئیس جمهور بود.... پشت هر مرد موفق یک زن موفق است :
|
99
کامنت بنویسید...










